قصيده شماره ۲۹ - قصيده در مدح مرتضي نظام شاه بحري

۳۵ بازديد


زهي محيط شكوه تو را فلك معبر
سفينهٔ جبروت تو را زمين لنگر
ضمير خازن راي تو را ز دار قضا
زبان خامهٔ حكم تو هم زبان قدر
ز نعل رخش تو روي زمين پر از خورشيد
ز عكس تيغ تو سطح زمين پر از جوهر
ز قبهٔ سپرت لامع آسمان شكوه
ز مهجه علمت طالع آفتاب ظفر
ز خاكروبي كاخ تو كام جو خاقان
ز پاسباني قصر تو نام جو قيصر
ز آفتاب اگر نيم شب سراغ كني
به جذبهٔ تو ز تخت الثري برآرد سر
و گر به بزم گه عيش طول شب خواهي
فلك چدار كند دست و پاي توسن خور
ز ابر لطف تو گر رشحه‌اي رسد به جماد
هزار گونه ثمر سر بر آورد ز حجر
و گر رسد اثري از صلابتت به نبات
به جاي ميوه برآيد حجر ز شاخ شجر
كند چو ساقي لطفت مي كرم در جام
شود به آن همه زردي رخ طمع احمر
نظر به جود تو بخلي ز حد بود بيرون
اگر دهي به گدائي خراج صد كشور
و گر به شورهٔ زمين بگذري ز رهگذرت
سر از سراب برآرند زمزم و كوثر
و گر به چشمهٔ حيوان نهد عدوي تو رو
به غير خاك سيه هيچ نايدش به نظر
ميان مردم و يا جوج ظلم ديواري
كشيده عدل تو مانند سد اسكندر
چو اشبهت گه جولان جهد به شكل شهاب
ز عرصه گرد رساند به هفتمين اختر
تبارك‌الله ازين پيكر پري تمثال
كه مثل او نكشيده است دست صورتگر
كجا رسد به عقاب براق پويهٔ تو
اگر گرنك فلك چون ملك برآرد پر
ز گوش تا سردم نازكي و حسن سكون
ز كوهه تا كف سم چابكي و لعب و هنر
بلند كوهه و كوتاه پشت و كوه سرين
كشيده گردن فربه تن ميان لاغر
پلنگ مشرب و آهو تك و نهنگ شكوه
جبال گرد و بيابان نورد و بحر سپر
سبك تكي كه اگر هم سمند و هم او را
بروي بحر دواني سمش نگردد تر
گه روش كه ملايم رود چو آب روان
نيابد از حركت كردنش سوار خبر
گه شتاب كه چون برق گرم قهر شود
بود ميان عرق آتشي جهنده شرر
اگر به دعوي با مهر تازيش دم صبح
رسد به مغرب و بر پيكرش نتابد خور
خلا محال نباشد گه دويدن او
كز التفاي هوا سير اوست چابكتر
به پيش رو فكند راكبش اگر تيري
رسد ز پويه بر نشانه از پي سر
به چشم وهم نمايد به سرعتش ساكن
چو وقت پويه سر اندر پيش نهد صرصر
چنان بره رود آزاد كش نلغزد پاي
چو آسمان گره گر ببيند از مه و مهر
اگر بسان بشر حشر وحش كردندي
به نيم چشم زدن كردي از صراط گذر
به قدر رتبه اگر خطبه‌ات بلند كنند
بر آسمان فكند سايه پايهٔ منبر
كميت ناطقه در عرصهٔ ستايش او
بماند از تك و وصفش نگفته ماند اكثر
شهنشها ملكا داورا جهان دارا
زهي ز داوريت در جهان جهان دگر
به صعوهٔ تو بود باز را هزار نياز
ز روبه تو بود شير را هزار خطر
چنان شده است جهان فراخ بر من تنگ
كه در بدن نفسم را نمانده راه گذر
اگر نيافتي از منهيان عالم غيب
دلم ز لطف تو در عالم مثال خبر
مثال نال شدي در مضيق ناكامي
من گداخته جان را تن بلا پرور
غريب واقعه‌اي بود كز وقوعش شد
دل مرا غرفات نشاط و عيش مقر
قصيده‌اي دگر از بهر شرح آن گويم
كه بر ضمير منيرت سخن شود اظهر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد