من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۷۶

۳۳ بازديد


اي شده مشغول به كار جهان
غره چرائي به جهان جهان؟
پيگ جهاني تو بينديش نيك
سخره گرفته است تو را اين جهان
از پس خويشت بدواند همي
گه سوي نوروز و گهي زي خزان
گر تو نه ديوي به همه عمر خويش
از پس اين ديو چرائي دوان؟
پيش تو در مي‌رود او كينه‌ور
تو زپس او چه دوي شادمان؟
هيچ نترسي كه تو را اين نهنگ
ناگه يك روز كشد در دهان؟
گرت به مغز اندر هوش است و راي
روي بگردان ز دروغ زمان
آزت هر روز به فردا دهد
وعدهٔ چيزي كه نباشد چنان
پير شدت بر غم و سختي و رنج
بر طمع راحت شخص جوان
بر تو به اميد بهي، روز روز
چرخ و زمان مي‌شمرد ساليان
دشمن توست اي پسر اين روزگار
نيست به تو در طمعش جز به جان
كژدم دارد بسي از بهر تو
كرده نهان زير خز و پرنيان
اي شده غره به جهان، زينهار
كايمن بنشيني از اين بدنشان
تو به در او شده زنهار خواه
دشنه همي مالدت او بر فسان
چون تو بسي خورده است اين اژدها
هان به حذرباش ز دندانش، هان!
نامهٔ شاهان عجم پيش خواه
يك ره و بر خود به تامل بخوان
كوت فريدون و كجا كيقباد؟
كوت خجسته علم كاويان؟
سام نريمان كو و رستم كجاست
پيشرو لشكر مازندران؟
بابك ساسان كو و كو اردشير؟
كوست؟ نه بهرام نه نوشيروان!
اين همه با خيل و حشم رفته‌اند
نه رمه مانده است كنون نه شبان
رهگذر است اين نه سراي قرار
دل منه اينجا و مرنجان روان
ايزد زي خويش همي خواندت
اي شده فتنه به زمين و زمان
چند چپ و راست بتابي ز راه
چون نروي راست در اين كاروان؟
چند ربودي و ربائي هنوز
توشه در اين ره ز فلان و فلان؟
باك نداري كه در اين ره به زرق
كه بفروشي بدل زعفران
فردا زين خواب چه آگه شوي
سود نداردت خروش و فغان
چونكه نينديشي از آن روز جمع
كانجا باشند كهان و مهان؟
آنجا آن روز نگيردت دست
نه پسر و نه پدر مهربان
زير گناهان گران و وبال
سست شدت گردن و پشت و ميان
خيره چه گوئي تو كه «بادي است اين
در شكم و پشت و ميانم روان؟
نيست مرا وقت ضعيفي هنوز
بشكند اين را شكر و باديان»
روي نخواهي كه به قبله كني
تات نخوابند چو تخته ستان
جز به گه بازپسين دم زدن
از تو نجبند به شهادت زبان
چونكه به پرهيز و به توبه، سبك
نفگني از گردن بار گران؟
تا تو يكي خانهٔ نو ساختي
يكسره همسايه‌ت بي‌خان و مان
در سپه جهل بسي تاختي
اكنون يك چند گران كن عنان
ديو قرين تو چرا گشت اگر
دل به گمان نيست تو را در قران
گر به گماني ز قران كريم
خود ببري كيفر از اين بدگمان
سود نداردت پشيمان شدن
خود شود آن روز گمانت عيان
جان تو از بهر عبادت شده است
بسته در اين خانه پر استخوان
كان تو است اي تن و طاعت گهر
گوهر بيرون كن از اين تيره كان
جانت سوار است و تنت اسپ او
جز به سوي خير و صلاحش مران
خود سپس آرزوي تن مرو
چون خره بد سپس ماكيان
گيتي دريا و تنت كشتي است
عمر تو باد است و تو بازارگان
اين همه مايه است كه گفتم تو را
مايه به باد از چه دهي رايگان
اي پسر خسرو حكمت بگو
تات بود طاقت و توش و توان
اي به خراسان در سيمرغ‌وار
نام تو پيدا و تن تو نهان
در سپه علم حقيقت تو را
تير كلام است و زبانت كمان
روز و شب از بحر سخن همچنين
در همي جوي و همي برفشان
تا ز تو ميراث بماند سخن
چون بروي زي سفر جاودان
خيز به فرمان امام جهان
بركش در بحر سخن بادبان


قصيده شماره ۱۷۹

۳۵ بازديد


ز من معزول شد سلطان شيطان
ندارم نيز شيطان را به سلطان
سرم زيرش ندارم، مر مرا چه
اگر بر برد شيطان سر به سرطان؟
همي دانم كه گر فربه شود سگ
نه خامم خورد شايد زو نه بريان
نگويد كس كه ناكس جز به چاه است
اگرچه برشود ناكس به كيوان
به مهمانيش نايم زانكه ناكس
بخماند به منت پشت مهمان
گر او از در و مرجان گنج دارد
مرا در جان سخن درست و مرجان
ور او را كان و زر بي‌كران است
مرا نيكو سخن زر است و دل كان
وگر ايوانش و تخت از سيم و زر است
مرا از علم و دين تخت است و ايوان
به آب‌روي اگر بي‌نان بمانم
بسي زان به كه خواهم نان ز نادان
به نانش چون من آب خويش بدهم
چو آبم شد من آنگه چو خورم نان؟
خطا گفته است زي من هر كه گفته‌است
كه «مردم بندهٔ مال است و احسان»
كه بندهٔ دانش‌اند اين هر دو زيراك
ز بهر دانش آباد است گيهان
ز دنيا روي زي دين كردم ايراك
مرا بي‌دين جهان چه بود و زندان
برون كرده‌است از ايران ديو دين را
ز بي‌ديني چنين ويران شد ايران
مرا، پورا، ز دين ملكي است در دل
كه آن هرگز نخواهد گشت ويران
جهان‌خواري نورد است اي خردمند
نگه كن تا پديد آيدت برهان
جهان، چون من دژم كردم برو روي،
سوي من كرد روي خويش خندان
به دل در صبر كشتم تا به من بر
چو بر ايوب زر باريد باران
طعام ذل و خواري خورد بايد
كسي را كز طمع رسته است دندان
به روي تيز شمشير طمع بر
ز خرسنديت بايد ساخت سوهان
رسن در گردن يوزان طمع كرد
طمع بسته است پاي باز پران
كسي را كز طمع جنبيد علت
نداند كردنش سقراط درمان
طمع پالان و بار منت آمد
تو ماندي زير بار و زشت پالان
اگر سهل است و آسان بر تو، بر من
كشيدن بار و پالان نيست آسان
من آن دارم طمع كاين دل طمع را
ندارد در دو عالم جز به يزدان
چو با من دل وفا كرد اين طمع را
گرفتم نيك بختي را گريبان
كنم نيكي چو نيكي كرد با من
خداوند جهان دادار سبحان
همي تا در تنم اركان و جان است
به نيكي كوشد از من جان و اركان
چرا خوانم چو فرقان كردم از بر
به جاي ختم قرآن مدح دهقان
چرا گويم، چو حق و صدق دانم،
گرم هوش است، خيره زور و بهتان؟
چو ره زي شهر دين آموختندم
نتابم راه سوي دشت عصيان
ز ديوان زرق و دستان‌شان نخرم
چو زد بر دست من دستش سليمان
در آساني و سود خود نجويم
زيان با فلان و رنج بهمان
بدان را از بدي‌ها باز دارم
وگرني خود بتابم راه ازيشان
نگويم زشت و بد را خوب و نيكوست
گران نفروشم آنچ آن باشد ارزان
به نيكي كوشم و هرگز نباشم
بجز بر نيك ناكردن پشيمان
لواطت يا زنا كار ستور است
نگه‌بان تنم هم زين و هم زان
ندزدم چيز كس كان كار موش است
زيان كردن مسلمان را ز پنهان
يكي ميزان گزيدم بس شگفتي
كزان به نيست ميزاني به حران
نگويم آنچه نتوانم شنودن
سر اسلام حق اين است و ايمان
مسلمانم چنين بي‌رنج ازانم
چنان دانم چنين باشد مسلمان
تو اي غافل يكي بنگر در اين خلق
كه مي ناخورده گشته‌ستند مستان
گر ايزد عدل فرموده‌است چون است
چو بيد از بار، خلق از عدل عريان؟
به دانا گر نكوتر بنگري نيست
به دستش بند بل پند است و دستان
زهي ابليس، كردي راست سوگند
بر اين گاوان و، برتو نيست تاوان
تو شاگردان بسي داري در اين دور
به قدر از خويشتن برتر فراوان
نهال شومي و تخم دروغت
نرويد جز كه در خاك خراسان
تو را اين جاي ملعون غلتگاه است
بغلت آسان درو و گرد بفشان
زمن وز اهل دين ميدانت خالي است
بيفگن گوي و پس بگزار چوگان
به ده دينار طنبوري بخرند
به دانگي كي نخرد جمع فرقان
خراسان زال سامان چون تهي شد
همه ديگر شدش احوال و سامان
ز بس دنيا زبردستان بماندند
به زير دست قومي زيردستان
به صورت‌هاي نيكو مردمانند
به سيرت‌هاي بد گرگ بيابان
به يمگان من غريب و خوار و تنها
ازينم مانده بر زانو زنخدان
گريزان روزگار و من به طاعت
همي پيچم درو افتان و خيزان
به طاعت بست شايد روز و شب را
به طاعت بندمش ساران و پايان
به طاعت برد بايد اين جهان را
كه گويد كاين جهان را برد نتوان؟
به فرمان‌هاي يزدان تا نكوشي
نيابد مر تو را گيتي به فرمان
به جسم از بهر نان و خان و مان كوش
به روح از بهر خلد و روح و ريحان
حديث كوشش سلمان شنودي
توي سلمان اگر كوشي تو چندان
بجاي آنچه من ديده‌ستم امروز
سليم است آنچه دي ديده است سلمان
به يمگان لاجرم در دين و دنيا
مكانت يافته‌ستم بيش از امكان
مرا گر قوم بي‌رحمان براندند
به جود و رحمت و اقبال و رحمان
به دنيا در نه درويشم نه چاكر
به دين اندر نه گمراهم نه حيران
خداوند زمان و قبلهٔ خلق
مرا پشت است و حصن از شر شيطان
به جود و عدل او كوتاه گشته‌است
به بد كرداري از من دست دوران
مرا حسان او خوانند ايراك
من از احسان او گشتم چو حسان
مرامرغي سيه سار است گل‌خوار
گهربار و سخن‌دان در قلم‌دان
مرا ديوان چو درج در از آن است
بخوان ديوان من بر جمع ديوان
كه آيات قران و شعر حجت
دل ديوان بسنبد همچو پيكان
چو شعر من بخواني دوست و دشمن
تو را سجده كند خندان و گريان


قصيده شماره ۱۷۸

۳۳ بازديد


بر جستن مراد دل اي مسكين
چوگانت گشت پشت و رخان پرچين
بسيار تاختي به مراد، اكنون
زين مركب مراد فرو نه زين
تا كي كشي به ناز و گشي دامن
دامن يكي زناز و گشي برچين
ياد آمد آنچه منت بگفتم دي
كاين دهر كين كشد ز تو نادان، كين
از صحبت زمانهٔ بي‌حاصل
حاصل كنون بيار، چه داري؟ هين
دنيا و دين شدند ز تو زيرا
دنيا نيافتي و نجستي دين
زيبا به دين شده‌است چنين دنيا
آن را بجوي اگرت ببايد اين
دين بوي عنبر است و جهان عنبر
بي‌بوي خوش چه عنبر و چه سرگين
دنيا عروس‌وار بيارايد
پيشت چو يافت از تو به دين كابين
از خر به دين شده‌است جدا مردم
شين را سه نقطه كرد جدا از سين
سرخ است قند چون رخپين ليكن
شيرينيش جدا كند از رخپين
دين است جان جان تو، تا جان را
جان نوي ز دين ندهي منشين
پرچين شود ز درد رخ بي‌دين
چون گرد خود كني تو ز دين پرچين
دلسوز چند بود همي خواهي
خيره بر اين خسيس تن اي مسكين؟
زندان جان توست تن اي نادان
تيمار كار او چه خوري چندين؟
تنين توست تنت حذر كن زو
زيرا بخورد خواهدت اين تنين
تو بر مراد او به چه مي‌تازي
گاهي به چين و گاه به قسطنطين؟
بنگر كه چيست بسته در اين زندان
زنده و روان به چيست چنين اين طين
نيكو ببين كه روي كجا داري
يك سو فگن ز چشم خرد كو بين
بگزين طريق حكمت و مر تن را
بر دين و بر جان و خرد مگزين
نيكو نگر درين كو نكو نايد
از كوه قاف جغدي را بالين
گر نيست مست مغزت بشناسي
زر مجرد از درم روئين
جستي بسي ز بهر تن جاهل
سقمونيا و تربد و افسنتين
دل در نشاط بسته و تن داده
گاهي به مهر و گاه به فروردين
گفتي مگر كه دور نبايد شد
زين تلخ و شور و چرب و خوش و شيرين
آخر وفا نكرد جهان با تو
برانگبينت ريخت چنين غسلين
اين بود خوي پيشين عالم را
كي باز گردد او ز خوي پيشين
و اكنون ز خوي او چو شدي آگه
بر دم به جان خويش يكي ياسين
دست علاج جان سخن دان بر
سوي نعيم تاب ره از سجين
كندي مكن، بكن چو خردمندان
صفراي جهل را به خرد تسكين
زان ديو بي‌وفا چو شدي نوميد
اكنون بگير دامن حورالعين
بر تخت علم و حكمت بنشانش
وز پند گوشوار كنش زرين
علم است كيمياي همه شادي
ايدون همي كند خردم تلقين
با نور ماه شب نبود تاري
با علم حق دل نبود غمگين
مستان سخن مگر كه همه سخته
زيرا سخن زر است و خرد شاهين
مستان سخن گزافه و چون مستان
گر خر نه‌اي مكن كمر نالين
گر گوهر سخنت همي بايد
از دين چراغ كن ز خرد ميتين
آنگه يقين بدان كه برون آيد
از كوه من بجاي گهر پروين
گر در شود خرد به دل سندان
شمشاد ازو برون دمد اندر حين
اي خوانده كتب و كرده روشن دل
بسته زعلم و حكمت و پند آذين
اشعار پند و زهد بسي گفته‌است
اين تيره چشم شاعر روشن‌بين
آن خوانده‌اي بخوان سخن حجت
رنگين به رنگ معني و پند آگين
گر در نماز شعرش برخواني
روح‌الامين كند سپست آمين
حجت به شعر زهد مناقب جز
بر جان ناصبي نزند ژوپين


قصيده شماره ۱۸۲

۳۴ بازديد


بشنو كه چه گويد هميت دوران
پيغام ازين چرخ گرد گردان
زين قبهٔ پر چشمهاي بيدار
زين طارم پر شمع‌هاي رخشان
اين سبز بيابان كه چون شب آيد
پر لاله شود همچو باغ نيسان
وين بحر بي‌آرامش نگون‌سار
آراسته قعرش به در و مرجان
زين كلهٔ نيلي كزو نمايند
رخشنده رخان دختران ريان
پيغام فلك بر زبان دوران
آن است به سوي نبات و حيوان
كاي نو شدگاني كه مي‌فزائيد
يك روز بكاهيد هم بر اين سان
چونان كه همي بامداد روشن
تاريك شود وقت شام‌گاهان
نابوده كه بوده شود نپايد
زين است جهان در زوال و سيلان
جنبنده همه جمله بودگانند
برهانت بس است بر فناي گيهان
اولاد جهان چون همي نپايند
پاينده نباشد همان پدرشان
تو عالم خردي ضعيف و دانا
وين عالم مردي بزرگ و نادان
عمر تو چو تو خرد و، عمر عالم
مانند كلان شخص او فراوان
آن عمر كه آخر فنا پذيرد
پيوسته بود به ابتداش پايان
فرسودن اشخاص بودشي را
ايام بسنده است تيز سوهان
هرچ آن به زمان باقي است بودش
سوهان زمانش بسايد آسان
پس عالم گر بي‌زمانه بوده است
نابود شود بي‌زمان به فرمان
آباد كه كرده‌است اين جهان را؟
ناچار همان كس كندش ويران
از بهر كه كرد آنكه كرد، گوئي،
اين پر ز نعيم و فراخ بستان؟
از بهر چه كرد آنكه كرد پنهان
در خاك سيه زر و، سيم در كان؟
زندان تو است اين اگرت باغ است
بستان نشناسي همي ز زندان؟
بر خويشتن اين بندهاي بسته
بنگر به رسن‌هاي سخت و الوان
بنگر كه بدين بند بسته در، چيست
در بند چرا بسته گشت پنهان؟
در بند بود مستمند بندي
تو شاد چرائي به بند و خندان؟
بندي كه شنوده است مانده هموار
بر هر كه رها شد ز بند گريان؟
اين قفل كه داند گشادن از خلق؟
آن كيست كه بگشاد قفل يزدان؟
چون باز نجوئي كه اندر اين باب
تازيت چه گفت و چه گفت دهقان؟
يا از طلب اين چنين معاني
مشغول شده‌ستي به فرج و دندان؟
وان را كه همي جويد اين چنين‌ها
مي چيز نبخشند تركمانان
گويدت فلان ك «ز چنين سخن‌ها
مانده است به زندان فلان به يمگان
منگر به سخن‌هاي او ازيرا
تركانش براندند از خراسان
نه مير خراسان پسندد او را
نه شاه كركان نه مير جيلان
گر مذهب او حق و راست بودي
در بلخ بدي به اتفاق اعيان
اين بيهده‌ها را اگر نداني
در كار نيايدت هيچ نقصان»
اي كرده تو را فتنه اهل باطل
بر حدثنا عن فلان و بهمان
گر جهل تو را درد كردي، از تو
بر گنبد كيوان رسيدي افغان
مغز است تو را ريم گرچه شوئي
دستار به صابون و تن به اشنان
طعنه چه زني مر مرا بدان كه‌م
از خانه براندند اهل عصيان؟
زيرا كه براندند مصطفي را
ذريت شيطان از اهل و اوطان
بر نوح همي سرزنش نيامد
كو رفت به كوه از ميان طوفان
من بستهٔ آداب و فضل خويشم
در تنگ زميني زجور ديوان
از لحن فراوان و خوش بماند
در تنگ قفس‌ها هزاردستان
وز بهر هنر گوز را به خردي
بيرون فگنند از ميان اغصان
چون من به بيان بر زبان گشادم
لرزان شود آفاق و لولو ارزان
خورشيد به آواز خاطرم را
گويد كه فگندي مرا ز سرطان
در دين به خراسان كه شست جز من
رخسارهٔ دعوي به آب برهان
پيغام فلك مر تو را نمايم
بر خاك نبشته به خط رحمان
چشميت گشايم كزو ببيني
بنوشته به خط خداي فرقان
ليكن ننمايت راه هارون
تا باز نگردي ز راه هامان
ديوان برميدند چون بديدند
در دست من انگشتري‌ي سليمان
زين است كه ايدون خران دين را
از من بفشرده است سخت پالان
من شيعت اولاد مصطفي‌ام
در دين نروم جز به راه ايشان


قصيده شماره ۱۸۱

۳۵ بازديد


كه پرسد زين غريب خوار محزون
خراسان را كه بي‌من حال تو چون؟
هميدوني چو من ديدم به نوروز؟
خبر بفرست اگر هستي هميدون
درختانت همي پوشند مبرم
همي بندند دستار طبرخون؟
نقاب رومي و چيني به نيسان
همي بندد صبا بر روي هامون؟
نثار آرد عروسان را به بستان
ز گوهرهاي الوان ماه كانون؟
همي سازند تاج فرق نرگس
به زر حقه و لولوي مكنون؟
گر ايدوني و ايدون است حالت
شبت خوش باد و روزت نيك و ميمون
مرا باري دگرگون است احوال
اگر تو نيستي بي‌من دگرگون
مرا بر سر عمامهٔ خز ادكن
بزد دست‌زمان خوش خوش به صابون
مرا رنگ طبرخون دهر جافي
بشست از روي بندم به آب زريون
زجور دهر الف چون نون شده‌ستم
زجور دهر الف چون نون شود،نون
مرا دونان زخان و مان براندند
گروهي از نماز خويش ساهون
خراسان جاي دونان گشت، گنجد
به يك خانه درون آزاده با دون؟
نداند حال و كار من جز آن كس
كه دونانش كنند از خانه بيرون
همانا خشم ايزد بر خراسان
بر اين دونان بباريده است گردون
كه اوباشي همي بي‌خان و بي‌مان
درو امروز خان گشتند و خاتون
بر آن تربت كه بارد خشم ايزد
بلا رويد نبات از خاك مسنون
بلا رويد نبات اندر زميني
كه اهلش قوم هامان‌اند و قارون
نبات پر بلا غزست و قفچاق
كه رسته‌ستند بر اطراف جيحون
شبيخون خداي است اين بر ايشان
چنين شايد، بلي، ز ايزد شبيخون
نه او را مكر او را كس ببيند
چه بيند مكر او را مست و جنون؟
به مكر و غدر ميرد هر كه دل را
به مكر و غدر دارد كرده معجون
همي خوانند بر منبر ز مستي
خطيبان آفرين بر ديو ملعون
قضا آن يابد از مير خراسان
كه خاتون زو فزون‌تر يابد اكنون
چو باز از در درآيد، عدل،چون مرغ
همان ساعت برون پرد ز پرهون
كند مبطل محقي را به قولي
روايت كرده حماد از فريغون
چه حال است اين كه مدهوشند يكسر؟
كه پنداري كه خورده‌ستند هپيون
ازيرا دشمني‌ي هارون امت
سرشته است اندر ايشان ديو وارون
سزد گر ز ابر از اين شومي بر ايشان
به جاي قطر باران خون چكد، خون
به دنيا دين فروشانند ايشان
به دوزخ در همي برند آهون
گزيدهٔ مار را افسون پديد است
گزيدهٔ جهل را كه شناسد افسون؟
مرا بر دوستي‌ي آل پيمبر
نيايد كم حسود و دشمن اكنون
چو بر خوانند اشعارم، منقش
به معني‌ها، چو سقلاطون مدهون
كسي كانده برد از نور خورشيد
بود مغبون به عمر خويش و محزون
تو اي جاهل برو با آل هامان
مرا بگذار با اولاد هارون
بهشت كافر و زندان مؤمن
جهان است، اي به دنيا گشته مفتون
ازيرا تو به بلخ چون بهشتي
وزينم من به يمگان مانده مسجون
تو از جهلي به ملك اندر چو فرعون
من از علمم به سجن اندر چو ذوالنون
ز تصنيفات من زادالمسافر
كه معقولات را اصل است و قانون
اگر بر خاك افلاطون بخوانند
ثنا خواند مرا خاك فلاطون
وگر ديدي مرا عاجز نگشتي
در اقليدس به پنجم شكل مامون
مرا گر ملك مامون نيست شايد
كه افزونم زمامون هست ماذون
به آل مصطفي بر عالم نطق
فريدونم فريدونم فريدون


قصيده شماره ۱۸۰

۳۴ بازديد


حكمتي بشنو به فضل اي مستعين
پاك چون ماء معين از بومعين
چون بهشتت كي شود پر نور دل
تا درو نايد ز حكمت حور عين؟
دل به حورالعين حكمت كي رسد
تا نگردد خالي از ديو لعين؟
دل خزينهٔ علم دين آمد، تو را
نيست برتر گوهري از علم دين
مكر ديوان و هوس‌ها را منه
در خزينهٔ علم رب‌العالمين
جان تو بر عالم علوي رسد
چون كني مر علم را باجان عجين
دين و دنيا هر دوان مر راست راست
راستي را دار دين راستين
اسپ دنيا دست ندهد مر تو را
تا ز علم و راستي ننهيش زين
گرم و خشك و سرد و تر چون راست شد
راستيشان كرد شير و انگبين
راستي با علم چون همبر شدند
اين ازان پيدا نباشد آن ازين
دين چه باشد جز كه عدل و راستي؟
چيز باشد جز كه خاك و آب طين؟
علم را فرمودمان جستن رسول
جست بايدت ار نباشد جز به چين
«قيمت هر كس به قدر علم اوست»
همچنين گفته است اميرالمؤمنين
خوب گفتن پيشه كن با هر كسي
كاين برون آهنجد از دل بيخ كين
مر سخن را گندمين و چرب كن
گر نداري نان چرب و گندمين
خوب گفتار، اي پسر، بيرون برد
از ميان ابروي دشمنت چين
با عمل مر قول خود را راست‌دار
اين چنان بايد كه باشد آن چنين
مر مرا شكر چرا وعده كني
گرت سنگ است، اي پسر، در آستين؟
مر مرا آن ده كه بستاني همان
گاه چوني كور و گاهي دور بين؟
دادخواهي ور بخواهند از تو داد
پس به خاك اندر چه مالي پوستين؟
از قرين بد حذر بايدت كرد
كز قرين بد بيالايد قرين
زر نديده‌ستي كه بي‌قيمت شود
چون بيندائيش بر چيزي مسين
گاه نيك و بد هگرز ايمن مباش
بر زمانهٔ بي‌قرار ناامين
آسيائي زود گرد است اين و تيز
زو نه شايد بود شاد و نه حزين
جز كه محدث نيست چيزي جز خداي
نه زمان و نه مكان و نه مكين
گر مسلماني به دين اندر برو
بر طريق و راه خير المرسلين
بر ره آن رو به دين كوت آفريد
خود براي خويش ديني مافرين
مافرين ديني به ناداني كزان
بر تنت نفرين كند جان آفرين
از محمد عيب اگر نامد تو را
چون كني هزمان امامي به گزين؟
خشم را طاعت مدار ايرا كه خشم
زير دامن در بلا دارد دفين
بر پشيماني خوري از تخم خشم
خود مكار اين تخم و زو اين بر مچين
پارسائي را كم آزاري است جفت
شخص دين را اين شمال است آن يمين
گر نخواهي كه‌ت بيازارد كسي
بر سر گنج كم‌آزاري نشين
خوي نيكو را حصار خويش گير
وز قناعت بر درش زن زوفرين
علم جوي و طاعت‌آور تا به جان
زين تن لاغر برون آئي سمين
نازنين جان را كن، اي نادان، به علم
تن چه باشد گر نباشد نازنين؟
چون از اينجا جان تو فربي رود
تن چه فربي چه نزار اندر زمين
خامشي به چون نداني گفت نيك
نانهاده به بخوان نان ارزنين
خود زبان از هردوان كوتاه كن
چون همي نفرين نداني ز افرين
حكمت از هر كس كه گويد گوش دار
گر مثل طوغانش گويد يا تگين
ياسمين را خوش ببويد هر كسي
گرچه از سرگين برآيد ياسمين
پند خوب و شعر حجت را بدار
يادگار از بومعين اي مستعين


قصيده شماره ۱۸۴

۳۵ بازديد


دير بماندم در اين سراي كهن من
تا كهنم كرد صحبت دي و بهمن
خسته ازانم كه شست سال فزون است
تا به شبانروزها همي بروم من
اي به شبان خفته ظن مبر كه بياسود
گر تو بياسودي اين زمانه ز گشتن
خويشتن خويش را رونده گمان بر
هيچ نشسته نه نيز خفته مبر ظن
گشتن چرخ و زمانه جانوران را
جمله كشنده است روز و شب سوي گشتن
اي بخرد، با جهان مكن ستد و داد
كو بستاند ز تو كلند به سوزن
جستم من صحبتش وليكن از اين كار
سود نديدم ازانكه سوده شدم تن
گر تو نخواهي كه زيرپاي بسايدت
دست نبايدت با زمانه پسودن
نو شده‌اي،نو شده كهن شود آخر
گرچه به جان كوه قارني به تن آهن
گرت جهان دوست است دشمن خويشي
دشمن تو دوست است دوست تو دشمن
گر بتواني ز دوستي جهان رست
بنگر كز خويشتن تواني رستن ؟
واي بر آن كو زخويشتن نه برآيد
سوخته بادش به هردو عالم خرمن
دوستي اين جهان نهنبن دلهاست
از دل خود بفگن اين سپاه نهنبن
مسكن تو عالمي است روشن وباقي
نيست تو را عالم فرودين مسكن
شمع خرد بر فروز در دل و بشتاب
با دل روشن به سوي عالم روشن
چون به دل اندر چراغ خواهي افروخت
علم و عمل بايدت فتيله و روغن
در ره عقبي به‌پاي رفت نبايد
بلكه به جان و به عقل بايد رفتن
خفته مرو نيز بيش ازين و چو مردان
دامن با آستينت بركش و برزن
توشهٔ تو علم و طاعت است در اين راه
سفره دل را بدين دو توشه بياگن
آن خوري آنجا كه با تو باشد از ايدر
جاي ستم نيست آن و گر بزي و فن
گر نتواني چو گاو خورد خس و خار
تخم خس و خار در زمين مپراگن
بار گران بينمت، به توبه و طاعت
بار بيفگن، امل دراز ميفگن
كرده‌است ايزد زليفنت به قران در
عذر بيفتاد از آنكه كرد زليفن
جمله رفيقانت رفته‌اند و تو نادان
پست نشسته‌ستي و كنار پر ارزن
گوئي بهمان زمن مهست و نمرده‌است
آب همي كوبي اي رفيق به هاون
تا تو بدين برزني نگاه كن، اي پير
چند جوانان برون شدند ز برزن
گر به قياس من و تو بودي، مطرب
زنده بماندي به گيتي از پس مؤذن
راست نيايد قياس خلق در اين باب
زخم فلك را نه مغفر است و نه جوشن
علم اجلها به هيچ خلق نداده است
ايزد داناي دادگستر ذوالمن
خلق همه يسكره نهال خداي‌اند
هيچ نه بركن تو زين نهال و نه بشكن
دست خداوند باغ و خلق دراز است
بر حسك و خار همچو بر گل و سوسن
خون بناحق نهال كندن اوي است
دل ز نهال خداي كندن بركن
گر نپسندي هم كه خونت بريزند
خون دگر كس چرا كني تو به گردن؟
گرت تب آيد يكي ز بيم حرارت
جستن گيري گلاب و شكر و چندن
وانگه ننديشي ايچ گاه معاصي
زاتش دوزخ كه نيستش در و روزن
شد گل رويت چو كاه و تو به حريصي
راست همي كن نگار خانه و گلشن
راست چگونه شودت كار، چو گردون
راست نهاده‌است بر تو سنگ فلاخن
دام به راهت پرست، شو تو چو آهو
زان سو و زين سو گيا همي خور و مي‌دن
روي مكن سوي مزگت ايچ و همي رو
روزي ده ره دنان دنان به سوي دن
دمنه به كار اندر است و گاو نه آگاه
جز كه تو را اين مثل نشايد گفتن
كو نبود آنكه دن پرستد هرگز
دن كه پرستد مگر كه جاهل و كودن؟
گلشن عقل است مغز تو مكن، اي پور،
گلشن او را به دود خمر چو گلخن
معدن علم است دل چرا بنشاندي
جور و جفا را در اين مبارك معدن؟
چون نبود دلت نرم سود ندارد
با دل چون سنگ پيرهن خز ادكن
جهلت را دور كن زعقلت ازيراك
سور نباشد نكو به برزن شيون
بررس نيكو به شعر حكمت حجت
زانكه بلند و قوي است چون كه قارن
خوب سخنهاش را به سوزن فكرت
بر دل و جان لطيف خويش بياژن


قصيده شماره ۱۸۳

۳۴ بازديد


چرخ پنداري بخواهد شيفتن
زان همي پوشد لباس پر درن
شاخ را بنگر چو پشت دل شده
برگ را بنگر چو روي ممتحن
ابر آشفته برآمد وز دمن
بوستان پرگشت از اطلال و دمن
زير ميغ تيره قرص آفتاب
چون نشسته گرد بر زرين لگن
باد مهر مهرگان چون برفگند
چرخ را از ابر تيره پيرهن
آفتاب از اوج زي دريا شتافت
تا بشويد گرد و خاك از خويشتن
شاه رومي چون هزيمت شد ز ما
شاه زنگي كينه خواهد آختن
زين قبل مي كرد بايد هر شبي
دختران آسمان را انجمن
دوش نامد چشمم از فكرت فراز
تا چه مي‌خواهد ز من جافي زمن
شب سياه و چرخ تيره من چو مور
گرد گردان اندر اين پر قير دن
چون زشب نيمي بشد گفتم مگر
باز شد مر دهر داهي را دهن
زهر تابنده ز چرخ تيره جرم
همچو خالي از يقين بر روي ظن
نور راه كهكشان تابان درو
چون به سوده لاجورد اندر لبن
وان ثريا چون ز دست جبرئيل
مانده نوري بر قفاي اهرمن
جيش چرخ از نور پوشيده سلاح
فوج خاك از قير پوشيده كفن
اي سپاهي كز سر خاور بود
هر شبي تا باخترتان تاختن
از نهيب تيرتان هر شب زمين
ز ابر تيره پيش روي آرد مجن
لرز لرزنده غضنفر در عرين
ترس ترسنده عقاب اندر و كن
از چه مي‌ترسد به شب هر جانور؟
از بد اين دهر پر مكر و محن
اي به غفلت خفته زير دام دهر
ايمني چون يافتي زين مفتنن؟
دام و دد را دام مي‌سازي و باز
دام توست اين گنبد بسيار فن
روز و شب را دهر حبلي ساخته است
كشت خواهدمان بدين پيسه رسن
خويشتن‌دار، اي جوان، از پير دهر
تات نفريبد به غدر اين پيرزن
من نديدم گنده پيري همچنين
مرگ ريس و شر باف و مكر تن
نيستش كار، اي برادر، روز و شب
جز كه خالي كردن از شويان وطن
گر نداني كوچه خواهد با تو كرد
نيك بنگر تا چه كرد از بد به من
بر سرم يك دسته مرزنگوش بود
كرد مرزنگوش را سحرش سمن
مر مرا بفريفت از آغاز كار
تا شدم بريان به مهرش جان و تن
تن بدو دادم چنين تا گوشتم
خورد و اكنون مي بسوزد باب زن
دل بگردان زو و گرد او مگرد
سربكش زين بدنشان و دل بكن
آفتاب آز اگر رنجه كندت
از نميدي چتركي بر سر فگن
لشكر آز و نياز و حرص را
خواردار و بشكر و بر هم شكن
خلق يكسر بت‌پرستان گشته‌اند
جانهاشان چون شمن شد، بت بدن
بت‌برست از بت‌پرست و تو همي
رست نتواني از اين ملعون و ثن
بت نشسته در ميان پيرهنت
تو همي لعنت كني بر برهمن
خويشتن بشناس و بر خود باز كن
چشم دل وز سرت بيرون كن وسن
ور به دين اندر بخواهي داد داد
عهد بوالقاسم بگيز از بوالحسن


قصيده شماره ۱۸۶

۳۵ بازديد


اي دننده همچو دن كرده رخان از خون دن
خون دن خونت بخواهد ريخت گرد دن مدن
همچو نخچيران دنيدي، سوي دانش دن كنون
نيك دان بايد هميت اكنون شدن اي نيك دن
راه زد بر تو جهان و برد فر و زيب تو
چند خواهي گفت مطرب را: فلان راهك بزن؟
چون سمن شد بر دو عارض مشك شم شمشاد تو
چند بوئي زلف چون شمشاد و روي چون سمن؟
بانگ مطرب را فراوان كمتري از ده ستير
بانگ مؤذن را فزوني از صد و پنجاه من
تو چراني گوروار و شير گيتي در كمين
شير گيتي را همي فربه كني چون گور تن
گورگيرد شير دشتي ليكن از بهر تو را
گور سازد شير گيتي خويشتن را بي‌دهن
تن چراي گور خواهد شد، به تن تا كي چري؟
جانت عريان است و تو برگرد تن كرباس تن
چهره و جامهٔ نكو زيب و جمال مرد نيست
ننگ آيد مرد را ننگ از جمال و زيب زن
عيب تو جامه‌ت نپوشد، تيغ پوشد يا قلم
گر نه‌اي زن يا قلم‌زن باش يا شمشيرزن
از قلم برنگذرد مر هيچ مردم را شرف
ور كسي را ظن جزين افتد خطا افتدش ظن
تيغ تخت توست و تاج تو قلم، شو هر دو دست
آن درين زن وين دران زن پادشا كن خويشتن
دست را چون مركب تيغ و قلم هر دو بگير
وانگهي اسپت به ميدان شرف بيرون فگن
گر يكي زين دو شرف را بيش ناوردي به دست
نيم مردي، زانكه تو يك دسته ماندي سوي من
عدل و احسان پيشه كن، تا چند گوئي بيهده
نام جد من معدل بود و نام من حسن؟
خوب روي از فعل خوب است، اي برادر، جبرئيل
زشت سوي مردمان از فعل زشت است اهرمن
بي‌هنر گر گنج يابد ممتحن بايدش بود
با هنر بي‌چيز اگر ماند نباشد ممتحن
گر هنر باشد ملك نعمت نباشد جز رهي
ور صنم گردد هنر نعمت نباشد جز شمن
از هنر مر خويشتن را شو يكي چنبر طلب
تا بيايد صد هزار بيشت از نعمت رسن
تخم بد نيك، پورا، نيست چيزي جز هنر
بار بخت نيكت از شاخ هنر بايد چدن
بي‌هنر با مال و با شاهي نباشد نيكبخت
با هنر هرگز به محنت در نماند مر تهن
از سر شمشير و از نوك قلم زايد هنر،
اي برادر، همچو نور از نار و نار از نارون
مرد دانا را چو بر دلها سخن خواهد نبشت
خود قلم باشد زبان اندر ميان انجمن
چون شد آبستن به حكمت‌ها زبان مرد علم
تيغ بايد تا بيارد زادن آبستن سخن
از زبان بهترين خلق بهتر دين نزاد،
چون شنيدي، جز بياري‌ي تيغ تيز بوالحسن
از سخن وز تيغ زاد اين دين، ازان آمد قوي
دين طلب، گر مي هنر جوئي، رها كن مكر و فن
بي‌هنر دان، نزد بي‌دين، هم قلم هم تيغ را
چون نباشد دين نباشد كلك و آهن را ثمن
برهمن در هند بر چندال ناكس فضل داشت
بندهٔ دين و هنر نشگفت اگر شد برهمن
مادر و مايهٔ هنر دين است نشگفت ار هنر
جز به زير مايه و مادر نمي‌گيرد وطن
دين گرامي شد به دانا و، به نادان خوار گشت
پيش نادان دين چو پيش گاو باشد ياسمن
همچو كرباسي كه از يك نيمه زو مرشاه را
قرطه آيد وز دگر نيمه جهودي را كفن
مرد بي‌دين گاو باشد تا نداري بانكش
مر تو را، پورا، همي مردم به دين بايد شدن
آن سخن باشد سخن نزديك من كز دين بود
آن سخن كز دين برون باشد چه باشد؟ هين و هن
گر به دل بينا شده‌ستي راه ديني پيش توست
گاه از اين سو گاه از آن سو چونت بايد تاختن؟
دين يكي جامه است چون داناش پوشد پاك و نو
باز چون نادانش پوشد چو گليمي پر درن
چون كه بينا شد به بوي جامهٔ يوسف پدرش
زان سپس كه‌ش چشم نابينا ببود از بس محن؟
وز چه ماندي تو به هر دو چشم نابينا كنون
گر فرستاده است سوي تو محمد پيرهن؟
يا تو را از پيرهن خود نيست، اي جاهل، خبر
روز و شب زان مانده‌اي با هايهاي و مفتتن
دين ز فعل بد نماند پاك جز در پاك دل
شير پاكيزه كجا باشد در آلوده لگن؟
راست گوي و طاعت آر و پاك باش و علم جوي
فوج ديوان را بدين معروف لشكرها شكن
گر دلت بر نيك همسايه ز حسد كينه گرفت
كينه‌ت از بد فعل جان خويش بايد آختن
اي منافق، يا مسلمان باش يا كافر به دل
چونت بايد با خداوند اين دوالك باختن؟
از دل همسايه گر مي‌كند خواهي كين خويش
از دل خويش اين زمانه كين همسايه بكن
همچنان باشم تو را من چون تو باشي مر مرا
گر همي ديبات بايد جز كه ابريشم متن
شعر حجت را بخوان، اي هوشيار، و ياد گير
شعر او در دل تو را شهد است و اندر لب لبن


قصيده شماره ۱۸۵

۳۴ بازديد


امهات و نبات با حيوان
بيخ و شاخند و بارشان انسان
بار مانند تخم خويش بود
سر بيابي چو يافتي پايان
چون سخن‌گوي بود آخر كار
جز سخن چون روا بود ساران؟
تخم ما بي‌گمان سخن بوده‌است
خوبتر زين كسي نداد نشان
نه سخن كمتر از يكي باشد
نه بگويد كم از دو حرف زبان
يك سخن باد و حرف خويش چنانك
خرد و جان ز وحدت يزدان
اين جهان هم بدان سخن ماند
حرف او ساكن است يا جنبان
وان سخن را مثل به مردم زن
حرفها را نبات با حيوان
آن سخن خود نه چيز و حرفش چيز
چيزها را حروف او بنيان
وانچه او از سخن پديد آيد
به سخن باشدش بقا و توان
به سخن مردم آمده است پديد
به سخن جان او رسد به جنان
سخن اول آن شريف خرد
سخن آخر آن عزيز قران
سخنت اول و سخنت آخر
سخني خوب شو در اين دوميان
اين جهان كثيف چون تن توست
جان اين تن از آن لطيف جهان
نعمت اين بخور به صورت جسم
نعمت آن ببر به سيرت جان
تنت را مادر اين زمين و، فلك
پدر او و هر دوان حيران
جانت را مادر و پدر گشتند
نفس و عقل شريف جاويدان
اين فرودين بدين دو باز رسيد
آن برين را بدان دو باز رسان
تن تو چون بيافت صورت اين
نعمت اين همه بيافت بدان
جانت ار يابد از خرد صورت
هم جنان يافتي و هم ريحان
صورت جان تو شناختن است
مر فلان را حقيقت از بهمان
آنكه معقول هست چون بهمان
وين كه محسوس نام اوست فلان
جفت‌ها را ز طاق بشناسي
به غلط نوفتي درين و دران
جفت را جفت و طاق دان زنخست
با صفت جفت و بي‌صفت به عيان
حد و محدود جفت يكدگرند
نيست با هست چون مكين و مكان
عقل و معقول هردوان جفتند
همگان جفت كردهٔ سبحان
طاق با جفت هر دوان مقهور
پر از ايشان دو قاهر ايشان
باز جفت است قاهر و مقهور
زانكه توحيد نيست زير بيان
چون بداني حدود جفتي‌ها
برتر آئي ز پايهٔ حيوان
اي برادر، شناخت محسوسات
نردباني است اندر اين زندان
تو به پايه‌ش يكان يكان برشو
پس بياساي بر سر سولان
سر آن نردبان و معقول است
كه سرائي است زنده و آبادان
آن همه نور و راحت و نعمت
وين همه رنج و ظلمت و نيران
نيست مرگ است و هست هست حيات
نيست كفرست و هست هست ايمان
مرگ جهل است و زندگي دانش
مرده نادان و زنده دانايان
جهل مانند نيست و علم چو هست
جهل چون درد و علم چون درمان
هست ماند به علم دانا مرد
نيست گردد به جاهلي نادان
وانكه از نيست هست كردندش
او به راحت رسد همي زهوان
وانكه او هست و نيست خواهد شد
سوي زندان كشندش از بستان
نيست را هست صنع يزدان كرد
هست را نيست صنعت شيطان
اي اخي دوزخ و بهشت ببين
بي‌گمان شو ز مالك و رضوان
آنچه دانا بداندش هست است
كس ندانست نيست را سامان
هست و دانش قرين و جفتانند
نيست يا جهل هردوان زوجان
به با هست جفت و بد با نيست
به بهي‌ي جان ز نيستي برهان
جهد كن تا ز نيست هست شوي
برهاني روان ز بار گران
بهتر جانور همه مردم
بهتر از مردمان امام زمان
حيواني كه خوي ما گيرد
قيمتش برتر آيد از دگران
گر بگيريم خوي بهتر خلق
از ثري برشويم زي كيوان
بهترين زمانه مستنصر
كه عيال ويند انسي و جان
دل او داد را بهين رهبر
امر او خلق را مهين ميزان
داد و دانش به عز او زنده است
دين و دنيا به نور او رخشان
جوهر عقل زير گفتهٔ اوست
گر كسي يافت مر خرد را كان
فتح را نام اوست فتح بزرگ
به مثالش خيال بسته ميان
سوي او شو اگر نديده‌ستي
ملك داوود و حكمت لقمان
كمترين چاكرش چو اسكندر
كمترين حاكمش چو نوشروان
چرخ بر بدگمانش كرده كمين
نحس بر دشمنش كشيده كمان
ايمني در بزرگ ملكت او
گستريده فراخ شادروان
كعبهٔ جان خلق پيكر اوست
حكمت ايزدي درو مهمان
گرد او گر طواف خواهي كرد
جان بشوي از پليدي عصيان
گر تو از گوسپند او باشي
بخوري آب چشمهٔ حيوان
اي رسيده ز تو جهان به كمال
اي مراد از طبايع و دوران
بنده را دستگير باش به فضل
به خراسان ميانهٔ ديوان
تخم دادي مرا كه كشت كنم
نفگنم تخم تو به شورستان
چون كشاورز خوگ و خار گرفت
تخم اگر بفگنم بود تاوان
گوسپندي كه خوي خوگ گرفت
بر نيديشد از ضعيف شبان