حاجيان آمدند با تعظيم
شاكر از رحمت خداي رحيم
جسته از محنت و بلاي حجاز
رسته از دوزخ و عذاب اليم
آمده سوي مكه از عرفات
زده لبيك عمره از تنعيم
يافته حج و كرده عمره تمام
باز گشته به سوي خانه سليم
من شدم ساعتي به استقبال
پاي كردم برون ز حد گليم
مر مرا در ميان قافله بود
دوستي مخلص و عزيز و كريم
گفتم او را «بگو كه چون رستي
زين سفر كردن به رنج و به بيم
تا ز تو باز ماندهام جاويد
فكرتم را ندامت است نديم
شاد گشتم بدانكه كردي حج
چون تو كس نيست اندر اين اقليم
باز گو تا چگونه داشتهاي
حرمت آن بزرگوار حريم:
چون همي خواستي گرفت احرام
چه نيت كردي اندر آن تحريم؟
جمله برخود حرام كرده بدي
هرچه مادون كردگار قديم؟»
گفت «ني» گفتمش «زدي لبيك
از سر علم و از سر تعظيم
ميشنيدي نداي حق و، جواب
باز دادي چنانكه داد كليم؟»
گفت «ني» گفتمش «چو در عرفات
ايستادي و يافتي تقديم
عارف حق شدي و منكر خويش
به تو از معرفت رسيد نسيم؟»
گفت «ني» گفتمش «چون ميكشتي
گوسفند از پي يسير و يتيم
قرب خود ديدي اول و كردي
قتل و قربان نفس شوم ليم؟»
گفت «ني» گفتمش «چو ميرفتي
در حرم همچو اهل كهف و رقيم
ايمن از شر نفس خود بودي
وز غم فرقت و عذاب جحيم؟»
گفت «ني» گفتمش «چو سنگ جمار
همي انداختي به ديو رجيم
از خود انداختي برون يكسر
همه عادات و فعلهاي ذميم؟»
گفت «ني» گفتمش «چو گشتي تو
مطلع بر مقام ابراهيم
كردي از صدق و اعتقاد و يقين
خويشي خويش را به حق تسليم؟»
گفت «ني» گفتمش «به وقت طواف
كه دويدي به هروله چو ظليم
از طواف همه ملائكتان
ياد كردي به گرد عرش عظيم؟»
گفت «ني»گفتمش «چو كردي سعي
از صفا سوي مروه بر تقسيم
ديدي اندر صفاي خود كونين
شد دلت فارغ از جحيم و نعيم؟»
گفت «ني» گفتمش «چو گشتي باز
مانده از هجر كعبه بر دل ريم
كردي آنجا به گور مر خود را
همچناني كنون كه گشته رميم؟»
گفت « از اين باب هر چه گفتي تو
من ندانستهام صحيح و سقيم»
گفتم «اي دوست پس نكردي حج
نشدي در مقام محو مقيم
رفتهاي مكه ديده، آمده باز
محنت باديه خريده به سيم
گر تو خواهي كه حج كني، پس از اين
اين چنين كن كه كردمت تعليم»
امتت را چون نبيني بر چه سانند؟ اي رسول
بيشتر جز مر ستوران را نمانند، اي رسول
گر نگشتهستند فتنه بر جهان از دين حق
چون جهانند و طلب گار جهانند، اي رسول؟
از قوي عهدي كه كردي بر همه روز غدير
چون خر از نشتر جهانند و رمانند، اي رسول
سود دنيا را همي جويند و ننديشند هيچ
گرچه از دين و شريعت بر زيانند، اي رسول
چون زمان داده است تا محشر خداي ابليس را
جمله قومش بر اميد آن زمانند، اي رسول
زانكه خان دوستي ديو شد دل شان همه
دشمنان اهل بيت و خاندانند، اي رسول
اين مسلمانان به نام، از كشتن اولاد تو
چون جهودان نيز پيغمبر كشانند، اي رسول
روي گرداننده از پاكيزه فرزندان تو
كور و گمره بر طريق اين و آنند، اي رسول
بيگمان چون بر وصي و اولاد او دشمن شدند
بر تو اي خيرالبشر پس بي گمانند، اي رسول
چون خروسان بر زدن دعوي كنند اينها وليك
وقت حجت پر كنيده ماكيانند، اي رسول
چون فقيهان خوانم اينها را، كه علم فقه را
جز كه از بهر رياست مينخوانند، اي رسول؟
بر زبان هر كو براند نام فرزندان تو
چون مرا از خان و مان او را برانند، اي رسول
وز طمع در جامگي و خوردن مال يتيم
مانده بر درگاه مير و شاه و خانند، اي رسول
هر كه زيشان چيزكي پرسد ز علم فقه ازو
بر اميد ساخته زنبيل و خوانند اي رسول
پر لجاجند از مذاهب تا چو آيد ميزبان
بر طريق و مذهب اين ميزبانند، اي رسول
چشم دل در پيش حق ميباز نتوانند كرد
وز جهالت جان به باطل برفشانند،اي رسول
آز آن فرعون دورت جاودان آورد خلق
امت فرعون دور و جاودانند، اي رسول
جاودان را امتند و نيستند آگاه ازان
جادوان اندر عذاب جاودانند، اي رسول
از مصيبتهاي فرزندان تو چون بشنوند
زان شنودن بخت بد را شادمانند، اي رسول
دوستان خاندان اندر ميان دشمنان
همچو ميوهٔ خوش به برگ اندر نهانند،اي رسول
عهد فرزندانت را تعويذ گردن كردهاند
تا بدان ز ابليس دور اندر امانند، اي رسول
مؤمنان چون تشنگانند و امامان زمان
ابر رحمت را بر ايشان آسمانند، اي رسول
رحمت ايزد توي بر خلق و، فرزندان تو
همچو تو بر ما رحيم و مهربانند، اي رسول
دوستان اهل بيت تو به نور علمشان،
چون به قيمت زر، به حكمت داستانند،اي رسول
چون وصي را رد كردهستند امت بيشتر
از پس بهمان و شاگرد فلانند، اي رسول؟
جز كه ما را نيست معلوم اين كه فرزندان تو
خازن علمند و گنجور قرانند، اي رسول
جز كه شيعت كس نميگويد رحيق و سلسبيل
ناصبي يكسر همه جوياي نانند، اي رسول
فتنه گشتستند بر الفاظ بي معني همه
نيستند اينها قرآن خوان، طوطيانند، اي رسول
لفظ بيمعني چه باشد؟ شخص بيجان از قياس
اهل بيتت شخص دين را پاك جانند، اي رسول
خلق را از بهر معني قران بايد امام
اين امامان مزور بيبيانند، اي رسول
اين امامان سوي اهل حكمت از بيحاصلي
همچنان كاندر بيابان نردبانند، اي رسول
شاعيان مر ناصبي را در سؤال مشكلات
راست همچون در نواله استخوانند، اي رسول
شيعت حق را امامان زمان اهل بيت
از پي ابليس دور اندر امانند، اي رسول
دل گران دارند شيعت بر سبكساران خلق
رايگان اين ناكسان را بر كراناند، اي رسول
چون به مشكلهاي تاويلي بگيرم راهشان
جز بسوي زشت گفتن ره ندانند، اي رسول
چون نگشتند از طريق بهتري اين امتت
بد سگال و بد فعال و بد نشانند، اي رسول
در ميان خلق دين حق نماندهستي وليك
اهل بيت و مؤمنان اندر ميانند، اي رسول
ار تو مردم بوديي و امروز امت مردمند
پس نپندارم كه اينها مردمانند، اي رسول
دام است جهان تو، اي پسر، دام
زين دام ندارد خبر دد و دام
در دام به دانه مباش مشغول
دانهٔ تو چه چيز است جز مي و جام؟
خور خوار شدهستي چو مرغ ليكن
ناچاره پشيمان شوي به فرجام
اميد چه داري كه كام يابي؟
در دام كسي كام يابد اي خام؟
كامستي اگر پايدي، وليكن
كامي كه نپايد نباشد آن كام
زين قد چو تير و الف چه لافي؟
كين زود شود چون كمان و چون لام
جان وام خداي است در تن تو
يك روز ز تو باز خواهد اين وام
گر باز دهي وام او به خوشي،
ور ني بستاند به كام و ناكام
اندر طلب وام تازيان است
همواره چنين سال و ماه و ايام
چون با پدرت چاشت خورد گيتي
ناچار خورد با تو اي پسر شام
خوش است جهان از ره چشيدن
چون شكر و چون شير و مغز بادام
ليكن سوي مرد خرد خوشيهاش
زهر است همه چون فروشد از كام
گيتي چو دو در خانه است، او را
آغاز يكي در، دگر در انجام
زين در چو در آئي بدان برون شو
در سر چنين گفت نوح با سام
بيهوده چه داري طمع در اين جاي
آرام؟ كه اين نيست جاي آرام
بس بي خطر و خوار كام يابي
زين جاي بياندام و عمر سوتام
دل را ز جهان بازكش كه گيهان
بسيار كشيده است چون تو در دام
اي بس ملكان را كه او فرو خورد
با ملكت و با چاكران و خدام
بهرام كجا رفت و اردوان كو؟
گيرم كه توي اردوان و بهرام
از بهر چه اندر سراي فاني
بردي علم اي خام خيره بر بام؟
ناتام در اين جايت آوريدند
تا روزي از اين جا برون شوي تام
اسلام دبستان توست و عالم
مانند سرائي است خوش پر اصنام
در خانهٔ استاد علم و دينت
پيغمبرت استاد و چوب صمصام
اسلام دبستان توست، پورا،
بتخانه پر اسپ است و مال و استام
بنگر كه چگونه از اين دبستان
بگريخته سوي بتان شد اين عام
اينها كه همه فتنهٔ بتانند
از دين چه به كارستشان مگر نام؟
آنك او بدود پيش مير ده ميل
هرگز نرود زي نماز ده گام
اين غاشيه كش گشته پيش غالب
وان بسته ميانك به پيش بسطام
زي عامه چو تو مال و ملك داري
خواهي علوي باش و خواه حجام
اين ديو سران را مدار مردم
گر هيچ بداني لطف ز دشنام
گر رام شدند اين خران بتان را
باري تو اگر خر نهاي مشو رام
داني كه محال است اگر بماند
ارواح چنين در سراي اجسام
داني كه چون اين جاي نيست جائي است
روحي كه مجرد شده است از اندام
يك يك چو برون ميروند از اين جا
اين كار به آخر رسد سرانجام
آن گاه بيابند داد هر كس
مظلوم بگيرد گلوي ظلام
آن روز ببايد ستمگران را
داد ضعفا داد و داد ايتام
غايب نشده است ايچ از اول كار
تا آخر چيزي ز علم علام
هرگز نپسندد ز خلق بيداد
آنك اين فلك او آفريد و اجرام
اين حكم د راين كاركرد پيداست
با آنكه رسول آمده است و پيغام
ليكن نكند حكم حاكم عدل
تا وقت نيايد فراز و هنگام
امروز بد و نيك مينويسند
بيكار نمانده است و يافه اقلام
غره چه شدهستي به عمر فاني
مشتاب به كار و ز ديگ ماشام
كاين گنبد گردان گرد بدرام
شوريده بسي كرد كار پدرام
گر حاكم حكام را مقري
در خلق چرائي چو گرگ و ضرغام؟
«اي مام» يتيمان سوي تو خواراست
ليكن تو بسي كرد خواهي «اي مام»
امروز بده داد خويش كايزد
فردا همه بر حق راند احكام
وز تو نپذيرند اگر تو فردا
گوئي كه چنين بود قسم قسام
از حجت بشنو سخن به حجت
بر حجت حجت به دل بيارام
اگر كار بوده است و رفته قلم
چرا خورد بايد به بيهوده غم؟
وگر نايد از تو نه نيك و نه بد
روا نيست بر تو نه مدح و نه ذم
عقوبت محال است اگر بتپرست
به فرمان ايزد پرستد صنم
ستم گار زي تو خداي است اگر
به دست تو او كرد بر من ستم
كتاب و پيمبر چه بايست اگر
نشد حكم كرده نه بيش و نه كم؟
وگر جمله حق است قول خداي
بر اين راه پس چون گزاري قدم؟
نگه كن كه چون مذهب ناصبي
پر از باد و دم است و پر پيچ و خم
مرو از پس اين رمهٔ بي شبان
ز هر هايهائي چو اشتر مرم
مخور خام كاتش نه دور است سخت
به خاكستر اندر بخيره مدم
سخن را به ميزان دانش بسنج
كه گفتار بي علم باد است و دم
سخن را به نم كن به دانش كه خاك
نيامد بهم تا نداديش نم
نهادهٔ خداي است در تو خرد
چو در نار نور و چو در مشك شم
خرددوست جان سخن گوي توست
كه از نيك شاد است و از بد دژم
تو را جانت نامه است و كردار خط
به جان برمكن جز به نيكي رقم
به نامه درون جمله نيكي نويس
كه در دست توست اي برادر قلم
به گفتار خوب و به كردار نيك
چراغي شو اندر سنان علم
شبان گشت موسي به كردار نيك
چنان چون شنودي بر اين خفته رم
به فعل نكو جمله عاجز شدند
فرومايه ديوان ز پر مايه جم
فسونگر به گفتار نيكو همي
برون آرد از دردمندان سقم
الم چون رساني به من خيره خير
چو از من نخواهي كه يابي الم؟
اگر آرزوت است كازادگان
تو را پيشكاران بوند و خدم
به جز فعل نيكو و گفتار خوب
نه بگزار دست و نه بگشاي دم
به داد و دهش جوي حشمت كه مرد
بدين دو تواند شدن محتشم
از آغاز بودش به داد آوريد
خداي اين جهان را پديد از عدم
اگر داد كردهاست پس تا ابد
خداي است و ما بندگان، لاجرم
اگر داد و بيداد دارو شوند
بود داد ترياك و بيداد سم
نداني همي جستن از داد نفع
ازيرا حريصي چنين بر ستم
به مردي و نيروي بازو مناز
كه نازش به علم است و فضل و كرم
شنودي كه با زور و بازوي پيل
رهي بود كاووس را روستم
به دين جوي حرمت كه مرد خرد
به دين شد سوي مردمان محترم
به دين كرد فخر آنكه تا روز حشر
بدو مفتخر شد عرب بر عجم
خسيس است و بيقدر بيدين اگر
فريدونش خال است و جمشيد عم
ز بي دين مكن خيره دانش طمع
كه دين شهريار است و دانش حشم
دهن خشك ماند به گاه نظر
اگر در دهانش نهي رود زم
درم پيشت آيد چو دين يافتي
ازيرا كه بنده است دين را درم
گر از دين و دانش چرا بايدت
سوي معدن دين و دانش بچم
سوي ترجمان كتاب خداي
امام الانام است و فخر الامم
نكرد از بزرگان عالم جز او
كسي علم و ملك سليمان بهم
امام تمام جهان بو تميم
كه بيرون شد از دين بدو تار و تم
بر آهخته از بهر دين خداي
به تيغ از سر سركشان آشتم
مر او را گزيد احكم الحاكمين
به حكمت ميان خلايق حكم
نه جز بر زبانش «نعم» را مكان
نه جز در عطاهاش كان نعم
نه جز قول اومر قضا را مرد
نه جز ملك او مر حرم را حرم
كف راد او مر نعم را مقر
سر تيغ او مستقر نقم
مشهر شدهاست از جهان حضرتش
چو خورشيد و عالم سراسر ظلم
ز دانش مرا گوش دل بود كر
ز گوشم به علمش برون شد صمم
دل از علم او شد چو دريا مرا
چو خوردم ز درياي او يك فخم
به جان و دلم در ز فرش كنون
بهشت برين است و باغ ارم
اگر تهمتم كرد نادان چه باك
از آن پس كه كور است و گنگ و اصم؟
از آن پاكتر نيست كس در جهان
كه هست او سوي متهم متهم
بسي رفتم پس آز اندر اين پيروزه گون پشكم
كم آمد عمر و نامد مايه آز و آرزو را كم
فرو باريد مرواريد گرد اين سيه ديبا
كه بر دو عارض من بست دست بيوفا عالم
به مرواريد و ديبا شاد باشد هر كسي جز من
كه ديباي بناگوشم به مرواريد شد معلم
بگريم من بر اين نرگس كه بر عارض پديد آمد
مرا، زيرا كه بفزايد چو نرگس را بيايد نم
درخت مردمي را نيست اسپرغم بجز پيري
خرد بار درخت اوست شكر طعم و عنبر شم
ز بر خمد درخت، آري، وليكن بر درخت تو
شكوفه هست و باري نيست، بي بر چون گرفتي خم؟
به چشم دل ببين بستان يزدان را گشن گشته
به گوناگون درختاني كه بنشاندهستشان آدم
گرفته بر يكي خنجر يكي مرهم يكي نشتر
يكي هپيون يكي عنبر يكي شكر يكي علقم
يكي چون مرغ پرنده وليك پرش انديشه
يكي مانندهٔ گزدم وليكن نيش او در فم
يكي را سر همي سايد ز فر و فخر بر كيوان
يكي را سر نشايد جز به زير سنگ چون ارقم
يكي را بيخ فضل و، برگ علم و، بار او رحمت
همه گفتار او حكمت همه كردار او محكم
يكي را روي كفر و، دست جور و، پاي او تهمت
همه كردار او فاسد همه گفتار او مبهم
يكي چون آب زير كه به قول خوش فريبنده
چو شاخي بار او نشتر وليكن برگ او مبرم
يكي گويد شريفم من عرابي گوهر و نسبت
يكي گويد عجم را پادشا مر جد من بد جم
شرف در علم و فضل است اي پسر، عالم شو و فاضل
تو علم آور نسب، ماور چو بيعلمان سوي بلعم
نه چون موسي بود هر كس كه عمرانش پدر باشد
نه چون عيسي بود هر كس كه باشد مادرش مريم
ز راه شخص مانندهاست نادان مرد با دانا
چنان كز دور جمع سور ماننده است با ماتم
به پيغمبر عرب يكسر مشرف گشت بر مردم
ز ترك و روم و روس و هند و سند و گيلي و ديلم
اگر فضل رسول از ركن و زمزم جمله برخيزد
يكي سنگي بود ركن و يكي شوراب چه زمزم
اگر دانش بيلفنجي به فضل تو شرف يابد
پدرت و مادر و فرزند و جد خويش و خال و عم
چو چشم از نور و ماه از خور به دانش گشت دل زيبا
چو جسم از جان و باغ از نم به دانش گشت جان خرم
شريعت كان دانش گشت و فرقان چشمهٔ حكمت
يكي مر زر دين را كه يكي مر آب دين را يم
مكان علم فرقان است و جان جان تو علم است
از اين جان دوم يك دم به جان اولت بر دم
اگر با سر شبان خلق صحبت كرد خواهي تو
كناره كرد بايدت اي پسر زين بي كرانه رم
سخن با سر شبان جز سخته و پخته مگو از بن
وليكن با رم از هر گونهاي كايد همي بر چم
سخن چون تار توزي خوب و باريك و لطيف آور
سخن چون تار بايد تا برون آئي ز تار و تم
پديد آرد سخن در خلق عالم بيشي و كمي
چو فردا اين سخن گويان برون آيند از اين پيشكم
تو را بر بام زاري زود خواهد كرد نوحهگر
تو بيچاره همي مستي كني بر بانگ زير و بم
سوي رود و سرود آسان دوي ليكنت مزدوران
سوي محراب نتوانند جنبانيد به بيرم
سبك باشي به رقص اندر، چو بانگ مذنان آيد
به زانو در پديد آيدت ناگه علت بلغم
ستمگاري و اندر جان خود تخم ستم كاري
وليكن جانت را فردا گزايد تخم بار سم
تو را فردا ندارد سود آبروي دنيائي
اگر بر رويت اي نادان براني آب رود زم
تو را غم كم نيايد تا به دين دنيا همي جوئي
چو دنيا را به دين دادي همان ساعت شوي كم غم
تو را ديوي است اندر طبع رستمخو ستم پيشه
به بند طاعتش گردن ببند و رستي از رستم
در اين پيروزه گون طارم مجوي آرام و آسايش
كه نارامد به روز و، شب همي ناسايد اين طارم
اگر حكمت به دست آري به آساني روي زين جا
وگر حكمت نيلفنجي برون شد بايدت به ستم
نيايد با تو زين طارم برون جز طاعت و حكمت
بچر وز بهر طاعت چر، بچم وز بهر حكمت چم
ز بهر آنچه كايد با تو گر غمگين بوي شايد
ز بهر آنچه كايدر ماند خواهد چون بوي مغتم؟
ز بهر چيز بيحاصل نرنجي به بود، زيرا
بسي بهتر سوي دانا ز مرد ژاژخاي ابكم
گشادهستي به كوشش دست، بر بسته دهان و دل
دهن بر هم نهادهستي مگر بنهي درم بر هم
نبايد نرم كردن گردن از بهر درم كس را
نبشتهاست اين سخن در پندنامه سام را نيرم
گهر يابد به شعر حجت اندر طبع خواننده
اگر هرگز به شعر اندر گهر يابد كسي مدغم
به راه دين نبي رفت ازان نميياريم
كه راه با خطر و ما ضعيف و بيياريم
چون روز دزد ره ما گرفت اگر به سفر
بجز به شب نرويم، اي پسر، سزاواريم
ازين به ستان ستاره به روز پنهانيم
ز چشم خلق و به شب رهبريم و بيداريم
وگر به شخص ز جاهل نهان شديم، به علم
چو آفتاب سوي عاقلان پديداريم
به حكمت است و خرد بر فرود مردان را
و گرنه ما همه از روي شخص همواريم
يكي ز ما چو گل است و يكي چو خار به طبع
اگرچه يكسره جمله به سان گلزاريم
سخن به علم بگوئيم تا ز يكديگر
جدا شويم كه ما هر دو اهل گفتاريم
سخن پديد كند كز من و تو مردم كيست
كه بيسخن من و تو هردو نقش ديواريم
جهان، خداي جهان را مثل چوبستاني است
كه ما به جمله بدين بوستان در اشجاريم
بياي تا من و تو هر دو، اي درخت خدا،
ز بار خويش يكي چاشني فرو باريم
لجاج و مشغله ماغاز تا سخن گوئيم
كه ما ز مشغلهٔ تو ز خانه آواريم
اگر تو اي بخرد ناصبي مسلماني
تو را كه گفت كه ما شيعت اهل زناريم؟
محمد و علي از خلق بهترند چه بود
گر از فلان و فلان شان بزرگتر داريم؟
خزينهدار خدايندو، سرهاي خداي
همي به ما برسانند كاهل اسراريم
به غار سنگين در نه، به غار دين اندر
رسول را، ز دل پاك صاحب الغاريم
ز علم بهرهٔ ما گندم است و بهر تو كاه
گمان مبر كه چو تو ماستور و كه خواريم
به خمر دين چو تو خر، مست گشتهاي شايد
كه خويشتن بكشيم از تو ما كه هشياريم
ز بهر تو كه همي خويشتن هلاك كني
به بي هشي، همگان روز و شب به تيماريم
چو آگهيم كه مستي و بيخرد، ما را
اگرچه سخت بيازاري از تو نازاريم
وز آن قبل كه تو حكمت شنود نتواني
هميشه با تو به حكمت دهان به مسماريم
تو را كه مار گزيدهاست حيله ترياق است
ز ما بخواه، گمان چون بري كه ما ماريم؟
تو گرد چون و چرا گر همي نياري گشت
چرا و چون تو را ما به جان خريداريم
خرد ز بهر چه دادندمان، كه ما به خرد
گهي خدايپرست و گهي گنهكاريم؟
«مكن بدي تو و نيكي بكن» چرا فرمود
خداي ما را گر ما نه حي و مختاريم؟
چرا كه گرگ ستمگاره نيست سوي خداي
به فعل خويش گرفتار و ، ما گرفتاريم؟
چرا به بانگ و خروش و فغان بي معني
كلنگ نيست سبكسار و ما سبكساريم؟
چرا بر آهو و نخچير روزه نيست و نماز؟
چرا من و تو بدين كارها گرانباريم؟
چه داد يزدان ما را ز جملگي حيوان
مگر خرد كه بدان بر ستور سالاريم؟
اگر به فضل و خرد بر خران خداونديم
همان به فضل و خرد بندگان جباريم
خرد تواند جستن ز كار چون و چرا
كه بيخرد به مثل ما درخت بيباريم
خرد چرا كه نجويد كه ما به امر خداي
چرا كه يك مه تا شب به روز ناهاريم؟
به خون ناحق ما را چرا نميراند
خداي، گر سوي او خوني و ستمگاريم؟
وگر گناه نخواهد ز ما و ما بكنيم
نه بندهايم خداوند را كه قهاريم
وگر به خواست وي آيد همي گناه از ما
نهايم عاصي بل نيك و خوب كرداريم
اگر مر اين گره سخت را تو بگشائي
حقت به جان به دل بندهوار بگزاريم
وگر تو گرد چنين كارها نياري گشت
مگرد، وز بر ما دور شو، كه ما ياريم
وگر بپرسي از اين مشكلات مر ما را
به پيش حملهٔ تو پاي، سخت بفشاريم
به دست خاطر روشن بناي مشكل را
برآوريم به چرخ و به زر بنگاريم
مبارزان سپاه شريعتيم و قران
از آنكه شيعت حيدر، سوار كراريم
به نزد مردم بيمار ناخوش است شكر
شگفت نيست كه ما نزد تو ز كفاريم
يكي ز ما و هزار از شما اگر چه شما
چو مار و مورچه بسيار و ما نه بسياريم
سپه نباشد پانصد ستور بر يك مرد
روا بود كه شما را سپاه نشماريم
دل ز افتعال اهل زمانه ملا شدم
زايشان به قول و فعل ازيرا جدا شدم
تا همچو زيد و عمرو مرا كور بود دل
عيبم نكرد هيچ كسي هر كجا شدم
گاهي ز درد عشق پس خوب چهرگان
گاهي ز حرص مال پس كيميا شدم
نه باك داشتم كه همي عمر شد به باد
نه شرم داشتم كه ضميري خطا شدم
وقت خزان به بار رزان شد دلم خراب
وقت بهار شاد به آب و گيا شدم
وين آسيا دوان و درو من نشسته پست
ايدون سپيد سار در اين آسيا شدم
پنداشتم كه دهر چراگاه من شدهاست
تا خود ستوروار مر او را چرا شدم
گر جور كرد، باز دگر باره سوي او
ميخوارهوار از پس هيهايها شدم
يك چندگاه داشت مرا زير بند خويش
گه خوبحال و باز گهي بينوا شدم
وز رنج روزگار چو جانم ستوه گشت
يك چند با ثنا به در پادشا شدم
گفتم مگر كه داد بيابم ز ديو دهر
چون بنگريستم ز عنا در بلا شدم
صد بندگي شاه ببايست كردنم
از بهر يك اميد كزو ميروا شدم
جز درد و رنج چيز نيامد بهحاصلم
زان كس كه سوي او به اميد شفا شدم
وز مال شاه و مير چو نوميد شد دلم
زي اهل طيلسان و عمامه و ردا شدم
گفتم كه راه دين بنمايند مر مرا
زيرا كه ز اهل دنيا دل پرجفا شدم
گفتند «شاد باش كه رستي زجور دهر
تا شاد گشت جانم و اندر دعا شدم
گفتم چو نامشان علما بود و حال خوب
كز دست جهل و فقر چو ايشان رها شدم
تا چون به قال و قيل و مقالات مختلف
از عمر چند سال ميانشان فنا شدم
گفتم، چو رشوه بود و ريا مال و زهدشان،
«اي كردگار باز به چه مبتلا شدم؟»
از شاه زي فقيه چنان بود رفتنم
كز بيم مور در دهن اژدها شدم
مكر است بيشمار و دها مر زمانه را
من زو چنين رميده به مكر و دها شدم
چون غدر كرد حيله نماندم جز انك ازو
فريادخواه سوي نبي مصطفي شدم
فرياد يافتم ز جفا و دهاي ديو
چون در حريم قصر امام اللوا شدم
داني كه چون شدم چو ز ديوان گريختم ؟
ناگاه با فريشتگان آشنا شدم
بر جان من چو نور امامالزمان بتافت
ليل السرار بودم شمس الضحي شدم
«نام بزرگ» امام زمان است، از اين قبل
من از زمين چو زهره بدو بر سما شدم
دنيا به قهر حاجت من مي روا كند
از بهر آنكه حاجت ديني روا شدم
فرعون روزگار زمن كينهجوي گشت
چون من به علم در كف موسي عصا شدم
اعداي اولياي خدايم عدو شدند
چون اولياء او را من ز اوليا شدم
اي امتي ز جهل عدوي رسول خويش
حيران من از جهالت و شوميي شما شدم
گر گفتم از رسول علي خلق را وصياست
سوي شما سزاي مساوي چرا شدم؟
ور گفتم اهل مدح و ثنا آل مصطفاست
چون زي شما سزاي جفا و هجا شدم؟
عيبم همي كنند بدانچهم بدوست فخر
فخرم بدانكه شيعت اهل عبا شدم
از بهر دين زخانه براندند مر مرا
تا با رسول حق به هجرت سوا شدم
معروف و ناپديد سها بود بر فلك
من بر زمين كنون به مثال سها شدم
شكر آن خداي را كه به يمگان زفضل او
برجان و مال شيعت فرمانروا شدم
تا مير مؤمنان جهان مرحبام گفت
نزديك مؤمنان ز در مرحبا شدم
نه پيش جز خداي جهان ايستادهام
زان پس، نه هيچ نيز كسي را دو تا شدم
احرار روزگار رضاجوي من شدند
چون من گزيدهٔ علي مرتضي شدم
احمد لواي خويش علي را سپرده بود
من زير اين بزرگ و مبارك لوا شدم
گر مستمند و با دل غمگينم
خيره مكن ملامت چندينم
زيرا كه تا به صبح شب دوشين
بيدار داشت بادك نوشينم
حيران و دل شكسته چنين امروز
از رنج وز تفكر دوشينم
زنهار ظن مبر كه چنين مسكين
اندر فراق زلفك مشكينم
يا ز انده و غم الفي سيمين
ايدون چنين چو نوني زرينم
نسرين زنخ صنم چه كنم اكنون
كز عارضين چو خوشهٔ نسرينم؟
بل روز و شب به قولي پوشيده
پندي همي دهند به هر حينم
آئين اين دو مرغ در اين گنبد
پريدن و شتاب همي بينم
پس من به زير پر دو مرغ اندر
ظن چون بري كه ساكن بنشينم
در مسكني كه هيچ نفرسايد
فرسوده گشت هيكل مسكينم
در لشكر زمانه بسي گشتم
پر گرد ازين شده است رياحينم
از ديدن دگر دگر آئينش
ديگر شدهاست يكسره آئينم
بازي گري است اين فلك گردان
امروز كرد تابعه تلقينم
زيرا كه دي به جلوه برون آورد
آراسته به حلهٔ رنگينم
بر بستر جهالت و آگنده
يكسر به خواب غفلت بالينم
و امروز باز پاك ز من بربود
آن حلهاي خوب و نوآئينم
يكچند پيشگاه همي ديدي
در مجلس ملوك و سلاطينم
آزرده اين و آن به حذر از من
گفتي مگر نژادهٔ تنينم
آهو خجل ز مركب رهوارم
طاووس زشت پيش نمد زينم
واكنون ز گشت دهر دگر گشتم
گوئي نه آن سرشت و نه آن طينم
زين گونه كرد با من بازيها
پركين دل از جفاي فلك زينم
واكنون كه چون شناختمش زين پس
برگردم و ازو بكشم كينم
ننديشم از ملوك و سلاطينش
ديگر كنم رسوم و قوانينم
با زخم ديو دنيا بس باشد
پرهيز جوشن و زرهم دينم
سلطان بس است بر فلك جافي
فخر تبار طاها و ياسينم
«مستنصر از خداي» دهد نصرت
زين پس بر اولياي شياطينم
ارجو كه باز بنده شود پيشم
آن بيوفا زمانهٔ پيشينم
مجلس به فر دولت او فردا
جز در كنار حورا نگزينم
خورشيد پيشكار و قمر ساقي
لاله سماك و نرگس پروينم
منگر بدان كه در درهٔ يمگان
محبوس كردهاند مجانينم
مغلوب گشت از اول ازاين ديوان
نوح رسول، من نه نخستينم
فخرم بس آنكه در ره دين حق
بر مذهب امام ميامينم
بر حب آل احمد شايد گر
لعنت همي كنند ملاعينم
گر اهل آفرين نيمي هرگز
جهال چون كنندي نفرينم؟
از جان پاك رفته به عليين
وز جسم تيره مانده به سجينم
شايد اگر ز جسم به زندانم
كز علم دين شكفته بساتينم
سقراط اگر به رجعت باز آيد
عشري گمانبريش ز عشرينم
بازي است پيش حكمت يونانم
زيرا كه ترجمان طواسينم
گر ناصبي مثل مگسي گردد
بگذشت نارد از سر عرنينم
چون من سخن به شاهين برسنجم
آفاق و انفساند موازينم
نپسندم ار بگردد و بگرايد
بر ذرهاي زبانهٔ شاهينم
زيرا كه بر گرفت به دست عقل
ايزد غشاوت از دو جهان بينم
زي جوهري علوي رهبر گشت
اين جوهر كثيف فرودينم
زانم به عقل صافي كاندر دين
بر سيرت مبارز صفينم
نزديك عاقلان عسل النحلم
واندر گلوي جاهل غسلينم
از من چو خر ز شير مرم چندين
ساكن سخن شنو كه نه سنگينم
افسانها به من بر چون بندي
گوئي كه من به چين و به ماچينم؟
بر من گذر يكي كه به يمگان در
مشهورتر از آذر برزينم
شهد و طبرزدم ز ره معني
گرچه به نام تيغ و تبرزينم
اي شسته سر و روي به آب زمزم
حج كرده چومردان و گشته بيغم
افزون زچهل سال جهد كردي
دادي كم و خود هيچ نستدي كم
بسيار بدين و بدان به حيلت
كرباس بدادي به نرخ مبرم
تا پاك شد اكنون ز تو گناهان
منديش به دانگي كنون ز عالم
افسوس نيايد تو را از اين كار
بر خويشتن اين رازها مفرخم
زين سود نبينم تو را وليكن
ايمن نهاي اي خر ز بيم بيرم
از درد جراحت رهد كسي كو
از سر كه نهد وز شخار مرهم؟
كم بيشك پيمانه و ترازوي
هرگز نشود پاك ز آب زمزم
بر خويشتن ار تو بپوشي آن را
آن نيست بسوي خداي مبهم
از باد فراز آمد و به دم شد
آن مال حرامي چه باد و چه دم
زين كار كه كردي برون زدهستي
بر خويشتن، اي خر، ستون پشكم
بيدارشو از خواب جهل و برخوان
ياسين و به جان و به تن فرو دم
بفريفت تو را ديو تا گليمي
بفروختت، اي خر، به نرخ ملحم
گوئي كه به سور اندرم، وليكن
از دور بماند به سور ماتم
در شور ستانت چنان گمان است
كان ميوهستان است و باغ خرم
از سيم طراري مشو به مكه
ماميز چنين زهر و شهد برهم
بر راه به دين اندرون برد راست
زين خم چه جهي بيهده بدان خم؟
گر ز آدمي، اي پور، توبه بايد
كردن زگناهانت همچو آدم
گر رنجهاي از آفتاب عصيان
از توبه درون شو به زير طارم
گر رحمت و نعمت چريد خواهي
از علم چر امروز و بر عمل چم
مر تخم عمل را به نم نه از علم
زيرا كه نرويدت تخم بينم
آويخته از آسمان هفتم
اينجا رسني هست سخت محكم
آن را نتواني تو ديد هرگز
با خاطر تاريك و چشم يرتم
شو دست بدو در زن و جدا شو
زين گم ره كاروان و بيشبان رم
علم است مجسم، نديد هرگز
كس علم به عالم جز از مجسم
آيد به دلم كز خدا امين است
بر حكمت لقمان و ملكت جم
مهمان و جراخوار قصر اويند
با قيصر و خاقان امير ديلم
در حشر مكرم بود كسي كو
گشتهاست به اكرام او مكرم
بر خلق مقدم شد او به حكمت
با حكمت نيكو بود مقدم
اين دهر همه پشت و ملك او روي
اين خلق صفر جمله واو محرم
زو يافت جهان قدر و قيمت ايراك
او شهره نگين است و دهر خاتم
او داد مرا بر رمه شباني
زين مي نروم با رمه رمارم
اي تشنه تو را من رهي نمودم،
گر مست نهاي سخت، زي لب يم
گر تو بپذيري زمن نصيحت
از چاه برآئي به چرخ اعظم
اي بار خداي و كردگارم
من فضل تو را سپاس دارم
زيرا كه به روزگار پيري
جز شكر تو نيست غمگسارم
جز گفتن شعر زهد و طاعت
صد شكر تو را كه نيست كارم
توفيق دهم برانكه در دل
جز تخم رضاي تو نكارم
راز دل هركسي تو داني
داني كه چگونه دل فگارم
داني كه چگونه من به يمگان
تنها و ضعيف و خوار و زارم
ميخواره عزيز و شاد و، من زانك
مي مينخورم نژند و خوارم
از بيم سپاه بوحنيفه
بيچاره و مانده در حصارم
زيرا كه به دوستيي رسولت
زي لشكر او گناهكارم
در دوستي رسول و آلش
بر محنت پاي ميفشارم
تو داد دهي به روز محشر
زين يك رمه گاو بيفسارم
با اين رمهٔ ستور گمره
هرگز نروم نه من حمارم
هرچند به خوب و خوش سخنها
خرماي عزيز خوش گوارم
زي عامه چو خار خوارم ايراك
در ديدهٔ كور عامه خارم
زين يك رمه گرگ و خرس گمره
يارب به تو است زينهارم
اي يار نبيد و رود و ساغر
من يار تو بود مينيارم
زيرا كه مر اين سهٔار بد را
اي خواجه تو يار و من نه يارم
مستي تو و مست مست خواهد
با من چه چخي كه هوشيارم؟
رو تو به قطار خويش ايراك
من با تو شتر نه در قطارم
من، گر تو سواري اي جهان جوي،
بر مركب خوش سخن سوارم
من گر چه تو شاه و پيشگاهي
با قول چو در شاهوارم
من گر تو به بلخ شهرياري
در خانهٔ خويش شهريارم
گر من به سلام زي تو آيم
زنهار مده هگرز ، بارم
من بار نخواهم از تو زيراك
بار تو كشد به زير بارم
از بهر خور، اي رفيق، چون خر
من پشت به زير بار نارم
گه نرمم و گه درشت، چون تيغ،
پيداست نهان و آشكارم
با جاهل و بيخرد درشتم
با عاقل و نرم بردبارم
تا تو بمنش مرا نخواهي
منديش كه منت خواستارم
آنگه كه مرا شكر شماري
من پست ازان پست شمارم
گر موم شوي تو روغنم من
ور سركه شوي منت شخارم
با غدر ندارم آشنائي
بل هر دو يكي است پود و تارم
كينه نكشم چو عذر خواهي
بل جرم به عذر درگذارم
پاك است ز فحشها زبانم
همچون ز حرامها ازارم
نايد شر و مكر درشمارم
نه دوغ دروغ در تغارم
لافي نزدم بدن فضايل
زيرا كه به فضل خود مشارم
بل من به نمايش ره خويش
حق فضلا همي گزارم
زيرا كه جهان چو اين و آن را
يك چند گرفته بد شكارم
من خفته به جهل و او همي برد
با ناز گرفته در كنارم
گه وعده به باغ مهرگان داد
گه باز به دشت نوبهارم
رويم به گل و به مشك بنگاشت
چون ديد كه فتنهٔ نگارم
امروز همي ضعيف بيني
اين قامت چفتهٔ نزارم
آن روز گرم بديديي تو
پنداشتيي كه من چنارم
وين چرخ همي كشيد خوشخوش
چون اشتر سوي چر مهارم
آن روز قوي و شاد بودم
و امروز ضعيف و سوكوارم
بر روي چو زر شده عقيقم
بر فرق چو شير گشت قارم
زان مي كه بدان زمانه خوردم
امروز همي كند خمارم
چون سيرت چرخ را بديدم
كو كرد نژند و خنگ سارم
بيدار شدم زخواب، لابل
بيدارم كرد كردگارم
بزدودم زود زنگ غفلت
از چشم و ز مغز پر بخارم
بستردم گرد بي فساري
از عارض و روي و از عذارم
بركندم جهل و گمرهي را
از بيخ ز باغ و جويبارم
تا رسته شدم ز دهر، با او
بسياري بود كارزارم
مختار امام عصر گشتم
چون طاعت و دين شدم اختيارم
اكنون چو ز مشكلي بپرسي
سر لاجرم و زنخ نخارم
گوشم شنوا شده است ازيرا
علم است هميشه گوشوارم
چشمم بينا شدهاست ازيرا
از حق و يقين بر انتظارم
زين پس نكند شكار هرگز
نه باز و نه يوز روزگارم
آنگه به تبار بود، پورا،
يكسر همه ناز و افتخارم
وامروز به من كند همي فخر
هم اهل زمين و هم تبارم
آنگه به مثل سفال بودم
و اكنون به يقين زر عيارم
برخيز و بيازماي ار ايدونك
به قول نداري استوارم
وين شعر ز پيش آزمايش
بر خوان و بدار يادگارم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد