غزل شماره ۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۹

۳۵ بازديد


تا جان بتن آيد بيا احوالپرس اين خسته را
تا دل گشايد برگشا آن پستهٔ لب بسته را
آن سبزهٔ نورسته را تا ديدمي رستم زدين
پيوسته خواهم سجده كردآن ابروي پيوسته را
گرسوي مرغانم رهاسازدزدام از مهرنيست
ازرشك پرخواهدكشد اين بال و پربشكسته را
اززهد و تقوي مشكلم نگشود ومشكل ميفروش
بستاندوجامي دهداين صبحه بگسسته را
هركيش و فن آموختم هر مشكلي كاندوختم
سيلاب عشق آمد ببرد آن خوانده و دانسته را
كالاي دارائي كل جز در لباس فقر نيست
پيوند باشد با خدا درويش از خود رسته را
پائين ترين مأوا بود اسرار فرق فرقدان
از كاخ جان برخواسته برخاك او بنشسته را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد