من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۸۸

۳۶ بازديد


چه گوئي؟ اي شده زين گوي گردان پشت تو چوگان
به دست ساليان شسته زمان از موي تو قطران
ز قول رفته و مانده چه بر خواندي و چه شنودي؟
چه گفتند اين و آن هر دو؟ چه چيز است اين، چه چيز است آن؟
گر اين نزديك را گوئي و آن مر دور را گوئي
پس اين نزديك پيدا باشد و آن دورتر پنهان
به دشواري تواني يافتن مر دور چيزي را
وليكن زود شايد يافتن نزديك را آسان
چه چيز است اين و پيدائي؟ چه چيز است آن و پنهاني؟
چه گفته است اندرين تازي؟ چه گفته است اندران دهقان؟
تو را نزديك و آسان است پيدا اين جهان، پورا
ز تو پنهان و دشوار است و دور است آن دگر گيهان
تو پنهاني و پيدائي و دشواري و آساني
تو را اين است پيدا تن، تو را آن است پنهان جان
مگر كز بهر اندر يافتن دشوار و پنهان را
در اين پيدا و آسان فضل دانا نيست بر نادان
ز دانا نيست پنهان جان چنانك از چشم بينائي
ز نادان است پنهان جان چنان كز گوش كر الحان
ز نابيناست پنهان رنگ و ، بانگ از كر پنهان است
همي بينند كران رنگ را و بانگ را عميان
ز بهر ديدن جانت همي چشمي دگر بايد
كه بي لون است، چشم سر نبيند جز همه الوان
ز پنهان آمد اينجا جان و پيدا شد زتن زان‌سان
كه پنهان بر شود واندر هوا پيدا شود باران
اگر حكمت بياموزي تو تخمي چرخ گردان را
توي ظاهر توي باطن توي ساران توي پايان
در اين پيدا و نزديكت ببين آن دور پنهان را
كه بند از بهر اينت كرد يزدان اندر اين زندان
چو پنهان را نمي‌بيني درو رغبت نمي‌داري
مرين را زين گرفته‌ستي به ده چنگال و سي دندان
تو گرياني جهان خندان، موافق كي شود با تو؟
جهان بر تو همي خندد چرائي تو برو گريان؟
ز بهر آنكه بنمايندمان آن جاي پنهاني
دمادم شش تن آمد سوي ما پيغمبر از يزدان
به دل در چشم پنهان بين ازيشان آيدت پيدا
بديشان ده دلت را تا به دل بينا شوي زيشان
از اين پنگان برون نور است و نعمت‌هاي جاويدي
همه تنگي و تاريكي است اندر زير اين پنگان
تو را خلقان شد اين جامه، ز طاعت جامه‌اي نو كن
كه عريان بايدت بودن چو بستانندت اين خلقان
در اين ايوان بسي گشتي و خلقان شد تنت واخر
نبينم با تو چيزي من همي جز باد در انبان
مثل هست اين كه: جامهٔء تن زيان آيد مران كس را
كه سال و مه نباشد جز به خان اين و آن مهمان
تنت كز بهر طاعت بد به عصيانش بفرسودي
چه عذر آري اگر فردا بخواهند از تو اين تاوان؟
اگر گوئي «فلان كس داد و بهمان مر مرا رخصت»
بدان جا هم فلان بيزار گردد از تو هم بهمان
چرا مر اهل عصيان را به عصيان هم‌رهي كردي
نرفتي يك قدم با اهل ايمان در ره ايمان؟
به راه معصيت در گر ز ميراني و سرهنگان
به راه طاعت اندر چون ز كوراني و از كران؟
اگر چون خر به خور مشغولي و طاعت نمي‌داري
قبا بفگن كه در خور تر تو را از صد قبا پالان
ز بهر آن كاوري طاعت كه چون تو خر نكرده‌ستي
چرا كرد ايزد از بهر تو چرخ و انجم و اركان؟
اگر چه خر به نيسان شاد و سران و دنان باشد
ز بهر خر نمي‌گردد به نيسان دشت چون بستان
اگر همچون مني زنده تو بي‌طاعت مشو غره
كه نه گر ميزبان يابد همي، نه گرچه يابد نان
خداوندي نيابد هيچ طاغي در جهان گرچه
خداوندش همي خواند تگين و تاش يا طوغان
تو را فرمان چگونه برد خواهد شهر يا برزن
چو جان تو تورا خود مي‌نخواهد برد و تن فرمان؟
به فرمان تن تو باز ماند از مجلس و مسجد
به بهمن مه ز بيم برف، وز گرما به تابستان
به وقت مجلس علمي به خواب اندر شود چشمت
چو بيرون آمدي در وقت ياد آيدت صد دستان
اگر فرمان تن كردي و در اصطخر بنشستي
از اهل‌البيت پيغمبر نگشتي نامور سلمان
گناه كاهلي‌ي خود را هميشه بر قضا بندي
كه «كاري نايد از من تا نخواهد داور سبحان»
چرا چون گرسنه باشي نخسپي وز قضا جوئي
كه پيش آرد طعامت؟ بل بخواهي نان ازين و زان
شبانگه بس گران باشي بخسپي بي‌نماز آنگه
چو صعوه مر صبوحي را سبك باشي سحرگاهان
زكات مال جز قلب و سرب ندهي به درويشان
نثار مير عدلي‌هاي چون زهره بري رخشان
زچشمت خواب بگريزد چو گوشت زي رباب آيد
به خواب اندر شوي آنگه كه برخواند كسي فرقان
به مؤذن بس به دشواري دهي هر سال صاع سر
به مطرب هر زمان آسان دهي كژ موش با خفتان
به گوشت بانگ گرگ از بانگ مؤذن خوشتر است ايرا
كه ديوانت نهاده‌ستند در دل سيرت گرگان
به مسجد خواندت مؤذن چو گرگي زان فرو ليكن
دوي چون گرگ يونان گر به گرگان خواندت سلطان
ز نيكي‌ها گريزاني سوي بدها شتاباني
چرا با صورت مردم گرفتي سيرت ديوان؟
ازيرا جاهلي در دلت علت گشت و محكم شد
چو محكم گشت نپذيرد به علت زان سپس درمان
اگرچه نرم باشد نم چو بر پولاد ازو زنگي
پديد آيد كجا رندد ز پولادش مگر سوهان؟
ببر از ننگ ناداني، طلب كن فخر دانش را
مگر يك ره برون آئي به حيلت زين رمهٔ حيوان
به پند تلخ معني‌دار به شكر درد جهلت را
چو درد معده را خوشي و تلخي بايد و والان
به حكمت مر دل ويرانت را خوش خوش عمارت كن
كه ويران را عمارت گر همي خوش خوش كند عمران
به حكمت چون شد آبادان دلت نيكو سخن گشتي
كه جز ويران سخن نايد برون از خاطر ويران
سخن را جامه معني باشد، اي عريان سخن خواجه،
تو در خزي و در ديبا چرا گوئي سخن عريان؟
ز ديوان دور شو تا راه يابد سوي تو حكمت
سخنت آنگه شود بي‌شك سزاي دفتر و ديوان
چو با دانا سخن گوئي سخن نيكو شود زيرا
كه جز در مدح پيغمبر نشد نيكو سخن حسان
ز يار زشت نامت زشت شد نام و سزاواري
چنان كز بخت فرعون لعين بدبخت شد هامان
ز فعل خويش بايد نام نيكو مرد را زيرا
به داد خويشتن شد نز پدر معروف نوشروان
به حجت گوي اي حجت سخن با مردم دانا
كه مرد جوهري خرد به قيمت لؤلؤ و مرجان
به پيش جاهلان مفگن گزافه پند نيكو را
كه دهقان تخم هرگز نفگند در ريگ و شورستان


قصيده شماره ۱۸۷

۳۵ بازديد


در دلم تا به سحرگاه شب دوشين
هيچ ناراميد اين خاطر روشن بين
گفت: بنگر كه چرا مي‌نگرد گردون
به دو صد چشم در اين تيره زمين چندين
خاك را قرصهٔ خورشيد همي درزد
روز تا شام به زر آب زده ژوپين
وز گه شام بپوشد به سيه چادر
تا به هنگام سحر روي خود اين مسكين
روز رخشان سپس تيره شبان، گوئي
آفرين است روان بر اثر نفرين
خاك را شوي همين دوست كه مي‌زايد
شور و تلخ و خوب و زشت و ترش و شيرين
گم ازين شد ره ماني كه زيك گوهر
به يكي صانع نايد شكر و رخپين
از دو شو نه زين بجه بچه برون نايد
اين جنين نايد، پورا، و نه آن جنين
ميوه زين است يكي تلخ و دگر شيرين
خلق از اين است يكي شاد و دگر غمگين
طين اگر شوي نباشدش به روز و شب
كي پديد ايد زيتون و نه تين از طين
نه چو كافور شود كوه به بهمن ماه
نه شود دشت چو زنگار به فروردين
كس نديده است چنين طرفه زناشوئي
نه زني هرگز زاده است بدين آئين
وين خردمند و سخن گوي بهشتي جان
از چه مانده است چنين بسته در اين سجين؟
زن جان است تن تيره‌ت، با زندان
چند خسپي؟ بنگر نيك و نكو بنشين
عمر خود خواب جهان است، چرا خسپي؟
بر سر خواب جهان خواب دگر مگزين
بي‌گمان گردي اگر نيك بينديشي
كه بدل خفته است اين خلق همه همگين
گر كسي غسلين خورده است به مستي در
تو كه هشياري بر خيره مخور غسلين
بلبل و هدهد و مرغند، بلي، ليكن
گل همي جويد يكي و يكي سرگين
طبع تشرين به چه ماند به مه نيسان؟
گرچه در سال بود نيسان با تشرين
از نبشته است نه ز اواز و نه از معني
سوي هشيار دلان سيرين چو نسرين
تا سحرگه ز بس انديشه نجست از من
سر من جز كه سر زانوي من بالين
اي برادر، به چنين راه درون مركب
فكرتت بايد و از عقل بدو بر زين
جز بر اين مركب و زين، زين چه زشت و ژرف
جان دانا نشود بر فلك پروين
دهر تنين خورنده است بر اين مركب
بايدت جست به صد حيلت از اين تنين
اي پسر، جان و تنت هر دو زناشوي‌اند
شوي جان است و زنش تنت و خرد كابين
زين زن و شوي بدين كابين، فرزندي
چه همي بايد، داني، كه بزايد؟ دين
گر بترسي ز بلا بر تن خويش و جان
هر دو را بايد كردنت ز دين پرچين
كيمياي زر دين است بدو زر شو
كيميا نيست چنين نيز به قسطنطين
نرهد ز آتش نه سيم و نه مس جز زر
برهي زاتش دوزخ چو شدي زرين
تن بيچاره‌ت از اين شوي همي يابد
اين همه زينت و آرايش و اين تحسين
جفت جان حورالعين هم اندر جان
زانش برطاعت وعده است به حورالعين
آنك ازو خاك سيه حورالعين گشته است
حور ازو يابد در خلد برين تزيين
جان تو گوهر علم است چنينش ايزد
در تو مي از قبل علم كند تسكين
مر تو را دين محمد چو دبستان است
دين كند جان تو را زنده و علم آگين
طلب علمت فرمود رسول حق
گر سفر بايد كردن به مثل تا چين
سوي چين دين من راه بياموزم
مر تو را گر نكني روي چنين پرچين
آل ياسين مر چين را دومين چين است
تو به چين دومين شو نه بدان پيشين
چين تو ظاهر و ماچين به مثل باطن
تو به چين بودي و مانده‌است تو را ماچين
جانت خاك است و خرد تخم گل و لاله
خاك را تخم گل و لاله كند رنگين
چون نمودم كه تن و جانت زن و شوي‌اند
عمل و علم پديد آمده زان و زين
گر همي آرزو آيدت عروسي نو
دين عروست بس و دل خانه و علم آئين
راه ظاهر، پسرا، راه ستوران است
ناصبي از من ازين است جگر پر كين
ز آل ياسين خبرش ني و به تقليدش
بر سر سوره همي خواند يا و سين
هان و هينش كنم از حكمت ازيرا خر
باز گردد ز ره كژ به هان و هين
آب دريا را خورشيد بجوشاند
تا برآردش سوي چرخ و شود نوشين
پند ميتين و، دل نادان چون سنگ است
بر دل سنگين از پند سزد ميتين
جز كه بر سخته نگويم سخني، زيرا
سخن حكمت زر است و خرد شاهين
جز به تلقين نرهد بي‌خرد از تقليد
كه چراغ است به تقليد درون تلقين
هر كه را آتش تقليد بجوشاند
مرد داناش به تاويل دهد تسكين
اي پسر، گفت در اين شعر تو را حجت
آنچه دل گفت مر او را به شب دوشين


قصيده شماره ۱۹۰

۳۵ بازديد


درد گنه را نيافتند حكيمان
جز كه پشيماني، اي برادر، درمان
چيست پشيماني؟ آنكه باز نگردد
مرد به كاري كزان شده‌است پشيمان
نيست پشيمان دلت اگر تو بر اني
تات چه گويد فلان فقيه و بهمان
قول فلان و فلان تو را نكند سود
گرت بشخشد قدم ز پايهٔ ايمان
ملت اسلام ضيعتي است مبارك
كشت و درختش ز مؤمن است و مسلمان
برزگري كن در اين زمين و مترس ايچ
از شغب و گفت‌گوي و غلغل خصمان
گرش بورزي به جاي هيزم و گندم
عود قماري بري و لؤلؤ عمان
ور متغافل بوي ز كار ببرند
بيخ درختان و ساق كشتت كرمان
چشم خرد باز كن ببين به شگفتي
خصم فراوان در اين ضياع خرامان
برزگران را نگر چگونه ز مستي
بهرهٔ هارون همي دهند به هامان
هوش از امت به دام و زرق ببردند
زرق‌فروشان صعب و ساخته دامان
دام هم از ما بساختند چو ديدند
سوي خوشي‌هاي جسم ميل و هوامان
رخصت سيكي پخته بود يكي دام
ديگر دامي حديث عشرت غلمان
خلقي ازين شد به سوي مذهب مالك
فوجي ازان شد به سوي مذهب نعمان
روي غلامان خوب و سيكي روشن
قبلهٔ امت شدند و دام امامان
دين به هزيمت شد از دوادو ديوان
نام نيابد كس از شريعت هزمان
نام علي بر زبان يارد راندن
جز كه حكيمان به عهدها و به پيمان؟
كس نبرد نام وارثان پيمبر
خلق نگويد كه بود بوذر و سلمان
تا كي گوئي به مكر و حيلت ديوان
ملك سليمان چگونه شد ز سليمان؟
ملك سليمان به چشم خويش همي بين
در كف ديوان و زان شگفت همي مان
نرم كن آواز و گوش هوش به من دار
تات بگويم چه گفت سام نريمان
گفت كه ديوند جمله عامه اگر ديو
بدكنشانند و با سفاهت و شومان
ديو نهد بر سرش كلاه سفاهت
هر كه به فرمانش سر كشيد ز فرمان
هوش بجاي آور و به دست سفيهان
خيره لگامت مده چو سست لگامان
گرچه بخرد كسي پيشيز به دينار
هر دو يكي نيستند سوي حكيمان
از سپس اين و آن شدند گروهي
بي‌خردان جهان و ناكس و خامان
ملك و امامت سوي كسي است كه او راست
ملك سليمان و علم و حكمت لقمان
آنكه ملوك زمين به درگه او بر
حاجب و فرمان برند و سايل و مهمان
چرخ گرفته به ملك او شرف و جاه
دهر بدو باز يافته سر و سامان
گشته بدو زنده نام احمد و حيدر
بار خداي جهان تمام تمامان
دانا داند كه كيست گرچه نگفتم
نايب يزدان و آفتاب كريمان


قصيده شماره ۱۸۹

۳۶ بازديد


تا كي كني گله كه نه خوب است كار من
وز تير ماه تيره‌تر آمد بهار من؟
چون بنگري كه شست بدادي به طمع شش
نوحه كني كه واي گل و واي خار من
چون من ز بهر مال دهم روزگار خويش
آيد به مال باز به من روزگار من؟
هرگز نيامد و بنيايد گذشته باز
بر قول من گوا بس پيرار و پار من
در من نگر كه منت بسم روشن آينه
يكسر نگار خويش ببين و در نگار من
غره مشو به عارض عنبر نبات خويش
واندر نگر به عارض كافور بار من
مويم چنين سپيد ز گرد سپاه شد
كامد سپاه دهر سوي كارزار من
جانم به جنگ دهر خرد چون حصار كرد
يابد هگرز دهر ظفر بر حصار من؟
اندر حصار من نرسد دست روزگار
چشم زمانه خيره شد اندر غبار من
كردم كناره از طرب و بي‌نصيب ماند
اين صد هزار ساله عروس از كنار من
آن غمگسار دينه مرا غم‌فزاي گشت
وان غم‌فزاي هست كنون غمگسار من
آزاد شد ز بار همه خلق گردنم
امروز چون ز خلق بيفتاد بار من
دانا مرا بجست و من او را بخواستم
من خوستار او شدم او خواستار من
راز آشكاره كرد و دل من شكار كرد
تا آشكاره اهل خرد شد شكار من
سوي قوي نهان من از چشم دل نگر
غره مشو به پشت ضعيف و نزار من
گر زي فلك برآرد سر نار خاطرم
خورشيد نور خويش بسوزد به نار من
تيره است زهره پيش ضمير منير من
خوار است تير زي قلم تيره‌خوار من
از من نثار شكر و جواب مفصل است
آن را كه او سؤال طرازد نثار من
چون من گره زنم به سخن بر كجا نهد
سقراط دست بر گره استوار من؟
وان بندها كه بست فلاطون پيش بين
خوهل است و سست پيش كهين پيشكار من
اين پايگه مرا زين بهين خلايق است
اين پايگه نداشت كس اندر تبار من
بر چرخ ماه رفتم از اين چاه ژرف زشت
هرگز كسي نديد عجب‌تر ز كار من
خرما بني بديدم شاخش در آسمان
بر وي نثار كرده خرد كردگار من
با بيم و نااميد به سختي زي او شدم
زو بختيار گشتم و شد بخت يار من
گفتم به راه جهل همي توشه بايدم
گفتا تو را بس است يكي شاخسار من
جنبيد نرم نرم و بباريد بر دلم
باري كزو رميده نشد كاروبار من
بي‌بر چنار بودم خرما بني شدم
خرماست بار بنده كنون بر چنار من
تا بار آن درخت مبارك بخورده‌ام
گشته است با قرار دل بي‌قرار من
گر تخم و بار من نبريدي، به رغم ديو
خرمابنان شده‌ستي يكسر ديار من
فرزند ديو را رطبم زهرمار گشت
من زهر مار او شدم او زهر مار من
وين طرفه‌تر كه روز و شبان مي طلب كنم
من زندگي ايشان و ايشان دمار من
اي مردمي به صورت جسم و به دل ستور
بر گردن تو يوغ من است و سپار من
من مرد ذوالفقارم و تو مرد دره‌اي
دره كجا بس آيد با ذوالفقار من؟
زي ذوالفقارم آمد سيصد هزار تو
زي دره نامده‌است يكي از هزار من
عفريت دوستدار تو و دستيار توست
جبريل دستيار من و دوستدار من
تو اسپ بي‌فسار و فسار است عهد تو
قيمت فزايدت چو ببيني فسار من
بي‌زيب و زينت است هران گوش و گردني
كو نيست زير طوق من و گوشوار من
عهد و بيان بس است تو را طوق و گوشوار
اين هر دو يافتي چو شدي گوش‌دار من
آبي است نزد من كه خمار تو بشكند
پيش آرمت چو گوئي «بشكن خمار من»
شعرم بخوان و فخر مدان مر مرا به شعر
دين دان نه شعر فخر من و هم شعار من
اي آنكه كردگار ز بهر تو جفت كرد
با جان هوشيارم شخص نزار من
چون من دوازده است تو را اسپ و بارگير
ليكن زخلق نيست جز از تو سوار من


قصيده شماره ۱۹۳

۳۵ بازديد


اي شده مفتون به قول‌هاي فلاطون،
حال جهان باز چون شده است دگرگون؟
پاره كه كرد و به زعفران كه فرو زد
قرطهٔ گلبن به باغ و مفرش هامون؟
گر نه هوا خشمناك و تافته گشته است
گرم چرا شد چنين چو تافته كانون؟
گرم شود شخص هر كه تافته گردد
تافته زي شد هواي تافته ايدون
هرچه برآمد زخاك تيره به نوروز
مخنقه دارد كنون ز لولوي مكنون
سيب و بهي را درخت و بارش بنگر
چفده و پر زر همچو چتر فريدون
گوئي كز زير خاك تيره برآمد
گنج به سر برنهاده صورت قارون
بر سر قارون به باغ گوهر و زرست
گوهر و زري به مشك و شكر معجون
هرچه كه دارد همي به خلق ببخشد
نيست چو قارون بخيل و سفله و وارون
خانهٔ دهقان چو گنج‌خانه بياگند
چون به رز و باغ برد باد شبيخون
رنگ و مژه و بوي و شكل هست در اين خاك
يا همي اينجا درآورند ز بيرون؟
خاك به سيب اندرون به عنبر و شكر
از كه سرشته شد و ز بهر چه و چون؟
نيست در اين هر چهارطبع ازين هيچ
اي شده مفتون به قول‌هاي فلاطون
معدن اين چيزها كه نيست در اين جاي
جز كه ز بيرون اين فلك نبود نون
وين همه بي‌شك لطايفند كه اين خاك
مركب ايشان شده‌است و مايه و قانون
خاك سيه را به شاخ سيب و بهي بر
گرد كه كرد و خوش و معنبر و گلگون؟
گوئي كاين فعل در چهار طبايع
هست رونده به طبع از انجم و گردون
ويشان را نيز همچو سيب و بهي را
هست بر افلاك شكل و رنگ هميدون
زرد چو زهره است عارض بهي و سيب
سرخ چو مريخ روي نار و طبرخون
چون نشناسي كه از نخست به ابداع
فعل نخستين ز كاف رفت سوي نون؟
فاعل آن زرد و سرخ كيست، چه گوئي؟
اي شده بر قول خويش معجب و مفتون!
اول اكنون نهان شد آن و ازان گشت
نام زد امروز و دي و آنگه و اكنون
گشت طبايع پديد ازان و ازان شد
روي زحل سرخ و روي زهره چون زريون
در به نبات اندرون فريشتگانند
هريك در بيخ و دانه‌اي شده مفتون
دانه مراين را به خوشه‌ها در خانه است
بيخ مر آن را به زير خاك در آهون
پيشه‌ورانند پاك و هست در ايشان
كاهل و بشكول و هست مايه‌ور و دون
هر يك بر پيشه‌اي نشسته مقيم است
هرگز نايد ز عمرو كار فريغون
سيب گر اندر درخت و دانهٔ سيب است
نايد بيرون ازو به خواندن افسون
اينت هپيون گرست و آنت شكرگر
هر دو به خاك اندرون برابر و مقرون
مايهٔ هر دوست آب و خاك وليكن
ملعون نبود هگرز همبر ميمون
گرچه ز پشم‌اند هر دو، هرگز بوده‌است
سوي تو، اي دوربين، پلاس چو پرنون؟
سنگ ترازو به سيم كس نستاند
گر چه بود همچو سيم سنگ تو موزون
يوشع‌بن نون اگرچه نيز وصي بود
همبر هارون نبود يوشع‌بن نون
كاركنان‌اند تخمها همه ليكن
جغد پديد است از هماي همايون
سيرت و كار فريشته همي ديدي
گر نكني خويشتن مخبل و مجنون
كاركنان خداي را چو ببيني
دل نكني زان سپس به فلسفه مرهون
گر به دلت رغبت علوم الهي است
راه بگردان ز ديو ناكس ملعون
دل ز بدي‌ها به دين بشوي ازيرا
پاك شود دل به دين چو جامه به صابون
مر طلب دين حق را به حقيقت
پاك دلي بايد و فراخ چو جيحون
روي چو سوي خداي و دين حق آري
زور دل‌افزون شودت و نور دل افزون
اي شده غافل زعلم و حجت و برهان،
جهل كشيده به گرد جان تو پرهون،
كشته شدت شمع دين كنون به جهالت
خيره ازان مانده‌اي تو گمره و شمعون
حجت و برهان مجوي جز كه ز حجت
تا بنمايدت راه موسي و هارون
نيست قوي زي تو قول و حجت حجت
چون عدوي حجتي و داعي و ماذون


قصيده شماره ۱۹۲

۳۴ بازديد


اين گنبد پيروزهٔ بي‌روزن گردان
چون است چو بستان گه و گاهي چو بيابان؟
من خانه نه ديدم نه شنيدم بجز اين نيز
يك نيمه بيابان و دگر نيمه گلستان
ناگاه گلستانش پديد آرد گلها
چون گشت بيابانش ز ديدار تو پنهان
اين گوي سيه را به ميان خانه كه آويخت
نه بسته طنابي نه ستوني زده زين‌سان؟
اين گوي گران را به هوا بر كه نهاده است؟
تا كي به شگفتي بوي از تخت سليمان؟
اين گوي به كردار يكي خوان عظيم است
بنهاده در ايوان پر از نعمت الوان
اين خوان در ايوان چو نمودندت بنديش
تا كيست سزاوار بدين خانه و اين خوان
زين خوان و از اين خانه سوي تو خبري هست؟
اي گشته بر اين گوي تو را پشت چو چوگان!
تاچند در اين گوي بخواهد نگرستن
اين چرخ بدين چشم فروزندهٔ رخشان؟
چشم فلك است اين كه بدو تيره زمين را
همواره همي بيند اين گنبد گردان
كاني است در اين گوي پر از گوهر و دانه
زين چشم بر اين گوهر مانده است در اين كان
جويندهٔ اين جوهر را دست چهار است
از تير و زمستان و ز نيسان و حزيران
اين گوهر از اين كان چو به يك پايه برآيد
كاني دگرش سازند آنگاه ز اركان
آن كان نخستينت نمودم كه زمين است
وين كان دوم نيست مگر هيكل انسان
اي گوهر بي‌رنگ، بدين كان دوم در
رنگي شو و سنگي و ممان عاجز و حيران
چون قيمت ياقوت به آب است تو داني
كابت سخن است، اي سره ياقوت سخن‌دان
هيكل به تو گشته‌است گرانمايه ازيراك
هيكل صدف توست و درو جان تو مرجان
مرجان تو مرجان خداي است ازيراك
از حكمت و علم آمد مرجان تو را جان
زنهار كه مر جان را بي‌جان نگذاري
زيرا كه به بيجان نرسد رحمت رحمان
روزي بشكافند مر اين تيره صدف را
هان تا نبوي غافل و خفته نروي هان
زنهار چنان كامده‌اي اول، از اينجا
خيره نروي گرسنه و تشنه و عريان
جز سخته و پيموده مخر چيز كه نيكوست
كردن ستد و داد به پيمانه و ميزان
چيزي به گران هيچ خردمند نخرد
هر گه كه بيابد به از آن چيز به ارزان
بستان خداي است، چنان دان كه، شريعت
پر غله و پر كشته درختان فراوان
بسيار در اين بستان هر گونه درخت است
هم كشتهٔ رحمان و هم از كشتهٔ شيطان
اي ره‌گذري مرد، گرت رغبت باشد
در نعمت و در ميوهٔ اين نادره بستان
دهقانش يكي فاضل و معروف بزرگ است
در باغ مشو جز كه به دستوري دهقان
گر ميوه‌ت بايد به سوي سيو و بهي شو
منگر سوي بي‌ميوه و پر خار مغيلان
چون نخل بلند است سپيدار وليكن
بسيار فزون دارد در بار برين آن
مرغ است همان طوطي و هم جغد وليكن
اين از در قصر آمد و آن از در ويران
چون ابر بلند است سيه دود وليكن
از دود جدا گشت سيه ابر به باران
هرچند كه در قرطه بود هردو به يك جا
از دامن برتر بود، اي پور، گريبان
هر كس كه پدر نام نهد نوح مر او را
كشتيش نباشد كه رود بر سر طوفان
چونان كه خرد را به ميان دو محمد
فرق است به پيغمبري و وحي به فرقان
دهقان و خداوندهٔ اين خانه رسول است
سرهنگ بني آدم و پيغمبر يزدان
هرچند ستمگاران بسيار شده‌ستند
فرزند رسول است بر اين باغ نگهبان
گرچه نبود ميوهٔ خوش بي‌پشه و كرم
دهقان ندهد باغ به پشه نه به كرمان
هرچند كه در خانهٔ تو خانه كند موش
خانه نسپاري تو همي خيره به موشان
در خانهٔ تو موش به سوراخ درون است
او را چه بكار آيد كاشانه و ايوان؟
گر موش ندارد خبر از گنبد و ايوان
نادان چه خبر دارد از دين و ز ايمان؟
هرچند كه بر منبر نادان بنشيند
هرگز نشود همبر با دانا نادان
گر زاغ سيه باغ ز بلبل بستاند
دستان نتواند زدن و ناورد الحان
از مرد پديد آيد حكمت نه ز منبر
خورشيد كند عالم پر نور نه سرطان
ميدان خداي است قران، هر كه سوار است
گو خيز و فراز آي و برون آي به ميدان
تا كيست كه بر پشتهٔ حرف متشابه
آورد كند اسپش با پويه و جولان
دشوار طلب كردن تاويل كتاب است
كاري است فرو خواندن اين نامه بس آسان
با كاه مخور دانه چنين گر نه ستوري
با بوذر گفت اين كه تو را گفتم سلمان
آن گوز كه با پوست خوردندش نبود نفع
با پوست مخور گوز و تن خويش مرنجان
معني‌ي سخن ايزد پيغمبر داند
بهتان بود ار تو بجز اين گوئي، بهتان
بر مشكل اين معجزه جز آل نبي را
كس را نبود قوت و نه قدرت و سلطان
چونان كه عصا هرگز از آن سان كه شنودي
ثعبان نشدي جز به كف موسي عمران
هرچند سخن گويد طوطي نشناسد
آن را كه همي گويد هرگز سر و سامان
اي خوانده به صد حيلت و تقليد قران را
مانندهٔ مرغي كه بياموزد دستان
همچو سخن مرغ است اين خواندن ناراست
بي‌حاصل و بي‌معني و بي‌حجت و برهان
از خواندن چيزي كه بخوانيش و نداني
هرگز نشود حاصل چيزيت جز افغان
تشنه‌ت نشود هرگز تا آب نخوردي
هرچند كه آب آب همي گوئي هزمان
چون باز نگردي بسوي موسي و هارون
يك‌ره نشوي سير ز فرعون و ز هامان
گويند كه پيغمبر ما امت و دين را
چون رفت ز عالم به فلان داد و به بهمان
پيغمبري اي بي‌خردان ملك الهي است
از ملكت قيصر به و از ملكت خاقان
هرگز ملكي ملك به بيگانه نداده است
شو نامهٔ شاهان جهان پاك فروخوان
با دختر و داماد و نبيره به جهان در
ميراث به همسايه دهد هيچ مسلمان؟
يا سوي شما كار نكرده‌است پيمبر
بر قول خداوند جهان داور سبحان!
از بهر چه گوئيد چنين خام سخن‌ها؟
اي مغز شما دود زده ز آتش عصيان!
آنگاه شويد آگه از اين بيهده گفتار
كز حسرت و غم سنگ بخائيد به دندان
آن روز پشيماني و حسرت نكند سود
آن را كه نشد بر بدي امروز پشيمان
حسرت نكند كودك را سود به پيري
هر گه كه به خردي بگريزد ز دبستان
هر كس كه به تابستان در سايه بخسبد
خوابش نبرد گرسنه شب‌هاي زمستان
سودي نكند حسرت و تيمار چو افتاد
بيمار به سامره و درمان به بدخشان
از دزد فرومايه نه سلطان و نه حاكم
توبه نپذيرند چو افتاد به زندان
فرزند نبي جاي جد خويش گرفته است
وز فخر رسانيده سر تاج به كيوان
آن است گزيده، كه خدايش بگزيند
بيهوده چه گوئي سخن بي‌سر و سامان؟
آنجا كه به فرمانش پيمبر بنشستي
فرزند وي امروز نشسته است به فرمان
آن را كه گزيدي تو خدايش نگزيده‌است
در خلق، نداني تو به از خالق ديان
اي پير، خداوند سگي را نپذيرد
هرچند كه فريبش كني، از تو به قربان
قربان تو فرزند رسول است، ره خويش
از حكمت او جوي سوي روضهٔ رضوان
زي درگه او شو كه سليمان زمان است
تا باز رهد جان تو از محنت ديوان
اي بار خداي همه ذريت آدم
با ملك سليماني و با حكمت لقمان
آني كه پديد آمد در باغ شريعت
از عدل تو آذار و ز احسان تو نيسان
دين از تو مزين شد و دنيا به تو زيبا
حكمت به تو تازه شد و بدعت به تو خلقان
چون خطبه به نام تو رسانم به سخن بر
از بركت و اقبال تو گل رويد و ريحان
چون بنده‌ت «مستنصر بالله» بگويد
پر مشتري و زهره شود بقعت يمگان
از نام تو بگدازد بدخواه تو، گوئي
ماه است مگر نامت و بدخواه تو كتان
گر جمله يكي نامه شود عدل و سعادت
آن نامه نيابد مگر از دست تو عنوان
مر بنده‌ت را دشمن و بدگوي بسي هست
زان بيش كجا هست به درگاه تو مهمان
اي حجت بنشسته به يمگان و سخنهات
در جان و دل ناصبيان گشته چو پيكان
گر خاك خراسانت نپذيرفت مخور غم
خشنودي ايزدت به از خاك خراسان
بر حكمت و بر مدحت اولاد پيمبر
اشعار همي گوي به هر وقت چو حسان
پژمرد بدين شعر تو آن شعر كسائي
«اين گنبد گردان كه بر آورد بدين سان؟»
بر بحر هزج گفتي و تقطيعش كردي
مفعول مفاعيل مفاعيل فعولان


قصيده شماره ۱۹۱

۳۳ بازديد


چند كني جاي چنين به گزين؟
چون نروي سوي سرائي جز اين؟
چند نشيني تو؟ كه رفتند پاك
همره و يارانت، هلا برنشين
چند كني صحبت دنيا طلب؟
صحبت ياري به ازين كن گزين
مهر چنين خيره چه داري برانك
بر تو همي دارد همواره كين؟
بچهٔ خاكي و نبيرهٔ فلك
مادر زيرين و پدرت از برين
چونكه زميني نشود بر فلك
چند بود آن فلكي بر زمين؟
نيك نگه كن كه حكيم عليم
چونت ببسته‌است به بندي متين!
چند در اين بند به گشي چنين
دامن دنيا بكشي واستين؟
سوي تو جان ماهي و تنت آبگير
صورت بسته است همانا چنين
ترسان گشتي كه چنيني به زار
گرت برآرند از اين پارگين
جهل نموده است تو را اين خيال
جز كه چنين گفت يكي پيش بين؟
گفت كه «تو زنده‌تر آنگه شوي
كه‌ت برهانند از اين تيره طين»
بلكه به زنداني چونان كه گفت
مه ز رسولان خداي اجمعين
اين فلك زود رو، اي مردمان،
صعب حصاري است بلند و حصين
بر دل و بر وهم جهان چرخ را
زندان كرده است جهان‌آفرين
تا نشناسد كه برون زين فلك
چيست به انديشهٔ كس آفرين
وهم گران را كه برون است ازين
راست بديدي و به عين‌اليقين
خلق بدان عالم منكر شدي
سست شدي بر دلشان بند حين
جز به چنين صنع نيامد درست
وعدهٔ بستان پر از حور عين
تا نبري ظن كه مگر منكر است
نعمت آن عالم را بو معين
نيست درين هيچ خلاقي كه نيست
جز كه بر اين گونه جهان مهين
نيست چنين مرده كه اين عالم است
وصف چنين كردش روح‌الامين
جاي خور و خواب تو اين است و بس
آن نه چنين است مكان و مكين
آرزوي خويش ببايد درو
هر كسي از خلق مهين و كهين
گر تو درو گرسنه و تشنه‌اي
مرغ مسمن خور و ماء معين
من نه همي طاعت ازان دارمش
تا مي و شيرم دهد و انگبين
رنجگي تشنه نخواهم نه آب
بي‌سفرم نيست به كار اسپ و زين
كار ستور است خور و خفت و خيز
شو تو بخور، چون كني ابرو بچين؟
نيستي آگاه تو هيچ از بهشت
خور چه كني گر نه خري راستين؟
نيستي آگاه به حق خداي
بيهده داني كه نخوردم يمين
بر نشوي تو به جهان برين
تات همي ديو بود هم نشين
گر همي اندر دين رغبت كني
دور كند داس جهان پوستين
روي به دريا نه اگر گوهر است
آرزوي جانت و در ثمين
گر در دانش به تو بربسته گشت
من بگشايم ز در آن زوپرين
تا نشناسي تو لطيف از كثيف
مانده‌اي اندر قفس آهنين
كي رسد اين علم به ياران ديو؟
خيره برآتش ندمد ياسمين
هيچ شنيدي كه چه گفتت رسول
بار خداي و شرف المرسلين؟
گفت «ببايد جستن علم را
گر نبود جايگهش جز به چين»
خانهٔ اسرار خداي است امام
روح امين است مرو را قرين
تا تو نگيري رسن عهد او
دست نشويد ز تو ديو لعين
علم كجا باشد جز نزد او؟
شير كجا باشد جز در عرين؟
هر كه سوي حضرت او كرد روي
زهره بتابدش و سهيل از جبين
از رهي و حجت او خوان برو
هر سحر، اي باد، هزار آفرين


قصيده شماره ۱۹۵

۳۵ بازديد


بر جانور و نبات و اركان
سالار كه كردت اي سخن‌دان؟
وز خاك سيه برون كه آورد
اين نعمت بي‌كران و الوان؟
خواني است زمين پر ز نعمت
تو خاك مخوانش نيز خوان‌خوان
خويشان تو اند جانور پاك
زيرا كه تو زنده‌اي چو ايشان
پس چونكه رهي و بنده گشتند،
اي خويش، تو را بجمله خويشان؟
تو در خز و بز به زير طارم
خويشانت برهنه و پريشان
ايشان ز تو جمله بي‌نيازند
وز بيم تو مانده در بيابان
تو مهتري و نيازمندي
نشنود كسي مهي بر اين سان
گر شير قوي‌تر است از تو
چون است ز بانگ تو گريزان؟
ور پيل ز تو به تن فزون است
بر پيل تو را كه داد سلطان؟
بيگار تو چون همي كند آب
تا غله دهدت سنگ گردان؟
آتش به مراد توست زنده
در آهن و سنگ خاره پنهان
فرمان تو را چرا مطيع است
تا پخته خوري بدو و بريان؟
در آهن و سنگ چون نشسته است
اين گوهر بي‌قرار عريان؟
بيرون نجهد مگر بفرمانت
اين گوهر صعب ازين دو زندان
جز تو ز هوا همي كه سازد
چندين سخن چو در و مرجان؟
دهقاني توست خاك ازيرا
خويشانت نيند چون تو دهقان
اركان همه مر تو را مطيع‌اند
هرچند خداي راست اركان
نيكو بنگر كه: كيستي خود
وز بهر چه‌اي رئيس حيوان
وين كار كه كرد و خود چرا كرد
آن كس كه بكرد با تو احسان
از جانوران به جملگي نيست
جز جان تو را خرد نگه‌بان
بر جانورت خرد فزون است
وز نور خرد گرد شرف جان
وز نور خرد شده است ما را
اين جانور دگر به فرمان
آزاد شود به عقل بنده
واباد شود به عقل ويران
آباد به عقل گشت گردون
وازاد به عقل گشت لقمان
معروف به ديدن است چشمت
دندانت موكل است بر نان
گوشت بشنود و دست بگرفت
بينيت بيافت بوي ريحان
بنگر: به خرد چه كرده‌اي كار
صد سال در اين فراخ ميدان
بي‌كار چراست عقل در تو
بر كار هميشه تيز دندان
چيزيت نداد كان نبايست
دارندهٔ روزگار، يزدان
كار خرد است باز جستن
از حاصل خلق و چرخ و دوران
كار خرد است دردها را
آورد پديد روي درمان
از مرگ بتر نديد كس درد
داناش نخواست همچو نادان
اي آمده زان سراي و مانده
يك چند در اين سراي مهمان
دانا نكشد سر از مكافات
بد كرده بدي كشد به پايان
يك چند تو خورده‌اي جهان را
اكنون بخوردت باز گيهان
«چون تو بزني بخورد بايدت»
اين خود مثل است در خراسان
بر خوردن جسم هر خورنده
دندان زمانه مرگ را دان
بنگر كه خرد رهي نمايد
زي رستن از اين عظيم ثعبان
حق است چنين كه گفتمت مرگ
بر حق مشو بخيره گريان
تن خورد در اين جهان و او مرد
بر جان نبود ز مرگ نقصان
جان را نكند جهان عقوبت
كو را ز تن آمده است عصيان
چون گشت يقين كه جان نميرد
آسان برهي ز مرگ آسان
آسان به خرد شود تو را مرگ
زين به كه كند بيان و برهان؟
مشغول تني كه ديو توست او
بل ديو توي و او سليمان
خندانت همي برد سوي جر
دشمن بتر آن بود كه خندان
اي بندهٔ تن، تو را چه بوده‌است
با خاطر تيره روي رخشان؟
افتاده به چاه در، چه بايدت
بر برده به چرخ طاق و ايوان؟
تن جلد و سوار و جان پياده
بالينت چو خز و سر چو سندان
جان را به نكو سخن بپرور
زين بيش مگر گرد ديوان
بنگر كه قوي نگشت عقلت
تا تنت نگشت سست و خلقان
چون جانش عزيزدار دايم
مفروش گران خريده ارزان
آن كن كه خرد كند اشارت
تا برشوي از ثري به كيوان
بگزار به شكر حق آن كس
كو كرد دل تو عقل را كان
از پاك‌دل، اي پسر، همي گوي
«سبحانك يا اله سبحان»
بنگر به چه فضل و علم گشته‌است
يعقوب جهود و تو مسلمان
آن خوان كه مسيح را بيامد
آراسته از رحيم رحمان
تو چون به شكي كه زي محمد
نامد به ازان بسي يكي خوان؟
خوان پيش توست ليكن از جهل
تو گرسنه‌اي برو و عطشان
از نامه خبر نداري ايراك
برخوانده نه‌اي مگر كه عنوان
گوئي كه «فلان مرا چنين گفت
و آورد مرا خبر ز بهمان
كز مذهب‌ها درست و حق نيست
جز مذهب بوحنيفه نعمان»
هارون زمانه را نديدي
اي غره شده به مكر هامان
ريحان كه دهدت چون همي تو
ريحان نشناسي از مغيلان؟
آگاه نه‌اي كه ريگ باريد
بر سرت به جاي خرد باران
گمراه شدي چو بر تو بگذشت
در جامهٔ جبرئيل شيطان
از شير و ز مي خبر نداري
اي سركه خريده و سپندان
آگاه شوي چو باز پرسد
دانات ز مشكلات فرقان
چون خيره شود سرت در آن راه
رهبر نبوي تو بلكه حيران
چون برف بود بجاي سبزه
دي ماه بود نه ماه نيسان
اي حجت دين به دست حكمت
گرد از سر ناصبي بيفشان


قصيده شماره ۱۹۴

۳۲ بازديد


بنگر بدين رباط و بدين صعب كاروان
تا چونكه سال و ماه دوانند هردوان
من مر تو را نمودم اگرچه نديده بود
با كاروان رباط كسي هر دوان دوان
از رفتن رباط نه نيز از شتاب خود
آگاه نيست بيشتر از خلق كاروان
خفته و نشسته جمله روانند با شتاب
هرگز شنود كس به جهان خفته و روان!
در راه عمر خفته نياسايد، اي پسر،
گر بايدت بپرس ز داناي هندوان
جاي درنگ نيست مرنجان در اين رباط
برجستن درنگ به بيهودگي روان
هرك آمده است زود برفته است بي‌درنگ
برخوان اگر نخوانده‌اي اخبار خسروان
بررس كز اين محل بچه‌خواري برون شدند
اسفنديار و بهمن و شاپور و اردوان
مفگن چو گوسفند تن خويش را به جر
تيمار خويش خود كن و منگر به اين و آن
اي از غمان نوان شده امروز، بي‌گمان
فردا يكي دگر شود از درد تو نوان
بدخو زمانه با تو به پهلو رود همي
حرمت نيافت خسرو و ازو و نه پهلوان
حرمت مدار چشم ز بد خو جهان ازانك
بي‌حرمتي است عادت ناخوب بدخوان
بازي است عمر ما به جهان اندر، اي پسر،
بر مرگ من مكن ز غم و درد بازوان
بفريفت مر مرا به جواني جهان پير
پيران روان كنند، بلي، مكر بر جوان
بسيار مردمان كه جهان كرد بي‌نوا
از بانوا شهان و نكوحال بانوان
عمر مرا بخورد شب و روز و سال و ماه
پنهان و نرم نرم چو موشان و راسوان
اي ناتوان شده به تن و برگزيده زهد،
زاهد شدي كنون كه شدي سست و ناتوان
از دنبه تا نماند نوميد و بي‌نصيب
خرسند كي شود سگ بيچاره به استخوان؟
تا نيكوان هواي تو جستند با نشاط
جستي همي تو برتن ايشان چو آهوان
آن موي قير گونت چو روز سپيد گشت
از بس كه روزهات فرو شد به قيروان؟
قيرت چو شير كرد جهان، جادوي است اين
جادو بود كسي كه كند كار جاودان
پيري عواني است، نگه كن، كه آمده‌است
ترسم ببرد خواهدت اين بدكنش عوان
اندر پدر همي نگر و دل شده مباش
بر زلف عنبرين و رخان چو ارغوان
گر نيستت خبر كه چه خواهد همي نمود
بدخو جهان تو را ز غم و رنج و ز هوان
اينك پدرت نامهٔ چرخ است سوي تو
مر راز چرخ را جز از اين نامه برمخوان
اين پندها كه من شنوانيدمت همه
يارانت را چنانكه شنودي تو بشنوان


قصيده شماره ۱۹۷

۳۵ بازديد


از كين بت‌پرستان در هند و چين و ماچين
پر درد گشت جانت رخ زرد و روي پر چين
بايد هميت نا گه يك تاختن بر ايشان
تا زان سگان به شمشير از دل برون كني كين
هر شب ز درد و كينه تا روز برنيايد
خشك است پشت كامت تر است روي بالين
نفرين كني بر ايشان از دل و گر كسي نيز
نفرين كند بگوئي از صدق دل كه آمين
واگه نه‌اي كه نفرين بر جان خويش كردي
اي واي تو كه كردي بر جان خويش نفرين!
بتگر بتي تراشد و او را همي پرستد
زو نيست رنج كس را نه زان خداي سنگين
تو چون بتي گزيدي كز رنج و شر آن بت
بركنده گشت و كشته يكرويه آل ياسين؟
آن كز بت تو آمد بر عترت پيمبر
از تيغ حيدر آمد بر اهل بدر و صفين
لعنت كنم بر آن بت كز امت محمد
او بود جاهلان را ز اول بت نخستين
لعنت كنم بر آن بت كز فاطمه فدك را
بستد به قهر تا شد رنجور و خوار و غمگين
لعنت كنم بر آن بت كو كرد و شيعت او
حلق حسين تشنه در خون خضاب و رنگين
پيش تواند حاضر اهل جفا و لعنت
لعنت چرا فرستي خيره به چين و ماچين؟
آن به كه زير نفرين باشد هميشه جاهل
مردار گنده گشته پوشيده به به سرگين
گوئي «مكنش لعنت» ديوانه‌ام كه خيره
شكر نهم طبرزد در موضع تبرزين؟
گر عاقلي چو كردي مجروح پشت دشمن
مرهم منه بدو بر هرگز مگر كه ژوپين
هرگز ازين عجبتر نشنود كس حديثي
بشنو حديث و بنشان خشم و ز پاي بنشين
باغي نكو بياراست از بهر خلق يزدان
خواهيش گوي بستان خواهيش نام كن دين
پرميوه دار دانا درهاي او حكيمان
ديوار او ز حكمت وز ذوالفقار پرچين
وانگه چهار تن را در باغ خويش بنشاند
دانا به كار بستان يكسر همه دهاقين
تقويم صورت ما كردند باغبانان،
برخوان اگر نداني آغاز سورةالتين
خوگي بدو درآمد در پوست ميش پنهان
بگريخته ز شيران مانده ذليل و مسكين
تا باغبان درو بود از حد خويش نگذشت
برگ و گيا چريدي بر رسم خويش و آئين
چون باغبان برون شد آورد خوي خوگان
بركند بيخ نرگس بشكست شاخ نسرين
جغد و كلاغ بنشاند آنجا كه بود طوطي
خار و خسك پراگند آنجا كه بد رياحين
چون خار و خس قوي شد زه كرد خوگ ملعون
در باغ و زو برآمد قومي همه ملاعين
در بوستان دنيا تا خوگ زاد ازان پس
تلخ است و زشت و گنده خوش بوي و چرب و شيرين
بنگر به چشم عبرت تا خلق را ببيني
برسان جمع مستان افتاده در مجانين
آن سيم مي‌نمايد وا رزيز در ترازو
وين زهد مي‌فروشد در آستينش تنين
از علم پاك جانش، وز زهد دل، وليكن
بر زر نوشته يكسر بر طيلسانش ياسين
گر مشكلي بپرسي زو گويدت كه «اين را
جز رافضي نگويد كاين رافضي است اين هين»
چون گوئيش كه «حجت از نيم شب نخسپد
واندر نماز باشد تا صبح بامدادين»
گويد «درست كردي كو رافضي است بي‌شك
زيرا كه اهل سنت نكند نماز چندين»
گر گوئيش كه «با او بنشين و علم بشنو
كو خود سخن نگويد جز با وقار و تمكين»
گويد «سخن نبايد از رافضي شنودن
كرد اين حديث ما را خواجه امام تلقين»
نادان اگر نيايد پيشم، عجب چه داري؟
پروانه چون برآيد هرگز به چرخ پروين؟