قصيده شماره ۲۲۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۲۱

۳۵ بازديد


تا كي خوري دريغ ز برنائي؟
زين چاه آرزو ز چه برنائي؟
دانست بايدت چو بيفزودي
كاخر، اگرچه دير، بفرسائي
بنگر كه عمر تو به رهي ماند
كوتاه، اگر تو اهل هش و رائي
هر روز منزلي بروي زين ره
هرچند كارميده و بر جائي
زير كبود چرخ بي‌آسايش
هرگز گمان مبر كه بياسائي
بر مركب زمانه نشسته‌ستي
زو هيچ رو نه‌اي كه فرود آئي
پيري نهاد خنجر بر نايت
تا كي خوري دريغ ز برنائي؟
ناخن ز دست حرص به خرسندي
چون نشكني و پست نپيرائي؟
جان را به آتش خرد و طاعت
از معصيت چرا كه نپالائي؟
پنجاه سال براثر ديوان
رفتي به بي‌فساري و رسوائي
بر معصيت گماشته روز و شب
جان و دل و دو گوش و دو بينائي
يك روز چونكه نيكي بلفنجي
كمتر بود ز رشتهٔ يكتائي
بند قباي چاكري سلطان
چون از ميان ريخته نگشائي
فرمان كردگار يله كرده
شه را لطف كني كه «چه فرمائي؟»
مؤذن چو خواندت زپي مسجد
تو اوفتاده ژاژ همي خائي
ور شاه خواندت به سوي گلشن
ره را به چشم و روي بپيمائي
تا مذهب تو اين بود و سيرت
جز مرجحيم را تو كجا شائي؟
در كار خويش غافل چون باشي؟
بر خويشتن مگر به معادائي!
چون سوي علم و طاعت نشتابي؟
اي رفتني شده چه همي پائي؟
بي علم دين همي چه طمع داري؟
در هاون آب خيره چرا سائي؟
عاصي سزاي رحمت كي باشد؟
خورشيد را همي به گل اندائي!
رحمت نه خانه‌اي است بلند و خوش
نه جامه‌اي است رنگي و پهنائي!
دين است و علم رحمت، خود داني
او را اگر تو ز اهل تؤلائي
رحمت به سوي جان تو نگرايد
تا تو به‌سوي رحمت نگرائي
بخشايش از كه چشم همي داري؟
برخويشتن خود از چه نبخشائي؟
يك چند اگر زراه بيفتادي
زي راه باز شو كه نه شيدائي
شايد كه صورت گنهانت را
اكنون به دست توبه بيارائي
اول خطا ز آدم و حوا بد
تو هم ز نسل آدم وحوائي
بشتاب سوي طاعت و زي دانش
غره مشو به مهلت دنيائي
آن كن ز كارها كه چو ديگر كس
آن را كند بر آنش تو بستائي
در كارهاي ديني و دنيائي
جز همچنان مباش كه بنمائي
زنهار كه به‌سيرت طراران
ارزن نموده ريگ نپيمائي
با مردم نفايه مكن صحبت
زيرا كه از نفايه بيالائي
چون روزگار برتو بياشوبد
يك چند پيشه كن تو شكيبائي
زيرا كه گونه گونه همي گردد
جافي جهان ،چو مردم سودائي
بر صحبت نفايه و بي‌دانش
بگزين به‌طبع وحشت تنهائي
بر خوي نيك و عدل وكم آزاري
بفزاي تا كمال بيفزائي
اي بي‌وفا زمانه تو مر ما را،
هرچند بي‌وفائي ،در بائي
ز آبستني تهي نشوي هرگز
هرچند روز روز همي زائي
زيرا ز بهر نعمت باقي تو
سرمايه توانگري مائي
پيدات ديگر است و نهان ديگر
باطن چو خا رو ظاهر خرمائي
امروز هرچه‌مان بدهي، فردا
از ما مكابره همه بربائي
داند خرد همي كه بر اين عادت
كاري بزرگ را شده برپايي
جان گوهر است و تن صدف گوهر
در شخص مردمي و تو دريائي
بل مردم است ميوه تو را و، تو
يكي درخت خوب مهيائي
معيوب نيستي تو وليكن ما
بر تو نهيم عيب ز رعنائي
اي حجت زمين خراسان تو
هرچند قهر كردهٔ غوغائي
پنهان شدي وليك به حكمت‌ها
خورشيدوار شهره و پيدائي
از شخص تيره گرچه به يمگاني
از قول خوب بر سر جوزائي
از هرچه گفته‌ام نه همي جويم
جز نيكي، اي خداي تو دانائي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد