شهنشهي طلبي باش چاكر فقرا
گداي خاك نشيني شو از در فقرا
گر آرزوست ترا فيض جام جم بردن
بكش بميكده دردي ز ساغر فقرا
بنجم ثابت و سيار گنبددوار
رسد فروغ ز فرخنده اختر فقرا
ببر بمنظر كامل عيارشان مس قلب
كه خاك تيره شود رز ز منظر فقرا
همي دهند و ستانند خسروان را تاج
بود دو كون عطاي محقر فقرا
گرت بر آينهٔ دل نشسته زنگ خلاف
بكن مقابله باراي انور فقرا
مبين مرقع خاكي چه دروي اخگرهاست
نهفته اند به خاكستر آذر فقرا
چو ملك تن بود اقليم دل قلمروشان
اگرچه تاج نمد باشد افسر فقرا
بر اهل فقر مكن فخر خواندي ار ورقي
به سينه لوحهٔ دل هست دفتر فقرا
كنند شير فلك رام همچو گاو زمين
اگرچه مثل هلال است پيكر فقرا
گرت هوا است كه عين الحيوة ظلمت چيست
سواد ديده در آن خاك معبر فقرا
مرا بدولت فقر آن دليل روشن بس
كه فخر ميكند از فقر سرور فقرا
بود چو فقر سيه كردن خودي ز وجود
چو خال گونه بود زيب و زيور فقرا
ز فخر پا نهد اسرار بر فراز دوكون
نهند نام گراو را سگ در فقرا
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۳۴ ۳۶ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد