غريبي مي چه خواهد يارب از من؟
كه با من روز و شب بسته است دامن
غريبي دوستي با من گرفتهاست
مرا از دوستي گشتهاست دشمن
ز دشمن رست هر كو جست ليكن
از اين دشمن بجستن نيست رستن
غريبي دشمني صعب است كز تو
نخواهد جز زمين و شهر و مسكن
چو خان و مان بدو دادي بخواهد
به خان و مانت چون دشمن نشستن
بجز با تو نيارامد چو رفتي
كسي دشمن كجا ديدهاست از اين فن؟
چو با من دشمن من دوستي جست
مرا ز انده كهن زين گشت نو تن
سزد كاين بدكنش را دوست گيرم
چو بيرون زو دگر كس نيست با من
به سند انداخت گاهم گه به مغرب
چنين هرگز نديدهستم فلاخن
نديدهاست آنكه من ديدم ز غربت
به زير دسته سرمهٔ كرده هاون
غريبي هاون مردان علم است
ز مرد علم خود علم است روغن
ازين روغن در اين هاون طلب كن
كه بيروغن چراغت نيست روشن
وگر چون ترب بيروغن شدهستي
بخيره ترب در هاون ميفگن
نگردد مرد مردم جز به غربت
نگيرد قدر باز اندر نشيمن
نهال آنگه شود در باغ برور
كه برداريش از آن پيشينه معدن
تواند سنگ را هرگز بريدن
اگر از سنگ بيرون نايد آهن؟
به جام زر بر دست شه آيد
مروق مي چو بيرون آيد از دن
به شهر و برزن خود در چه يابي
جز آن كان اندر آن شهر است و برزن؟
به خانه در زنور قرص خورشيد
همان بيني كه در تابد ز روزن
اگر مر روز راميديد خواهي
سر از روزن برون بايدت كردن
چو جان درتن خرد دردل نهفته است
به آمختن ز دل بركن نهنبن
اگر خواهي كه بوي خوش بيابي
به مشك سوده در بايد دميدن
دل از بيهوده خالي كن خرد را
به دستهٔ سير در خوش نيست سوسن
زخار و خس چو گلشن كرد خواهي
ببايد رفت بام و بوم گلشن
چنان باشد سخن در مغز جاهل
چو در ريزي به خم گوز ارزن
اگر سوسن همي خواهي نشاندن
نخست از جاي سوسن سير بركن
چرا با جام مي مي علم جوئي؟
چرا باشي چو بوقلمون ملون؟
نشايد بود گه ماهي و گه مار
گليم خر به زر رشته مياژن
اگر گردن به دانش داد خواهي
ز جهل آزاد بايد كرد گردن
به پيش دن درون دانش چهجوئي؟
تو را دن به، به گرد دن همي دن
چو ميداني كهت از خم گوز نايد
به طمع گوز خم را خيره مشكن
چو نتواني نشاندن گوز و خرما
نبايد بيد و سنجد را فگندن
بخندد هوشيار از حكمت مست
هوس را خيره حكمت چون بري ظن؟
به نزد عقل حكمت را ترازوست
ز يك من تا هزاران بار صد من
اگر نادان خريدار دروغ است
تو با نادان مكن همواره هيجن
نشايد كرد مر هشيار دل را
به باد بيخرد بر باد خرمن
سوي من جاهل است، ارچه حكيم است
به نزد عامه، هندوي برهمن
نه سور است ارچه همچون سور از دور
پر از بانگ است و انبوه است شيون
نيابد فضل و مزد روزهداران
برهمن، گرچه چون روزه است لكهن
به پيش تيغ دنيا مرد ديني
جز از حكمت نپوشد خود و جوشن
به حكمت شايدت مر خويشتن را
هم اينجاست در بهشت عدن ديدن
چو در پيدا نهاني را ببيني
بدان كامد سوي تو فضل ذوالمن
چه گوئي، چند پرسي چيست حكمت؟
نه مشك است و نه كافور و نه چندن
در اين پيدا نهاني را چو ديدي
برون رفت اشترت از چشم سوزن
چو گلشن را نميبيني نياري
همي بيرون شد از تاريك گلخن
نميياري ز ناداني فگندن
گليم خر به وعدهٔ خز ادكن
از اين درياي بيمعبر به حكمت
ببايدت، اي برادر، مي گذشتن
ز حكمت خواه ياري تا برآئي
كه ماندهستي به چاه اندر چو بيژن
از اين تاريك چه بيرون شدن را
ز مردان مرد بايد وز زنان زن
چو قصد شعر حجت كرد خواهي
به فكرت دامن دل در كمر زن
چرخ گردنده و اجرام و چهار اركان
كان جان است، چنين باشد جان را كان
كان جان است كه پرجانور است اين چرخ
گرچه خود نيست مراين نادره كان را جان
گوهر كان دلم نيز چنين شايد
خوب و هشيار و سخن گوي و معاني دان
نامهاي كرد خدا چون به خرد زي تو
نامه را نيست مگر صورت تو عنوان
نيك زين عنوان بنديش و مراد او
همه زين عنوان چون روز همي برخوان
در تن خويش ببين عالم را يكسر
هفتنجم و ده و دو برج و چهار اركان
تا بداني كه تو باري و جهان تخم است
كيست دهقان تو و تخم تو جز يزدان؟
نه عجب كز تو خطر يافت جهان زيرا
خطر تخم به بار است سوي دهقان
مير بر تخت در ايوانش فرود آرد
چون خردمند و گراميش بود مهمان
گر نه مهمان خدائي تو تورا ايزد
چون نشانده است در اين پر ز چراغ ايوان؟
كيستي، بنگر كز بهر تو ميرويد
در صدف مرجان، در خاك كهن ريحان؟
كيستي، بنگر كز بهر تو ميزايد
مه و خورشيد زر و سيم و سرب كيوان؟
مزه اندر شكر و بوي به مشك اندر
هردو از بهر تو مانده است چنين پنهان
خوش و ناخوش كه از اين خاك همي رويد
زين طعام است تو را جمله و زان درمان
تير سرما را خز است تو را جوشن
آب دريا را كشتي است تو را پالان
تو اميري و فصيحي و تو را رعيت
حيوانند كه گنگاند همه ايشان
نيست پوشيده كه شاه حيواني تو
كه نه عرياني و ايشان همگان عريان
بنده و كاركنانند تو را گوئي
تو سيلماني و ايشان همگان ديوان
ديو اگر كاركن بيخرد و دين است
پس حقيقت همه ديواند تو را حيوان
بلكه گر ديو سخن گويد و گم راه است
عامه گمرهتر ديوند همه يكسان
تو چه گوئي، كه جهان از قبل اينهاست
كه دريغ آيد زيشانت همي كه دان؟
عامه ديوست، اگر ديو خطا گويد
جز خطا باشد هرگز سخن حيران؟
ابر چون به رزمي شوره فرو بارد
گرچه روشن باشد تيره شود پايان
شو حذردار، حذر، زين يلهگو باره
بل نه گوباره كز اين قافلهٔ شيطان
زين قوي قافلهٔ كور و كر، اي خواجه
نتواند كه رهد هيچ حكيم آسان
شهر بگذار بديشان و به دشتان شو
دشت خالي به چون شهره پر از گرگان
بل به زندان درشو خوش بنشين زيرا
صحبت نادان صد ره بتر از زندان
جز كه يمگان نرهانيد مرا زينها
عدل باراد بر اين شهر زمين رحمان
گرچه زندان سليمان نبي بودهاست
نيست زندان بل باغي است مرا يمگان
مشواد اين بقعه، خود نشود، هرگز
تا قيامت به حق آل نبي ويران
خيل ابليس چو بگرفت خراسان را
جز به يمگان در نگرفت قرار ايمان
اي خردمند، مشو غره بدانك ابليس
باد كردهاست به خلق اندر شادروان
گرچه نيكو و بلند است و قوي خانه
پست يابيش چو بر برف بود بنيان
دست اندر رسن آل پيمبر زن
تا ز ديوان نرود بر تن تو دستان
تخم هر معصيت، اي پور پدر، جهل است
نارد اين تخم بري جز كه همه عصيان
تخم بد را چه بود بار مگر هم بد؟
مكر فرعون كه پذرفت مگر هامان؟
جهل را از دل تو علم برآرد بيخ
خاك تاريك به خورشيد شود رخشان
مردمي كن به طلب دين كه بدان دادهاست
ايزدت عمر كه تا به شوي، اي نادان
گر ستوري كني و علم نياموزي
بر تو تاوان بود اين عمر، بلي، تاوان
گر تو را همت بر خواب و خور افتادهاست
گرت گويم كه ستوري نبود بهتان
سوي هشيار و خردمند ستوري تو
گر تو را از دين مشغول كند دندان
اي به نان كرده بدل عمر گرامي را
من نديدم چو تو بيحاصل بازرگان
طمعت گرد جهان خيره همي تازد
گوي گشتهستي، اي پير، و طمع چوگان
مرد غواص به درياي بزرگ اندر
جان شيرين بدهد بر طمع مرجان
جهد آن كن كه از اين كان جهان جان را
برگذاري به خرد زين فلك گردان
چه روي از پس اين ديو گريزنده
چه زني پتك بر اين سرد و قوي سندان
مر مرا تازه جواني زپس او شد،
اي جوان گر خبرت هست، چنين خلقان
اي جوان، عبرت از اين پير هم اكنون گير
از سر سولان بنديش هم از پايان
اي افسر كوه و چرخ را جوشن
خود تيره به روي و فعل تو روشن
چون باد سحر تو را برانگيزد
ديوي سيهي به لولو آبستن
وانگه كه تهي شدي ز فرزندان
چون پنبه شوي به كوه بر خرمن
امروز به آب چشم تو حورا
در باغ بشست سبزه پيراهن
وز گوهر و زر، مخنقه و ياره
در كرد به دست و بست بر گردن
حورا كه شنود اي مسلمانان
پرورده به آب چشم آهرمن؟
دشت از تو كشيد مفرش وشي
چرخ از تو خزيد در خز ادكن
با باد چو بيدلان همي گردي
نه خواب و قرار و نه خور و مسكن
گه همچو يكي پر آتش اژدرها
گه همچو يكي پر آب پرويزن
يك چند كنون لباس بد مهري
از دلت همي ببايد آهختن
زيرا كه ز دشت باد نوروزي
بربود سپيد خلعت بهمن
واميخته شد به فر فروردين
با چندن سوده آب چون سوزن
اكنون نچرد گوزن بر صحرا
جز سنبل و كرويا و آويشن
بازي نكند مگر به جماشي
با زلف بنفشه عارض سوسن
چون روي منيژه شد گل سوري
سوسن به مثل چو خنجر بيژن
باد سحري به سحر ماهر شد
بربود ز خلق دل به مكر و فن
مفتي و فقيه و عابد و زاهد
گشتند همه دنان به گرد دن
گر بيدل و مست خلق شد يارب
چون است كه ماندهام به زندان من
من رانده بهم چو پيش گه باشد
طنبوري و پاي كوب و بربطزن
از بهر خداي سوي اين ديوان
يكي بنگر به چشم دلت، اي سن
ده جاي به زر عمامهٔ مطرب
صد جاي دريده موزهٔ مذن
حاكم به چراغ در بسي از مستي
از دبهٔ مزگت افگند روغن
زين پايگه زوال هر روزي
سر بر نكند ز مستي آن كودن
ور مرغ بپرد از برش گويد
پري بركن به پيش من بفگن
وز بخل نيوفتد به صد حيلت
از مشت پر ارزنش يكي ارزن
بيرشوت اگر فرشتهاي گردي
گرد در او نشايدت گشتن
چون رشوه به زير زانوش درشد
صد كاج قوي به تاركش برزن
حاكم درخورد شهريان بايد
نيكو نبود فرشته در گلخن
نشناسم از اين عظيم گو باره
جز دشمن خويش به مثل يك تن
گويند «چرا چو ما نميباشي
بر آل رسول مصطفي دشمن؟»
گفتار، محمد رسول الله
واندر دل، كينه چون كه قارن
ديوانه شده است مردم اندر دين
آن زينسو باز وين از آنسو زن
بيبند نشايدي يكي زينها
گر چند به نرخ زر شدي آهن
اي آنكه به امر توست گردنده
اين گنبد پر چراغ بيروزن
از گرد من اين سپاه ديوان را
به قدرت و فضل خويش بپراگن
جز آنكه به پيش تو همي نالم
من پيش كه دانم اين سخن گفتن؟
حاكم به ميان خصم و آن من
پيغمبر توست روز پاداشن
مكر و حسد را ز دل آوار كن
وين تن خفتهت را بيدار كن
نفس جفا پيشهت ماري است بد
قصد سوي كشتن اين مار كن
به آتش خرسندي يشكش بسوز
بر در پرهيزش بر دار كن
سركش و تازنده ستوري بده است
زير ادبهاش گرانبار كن
پاي ببندش به رسنهاي پند
حكمت را بر سرش افسار كن
پيشه مدارا كن با هر كسي
بر قدر دانش او كار كن
ور چه گران سنگي، با بيخرد
خويشتن خويش سبكسار كن
چون به در خانهٔ زنگي شوي
روي چو گلنارت چون قار كن
ور به در ترك شوي زان سپس
بر در او قار چو گلنار كن
گرت نه نيك آمد از آن كار پار
بس كن از آن كار نه چون پار كن
ورت به حرب افتد با يار كار
حرب به اندازه و مقدار كن
نيكخوئي را به ره عمر در
زير خرد مركب رهوار كن
وانگه بيرنج، اگر بايدت،
دست بر اين گنبد دوار كن
خوب حصاري بكش از گرد خويش
خوي نكو را در و ديوار كن
وز خرد و جود و سخا لشكري
بر سر ديوار نگهدار كن
وانگه بر لشكر و بر حصن خويش
بر و لطف را سر و سالار كن
شاخ وفا را به نكو فعل خويش
بر ور بيخار كمآزار كن
سيب خودت را ز هنر بوي ده
خانهت ازو كلبهٔ عطار كن
سيرت و كردار گر آزادهاي
بر سنن و سيرت احرار كن
هرچه به بازو نتوانيش كرد
دانش با بازو شو يار كن
دست فرودار چو آشفت بخت
سر ز خمار دنه هشيار كن
خويشتن ار چند كه غره نهاي
غرهٔ اين عالم غدار كن
آنكه همي ديش به بيگار خويش
بردي امروزش بيگار كن
وانكه به نزديك تو دي خوار بود
بر درش امروز تنت خوا ركن
ور نه خوش آيدت همي قول من
با فلك گردان پيكار كن
چيست كه بيهوش همي بينمت؟
از چه همي نالي؟ اقرار كن
مركب ايمانت اگر لنگ شد
قصد سوي كلبهٔ بيطار كن
علت پوشيده مدار از طبيب
بر در او خواهش و زنهار كن
جانت بيالود به آثار جهل
قصد به بركندن آثار كن
دزدي و طرار ببردت ز راه
بريه بر آن خائن طرار كن
ديو كه باشد مگر آنكو به جهد
گويد «شلوار ز دستار كن»؟
پشك به تو فروخت به بازار دين
گفت «هلا مشك به انبار كن»
كيسهت پر پشك و پشيز است و روي
كيسه يكي پيش نگونسار كن
عيبهٔ اسرار نبي بد علي
روي سوي عيبهٔ اسرار كن
گر نشنوده است كه كرار كيست
روي بر آن صاين كرار كن
همبر با دشت مدان كوه را
فكرت را حاكم و معيار كن
ورت همي بايد شو كوه را
بشكن و با هامون هموار كن
لعنت بر هر كه چنين غدر كرد
لعنت بر جاهل غدار كن
جواني شد، او را فراموش كن
سر ناتواني در آگوش كن
تو را چند گه تن وشي پوش بود
كنون چند گه جانوشي پوش كن
اگر ديبهٔ جان همي بايدت
خرد تار و پود سخن هوش كن
ز ناديدني چشمها كور ساز
ز بيهودهها گوش مدهوش كن
به دل باش بيدار و خفته به چشم
بشو خويشتن ضد خرگوش كن
ز گفتار خير و به ديدار حق
زبان عسكر و چشمها شوش كن
ز چهرت بخوان آنچه يزدان نبشت
نبشت شياطين فراموش كن
ز حكمت خورش جوي مرجانت را
دلت معده ساز و دهن گوش كن
ز دين حكمت آموز و بقراط را
به اندك سخن گنگ و خاموش كن
خلالوش جويان دين بيهشاند
تو بيهوش را در خلالوش كن
اگر نوش تو زهر كرد اين فلك
به دانش تو زهر فلك نوش كن
وگر دوشت از تو به غفلت بجست
بكوش و ز امشب يكي دوش كن
چيست آن لشكر فريشتگان
كه بيايند از آسمان پران
سوي آن مردهاي كه زنده شود
چون بشويندش آن فريشتگان؟
چيست آن مردهٔ فريشته خوار
به بهار و به تيره و تابستان؟
فرياد به لااله الا هو
زين بيمعني زمانهٔ بدخو
زين دهر، چو من، تو چون نميترسي؟
بيباك منم، چه ظن بري، يا تو؟
زين قبه كه خواهران انباغي
هستند درو چهار هم زانو
زين فاحشه گندهپير زاينده
بنشسته ميان نيلگون كندو
زين ديو وفا طمع چه ميداري؟
هرگز جويد كس از عدو دارو؟
همواره حذر كن ار خرد داري
تو همچو من از طبيب باباهو
در دست زمان سپيد شد زاغت
كس زاغ سپيد كرد جز جادو؟
جادوي زمانه را يكي پر است
زين سوش سيه، سپيد ديگر سو
زين سوي پرش بدان همي گردي
وز حرص رطب همي خوري مازو
هرچند مهار خلق بگرفتند
امروز تگين و ايللك و يپغو
نوميد مشو ز رحمت يزدان
سبحانك لا اله الا هو
بر شو ز هنر به عالم علوي
زين عالم پر عوار پر آهو
بنگر كه صدف ز قطرهٔ باران
در بحر چگونه ميكند لولو
از ديو كند فريشته نفسي
كهش عقل همي قوي كند بازو
نشنودهستي كه خاك زر گردد
از ساخته كدخدا و كدبانو؟
وان خوار و درشت خار بيمعني
مشك تبتي همي كندش آهو
نيكي بگزين و بد به نادان ده
روغن به خرد جدا كن از پينو
كز خاك دو تخم مي پديد آرد
اين خوش خرما و آن ترش ليمو
از مرد كمال جوي و خوي خوش
منگر به جمال و صورت نيكو
كابرو و مژه عزيزتر باشد
هرچند ازو فزونتر است گيسو
وز خلق به علم و جاه برتر شو
هرچند بوند با تو هم زانو
كز موي سرت عزيزتر باشد
هرچند ازو فروتر است ابرو
سوي تو نويدگر فرستادند
بردست زمانه ز افرينش دو
يكي سوي دوزخت همي خواند
يكي سوي عز و نعمت مينو
هريك به رهيت ميكشد ليكن
بر شخص پديد ناورد نيرو
اين با خوي نيك و نعمت و حكمت
اندر راه راست ميكشد سازو
وان جان تو را همي كند تلقين
با كوشش مور گر بزيي راسو
برگير ره بهشت و كوشش كن
كاين نيست رهي محال و نامرجو
بنشان زسرت خمار و خود منشين
حيران چو به چنگ باز در تيهو
جز پند حكيم و علم كي راند
صفراي جهالت از سرت آلو
بيحكمت نيست برتر و بهتر
ترك از حبشي و تازي از هندو
از بهر چه، اي پير هشيوار هنربين،
بر اسپ هوا كرد دلت بار دگر زين؟
دين است نهال شكر حكمت، پورا،
بنشانش و به هر وقت ازو بار شكر چين
مر بند هوا را بجز از حكمت نگشاد
حكمت برد از عارض و رخسار چو زر چين
اين است تو را منزل و زاد، اي سفري مرد
برگير، هلا، زاد و همه بار سفر زين
طين است تو را اصل، بلي، ليكن بنگر
كان چيست كزو گشت چنين يار هنرطين
اي رفته چهل سال به تن در ره دنيا،
گمراه چرا شد دل هشيار تو در دين؟
راهت بنمايم سوي دين گر تو نگيري
اندر دل از اين پند پدروار پدر كين
دار گذر است اينت، به پرهيز و به طاعت
بشتاب و بپرهيز و رو از دار گذر هين
بنداز تبرزين، چو طبرزد بشنو پند
چون من به طبرزد كه كند كار تبرزين؟
اي مر تورا گرفته بت خوش زبان زبون،
تو خوش بدو سپرده دل مهربان ربون
اندر حريم مي نكند جان تو قرار
تا ناوري دل از حرم دلبران برون
برگير دل ز بلخ و بنه تن ز بهر دين
چون من غريب و زار به مازندران درون
زيرا كه عيب و علت كندي كاردار
سوهان علاج داند كرد و فسان فسون
دنيا ز من بجست، چون من دين بيافتم
طاعت هميم دارد دندان كنان كنون
گر بر سر برآوري ز گريبان دين حق
با ناكسان كله زن و با خاسران سرون
با اهل خويش گوهر دين تو روشن است
اينجاست مانده در كف بيگانگان نگون
با اهل علم و مرد خردمند كن، مكن
با مردمان خس به مثل با سگان سكون
نايد ز چوب كژ ستون، گر تو راستي
دين را بجز تو نيست سوي راستان ستون
هشيار باش و راست رو و هر سوي متاز
در جوي و جر جهل چو اين ماهيان هيون
مغزت تهي ز علم و معدهت از طعام پر
هل تا چو خر كنند پر اين خربطان بطون
گرگ آمده است گرسنه و دشت پر بره
افتاده در رمه، رمه رفته به شب چره
گرگ، از رمهخواران و رمه، در گيا چران
هر يك به حرص خويش همي پر كند دره
گرگ گيا برهاست و بره گرگ را گياست
اين نكته ياد گير كه نغز است و نادره
بنگر در اين مثال تن خويش را ببين
گرگ و بره مباش و بترس از مخاطره
از بهر آنكه تا بره گيري مگر مرا
اي بيتميز، مر دگري را مشو بره
گر نه بره نه گرگ نهاي، بر در امير
چوني؟ جواب راست بده بيمناظره
ترسي همي كه ار تو نباشي ز لشكرش
بيتو نه قلب و ميمنه ماند نه ميسره؟
گر تو به آستي نزني ميثرهٔ امير
ترسم كه پر ز گرد بماندش ميثره
فخري مكن بدانكه تو ميده و برهخوري
يارت به آب در زده يك نان فخفره
زيرا كه هم تو را و هم او را همي بسي
بيشام و چاشت بايد خفتن به مقبره
چون نشنوي همي و نبيني همي به دل؟
گوشت به مطرب است و دو چشمت به مسخره
وز آرزوي آنكه ببيني شگفتيي
بر منظري نشسته و چشم به پنجره
چيزي همي عجبتر از اين تن چه بايدت
بسته به بند سخت در اين نيلگون كره؟
اين جان پاك تو ز چه رو مانده است اسير
پنهان در اين حوران و دست و كران بره؟
گر جاي گير نيست چو جسم اين لطيف جان
تن را چرا تهي است ميانش چو قوصره
دو قوصره همي به سفر خواست رفت جانت
زان بر گرفت سفرهٔ در خورد مطهره
بنگر كه چون به حكمت در بست كردگار
سفرهٔ تو را و مطهره را سر به حنجره
گر تو تماخره كني اندر چنين سفر
بر خويشتن كني تو نه بر من تماخره
بر منظره به قصر تماشا چه بايدت؟
اينك تن تو قصر و سرت گرد منظره
آن را كن آفرين كه چنين قصرت او فگند
بيخشت و چوب و رشته و پرگار و مسطره
بنگر به خويشتن و گرت خيره گشت مغز
بزداي ازو بخار و به پرهيز و غرغره
جري است بر رهت كه پدرت اندروفتاد
تا نوفتي درو چون پدر تو مكابره
گيتي زني است خوب و بد انديش و شوي جوي
با غدر و فتنهساز و به گفتار ساحره
بگريزد او ز تو چو تو فتنه شدي برو
پرهيزدار از اين زن جادوي مدبره
غره مشو به رشوت و پارهش كه هرچه داد
بستاند از تو پاك به قهر و مصادره
با بيقرار دهر مجو، اي پسر، قرار
عمرت مده به باد به افسوس و قرقره
از مكر او تمام نپرداخت آنكه او
پر كرد صد كتاب و تهي كرد محبره
نقدي سره است عمر و جهان قلب بد، مده
نقد سره به قلب، كه نايد تو را سره
در خنبره بماند دو دستت ز بهر گوز
بگذار گوز و دست برآور ز خنبره
من زرق او خريدم و خوردم به روي او
زاد عزيز خويش و تهي كرد توبره
آخر به قهر او خبرم داد، همچنين
از مكر او، بزرگ حكيمي به قاهره
خوابت همي ببرد، من انگشت ازان زدم
پيش تو بر كنارهٔ خوش بانگ پاتره
تو خفتهاي خوش اي پسر و چرخ و روز و شب
همواره ميكنند ببالينت پنگره
گرتو به خواب و خور بدهي عمر همچو خر
بر جان تو وبال چو بر خر شود خره
برگير آب علم و بدو روي جان بشوي
تا روي پر ز گرد نبائي به ساهره
چون دست و پاي پاك نبينمت جان و دل
اين هردو پاك نبينم و آن هردو پر كره
پيري كجا برد ز تو گرمابه و گلاب
خيره مده گليم كهن را به جندره
چون مي فروكشد سر سروت فلك به چاه
تو بر فلك همي چه كشي طرف كنگره؟
بپذير پند اگرچه نيايدت پند خوش
پر نفع و ناخوش است چو معجون فيقره
از حجت خراسان آمدت يادگار
اين پر ز پند و حكمت و نيكو مؤامره
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد