قصيده شماره ۲۲۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۲۷

۴۴ بازديد


گشتن اين گنبد نيلوفري
گر نه همي خواهد گشت اسپري
هيچ عجب نيست ازيرا كه هست
گشتن او عنصري و جوهري
هست شگفت آنكه همي ناصبي
سير نخواهد شدن از كافري
نيست عجب كافري از ناصبي
زانكه نباشد عجب از خر خري
ناصبي، اي خر، سوي نار سقر
چند روي براثر سامري؟
در سپه سامري از بهر چيست
بر تن تو جوشن پيغمبري؟
جوشن پيغمبري اسلام توست
زنده بدين جوشن و اين مغفري
فايده زين جوشن و مغفر تو را
نيست مگر خواب و خور ايدري
مغفر پيغمبري اندر سقر
اي خر بدبخت، چگونه بري؟
نام مسلماني بس كرده‌اي
نيستي آگه كه به چاه اندري
نحس همي بارد بر تو زحل
نام چه سود است تو را مشتري؟
راهبر تو چو يكي گمره است
از تو نخواهد دگري رهبري
چونكه‌نشوئي سلب چرب‌خويش
گر تو چنين سخت و سره گازري؟
من پس تو سنبل خوش چون چرم
گر تو هي گوز فگنده چري؟
دين تو به تقليد پذيرفته‌اي
دين به تقليد بود سرسري
لاجرم از بيم كه رسوا شوي
هيچ نياري كه به من بگذري
چون سوي صراف شوي با پشيز
مانده شوي و خجلي برسري
خمر مثل‌هاي كتاب خداي
گرت بجاي است خرد، چون خوري؟
خمر حرام است، بسوزد خداي
آن دل و جان را كه بدو پرروي
گرت بپرسد كسي از مشكلي
داوري و مشغله پيش آوري
بانگ كني كاين سخن رافضي است
جهل بپوشي به زبان‌آوري
حجت پيش آور و برهان مرا
جنگ چه پيش آري و مستكبري
من به مثل در سپه دين حق
حيدرم، ار تو به مثل عنتري
تا ندهي بيضهٔ عنبر مرا
خيره نگويم كه تو بوالعنبري
خيز بينداز به يك سو پشيز
تا بدلت زر بدهم جعفري
تا تو ز دينار نداني پشيز،
نه بشناسي غل از انگشتري،
هيچ نياري كه ز بيم پشيز
سوي زر جعفريم بنگري
چند زني طعنهٔ باطل كه تو
مرتبت ياران را منكري
با تو من ار چند به يك دين درم
تو زه ره من به رهي ديگري
لاجرم آن روز به پيش خداي
تو عمري باشي و من حيدري
فاطميم فاطميم فاطمي
تا تو بدري ز غم اي ظاهري
فاطمه را عايشه مارندر است
پس تو مرا شيعت مارندري
شيعت مارندري اي بدنشان
شايد اگر دشمن دختندري
من نبرم نام تو، نامم مبر
من بريم از تو، تو از من بري
گرچه مرا اصل خراساني است
از پس پيري و مهي و سري
دوستي عترت و خانهٔ رسول
كرد مرا يمگي و مازندري
مر عقلا را به خراسان منم
بر سفها حجت مستنصري
حكمت ديني به سخن‌هاي من
شد چو به قطر سحري گل طري
ننگرد اندر سخن هرمسي
هر كه ببيند سخن ناصري
گرچه به يمگان شده متواريم
زين بفزوده است مرا برتري
گرچه نهان شد پري از چشم ما
زين نكند عيب كسي بر پري
خوب سخن جوي چه جوئي ز مرد
نيكوي و فربهي و لاغري؟
نيست جمال و شرف شوشتر
جز به بهاگير و نكو ششتري
چون شكر عسكري آور سخن
شايد اگر تو نبوي عسكري
فخر چه داري به غزل‌هاي نغز
در صفت روي بت سعتري؟
اين نبود فضل و، نيابي بدين
جز كه فرومايگي و چاكري
فخر بدان است بداني كه چيست
علت اين گنبد نيلوفري
واب درو و آتش و خاك و هوا
از چه فتادند در اين داوري
هر كه از اين راز خبر يافته است
گوي ربوده است به نيك اختري
مدح و دبيري و غزل را نگر
علم نخواني و هنر نشمري
دفتر بفگن كه سوي مرد علم
بي‌خطر است آن سخن دفتري
حجت حجت بجز اين صدق نيست
با تو ورا نيست بدين داوري


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد