قصيده شماره ۲۲۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۲۴

۳۶ بازديد


اي كرده سرت خو به بي‌فساري
تا كي بود اين جهل و بادساري؟
در دشت خطا خيره چند تازي؟
چون سر ز خطا باز خط ناري؟
گر سر ز خطا باز خط ناري
دانم به حقيقت كز اهل ناري
خاري است خطا زهر بار، تاكي
تو پشت در اين زهر بار خاري؟
عقل است به سوي صواب رهبر
با راه‌برت چون به خار خاري؟
چون با خرد، اي بي‌خرد، نسازي
جز رنج نبيني و سوكواري
گوئي كه «چرا روزگار جافي
با من نكند هيچ بردباري؟»
اين بند نبيني كه بر تو بستند؟
در بند همي چون كني سواري؟
خواهي كه تماشاكني به نزهت
به خيره در اين چاه تنگ و تاري
جز كانده و غم ندروي و حسرت
هرگاه كه تخم محال كاري
آنگه گنه ز روزگار بيني
وز جهل معاداي روزگاري
نايد ز جهان هيچ كار و باري
الا كه به تقدير و امر باري
هش‌دار كه عالم سراي كار است
مشغول چه باشي به نابكاري؟
بنگر كه پس از نيستي چگونه
با جاه شدستي و كامگاري
داني كه تو را كردگار عالم
داده‌است به حق داد كردگاري
گر تو ندهي داد او به طاعت
در خورد عذابي و ذل و خواري
بيداد كني با بزرگ داور
زنهار مكن زينهار خواري
گر كار فلك گرد گشتن آمد
دين كار تو است و مرد كاري
چون كار به مقدار خويش كردي
رفتي به ره عز و بختياري
گر گيتي تيمار تو ندارد
آن به كه تو تيمار او نداري
زيرا كه همي هرچگونه باشد
هم بگذرد اين مدت شماري
زي لابه و زاريت ننگرد چرخ
هرچند كه لابه كني و زاري
ديوي است ستمگاره نفس حسي
كو مايهٔ جهل است و بي‌فساري
ياري ز خرد خواه، وز قناعت
بركشتن اين ديو كارزاري
بس كس كه بر اميد پيشگاهي
زو ماند به خواري و پيشكاري
بي‌نام بسي گشت ازو و بي‌نان
اندر طلب نان و نامداري
زنهار بدين زينهار خواره
ندهي خرد و جان زينهاري
زير قدمت بسپرد به خواري
هرگه كه تو دل را بدو سپاري
ماري است گزنده طمع كه ماران
زين مار برند اي رفيق ماري
گر در دلت اين مار جاي گيرد
چون تو نبود كس به دل فگاري
بي‌باكي اگر مار را به دل در
با پاك خرد جاي داد ياري
با عقل مكن يار مر طمع را
شايد كه نخواهي ز مار ياري
نيكو مثل است آن كه «جاي خالي
بهتر چو پر از گرگ مرغزاري»
هرچند كه غمگين بود نخواهد
از پشه خردمند غمگساري
آن كوش كه دست از طمع بشوئي
وين سفله جهان را بدو گذاري
وز روزي و از مال و تن‌درستي
وز فكرت و از علم و هوشياري
مر نعمت يزدان بي‌قرين را
يك يك به تن خويش برشماري
و انديشه كني سخت كاندر اين‌بند
از بهر چرا گشته‌اي حصاري
وانگاه، كه داده‌ستت اندر اين بند
بر جانوران جمله شهرياري
ايشان همه چون سرنگون و خوارند
ايدون و تو چون سرو جويباري
جستند درين، هر كسي طريقي
اين رفت به ايوان و آن بخاري
رازيت جز آن گفت كان چغاني
بلخيت نه آن گفت كان بخاري
گشتي متحير كه اندر اين ره
گامي نتواني كه در گزاري
گوئي به ضرورت كه اين چنين است
ليكنت همي نايد استواري
رازي است بزرگ اين و صعب، او را
تنگ است به دلها درون مجاري
اهل تو مر اين راز را اگر تو
در بند خداوند ذوالفقاري
ور گردن تو طوق او ندارد
بر خشك بخيره مران سماري


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد