من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۶۷

۳۳ بازديد


از صحبت خلق دل گسستم
انديشه نديم دل بسستم
در آب نميدي آن ردا را
كش طمع طراز بود شستم
چون سايه جهان پس من آمد
چون ديد كه من ازو بجستم
جويندهٔ جسته گشت، از من
مي‌جست چو من هميش جستم
وان ديو كه پيش من همي رفت
بر پاي بماند و من نشستم
برگردن من نشسته بودي
و اكنونش به زير پاي خستم
برگشت زمن بشست دستش
چون شسته شد از هواش دستم
ليكن نرهم همي ز قومش
هرچند زمكر او بجستم
يك چند ميان جمع ديوان
تا كور بدم چو ديو ز ستم
از لشكرشان سپس نماندم
تا بود چو كاهشان سپستم
ليكن ببريد ديوم از من
چون ديد كه من چنو نه مستم
من دست هوا به حبل حكمت
بستم به سزا و سخت بستم
بر چرخ رسيد بانگ و نامم
منگر به حديث نرم و پستم
اين امت بت‌پرست را بين
آويخته حلقشان به شستم
خواهند همي كه همچو ايشان
من جز كه خداي را پرستم
والله كه همي نخورد خواهم
با شكر بت‌پرست پستم
در من نرسند ازانكه بيش است
از ششصدشان به فضل شستم
چون من نبود كسي كه بيش است
از قامت او بسي بدستم
اي شاد شده بدانكه يك چند
چون مويه گران همي گرستم
پيوسته شدم نسب به يمگان
كز نسل قباديان گسستم
از خاكم اگر بكند ديوت
در سنگ بر غم تو برستم
تيغ حجت به روز روشن
در حلق امام تو شكستم
مرديم چنانكه تو بخواهي،
اي ديو، بهر كجا كه هستم
دل در شكمش به تير برهان
هرچند نخواستي تو خستم
بيمار و شكسته‌دل شده‌ستند
از قوت حجت درستم
هر سال يكي كتاب دعوت
به اطراف جهان همي فرستم
تا داند خصم من كه چون تو
در دين نه ضعيف و خوار و سستم


قصيده شماره ۱۶۶

۳۳ بازديد


من دگرم يا دگر شده‌است جهانم
هست جهانم همان و من نه همانم
تاش همي جستم او به طبع همي جست
از من و من زو كنون به طبع جهانم
پس نه همانم من و جهان نه همان است
زانكه جهان چون من است من چو جهانم
عالم كان بود و منش زر و كنون من
زر سخن را به نفس ناطقه كانم
اي عجبي خلق را چه بود كه ايدون
سخت بترسند مي ز نام و نشانم؟
آب كسي ريخته نشد زپي من
نان به ستم من همي ز كس نستانم
هيچ جوان را به قهر پير نكردم
پس به چه دشمن شدند پير و جوانم؟
خطبه نجستم به كاشغر نه به بغداد
بد به چه گويد همي خليفت و خانم؟
گر طمعي نيستم به خون و به مردار
چونكه چنين دشمنان شدند سگانم؟
گرت نخوانم مديح، تو كه اميري
نيز به مهمان و خان خويش مخوانم
گر تو بخواني مرا، امير ندانمت
ورت بخوانم مديح، مرد مدانم
نامهٔ آزادي آمده است سوي من
پنهان در دل زخالق دل و جانم
بند ز من برگرفته آمد، ازين است
كايچ نجبند همي به پيش ميانم
تا به من اين منت از خداي نپيوست
بنده همي داشتي فلان و فلانم
رنج و عناي جهان كشيدم و اكنون
نيز نتابد سوي عناش عنانم
تو كه ندانيش هم برو سپس او
من كه بدانستمش چگونه ندانم؟
سفله نگردد مطيع تاش نراني
سفله جهان را ازين هميشه برانم
سفله جهان را به سفلگان بسپردم
كو به سرايش چنانكه زو به فغانم
اي طلبيده جهان مرا مطلب هيچ
گم شده انگار از ميان و كرانم
تو به شتاب از پس زمانه دواني
من به ستور از در زمانه رمانم
نه چو من از غم به دم تو باد خزاني
نه چو تو من مدح‌گوي حسن خزانم
وانكه دهان تو خوش بدو شود و تر
خشك كند باد او ز بيم دهانم
روز ندامت ز بد بس است نديمم
شب به عبادت قرين بس است قرانم
اي همه ساله دنان بگرد دنان در
من نه بگرد دنانم و نه دنانم
من كه زخون حسين پرغم و دردم
شاد چگونه كنند خون رزانم؟
از تو بدين كارها بماندم شايد
گرچه نشايد همي كه از تو بمانم
من ز تو دورم چو هرچه كرد ز افعال
دست و زبانت، نكرد دست و زبانم
نفس لطيفم رها شده‌است اگر چند
زير زمان است اين كثيف و گرانم
سوي حكيمان فريشته است روانم
ورچه به چشم تو مردم است عيانم
هيكل من دان علم فريشتگان را
ورچه به يمگان ز شر ديو نهانم
ملك سليمان اگر ببرد يكي ديو
با سپهي ديو، من چه كرد توانم؟
بر رمهٔ علم خوار در شب دنيي
از قبل موسي زمانه شبانم
هيچ شبان بي‌عصا و كاسه نباشد
كاسهٔ من دفتر و عصاست لسانم
نان شريعت خوري چو پيش من آئي
نرم بياغشته زير شير بيانم
اي بسوي خويش كرده صورت من زشت
من نه چنانم كه مي‌برند گمانم
آينه‌ام من، اگر تو زشتي زشتم
ور تو نكوئي نكوست صورت و سانم
علم بياموز تام عالم يابي
تيغ گهردار شو كه منت فسانم
در سخنم تخم مردمي بسرشته است
دست خداي جهان امام زمانم
زير درخت من آي اگرت مراد است
كه‌ت زبر شاخ مردمي بنشانم
كشت خرد را به باغ دين حق اندر
تازه كنم كز سخن چو آب روانم
ور بنشيند برو غبار شياطين
گرد به پندي چو در ازو بفشانم
ديو هگرز آب‌روي من نبرد زانك
روي بدو دارد آب داده سنانم
تير مرا جز سخن نباشد پيكان
تير قلم را بنان بس است كمانم
گر عدوي من به مشرق است ز مغرب
تير خود آسان بدو روان برسانم


قصيده شماره ۱۷۰

۳۵ بازديد


از دهر جفا پيشه زي كه نالم؟
گويم ز كه كرده‌است نال نالم؟
با شست و دو سالم خصومت افتاد
از شست و دو گشته است زار حالم
مالي نشناسم ز عمر برتر
شايد كه بنالم ز بهر مالم
يك چند جمالم فزون همي شد
گفتي كه يكي نو شده هلالم
در خواب نديدي مگر خيالم
آن سرو سهي قد مشك خالم
چون ديد زمانه كه غره گشتم
بشكست به دست جفا نهالم
بربود شب و روز رنگ و بويم
بركند مه و سال پر و بالم
زين ديو دژاگه چو گشتم آگه
زين پس نكند صيد به احتيالم
گاه از در مير جليل گويد
«بنگر به فر و نعمت و جلالم
گر سوي من آئي عزيز گردي
پيوسته بود با تو قيل و قالم»
گه ياد دهد آن زمان كه بودي
پيشم شده جمله تبار و آلم
آنها كه نبودي مگر بديشان
مسعود مرا بخت و نيك فالم
گويد « به چه معني حرام كردي
برجان و تن خويشتن حلالم؟
چه‌ت بود نگشتي هنوز پيري
كه‌ت رخت نمانده‌است در جوالم؟»
اي دهر جز از من بجوي صيدي
نه مرد چنين مكر و افتعالم
من نيستم آن گل كز آب زرقت
تازه شودم شاخ و بال و يالم
حق است و حقيقت به پيش رويم
زاني تو فگنده پس قذالم
چون طمع بريدم ز مال شاهان
پس مدحت شاهان چرا سگالم؟
من جز كه به مدح رسول و آلش
از گفتن اشعار گنگ و لالم
گر ميل كند سوي هزل گوشم
به انگشت خرد گوش خود بمالم
جز راست نگويم ميان خصمان
با باد نگردم كه من نه نالم
هنگام عدالت به خار خارد
مر ديدهٔ بدخواه را خيالم
چون من ز حقايق سخن گشايم
سقراط و فلاطون سزد عيالم
اي فخركننده بدانكه گوئي
«بر درگه سلطان من از رجالم
امروز تگينم بخواند و فردا
داده است نويد عطا ينالم»
زان كه‌ش تو خداوند مي‌پسندي
ننگ است مرا گر بود همالم
وان چيز كه او را همي بجوئي
حقا كه گرفته‌است ازو ملالم
بحر است مرا در ضمير روشن
در شعر همي در ازان فتالم
بر دشت فصاحت مطير ميغم
در باغ بلاغت بزان شمالم
وانجا كه بيايد تموز جاهل
من خفته و آسوده در ظلالم
رفتم پس دنيا بسي وليكن
افلاك بران داد گوشمالم
گر نيز غرور جهان بخرم
پس همچو تو گم بوده در ضلالم
ايزد مكنادم دعا اجابت
گر جز كه زفضلش بود سؤالم
صد شكر خداوند را كه آزم
كم شد چو فزون شد شمار سالم
در حب رسول خدا و آلش
معروف چو خورشيد بر زوالم
وز مدحت ايشان نگر كه ايدون
گشته است مطرز پر مقالم
مامور خداوند قصر و عصرم
محمود بدو شد چنين خصالم
مستنصريم ور ازين بگردم
چون دشمن بي‌دينش بد فعالم
زو گشت به حاصل كمال عالم
من بندهٔ آن عالم كمالم
بي‌او قدحي آب‌شور بودم
و امروز بدو چشمهٔ زلالم
قولم همه هزل و محال بودي
هزلم همه حكمت شد و محالم
بي‌مغز سفاليم ديده بودي
امروز همه مغز بي‌سفالم
من گوهر دين رسول حقم
منكوهم اگر مانده در حبالم
تاجم سر پر مغز را وليكن
مر پاي تهي مغز را عقالم


قصيده شماره ۱۶۹

۳۳ بازديد


اي دل و هوش و خرد داده به شيطان رجيم
روي بر تافته از رحمت رحمان رحيم
دل چون بحر تو در معصيت و نرم چو موم
سنگ خاراست گه معذرت و تنگ چو ميم
نتواني كه كني بر سخن حق تو مقام
زانكه فتنه شده‌اي بر غزل و هزل مقيم
به خرد بايد و دانش كه شود مرد تمام
تو به حيلت چه بري نسبت خود سوي تميم؟
نه ز حكمت بلك از كاهلي تسبيح و نماز
همه گفتار و حديثت ز حديث است و قديم
حكمت آموز و هنر جوي، نه تعطيل، كه مرد
نه به ناميست تهي بلكه به معني است حكيم
سوي فرزند كسي شو كه به فرمان خداي
مادر وحي و رسالت بدو گشت عقيم
حكمت از حضرت فرزند نبي بايد جست
پاك و پاكيزه ز تعطيل و ز تشبيه چو سيم
ور همي ايمني‌ات آرزوآيد ز عذاب
همچو من هيچ مدار از قبل دنيا بيم
تا هم امروز ببيني به عيان حور و بهشت
همچنان نيز ببيني به عيان نار و جحيم
وگرت بست به بندي قوي اين ديو بزرگ
خامش و، طبل مزن بيهده در زير گليم
«زر و بز هر دو نباشد»، مثل عام است اين
يك رهت سوي جحيم است و دگر سوي نعيم
دين و دنيا نه گزاف است، نيابد ز خداي
جز كه فرزند براهيم كس اين ملك عظيم
بگزين زين دو يكي را و مكن قصه دراز
نتوانست كسي كرد دل خود به دو نيم
جز كه در طاعت و در علم نبوده‌است نجات
رستن از بند خداوند نه كاري است سليم
نشود رسته هر آن كس كه ربوده‌است دلش
زلف چون نون و قد چون الف و جعد چون جيم
جز ندامت به قيامت نبود رهبر تو
تات ميخواره رفيق است و رباخواره نديم
چون به گوش آيدت از بربطي آن راهك نو
روي پژمرده‌ت چو گل شود و طبع كريم
باز پرچين شودت روي و بخندي به فسوس
چون بخوانم ز قران قصهٔ اصحاب رقيم
اي ستمگار و بخيره زده بر پاي تبر
آنگه آگاه شوي چون بخوري درد ستيم
سپس ديو به بي‌راه چنين چند روي؟
جز كه بي‌راه نداني نرود ديو رجيم؟
جز كه بيمار و به تن رنجه نباشي چو همي
رهبر از گمره جوئي و پزشكي ز سقيم
چه بكار است چو عريان است از دانش جانت؟
تن مردار نپوشند به ديباي طميم
جز كه تو زنده به مرده ز جهان كس نفروخت
مار افعي بخريدي بدل ماهي شيم
وقت آن است كه از خواب جهالت سر خويش
بركني تا به سرت بر وزد از علم نسيم
كه همي دهر بيوباردمان خرد و بزرگ
و آهن تافته از گوشت نداند چو ظليم
چون نينديشي از آن روز كه دستت نگرد
نه رفيق و نه نديم و نه صديق و نه حميم؟
خويشتن را ز توانائي خود بهره بده
گر بداني كه پذيرنده حكيم است و عليم
به سخاوت سمري از بس كه وقف رباط
به فسوسي بدهي غلهٔ گرمابه و تيم
وگر از بهر ضعيفي دو درم بايد داد
ندهي تا نشود حاضر مفتي و زعيم
جز بدان وقت كه بستاني ازو مال به غصب
نتواني كه ببيني به مثل روي يتيم
گر به صورت بشري پيشه مكن سيرت گرگ
نام محمود نه خوب آيد با فعل ذميم
ديو دنياي جفا پيشه تو را سخره گرفت
چو بهايم چه دوي از پس اين ديو بهيم؟
حرم آل رسول است تو را جاي كه هيچ
ديو را راه نبوده‌است در اين شهره حريم
سخن حجت بر وجه ملامت مشنو
تا نماني به قيامت خزي و خوار و مليم


قصيده شماره ۱۷۳

۳۷ بازديد


اي تن تيره اگر شريفي اگر دون
نبسهٔ گردوني و نبيرهٔ گردون
نيست به نسبت بس افتخار كه هرگز
نبسهٔ گردون دون نبود مگر دون
آنكه شريف است همچو دون نه به تركيب
از رگ و موي است و استخوان و پي و خون؟
گر تو شريفي و بهتري تو ز خويشان
چونكه بري سوي خويش خويش شبيخون؟
بلكه به جان است، نه به تن، شرف مرد
نيست جسدها همه مگر گل مسنون
تن صدف است اي پسر، به دين و به دانش
جانت بپرور درو چو لؤلؤ مكنون
اهرون از علم شد سمر به جهان در
گر تو بياموزي، اي پسر، تي اهرون
نيك و بد و ديوي و فريشتگي را
سوي خردمند هست مايه و قانون
مادر ديوان يكي فريشته بوده است
فعل بدش كرد زشت و فاسق و ملعون
راه تو زي خير و شر هر دو گشاده است
خواهي ايدون گراي و خواهي ايدون
ديو و فرشته به خاك و آب درون شد
ديو مغيلان شد و فريشته زيتون
داد كن ار نام نيك خواهي ازيراك
نامور از داد گشت شهره فريدون
هزل ز كس مشنو و مگوي ازيراك
عقل تو را دشمن است هزل، چو هپيون
چند بنالي كه بد شده‌است زمانه؟
عيب تنت بر زمانه برفگني چون؟
هرگز كي گفت اين زمانه كه «بد كن»؟
مفتون چوني به قول عامهٔ مفتون؟
تو شده‌اي ديگر، اين زمانه همان است،
كي شود اي بي‌خرد زمانه دگرگون؟
دل به يقين اي پسر خزينهٔ دين است
چشم تو چون روزن است و گوش چو پرهون
گوهر دين چون در اين خزينه نهادي
روزن و پرهون رو تو سخت كن اكنون
روزن و پرهون چو بسته گشت، خيانت
راه نيابد بسوي گوهر مخزون
منگر سوي حرام و جز حق مشنو
تا نبرد ديو دزد سوي تو آهون
توبه كن از هر بدي به تربيت دين
جانت چو پيراهن است و توبه چو صابون
زنده به آبند زندگان كه چنين گفت
ايزد سبحان بي‌چگونه و بي‌چون
هركه مر اين آب را نديد، در اين آب
تشنه چو هاروت ماند غرقه چو ذوالنون
زنده نباشد حقيقت آنكه بميرد
گرچه به خاك اندرون نباشد مدفون
زنده ز ما اي پسر نه اين تن خاكي است
سوي پيامبر، نه نيز سوي فلاطون
بلكه ز ما زنده و شريف و سخن گوي
نيست مگر جان بر خجسته و ميمون
زنده به آب خداي خواهي گشتن
نه تو به جيحون مرده و نه به سيحون
هر كه بدين آب مرده زنده شد، او را
زنده نخواند مگر كه جاهل و مجنون
مردم اگر ز آب مرده زنده بماندي
خلق نمردي هگرز برلب جيحون
آب خداي آنكه مرده زنده بدو كرد
آن پسر بي‌پدر برادر شمعون
در دهن پاك خويش داشت مر آن را
وز دهنش جز به دم نيامد بيرون
اصل سخنها دم است سوي خردمند
معني، باشد سخن به دم شده معجون
گر به فسون زنده كرد مرده مسيحا
جز سخن خوب نيست سوي من، افسون
بنگر نيكو تو، از پي سخن، ادريس
چون به مكان‌العلي رسيد ز هامون
گر تو بياموزي اي پسر سخن خوب
خوار شود پيش تو خزانهٔ قارون
گرچه عزيز است زر زرت ندهد مير
چون سخنت خوب و خوش نيامد و موزون
گفتهٔ دانا چو ماه نو به فزون است
گفتهٔ نادان چنان كهن شده عرجون
فضل طبرخون نيافت سنجد هرگز
گرچه زديدن چو سنجد است طبرخون
فضل سخن كي شناسد آنكه نداند
فضل اساس و امام و حجت و ماذون؟
طبع تو اي حجت خراسان در زهد
در همي دركشد به رشته هميدون
چون دلت از بلخ شد به يمگان خرسند
پس چه فريدون به سوي تو چه فريغون


قصيده شماره ۱۷۲

۳۴ بازديد


عقل چه آورد ز گردون پيام
خاصه سوي خاص نهاني ز عام؟
گفت: چو خورد نيست فلك را قرار
نيست درو نيز شما را مقام
وام جهان است تو را عمر تو
وام جان بر تو نماند دوام
دم بكشي بازدهي زانكه دهر
بازستاند ز تو مي عمر وام
بازدهي بازپسين دم زدن
بي‌شك آن روز به‌ناكام و كام
گر نكني هيچ بر اين وام سود
چون تو نباشد به جهان نيز خام
وام دم توست و برو سود نيست
چونش دهي باز همي جز كلام
بازده اين وام و ببر سود ازانك
سود حلالستت و مايه حرام
خوب سخن چيست تو را؟ سود عمر
خوب سخن كرد تو را خوب نام
برمكش و باز مده دم تهي
باد مپيماي چنين بر دوام
بر نفس خويش به شكر خداي
سود همي گير به رسم كرام
جام مي از دست بيفگن كه نيست
حاصل آن جام مگر واي مام
خفته ازاني كه نبيني ز جهل
در دل تاريك همي جز ظلام
خفته بود هركه همي نشنود
بر دهن عقل ز گردون پيام
خفته به جاني تو ز چون و چرا
نه به تن از خورد شراب و طعام
بر ره و بر مذهب تن نيست جانت
جانت به روزه است و تنت سير شام
حكمت و علم و خبر و پند به
ز اسپ و غلام و كمر و اوستام
از پس دنيا نرود مرد دين
جز كه به دانش نبود شادكام
دنيا در دام تو آيد به دين
بي‌دين دنيا نبود جز كه دام
دام تو گشته است جهان و، چنه
اسپ و ستام است و ضياع و غلام
اسپ كشنده است جهان جز به دين
كرد نداندش كسي جرد و رام
گر تو لگامش نكشي سوي دين
او ز تو خورد زود ستاند لگام
اسپ جهان را تو نگيري به تگ
خيره مرو از پس او خام‌خام
شام كني طمع چو گيري عراق
مصرت پيش است چو رفتي به شام
ناگه روزيت به جر افگند
گر بروي بر پي او گام‌گام
ورچه رهي وارت گردن دهد
بر تو يكي بركشد آخر حسام
خوار برون راندت آخر ز در
گرچه بخواند به نويد و خرام
زود فرود افگندت سرنگون
چونت برآورد به حيلت به بام
آنچه همي جست سكندر، هگرز
كي شد يك روز مرو را تمام؟
سامه كجا يافت ز دستان او
رستم دستان و نه دستان سام
كس نشنوده است كه بگرفت ازو
كار كسي تا به قيامت قوام
آنچه به چشم تو ازو شكر است
حنظل و زهر است به دندان و كام
در در خاص آي به دين و مرو
از پس دنيا چو خسان و لئام
طاعت يزدان به نظام آورد
هرچه كه دنيا كندش بي‌نظام
خستهٔ دنيا و شكستهٔ جهان
جز كه به طاعت نپذيرد لحام
بر من ازين پيش روا كرده بود
همچو بر اين قافله دنيا دلام
از پس خويشم چو شتر مي‌كشيد
چشم بكوبين و گرفته زمام
منش نديدم نه برستم ازو
جز به بزرگي و جلال امام
آنكه به‌نور پدر و جد او
نور گرفته است جهان نفام
آنكه چو گوئيش «امام است حق»
هيچ كست نيز نگويد «كدام؟»
سدره و فردوس مزخرف شود
چون بزنندش به صحاري خيام
خام نگون بخت برآيد به تخت
گر برود در سخنش نام خام
چيست بزرگي؟ همه دنيا و دين
جز كه مرو را نشد اين هر دو تام
رايت اوي است هماي و، ملوك
زير همايش همه جغد و لجام
نيست بدين وصف زمردم مگر
مستنصر بالله عليه‌السلام
تا نپذيردت، ز تو زي خداي
نيست پذيرفته صلات و صيام
دامن او گير وزو جوي راه
تا برهي زين همه بؤس و زحام
پورا، گر پند پذيري همي
پند من اين است تو را والسلام


قصيده شماره ۱۷۱

۴۱ بازديد


شايد كه حال و كار دگر سان كنم
هرچ آن به است قصد سوي آن كنم
عالم به ماه نيسان خرم شده است
من خاطر از تفكر نيسان كنم
در باغ و راغ دفتر ديوان خويش
از نثر و نظم سنبل و ريحان كنم
ميوه و گل از معاني سازم همه
وز لفظ‌هاي خوب درختان كنم
چون ابر روي صحرا بستان كند
من نيز روي دفتر بستان كنم
در مجلس مناظره بر عاقلان
از نكته‌هاي خوب گل‌افشان كنم
گر بر گليش گرد خطا بگذرد
آنجا ز شرح روشن باران كنم
قصري كنم قصيدهٔ خود را، درو
از بيتهاش گلشن و ايوان كنم
جائي درو چو منظره عالي كنم
جائي فراخ و پهن چو ميدان كنم
بر درگهش ز نادره بحر عروض
يكي امين دانا دربان كنم
مفعول فاعلات مفاعيل فع
بنياد اين مبارك بنيان كنم
وانگه مر اهل فضل اقاليم را
در قصر خويش يكسره مهمان كنم
تا اندرو نيايد نادان، كه من
خانه همي نه از در نادان كنم
خواني نهم كه مرد خردمند را
از خوردنيش عاجز و حيران كنم
اندر تن سخن به مثال خرد
معني خوب و نادره را جان كنم
گر تو نديده‌اي ز سخن مردمي
من بر سخنت صورت انسان كنم
او را ز وصف خوب و حكايات خوش
زلف خميده و لب خندان كنم
معنيش روي خوب كنم وانگهي
اندر نقاب لفظش پنهان كنم
چون روي خويش زي سخن‌آرم، به قهر
پشتش به پيش خويش چو چوگان كنم
ور خاطرم به جائي كندي كند
او را به دست فكرت سوهان كنم
جان را چو زنگ جهل پديد آورد
چون آينه ز خواندن فرقان كنم
دشوار اين زمانهٔ بد فعل را
آسان به زهد و طاعت يزدان كنم
دست از طمع بشويم پاك آنگهي
از خفته دست بر سر كيوان كنم
گر در لباس جهل دلم خفته بود
اكنون از آن لباسش عريان كنم
وين جسم بي‌فلاحت آسوده را
خيزم به تيغ طاعت قربان كنم
ور عيب من ز خويشتن آمد همه
از خويشتن به پيش كه افغان كنم؟
خيزم به فصل و رحمت يزدان حق
دشوار دهر بر دلم آسان كنم
اندر ميان نيك و بد خويشتن
مانندهٔ زبانهٔ ميزان كنم
هر ساعتي به خير درون پاره‌اي
بفزايم و ز شرش نقصان كنم
تا غل و طوق و بند كه بر من نهاد
در دست و پاي و گردن شيطان كنم
گر ديو از آنچه كرد پشيمان نشد
من نفس را ز كرده پشيمان كنم
گر نيست طاقتم كه تن خويش را
بر كاروان ديو سليمان كنم
آن ديو را كه در تن و جان من است
باري به تيغ عقل مسلمان كنم
از قول و فعل زين و لگامش نهم
افسار او ز حكمت لقمان كنم
گر تو نشاط درگه جيلان كني
من قصد سوي درگه رحمان كنم
سوي دليل حق بنهم روي خويش
تا خويشتن به سيرت سلمان كنم
زي اهل بيت احمد مرسل شوم
تن را رهي و بندهٔ ايشان كنم
تا نام خويش را به جلال امام
بر نامهٔ معالي عنوان كنم
زان آفتاب علم و دل خويش را
روشن به سان ماه به سرطان كنم
وز بركت مبارك درياي او
دل را چو درج گوهر و مرجان كنم
اي آنكه گوئيم به نصيحت همي
ك «اين پيرهن بيفگن و فرمان كنم
تا سخت زود من چو فلان مر تو را
در مجلس امير خراسان كنم»
اندر سرت بخار جهالت قوي است
من درد جهل را به چه درمان كنم؟
كي ريزم آب‌روي چو تو بي‌خرد
بر طمع آنكه توبره پر نان كنم؟
تركان رهي و بندهٔ من بوده‌اند
من تن چگونه بندهٔ تركان كنم؟
اي بد نصيحت كه تو كردي مرا
تا چون فلان خسيس و چو بهمان كنم
گيتيت گربه‌اي است كه بچه خورد
من گرد او ز بهر چه دوران كنم
از من خسيس‌تر كه بود در جهان
گر تن به نان چو گربه گروگان كنم؟
دين و كمال و علم كجا افگنم
تا خويشتن چو غول بيابان كنم؟
از فضل تا چو غول بمانم تهي
پس من چگونه خدمت ديوان كنم؟
اين فخر بس مرا كه به هر دو زبان
حكمت همي مرتب و ديوان كنم
جان را ز بهر مدحت آل رسول
گه رودكي و گاهي حسان كنم
دفتر ز بس نگار و ز نقش سخن
برتر ز چين و روم و سپاهان كنم
واندر كتاب بر سخن منطقي
چون آفتاب روشن برهان كنم
بر مشكلات عقلي محسوس را
بگمارم و شبان و نگهبان كنم
زادالمسافر است يكي گنج من
نثر آنچنان و نظم از اين‌سان كنم
زندانمؤمناست جهان، من چنين
زيرا همي قرار به يمگان كنم
تا روز حشر آتش سوزنده را
بر شيعت معاويه زندان كنم


قصيده شماره ۱۷۵

۳۴ بازديد


مر جان مرا روان مسكين
داني كه چه كرد دوش تلقين؟
گفتا چو ستور چند خسپي
بنديش يكي ز روز پيشين
بنگر كه چه كرده‌اي به حاصل
زين خوردن شور و تلخ و شيرين؟
بسيار شمرد بر تو گردون
آذارو دي و تموز و تشرين
بنگر كه چو شنبليد گشته است
آن لالهٔ آب‌دار رنگين
وان عارض چون حرير چيني
گشته است به فام زرد و پرچين
شاهين زمانه قصد تو كرد
بربايدت اين نفايه شاهين
تنين جهان دهان گشاده‌است
پرهيز كن از دهان تنين
جان و تن تو دو گوهر آمد
يكي زبرين دگر فرودين
بر گوهر خانگي مبخشاي
بخشاي بر آن غريب مسكين
رفتند به جمله يار كانت
بپسيچ تو راه را، و هلا، هين!
زيرا كه پل است خر پسين را
در راه سفر خر نخستين
نو گشته كهن شود علي حال
ور، نيست مگر كه كوه شروين
آن كودك همچو انگبين شد
آمد پيري ترش چو رخپين
بالين سر از هوس تهي كن
بر بستر دين بهوش بنشين
آئين تنت همه دگر شد
تو نيز به جان دگر كن آئين
زين صورت خوب خويش بنديش
با هفت نجوم همچو پروين
چشم و دهن و دو گوش و بيني
پروين تو است، خود همي بين
اين صورت خوب را نگه‌دار
تا نفگنيش به قعر سجين
غافل منشي ز ديو و برخوان
بر صورت خويش سورةالتين
زي حرب تو آمده است ديوي
بدفعل تر از همه شياطين
آن اين تن توست، ازو حذر كن
وز مكر و فريب اين به نفرين
زين ديو نكال اگر ستوهي
بر مركب دينت برفگن زين
از عهد و وفا زه و كمان ساز
از فكرت و هوش تير و ژوپين
ياري ندهد تو را بر اين ديو
جز طاعت و حب آل ياسين
گرد دل خود ز دوستي‌شان
بر ديو حصار ساز و پرچين
در باغ شريعت پيمبر
كس نيست جز آل او دهاقين
زين باغ نداد جز خس و برگ
دهقان هرگز بدين مجانين
زيرا كه خرند و خر نداند
مر عنبر و عود را ز سرگين
بشتاب و بجوي راه اين باغ
گر نيست مگر به چين و ماچين
تين و زيتون ببين در اين باغ
وان شهر امين و طور سينين
اي جان تو را به باغ دهقان
از علم و عمل جمال و تزيين
در باغ شو و كنار پر كن
از دانه و ميوه و رياحين
برگ و خس و خار پيش خر كن
شمشاد و سمن تو را و نسرين
بر «حدثنا» مباش فتنه
بر سخته ستان سخن به شاهين
فرعون لعين بي‌خرد را
بر موسي دور خويش مگزين
مشك تبتي به پشك مفروش
مستان بدل شكر تبرزين
بالينت اگرچه خوب و نرم است
سر خيره منه به زير بالين
گوئي كه فلان فقيه گفته‌است
آن فخر و امام بلخ و بامين
كاين خلق خداي را ببينند
بر عرش به روز حشر همگين
وان كو نه بر اين طريق باشد
او كافر و رافضي است و بي‌دين
اي تكيه زده بر اين در از جهل
بر خيره شده عصاي بالين
من پيش‌رو تو را نگويم
چيزي كه فزايدت ز من كين
ليكن رود اين مرا همانا
كاشتر بكشم به تيغ چوبين
اي حجت بقعت خراسان
با ديو مكن جدال چندين
در دولت فاطمي بياگن
ديوانت به شعر حجت آگين
تا نور برآورد ز مغرب
تاويل نماز بامدادين


قصيده شماره ۱۷۴

۳۵ بازديد


اي ستمگر فلك اي خواهر آهرمن
چون نگوئي كه چه افتاد تو را با من؟
نرم كرده‌ستيم و زرد چو زردآلو
قصد كردي كه بخواهيم همي خوردن
اينكه شد زرد و كهن پيرهن جان است
پيرهن باشد جان را و خرد را تن
عاريت داشتم اين را از تو تا يك چند
پيش تو بفگنم اين داشته پيراهن
من ز حرب چو تو آهرمن كي ترسم
كه مرا طاعت تيغ است و خرد جوشن
من دل از نعمت و عز تو چو بر كندم
تو دل از طاعت و از خدمت من بر كن
زن جادوست جهان، من نخرم زرقش
زن بود آنكه مرو را بفريبد زن
زرق آن زن را با بيژن نشنودي
كه چه آورد به آخر به سر بيژن؟
همچو بيژن به سيه چاه درون ماني
اي پسر، گر تو به دنيا بنهي گردن
چون همي بر ره بيژن روي اي نادان
پس چه گوئي كه نبايست چنان كردن؟
صحبت اين زن بدگوهر بدخو را
گر بورزي تو نيرزي به يكي ارزن
صحبت او مخر و عمر مده، زيرا
جز كه نادان نخرد كسي به تبر سوزن
طمع جانت كند گر چه بدو كابين
گنج قارون بدهي يا سپه قارن
مر مرا بر رس از اين زن، كه مرا با او
شست يا بيش گذشته است دي و بهمن
خوي او اين است اي مرد، كه دانا را
نفروشد همه جز مكر و دروغ و فن
كودن و خوار و خسيس است جهان و خس
زان نسازد همه جز با خس و با كودن
خاصه امروز نبيني كه همي ايدون
بر سر خلق خدائي كند آهرمن؟
به خراسان در تا فرش بگسترده است
گرد كرده است ازو عهد و وفا دامن
خلق را چرخ فرو بيخت، نمي‌بيني
خس مانده است همه بر سر پرويزن؟
زين خسان خير چه جوئي چو همي داني
كه به ترب اندر هرگز نبود روغن
خويشتن دار چو احوال همي بيني
خيره بي‌رشته و هنجار مكش هنجن
اين خسان باد عذابند، چو نادانان
باد ايشان مخر و باد مكن خرمن
چون طمع داري افروختن آتش
به شب اندر زان پر وانگك روشن
دل بخيره چه كني تنگ چو آگاهي
كه جهان سايهٔ ابر است و شب آبستن؟
اين جهان معدن رنج و غم و تاريكي است
نور و شادي و بهي نيست در اين معدن
معدن نور بر اين گنبد پيروزه است
كه چو باغي است پر از لاله و پر سوسن
گر به شب بنگري اندر فلك و عالم
بر سرت گلشن بيني و تو در گلخن
تو مر اين گلخن بي‌رونق تاري را
جز كه از جهل نينگاشته‌اي گلشن
مسكن شخص توست اين فلك اي مسكين
جانت را بهتر ازين هست يكي مسكن
اندر اين جاي سپنجي چه نهادي دل؟
آب كوبي همي، اي بيهده، در هاون
كه‌ت بگفته است كه انديشه مدار از جان
هرچه يابي همه بر تنت همي برتن؟
دشمن توست تن بد كنش اي غافل
به شب و روز مباش ايمن از اين دشمن
همه شادي و طرب جويد و مهماني
كه بيارندش از اين برزن و زان برزن
گويد « از عمر وز شادي چه بود خوشتر؟
مكن انديشه ز فردا، بخور و بشكن»
ليكن اين نيست روا گر تو همي خواهي
اي تن كاهل بي‌حاصل هيكل‌افگن
چه كني دنيا بي‌دين و خرد زيرا
خوش نباشد نان بي‌زيره و آويشن
مرد بي‌دين چو خر است، ار تو نه‌اي مردم
چو خران بي‌دين شو، روز و شبان مي‌دن
خري آموختت آن كس كه بفرمودت
كه «هميشه شكم و معده همي آگن»
نيك بنديش كه از بهر چه آوردت
آنكه‌ت آورد در اين گنبد بي‌روزن
چشم و گوش و سخن و عقل و زبان دادت
بر مكافاتش دامن به كمر در زن
آن كن از طاعت و نيكي كه نداري شرم
چون ببينيش در آن معدن پاداشن
پيش ازان كه‌ت بشود شخص پراگنده
تخم و بيخ بد و به بركن و بپراگن
بس كه بگذشت جهان بر تو و جز عصيان
سوي تو نامد و نگذشت به پيرامن
از بد كرده پشيمان شو و طاعت كن
خيره بر عمر گذشته چه كني شيون؟
سخن حجت بشنو كه همي بافد
نرم و با قيمت و نيكو چو خز ادكن
سخن حكمتي و خوب چنين بايد
صعب و بايسته و در بافته چون آهن


قصيده شماره ۱۷۷

۳۴ بازديد


سوار سخن را ضمير است ميدان
سوارش چه چيز است؟ جان سخن دان
خرد را عنان ساز و انديشه را زين
براسپ زبان اندر اين پهن ميدان
به ميدان خويش اندر اسپ سخن را
اگر خوب و چابك سواري بگردان
به ميدان تنگ اندرون اسپ كره
نگر تا نتازي به پيش سواران
سواران تازنده را نيك بنگر
در اين پهن ميدان ز تازي و دهقان
عرب بر ره شعر دارد سواري
پزشكي گزيدند مردان يونان
ره هندوان سوي نيرنگ و افسون
ره روميان زي حساب است و الحان
مسخر نگار است مر چينيان را
چو بغداديان را صناعات الوان
يكي باز جويد نهفته ز پيدا
يكي باز داند گران را ز ارزان
طلب كردن جاي و تدبير مسكن
طرازيدن آب و تقدير بنيان
در اين هر طريقي كه بر تو شمردم
سواران جلدند و مردان فراوان
كه دانست از اول، چه گوئي كه ايدون
زمان را بپيمود شايد به پنگان؟
كه دانست كز نور خورشيد گيرد
همي روشني ماه و برجيس و كيوان؟
كه دانست كاندر هوا بي‌ستوني
ستاده است دريا و كوه و بيابان؟
كه دانست چندين زمين را مساحت
صد و شصت چند اوست خورشيد تابان؟
كه كرد اول آهنگري؟ چون نبوده‌است
از اول نه انبر نه خايسك و سندان
كه دانست كاين تلخ و ناخوش هليله
حرارت براند ز تركيب انسان؟
كه فرمود از اول كه درد شكم را
پرز بايد از چين و از روم والان؟
كه بود آنكه او ساخت شنگرف رومي
ز گوگرد خشك و ز سيماب لرزان
كه دانست كافزون شود روشنائي
به چشم اندر از سنگ كوه سپاهان؟
كه بود آنكه بر سيم فضل او نهاده‌است
مر اين زر كان را چنين گرد گيهان؟
كه بود آنكه كمتر به گفتار او شد
عقيق يماني ز لعل بدخشان؟
اگر جانور كان عزيز است بر ما
كه بسيار نفع است ما را ز حيوان
همي خويشتن را نبينيم نفعي
نه در سيم و زر و نه در در و مرجان
در اينها به چشم دلت ژرف بنگر
كه اين را به چشم سرت ديد نتوان
به درمان چشم سر اندر بماندي
بكن چشم دل را يكي نيز درمان
ز چشم سرت گر نهان است چيزي
نماند ز چشم دل آن چيز پنهان
نهان نيست چيزي زچشم سر و دل
مگر كردگار جهان فرد و سبحان
خرد هديهٔ اوست ما را كه در ما
به فرمان او شد خرد جفت با جان
خرد گوهر است و دل و جانش كان است
بلي، مر خرد را دل و جان سزد كان
خرد كيمياي صلاح است و نعمت
خرد معدن خير و عدل است و احسان
به فرمان كسي را شود نيك‌بختي
به دو جهان كه باشد خرد را به فرمان
نگه‌بان تن جان پاك است ليكن
دلت را خرد كرد بر جان نگهبان
به زندان دنيا درون است جانت
خرد خواهدش كرد بيرون ز زندان
خرد سوي هر كس رسولي نهفته
كه در دل نشسته به فرمان يزدان
همي گويد اندر نهان هر كسي را
كه چون آن چنين است و اين نيست چونان
از آغاز چون بود تركيب عالم
چه چيز است بيرون از اين چرخ گردان؟
اگر گرد اين چرخ گردان تو گوئي
تهي جايگاهي است بي‌حد سامان
چه گوئي در آن جاي گردنده گردون
روان است يا ايستاده است ازين سان؟
خداي جهان آنكه نابوده داند
خداوند اين عالم آباد و ويران
چرا آفريد اين جهان را چو دانست
كه كم بود خواهد ز كافر مسلمان؟
خرد كو رسول خداي است زي تو
چه خوانده است بر تو از اين باب؟ برخوان
از اين در به برهان سخن گوي با من
نخواهم كه گوئي فلان گفت و بهمان
گر اين علمها را بدانند قومي
تو نيز اي پسر مردمي همچو ايشان
بياموز اگر چند دشوارت آيد
كه دشوار از آموختن گردد آسان
بياموز از آن كه‌ش بياموخت ايزد
سر از گرد غفلت به دانش بيفشان
بياموز تا همچو سلمان بباشي
كه سلمان از آموختن گشت سلمان
ز برهان و حجت سپر ساز و جوشن
به ميدان مردان برون ماي عريان
به ميدان حكمت بر اسپ فصاحت
مكن جز به تنزيل و تاويل جولان
مدد يابي از نفس كلي به حجت
چو جوئي به دل نصرت اهل ايمان
نبيني كه پولاد را چون ببرد،
چو صنعت پذيرد ز حداد، سوهان؟
تو را نفس كلي، چو بشناسي او را،
نگه دارد از جهل و عصيان و نسيان
بر آن سان كه رنگين گل و ياسمين را
نشانده است دهقانش بر طرف بستان
گل از نفس كل يافته‌است آن عنايت
كه تو خوش منش گشته‌اي زان و شادان
زر و سيم و گوهر شد اركان عالم
چو پيوسته شد نفس كلي به اركان
اگر جان نبودي به سيم و زر اندر
به صد من درم كس ندادي يكي نان
وگر جان نبودي به سيم و زر اندر
بدو جان تو چون شادي شاد و خندان؟
به نرمي ظفر جوي بر خصم جاهل
كه كه را به نرمي كند پست باران
سخن چون حكيمان نكوگوي و كوته
كه سحبان به كوته سخن گشت سحبان
نبيني كه بدريد صد من زره را
بدان كوتهي يك درم سنگ پيكان؟
خرد را به ايمان و حكمت بپرور
كه فرزند خود را چنين گفت لقمان
چو جانت قوي شد به ايمان و حكمت
بياموزي آنگه زبان‌هاي مرغان
بگويند با تو همان مور و مرغان
كه گفتند ازين پيشتر با سليمان
در اين قبهٔ گوهر نامركب
ز بهر چه كرده‌است يزدانت مهمان؟
تو را بر دگر زندگان زميني
چه گوئي، ز بهر چه داده‌است سلطان؟
حكيما، ز بهر تو شد در طبايع
جواهر، نه از بهر ايشان، پريشان
ز بهر تو شد مشك و كافور و عنبر
سيه خاك در زير زنگاري ايوان
تو را بر جهاني جزين، اين عجايب
كه پيداست اينجا، دليل است و برهان
جهاني است آن پاك و پرنور و راحت
تمام و مهيا و بي‌عيب و نقصان
اثرهاي آن عالم است اين كزوئي
در اين تنگ زندان تو شادان و خندان
اگر نيستي آن جهان، خاك تيره
شكر كي شدي هرگز و عنبر و بان؟
به اميد آن عالم است، اي برادر،
شب و روز بي‌خواب و با روزه رهبان
مكان نعيم است و جاي سلامت
چنين گفت يزدان، فروخوان ز فرقان
گر آن را نبيني همي، همچو عامه
سزاي فسار و نواري و پالان
نگر تات نفريبد اين ديو دنيا
حذردار از اين ديو، هان اي پسر هان
از اين ديو تعويذ كن خويشتن را
سخن‌هاي صاحب جزيرهٔ خراسان
چنين چند گردي در اين گوي گردان؟
كز اين گوي گردان شدت پشت چوگان
به چنگال و دندان جهان را گرفتي
وليكن شدت كند چنگال و دندان
كنون زانكه كردي و خوردي، به توبه
همي كن ستغفار و مي‌خور پشيمان
از اين چاه برشو به سولان دانش
به يك سو شو از جوي و از جر عصيان