من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۶۷ - در شرح شكايت

۳۴ بازديد


گاه توبه كردن آمد از مدايح و ز هجي
كز هجي بينم زيان و از مدايح سود ني

گر خسيسانرا هجي گويي، بلي باشد مديح
گر بخيلانرا مديح آري، بلي باشد هجي

روزگاري پيشمان آمد، بدين صنعت همي
هم خزينه، هم قبيله، هم ولايت، هم لوي

از ميان خانهٔ كعبه فرو آويختند
شعر نيكو را به زرين سلسله پيش عزي

امرؤ القيس و لبيد و اخطل و اعشي قيس
برطللها نوحه كردندي و بر رسم بلي

ما همه بر نظم و شعر و قافيه نوحه كنيم
نه بر اطلال و ديار و نه وحوش و نه ظبي

بو نواس و بو حداد و بومليك، ابن البشير
بو دواد و بن دريد و ابن احمر، يافتي

آنكه گفته‌ست «آذنتنا» آنكه گفت «الذاهبين»
آنكه گفت «السيف اصدق» آنكه گفت« ابلي الهوي»

بوالعلاء و بوالعباس و بوسليك و بوالمثل
آنكه از ولوالج آمد آنكه آمد از هري

از حكيمان خراسان، كو شهيد و رودكي
بوشكور بلخي و بوالفتح بستي هكذي

گو بيايد و ببينيد اين شريف ايام را
تا كند هرگز شما را شاعري كردن كري؟

روزگاري كان حكيمان و سخنگويان بدند
بود هر يك را به شعر نغز گفتن اشتهي

اندرين ايام ما بازار هزلست و فسوس
كار بوبكر ربابي دارد و طنز جحي

هر كرا شعري بري، يا مدحتي پيش آوري
گويد اين يكسر دروغست ابتدا تا انتهي

گر مديح و آفرين شاعران بودي دروغ
شعر حسان بن ثابت كي شنيدي مصطفي

بر لب و دندان آن شاعر كه نامش نابغه
كي دعا كردي رسول هاشمي خيرالوري

شاعري عباس كرد و طلحه كرد و حمزه كرد
جعفر و سعد وسعيد و سيد ام القري

ور عطا دادن به شعر شاعران بودي فسوس
احمدبن مرسل ندادي كعب را هديه ردي


شماره ۶۶ - در مدح ابوالحسن بن علي‌بن موسي

۳۴ بازديد


رفت سرما و بهار آمد چون طاووسي
به سوي سبزه برون آمد هر محبوسي

هر زمان نوحه كند فاخته، چون نوحه‌گري
هر زمان كبك همي‌تازد، چون جاسوسي

بر سر سرو زند پردهٔ عشاق، تذرو
ورشان ناي زند، بر سر هر مغروسي

بر زند نارو، بر سرو سهي «سرو سهي»
بر زند بلبل بر تارك گل قالوسي

دم هر طوطيكي چون ورق سوسن تر
باز چون دستهٔ سوسن دم هر طاووسي

به سحرگاهان، ناگاهان آواز كلنگ
راست چون غيو كند صفدر در كردوسي

چون صفيري بزند كبك دري در هزمان
بزند لقلق بر كنگره بر، ناقوسي

رعد، پنداري طبال همي طبل زند
بر در بوالحسن بن علي بن موسي

آن رئيس رؤساي عرب و آن عجم
كه همي‌ماند بر تخت چو كيكاووسي


شماره ۷۰ - در وصف بهار و مدح ابو حرب بختيار محمد

۳۲ بازديد


نوروز، روزگار مجدد كند همي
وز باغ خويش باغ ارم رد كند همي

نرگس ميان باغ تو گويي درمز نيست
اوراق عشرهاي مجلد كند همي

در لاله‌زار، لالهٔ نعمان سرخ روي
خالي ز مشك و غاليه بر خد كند همي

وان نسترن چو ناف بلورين دلبري
كوناف را ميانه پر از ند كند همي

وان برگهاي بيد تو گويي كسي به قصد
پيكانهاي پهن زبرجد كند همي

ضرابوار شاخ گل زرد هر شبي
دينارهاي گرد مجدد كند همي

از بهر آنكه زلف معقد نكو بود
سنبل به باغ زلف معقد كند همي

وز بهر آنكه روي بود سرخ خوبتر
گلنار روي خويش مورد كند همي

خور باز مجمري بفروزد برآسمان
گويي كه زر به تيغ مهند كند همي

ابر گلاب‌ريز همي بر گلابدان
برروي گل گلاب مصعد كند همي

ابر بهار باز كند مطرد سياه
هر گه كه روي خويش به راود كند همي

بي عود، باد، عود مثلث كند همي
بي‌تاب آب درع مزرد كند همي

باغ طري ستبرق رومي كند همي
بربر همي قلاده ز فرقد كند همي

بر سر عصابهٔ زر رومي كند همي
دربر لباده‌اي ز زبرجد كند همي

سوسن سرين ز بيرم كحلي كند همي
نسرين دهان ز در منضد كند همي

لاله دل از فتيلهٔ عنبر كند همي
خيري رخ از صحيفهٔ عسجد كند همي

باد بزين صناعت ماني كند همي
مرغ حزين روايت معبد كند همي

بلبل گلو گشاده سحرگاه بر درخت
گويي ثناي مير مؤيد كند همي

بوحرب بختيار محمد، كه راي او
اركانهاي ملك مؤكد كند همي

طوبي بر آن قلم كه به عنوان نامه‌بر
بوحرب بختيار محمد كند همي

گر هيچ مير عمر مؤبد كند به فضل
اين مير عمر خويش مؤبد كند همي

ور هيچ خلق سعد كند طالع كسي
او طالع كريمان اسعد كند همي

بي‌ابر، فعل ابر بهاري كند همي
بي‌تيغ، كار تيغ مجرد كند همي

راي موافق و نيت و اعتقاد او
عالم بسان خلد مخلد كند همي

كردارهٔ سليمترين با عدوي خويش
آنست كاين سليم مسهد كند همي

اقبال كار مرد به راي مسدد است
او راي كارهاي مسدد كند همي

برش قلاده‌ايست كه هر خرد و هر بزرگ
گردن بدان قلاده مقلد كند همي

بر هر كسي لطف كند و لطف بيشتر
بر احمد بن قوص بن احمد كند همي

چونانش همتيست رفيع و فراشته
كز فرق هر دو فرقد، مرقد كند همي

با چاكران خويش و جز از چاكران خويش
احسان بي‌نهايت و بي‌حد كند همي

اين عادتش طبيعي وجودش جبلي است
هرعادتي نه مرد مسعد كند همي

كان اختيار كار نيايد كه بنده كرد
اين اختيار مير محمد كند همي

تا باد مشكبيز به ارديبهشت ماه
عالم چو عارض بت امرد كند همي

بر پاي باد دولت مير بزرگوار
كوپاي حادثات مقيد كند همي

زو قوت و سيادت و سودد مباد دور
كوقوت و سيادت و سودد كند همي


شماره ۶۹

۳۱ بازديد


نوروز برنگاشت به صحرا به مشك و مي
تمثالهاي عزه و تصويرهاي مي

بستان بسان باديه گشته‌ست پرنگار
از سنبلش قبيله و از ارغوانش حي

صد كارگاه ششتركرده‌ست باغ لاش
صد كارگاه تبت كرده‌ست دشت طي

طاوس ميان باغ دمان و كشي‌كنان
چنگش چو برگ سوسن و پايش چو برگ ني

بالش بسان دامن ديباي زربفت
دمش پر از هلال و جناحش پر از جدي

وين هدهد بديع، درين موسم ربيع
برجاسوار تاجي بر سر نهاده وي

برجاس او به سربر، گه باز و گه فراز
چون خادمي كه سجده برد پيش شاه ري

قمري هزار نوحه كند بر سر چنار
چون اهل شيعه بر سر اصحاب نينوي

مرغ اندر آبگير و بر او قطره‌هاي آب
چون چهرهٔ نشسته بر او قطره‌هاي خوي

از قهقههٔ قنينه چو مي زو فروكني
كبك دري بخندد، شبگير تا ضحي

چون سبزهٔ بهار بود بانگ عندليب
چون بند شهريار بود صوت طيطوي

بلبل به زخمه گيرد ني بر سر چنار
چون خواجهٔ خطير برد دست را به مي

پيروز بخت مهتر كهتر نواز نيك
مخدوم اهل مشرق كلثوم بن حيي

فرخ فري كه بر سرش از ماه و آفتاب
چترست، چون دو بال هماي خجسته في

معروف گشته از كف او خاندان او
چون از سخاي حاتم طي، خاندان طي

هنگام همت وي و هنگام جود وي
شيء است همچو لا شيء و لاشيء همچو شيء

دور از فجور و فسق و بري از ريا و زور
شسته رسوم زرق و نبشته دو نيم وي

با نظم ابن رومي و با نثر اصمعي
با شرح ابن جني و با نحو سيبوي

با نكتهٔ مغني و با دانش مطيع
با خاطر مبر و اغراق نفطوي

با خط ابن مقله و با حكمت زهير
با حفظ ابن معتز و با صحبت ابي

ابر هزبرگون و تماسيح پيل‌خور
با دست اوست، يعني شمشير اوست، اي

جز بوي خلق او نشناسد سموم تير
جز تف خشم او نبرد زمهرير دي

آن سيدي كه با دو كف درفشان او
باشد خليج رومي اندك‌تر از دوخي

آنجايگاه كانجمن سركشان بود
تو بوفلاني آن دگران ابنه و بني

هيني به گاه جنگ به تك خاسته ز كوه
هين بزرگ باز نگردد به هين و هي

ماند به ساعتي ز يكي روز خشم تو
آن روز كآسمان بنوردند همچو طي

تا اصل مردم علوي باشد از علي
تا تخم احمد قرشي باشد از قصي

همواره باش مهتر و مي‌باش جاودان
مه باش جاودانه و همواره باش حي


شماره ۶۸ - در مدح فضل بن محمد حسيني

۳۳ بازديد


به نام خداوند يزدان اعلي
كه داراي دهرست و دادار مولي

مليك سماوات و خلاق ارضين
به فرمان او هر چه علوي و سفلي

نشستم بر آن ناقهٔ آل پيكر
فكندم بر او نطع و دلو و مصلي

سپردم بدو من قفاري كه گفتي
نشسته‌ست ديوي به زير هر اصلي

به هر جانب از برف بر كوه صدي
به هر گوشه از ميغ، به زير هر اصلي

ز خس گشته هر چاهساري چو خوري
ز كف گشته هر آبگيري چو طبلي

سم اسب در دشت مانند ماهي
شده ماه بر چرخ مانند نعلي

شبي پيشم آمد كه از خود برون شد
مرا بر سر باركش كرده كهلي

شبي پاي طاووس در بر كشيده
به لؤلؤي پيوسته هر سهل و جبلي

فلك همچو پيروزه گون تخته نردي
ز مرجانش مهره، ز للش خصلي

شده نسر واقع بسان سه بيضه
شده نسر طاير چنان شاخ نخلي

مهين دختر نعش چون صولجاني
كهن دختر نعش مانند قفلي

جدي هم بكردارهٔ چشم رنگي
سها هم بكردارهٔ چشم نملي

شده شعريانش چو دو چشم مجنون
شده فرقدانش چو دو خد ليلي

مه صبحگاهي چنان قرن ثوري
مه منكسف همچنان سم بغلي

شده زهره مانند ياقوت سرخي
شده مشتري همچو بيجاده لعلي

دو پيكر چو تختي و اكليل تاجي
ز نثره نثاري وطرفه چو حملي

ثريا چنان دستهٔ تير بسته
كه پيكانها پيش و پنهانش نبلي

دم گرگ چون پيسه چرمه ستوري
مجرهٔ هميدون چو سيمين سطبلي

عوايد چو يك خوشه انگور زرين
و يا چون مرصع به ياقوت رطلي

شهب همچو افكنده از نور نيزه
و يا چون ز چرخي فروهشته حبلي

سپردم بدين ناقه چونين قفاري
چو دانا كه يازد به جدي ز هزلي

چو سهلي بريدم رسيدم به وعري
چو وعري بريدم رسيدم به سهلي

بر اميد ديدار استاد فاضل
چراغ هدايات و نور تجلي

همش كنيت نيك و هم نام فرخ
همش نام پيغمبر رب اعلي

يكي نامداري كه از پشت آدم
نيامد به افضال او هيچ فضلي


شماره ۷۲ - در مدح ابوالحسن عمراني

۳۳ بازديد


صنما! گرد سرم چند همي‌گرداني
زشتي از روي نكو زشت بود گر داني

يا بكن آنچه شب و روز همي وعده دهي
يا مكن وعده هر آن چيز كه آن نتواني

از حد و غايت نافرماني در مگذر
كه پديدارست اندازهٔ نافرماني

دل من بردي و از خويشتنم دور كني
برنيايد صنما كار بدين آساني

مهرباني نكني بر من و مهرم طلبي
ندهي داد و همي‌داد ز من بستاني

بي‌وفايي كني و نادان سازي تن خويش
نيستي‌اي بت يكباره بدين ناداني

نبوي راضي گر زانكه اميرت خوانم
من بدان راضي باشم كه غلامم خواني

از تو ما را نه كنار و نه پيام و نه سلام
مكن اي دوست كه كيفر بري و درماني

گويي: اندر دل پنهانت همي‌دارم دوست
به بود دشمني از دوستي پنهاني

مكن اي دوست كه بيداد نشاني نگذاشت
عدل باز آمد با بوالحسن عمراني

خواجه و سيد سادات رئيس الرؤسا
همچو خورشيد به بخشندگي و رخشاني


شماره ۷۱ - درمدح علي‌بن عمران

۳۴ بازديد


جهانا چه بدمهر و بدخو جهاني
چو آشفته بازار بازارگاني

به درد كسان صابري اندرو تو
به بدنامي خويش همداستاني

به هر كار كردم ترا آزمايش
سراسر فريبي، سراسر زياني

و گر آزمايمت صدبار ديگر
هماني هماني هماني هماني

غبيتر كس، آن كش غنيتر كني تو
فروتر كس، آن كش تو برتر نشاني

نه اميد آن كايچ بهتر شوي تو
نه ارمان آن كم تو دل نگسلاني

همه روز ويران كني كار ما را
نترسي كه يك روز ويران بماني

نداني كه ويران شود كاروانگه
چو برخيزد آمد شد كارواني

تو شاه بزرگي و ما همچو لشكر
وليكن يكي شاه بي‌پاسباني

يكي را ز بن بيستگاني نبخشي
يكي را دوباره دهي بيستگاني

بود فعل ديوانگان اين سراسر
بعمدا تو ديوانه‌اي يا نداني

خوري خلق را و دهانت نبينم
خورنده نديدم بدين بي‌دهاني

ستاني همي زندگاني ز مردم
ازيرا درازت بود زندگاني

نباشد كسي خالي از آفت تو
مگر كاتفاقي كند آسماني

تو هر چند زشتي كني بيش با ما
شود بيشتر با تومان مهرباني

نداني كه ما عاشقانيم وبيدل
تو معشوق ممشوق ما عاشقاني

اگر چند جان و تن ما گدازي
وگر چند دين و دل ما ستاني

بناچار يكروز هم بگذري تو
اگر چند ما را همي‌بگذراني

مرا هر زمان پيش خواني و هر گه
كه پيش تو آيم ز پيشم براني

به زرق تو اين بار غره نگردم
گر انجيل و توراة پيشم بخواني

خريدار دارم من از تو بسي به
چرا خدمت تو كنم رايگاني

خريدار من تاج عمرانيانست
تو خود خادم تاج عمرانياني

رئيس مؤيد علي محمد
كز ايزد بقا خواهمش جاوداني

همان سهم او سهم اسفندياري
همان عدل او عدل نوشيرواني

شنيدم كه موسي عمران ز اول
به پيغمبري اوفتاد از شباني

بعمدا علي بن عمران به آخر
رسد زين رياست به صاحبقراني

الا اي رئيس نفيس معظم
كه گشتاسب تيري و رستم كماني

كثير الثواب و قليل العتابي
ثقيل الركاب و خفيف العناني

نه مرد شرابي كه مرد ضرابي
نه مرد طعامي كه مرد طعاني

شنيدم كه ريگ سيه را به گيتي
نكرده‌ست كس حمري و بهرماني

تو در روز هيجا سويداي جنگي
بكردي به شمشير حمراي قاني

چو شمشير تو رنگرز من نديدم
كه ريگ سيه را كند ارغواني

اگر عقل فاني نگردد، تو عقلي
وگر جان هميشه بماند، تو جاني

ز نادان گريزي، به دانا شتابي
ز محنت رهاني، به دولت رساني

عتابي كنم با تو اي خواجه بشنو
به حق كريمي، به حق جواني

سخنهاي منظوم شاعر شنيدن
بود سيرت و شيمت خسرواني

اگر چه رهي را تو كهتر نوازي
نپرهيزي از دردسر وز گراني

من ايدون چو بازم كه زي تو شتابم
اگر چند از دست خود برپراني

من از منزل دور قصد تو كردم
چو قصد عراقي كند قيرواني

نشستم بر آن بيسراك سماعي
فروهشته دو لب، چو لفج زباني

يكي جعد مويي، هيوني سبكرو
تو گويي يكي محملي مولتاني

تكاور يكي، خاره‌دري، كه گفتي
چو يوز از زمين برجهد، كش جهاني

زبان در ميان دو لب چون نيامي
كه ناگه ازو بركشي هندواني

بريدم شب تيره و روز روشن
ابا رنج بسيار و بس ناتواني

رسيدم به نزديك تو شعر گويان
چو نزديك هارون، صريع الغواني

به اميد آن تا كنم خدمت تو
رها گردم از محنت اين جهاني

شنيدم كه اعشي به شهر يمن شد
سوي هوذة بن علي اليماني

بر او خواند شعري به الفاظ تازي
به شيرين معاني و شيرين زباني

يكي كاروان اشتر گشن دادش
هر اشتر بسان كهي از كلاني

شنيدم كه سوي خصيب ملك شد
به مدحتگري بونواس بن هاني

به يك بيت مدحت دهانش بياكند
به ياقوت و بي‌جاده و بهرماني

علي‌بن براهيم از شهر موصل
بيامد به بغداد در شعر خواني

بدادش همانگه رشيد خليفه
بواصل دو سه بدره از زر كاني

سوي تاج عمرانيان هم بدينسان
بيامد منوچهري دامغاني

تو زان پادشاهان همي‌نيستي كم
از آن پادشاهان بري بي‌گماني

اگر كمتري تو ازيشان به نعمت
به همت از ايشان فزوني تو داني

نه من نيز كمتر از آن شاعرانم
به باب مديح و به باب معاني

وگر كمترم من از ايشان به معني
از آنان فزونم به شيرين زباني

نه نيز از تو آن خواسته چشم دارم
كه باشد بدان مر ترا بازماني

من از تو همي مال توزيع خواهم
بدين خاصگانت يگان و دوگاني

بينديش از آن روز كاندر مظالم
به توزيع كردي مرا ميزباني

كسي كو كند ميزباني كسي را
نبايد كه بگريزد از ميهماني

الا تا ببارد سرشك بهاري
الا تا برويد گل بوستاني

بزي با اماني و حور قبايي
به رود غواني و لحن اغاني

بر آن وزن اين شعر گفتم كه گفته‌ست
ابوالشيص اعرابي باستاني

اشاقك و الليل ملقي الجران
غراب ينوح علي غصن بان


شماره ۷۴ - در مدح فضل‌بن محمد حسيني

۳۴ بازديد


يكي سخنت بگويم گر از رهي شنوي
يكي رهت بنمايم اگر بدان بروي

سبوي بگزين، تا گردي از مكاره دور
برو بدان ره تا جاودانه شاد بوي

ايا كريم زمانه! عليك عين‌الله
تويي كه چشمهٔ خورشيد را به نور ضوي

تويي كه فاتح مغموم اين سپهر بوي
تويي كه كاشف مكروه اين زمانه شوي

اگر ز هيبت تو آتشي برافروزند
برآسمان بر، استارگان شوند شوي

به نيكويي نگري، گر همي به كس نگري
به مردمي گروي گر همي به كس گروي

عذاب دوزخ، آنجا بود كجا تو نيي
ثواب جنت آنجا بود، كجا تو بوي

برند آن تو هر كس، تو آن كس نبري
دوند زي تو همه كس، تو زي كسي ندوي

اگر قوام زمانه برآفتاب بود
تو آن زمانه قوامي كه آفتاب توي

نيايد از تو بخيلي چو از رسول دروغ
دروغ بر تو نگنجد، جو بر خداي دوي

سخاوت تو و راي بلند و طالع و طبع:
نه منقلب، نه مخالف، نه منكسف، نه غوي

وفا و همت و آزادگي و دولت و دين:
نكوي و عالي و محمود و مستوي و قوي

چو بو شعيب و خليل و چو قيس و عمرو و كميت
به ذوق و وزن عروض و به نظم و نثر و روي

چو ابن رومي شاعر، چو ابن‌مقله دبير
چو ابن‌معتز نحوي، چو اصمعي لغوي

بلا و نعمت و اقبال و مردمي و ثناي
بري و آري و توزي و كاري و دروي

به مردمي تو اندر زمانه مردم نيست
كه راي تو به علوست و باب تو علوي

ز همت و هنر تو شگفت ماندستم
كه ايمني تو بر او و بر آسمان نشوي

به مشتريت گماني برم به همت و طبع
كه همچو هور لطيفي و همچو نور قوي

به گاه خلعت دادن، به گاه صلهٔ شعر
نه سيم تو ملكي و نه زر تو هروي

مديح تو متنبي به سر نيارد برد
نه بوتمام و نه اعشي قيس و نه طهوي

بزرگوارا!، نام‌آورا!، خداوندا!
حديث خواهم كردن به تو يكي نبوي

حديث رقعهٔ توزيع برتو عرضه كنم
چنانكه عرضه كند دين به مانوي منوي

هزار سال هميدون بزي به پيروزي
به مردمي و به آزادگي و نيكخوي


شماره ۷۳ - در مدح خواجه ابوسهل زوزني

۳۲ بازديد


نوروز روزگار نشاطست و ايمني
پوشيده ابر دشت به ديباي ارمني

بر ياسمين عصابهٔ در منضد است
بر ارغوان طويلهٔ ياقوت معدني

خيل بهار خيمه به صحرا برون زند
واجب كند كه خيمه به صحرا برون‌زني

از بامداد تا به شبانگاه مي خوري
وز شامگاه تا به سحرگاه گل چني

بر ارغوان قلادهٔ ياقوت بگسلي
بر مشك بيد نايژهٔ عود بشكني

بر گل همي‌نشيني و بر گل همي‌خوري
بر خم همي‌خرامي و بر دن همي‌دني

درست ناخريده و مشكست رايگان
هر چند برفشاني و هر چند برچني

نرگس همي ركوع كند در ميان باغ
زيرا كه كرد فاخته بر سرو مؤذني

دارد خجسته غاليه داني ز سندروس
چون نيمه‌اي به عنبر سارا بياكني

نرگس بسان كفهٔ سيمين ترازوييست
چون زر جعفري به ميانش درافكني

ماند به سينه و دم طاووس شاخ گل
چون مشك و در دانه بدو در پراكني

دو رويه گل چو دايره از سرخ ديبه است
چون پشت او به رشتهٔ زرين بياژني

باطنش هست ديگر و ظاهرش ديگرست
گويي شده‌ست اين گل دور وي باطني

نرگس بسان چرخ به شش پره آسيا
آن چرخ آسيا كه ستون زمردين كني

چرخش ز زر زرد كني وانگهي درو
دندانهٔ بلورين گردش فرو كني

شاخ بنفشه بر سر زانو نهاده سر
مانندهٔ مخالف بوسهل زوزني

شيخ‌العميد سيد صاحب كه ذوالجلال
نعمتش داد و صحت تن داد و ايمني

هرگز مني نكرد و رعونت ز بهر آنك
رسوا كند رعونت و رسوا كند مني

از همت بلند بدين مرتبت رسيد
هرگز به مرتبت نرسد مردم دني

او را ز ريمني گهر پاك باز داشت
ممكن نباشد از گهر پاك ريمني

آيد به سوي او ز همه خلق محمدت
چون با نشيمن آيد مرغ نشيمني

از جام انگبين نترابد جز انگبين
از نفس او نيايد الا لطف كني

هست او شريف و همت او همچو او شريف
هست اوسني و همت او همچو اوسني

راي موافق و نيت و اعتقاد او
از روزگار توسن برداشت توسني

هستند شاه را خلفاي دگر جز او
ليكن به كام اوست دل شاه معتني

خورشيد را ستاره بسي هست بر فلك
ليكن به ماه باز دهد نور و روشني

احسان شهريار به تعليم نيك اوست
چون قوت بهار به باران بهمني

اي ذونسب به اصل خود و ذوفنون به علم
كامل تو در فنون زمانه چو يك فني

با عز مشك ويژه و با قدر گوهري
با جاه زرساوي و با نفع آهني

نامردمي نورزي و ورزي تو مردمي
ناگفتني نگويي و گويي تو گفتي

خرمن ز مرغ گرسنه خالي كجا بود
ما مرغكان گرسنه تو بار خرمني

تا حرف بي‌نقط بود و حرف با نقط
تا خط مستوي بود و خط منحني

عمر و تن تو باد فزاينده و دراز
عيش خوش تو باد گوارنده و هني


شماره ۷۷ - در مدح سلطان مسعود غزنوي

۳۴ بازديد


اي ترك من امروز نگويي به كجايي
تا كس نفرستيم و نخوانيم نيايي

آنكس كه نبايد بر ما زودتر آيد
تو ديرتر آيي به بر ما كه ببايي

آن روز كه من شيفته‌تر باشم برتو
عذري بنهي بر خود و نازي بفزايي

چون با دگري من بگشايم، تو ببندي
ور با دگري هيچ ببندم، بگشايي

گويي: به رخ كس منگر جز به رخ من
اي ترك چنين شيفتهٔ خويش چرايي

ترسي كه كسي نيز دل من بربايد
كس دل نربايد به ستم، چون تو ربايي

من در دگران زان نگرم تا به حقيقت
قدر تو بدانم كه ز خوبي به چه جايي

هر چند بدين سعتريان درنگرم من
حقا كه به چشمم ز همه خوبتر آيي

با تو ندهد دل كه جفايي كنم از پيش
هر چند به خدمت در، تقصير نمايي

ور زانكه به خدمت نكني بهتر ازين جهد
هر چند مرايي، به حقيقت نه مرايي

بي‌خدمت و بي‌جهد به نزد ملك شرق
كس را نبود مرتبت و كامروايي

شاه ملكان پيشرو بارخدايان
ز ايزد ملكي يافته و بارخدايي

مسعود ملك آنكه نبوده‌ست و نباشد
از مملكتش تا ابدالدهر جدايي

اين مملكت خسرو تاييد سمائيست
باطل نشود هرگز تاييد سمائي

ايزد همه آفاق بدو داد و به حق داد
ناحق نبود، آنچه بود كار خدايي

پاكيزه دلست اين ملك شرق و ملك را
پاكيزه دلي بايد و پاكيزه دهايي

با هر كه وفا كرد وفا را به سرآورد
بس شهره بود در ملكان نيك وفايي

گر نامه كند شاه سوي قيصر رومي،
ور پيك فرستد سوي فغفور ختايي،

از طاعت او حلقه كند قيصر درگوش
وز خدمت فغفور كند پشت دوتايي

هرگز به كجا روي نهاد اين شه عادل
با حاشيهٔ خويش و غلامان سرايي

الا كه به كام دل او كرد همه كار
اين گنبد پيروزه و گردون رحايي

چون قصد به ري كرد و به قزوين و به ساوه
شد بوي و بها از همه بويي و بهايي

چون قصد كيا كرد به گرگان و به آمل
بگذاشت كيا مملكت خويش و كيايي

كس كرد به كديه، سپهي خواست ز گيلان
هرگز به جهان‌مير كه ديده‌ست و گدايي

كار مدد و كار كيا نابنوا شد
زين نيز بتر باشدشان نابنوايي

امروز كيا بوسه دهد بر لب دريا
كز دست شهنشاه بدو يافت رهايي

سالار سپاهان چو ملك شد به سپاهان
برشد به هوا همچو يكي مرغ هوايي

گر چه به هوا برشد چون مرغ هميدون
ور چه به زمين درشد چون مردم مائي

فرزند به درگاه فرستاد و همي‌داد
بر بندگي خويش بيكباره گوايي

زان روز مرائي شد و گشته ست سبكدل
سالار، سبكدل نشود ميرمرائي

اي بار خدا و ملك بار خدايان
شاه ملكاني و پناه ضعفايي

در دارفنا، اهل بقا خلق نديده‌ست
از اهل بقايي تو و در دار فنايي

چون ايزد شايد ملك هفت سموات
بر هفت زمين‌بر، ملك و شاه تو شايي

يك نيمه جهان را به جواني بگشادي
چون پير شوي نيمهٔ ديگر بگشايي

زنگ همه مشرق به سياست بزدودي
زنگ همه مغرب به سياست بزدايي

هر شاه كه از طاعت تو باز كشد سر
فرق سر او زير پي پيل بسايي

آنكس كه دغايي كند او با ملك ما
زو باز نگردد ملك ما به دغايي

تا بوي دهد ياسمن و چيني و سنبل
تا رنگ دهد وسمهٔ رومي و الايي

جاويد بزي بارخدايا به سلامت
با دولت پيوسته و با عمر بقايي

يك دست تو با زلف و دگر دست تو با جام
يك گوش به چنگي و دگر گوش به نايي