غزل شماره ۱۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۴

۳۵ بازديد


كمان شد قامتم از بس كشيدم بار محنتها
دلم صد چاك شد از بسكه خوردم تيرآفتها
سپند از انجم و مجمرزمه هرشب از آن سوزد
كه سارد از رخ خوب توايزد دفع آفتها
دهيد اي ناصحان پندم زهول حشر تاچندم
دمي صدبار مي بينم از آن قامت قيامتها
عجب دارم كه صورت بست درمرآت آنصورت
كه بتواند كشدباآن نزاكت عكس صورتها
زنم هر لحظه اوراق كتاب ديده را برهم
كه جزنقش توگرجويم بشويم زاشك حسرتها
ز صهباي شهودش جرعهٔ ساقي كرامت كن
كه بر اسرار روشن گردد اسرار كرامتها


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد