قصيده شماره ۲۳ - قصيده در مدح نظام‌شاه پادشاه دكن

۳۲ بازديد


چون شاه نطق دست به تيغ زبان كند
فتح سخن به مدح شه كامران كند
چون خسرو سخن ز قلم بركشد علم
اول ستايش شه گيتي ستان كند
چون فارس خيال زند بانگ بر فرس
ورد زبان ثناي خديو زمان كند
بر ملك شعر تاخت چه آرد شه شعور
نقدش نثار بر ملك نكته‌دان كند
چون شهسوار طبع جهاند سمند فكر
نشر جهان ستاني شاه جهان كند
طغراي فتح‌نامهٔ انديشه را خرد
نامي ز نام خسرو صاحبقران كند
طوق افكن رقاب سلاطين نظام‌شاه
كه ايام بندگيش به از بندگان كند
دانادلي كه تربيتش سنگ ريزه را
در بطن روزگار بدر توامان كند
فرماندهي كه تمشيتش جسم مرده را
بر مركب گلين به صبا همعنان كند
عدلش مدققي است كه زنجير اعتراض
در گردن عدالت نوشيروان كند
رايش محققي است كه آيندهٔ روزگار
در كتم غيب هرچه نمايد عيان كند
گر صعوه‌اي به گوشه بامش كند مقام
چرخش لقب هماي سپهر آشيان كند
ور ذره‌اي به نعل سمندش شود قرين
از سركشي به نير اعظم قران كند
باشد نظر به نعمت او قوت لايموت
گر خلق را به نزل بقا ميهمان كند
آن قبله است در گه گردون نظير شه
كش آستان مقابله با كهكشان كند
نگذاشت چون فلك كه سر من برابري
با آسمان به سجده آن آستان كند
كردم روان بدرگهش از نظم يك گهر
كارايش خزاين هفت آسمان كند
گفتم مگر به قيمت آن شاه تاج‌بخش
فرق مرا بلندتر از فرقدان كند
هم تابداده پنجهٔ گيراي خانيان
نقد برادرم به سوي من روان كند
هم نقدي از خزانهٔ احسان به جايزه
افزون بر آن ز دست جواهر فشان كند
ناگه پس از دو سال فرستاده فقير
كايام روزيش اجل ناگهان كند
آورده نقد نقد برادر ولي چه نقد
نقدي كه دخل كيسه ز خرجش زيان كند
من مرد كم‌بضاعت و او طفل پرهوس
با اين دو وضع مرد معيشت چسان كند
چشمم به اوست باز ولي روز مفلسي
از چشم من به گريه جهان را نهان كند
پشتم به اوست راست ولي وقت بي‌زري
قد من از كشاكش خواهش كمان كند
پايم روان ازوست ولي چون بي‌طلب
گيرد مرا ميان روش از من كران كند
آرام بخشم اوست ولي چون برغم زر
دست آردم به جيب دلم را طپان كند
ادبار بين كه بي درمي چون من از عراق
نظمي روان به جانب هندوستان كند
كاندر چهار ركن فصيحي كه بشنود
وصف فصاحتش به دو صد داستان كند
وآن نظم مدح نكته شناسي بود كه او
از بهر نكته‌دان كف و دل بحر و كان كند
وز راي چاره‌ساز به اندك توجهي
قادر بود كه در بدن مرده جان كند
ممكن بود كه نيم اشارت ز حاجبش
حاجت روائي من بي‌خانمان كند
وان گه كند تغافل و آيد رسول من
نوعي كه از جفاي مقارض فغان كند
خواهد كرايه دو سره يك سر از فقير
وز بار قرض پشت فقيرم گران كند
حاشا كه جنس شعر به بازار جودشاه
آرد كسي به نيت سود و زيان كند
گويا نديده خسرو عهد آن قصيده را
تا كار من به عهدهٔ يك كاردان كند
يا ديده و نخواهد ز اشغال سلطنت
تا خود رسد به دردم و درمان آن كند
يا خوانده و نكرده تحمل رسول من
تا شه به وقت خود كرم بيكران كند
يا كرده او تحمل و ديگر به ياد شاه
نورده كس كه به اصلهٔ او را روان كند
يا شه بياد داشته و ز كين مصابري
نگذاشته كه چاره اين ناتوان كند
يا دزد برده جايزهٔ من و گرنه چون
شاهي چنين رعايت مادح چنان كند
عالم مطيع دادگرا چرخ چاكرا
اي كانقيادا امر تو گردون به جان كند
تير قدر گهي كه نهد در كمان قضا
هرجا اشارهٔ تو بود او نشان كند
زخمي اگر ز چرخ مقوس خورد كسي
او را خرد ز لطف تو مرهم رسان كند
تيغ قضا دمي كه كشد به هر كس قدر
افشاني آستين كه بر او ترك جان كند
پس محتشم كه دارد ازو صد هزار زخم
قطع طمع ز مرهم لطفت چسان كند
دستي ز روي مرحمتش گر نهي به دل
غم را به دل به خوشدلي جاودان كند
تا باغبان صنع درين سبز مرغزار
ترتيب كار و بار بهار و خزان كند
لطف تو دست شيخ و صبي گيرد از كرم
خوان تو سازگاري پير و جوان كند
تا دور بر فراز و شيب بسيط خاك
همواره سايه گستري خسروان كند
ظل تو را ز فرط بلندي هزار سال
بر فرق آفتاب فلك سايبان كند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد