قصيده شماره ۲۰۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۰۳

۳۷ بازديد


اي مر تورا گرفته بت خوش زبان زبون،
تو خوش بدو سپرده دل مهربان ربون
اندر حريم مي نكند جان تو قرار
تا ناوري دل از حرم دلبران برون
برگير دل ز بلخ و بنه تن ز بهر دين
چون من غريب و زار به مازندران درون
زيرا كه عيب و علت كندي كاردار
سوهان علاج داند كرد و فسان فسون
دنيا ز من بجست، چون من دين بيافتم
طاعت هميم دارد دندان كنان كنون
گر بر سر برآوري ز گريبان دين حق
با ناكسان كله زن و با خاسران سرون
با اهل خويش گوهر دين تو روشن است
اينجاست مانده در كف بيگانگان نگون
با اهل علم و مرد خردمند كن، مكن
با مردمان خس به مثل با سگان سكون
نايد ز چوب كژ ستون، گر تو راستي
دين را بجز تو نيست سوي راستان ستون
هشيار باش و راست رو و هر سوي متاز
در جوي و جر جهل چو اين ماهيان هيون
مغزت تهي ز علم و معده‌ت از طعام پر
هل تا چو خر كنند پر اين خربطان بطون


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد