قصيده شماره ۲۲۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۲۳

۳۵ بازديد


گر نخواهي اي پسر تا خويشتن مجنون كني
پشت پيش اين و آن پس چون همي چون نون كني؟
دلت خانهٔ آرزو گشتست و زهر است آرزو
زهر قاتل را چرا با دل همي معجون كني؟
خم ز نون پشت تو هم در زمان بيرون شود
گر تو خم آرزو را از شكم بيرون كني
ز آرزوي آنكه روزي زنت كدبانو شود
چون تن آزاد خود را بندهٔ خاتون كني؟
ده تن از تو زرد روي و بي نوا خسپد همي
تا به گلگون مي همي تو روي خود گلگون كني
گر تو مجنوني از اين بي‌دانشي پس خويشتن
چون به مي خوردن دگرباره همي مجنون كني؟
زر همي خواهي كه پاشي مي خوري با حوريان
سر ز رعنائي گهي ايدون و گاه ايدون كني
گر نه ديوانه شده‌ستي چون سر هشيار خويش
از بخار گند مي طبلي پر از هپيون كني؟
خوش بخندي بر سرود مطرب و آواز رود
ور تواني دامنش پر لؤلؤ مكنون كني
ور به درويشي زكاتت داد بايد يك درم
طبع را از ناخوشي چون مار و مازريون كني
گاه بي‌شادي بخندي خيره چون ديوانگان
گاه بي‌انده به خيره خويشتن محزون كني
آن كني از بي‌هشي كز شرم آن گر بررسي
وقت هشياري از انده روي چون طاعون كني
درد ناداني برنجاند تو را ترسم همي
درد نادانيت را چون نه به علم افسون كني؟
خانه‌اي كرده‌ستي اندر دل ز جهل و هر زمان
آن همي خواهي كه در وي نقش گوناگون كني
خانهٔ هوش تو سر بر گنبد گردون كشد
گر تو خانهٔ بي‌هشي را بر زمين هامون كني
دل خزينهٔ توست شايد كاندرو از بهر دين
بام و بوم از علم سازي وز خرد پرهون كني
موش و مار اندر خزينهٔ خويش مفگن خير خير
گر نداري در و گوهر كاندرو مخزون كني
دست بر پرهيزدار و خوب گوي و علم جوي
تا به اندك روزگاري خويشتن قارون كني
گرد دانا گرد و گردن قول او را نرم‌دار
گر همي خواهي كه جاي خويش بر گردون كني
گر شرف يابد ز دانش جانت بر گردون شود
ليكن اندر چاه ماند دون، گر او را دون كني
خويشتن را چون به راه داد و عدل و دين روي
گرچه افريدون نه‌اي برگاه افريدون كني
گر همي داني كه خانه است اين گل مسنون تو را
چون همه كوشش ز بهر اين گل مسنون كني؟
جان به صابون خرد بايدت شستن، كين جسد
تيره ماند گر مرو را جمله در صابون كني
آرزو داري كه در باغ پدر نو خانه‌اي
برفرازي وانگهي آن را به زر مدهون كني
از گلاب و مشك سازي خشت او را آب و خاك
در ز عود و، فرش او رومي و بوقلمون كني
من گرفتم كين مراد آيد به حاصل مر تو را
ور بخواهي صد چنين و نيز ازين افزون كني
گر بماند با تو اين خانه من آن خواهم كه تو
تا به فردا نفگني اين كار بل اكنون كني
ور نخواهد ماند با تو باغ و خانه، خير خير
خويشتن را رنجه چون داري و چون شمعون كني؟
گر كسي گويدت «بس نيكو جواني، شادباش!»
شادمان گردي و رخ همرنگ آذريون كني
چونت گويد «دير زي!» پس دير بايد زيستن
گر همي كار اي هنر پيشه بر اين قانون كني
زندگي و شادي اندر علم دين است، اي پسر
خويشتن را، گر نه مستي، مست و مجنون چون كني؟
گر به شارستان علم اندر بگيري خانه‌اي
روز خويش امروز و فردا فرخ و ميمون كني
روز تو هرگز به ايمان سعد و ميمون كي شود
چون تو بر ابليس ملعون خويشتن مفتون كني؟
دست هامان ستمگار از تو كوته كي شود
چون تو اندر شهر ايمان خطبه بر هارون كني؟
بيد بي‌باري ز ناداني، وليكن زين سپس
گر به دانش رنج بيني بيد را زيتون كني
بخت تو گر چه ز ناداني قرين ماهي است
چون بياموزيش با ماه سما مقرون كني
شعر حجت را بخوان و سوي دانش راه جوي
گر همي خواهي كه جان و دل به دين مرهون كني
چون گشايش‌هاي ديني تو ز لفظش بشنوي
سخره زان پس بر گشايش‌هاي افلاطون كني
ور ز نور آفتابش بهر گيرد خاطرت
پيش روشن خاطرت مر ماه را عرجون كني
از تو خواهند آب ازان پس كاروان تشنگان
خوار و تشنه گر ازينان روي زي جيحون كني
فخر جويد بر حكيمان جان سقراط بزرگ
گر تو اي حجت مرو را پيش خود ماذون كني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد