قصيده شماره ۲۰۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۰۸

۳۴ بازديد


گرگ آمده است گرسنه و دشت پر بره
افتاده در رمه، رمه رفته به شب چره
گرگ، از رمه‌خواران و رمه، در گيا چران
هر يك به حرص خويش همي پر كند دره
گرگ گيا بره‌است و بره گرگ را گياست
اين نكته ياد گير كه نغز است و نادره
بنگر در اين مثال تن خويش را ببين
گرگ و بره مباش و بترس از مخاطره
از بهر آنكه تا بره گيري مگر مرا
اي بي‌تميز، مر دگري را مشو بره
گر نه بره نه گرگ نه‌اي، بر در امير
چوني؟ جواب راست بده بي‌مناظره
ترسي همي كه ار تو نباشي ز لشكرش
بي‌تو نه قلب و ميمنه ماند نه ميسره؟
گر تو به آستي نزني ميثرهٔ امير
ترسم كه پر ز گرد بماندش ميثره
فخري مكن بدانكه تو ميده و بره‌خوري
يارت به آب در زده يك نان فخفره
زيرا كه هم تو را و هم او را همي بسي
بي‌شام و چاشت بايد خفتن به مقبره
چون نشنوي همي و نبيني همي به دل؟
گوشت به مطرب است و دو چشمت به مسخره
وز آرزوي آنكه ببيني شگفتيي
بر منظري نشسته و چشم به پنجره
چيزي همي عجب‌تر از اين تن چه بايدت
بسته به بند سخت در اين نيلگون كره؟
اين جان پاك تو ز چه رو مانده است اسير
پنهان در اين حوران و دست و كران بره؟
گر جاي گير نيست چو جسم اين لطيف جان
تن را چرا تهي است ميانش چو قوصره
دو قوصره همي به سفر خواست رفت جانت
زان بر گرفت سفرهٔ در خورد مطهره
بنگر كه چون به حكمت در بست كردگار
سفرهٔ تو را و مطهره را سر به حنجره
گر تو تماخره كني اندر چنين سفر
بر خويشتن كني تو نه بر من تماخره
بر منظره به قصر تماشا چه بايدت؟
اينك تن تو قصر و سرت گرد منظره
آن را كن آفرين كه چنين قصرت او فگند
بي‌خشت و چوب و رشته و پرگار و مسطره
بنگر به خويشتن و گرت خيره گشت مغز
بزداي ازو بخار و به پرهيز و غرغره
جري است بر رهت كه پدرت اندروفتاد
تا نوفتي درو چون پدر تو مكابره
گيتي زني است خوب و بد انديش و شوي جوي
با غدر و فتنه‌ساز و به گفتار ساحره
بگريزد او ز تو چو تو فتنه شدي برو
پرهيزدار از اين زن جادوي مدبره
غره مشو به رشوت و پاره‌ش كه هرچه داد
بستاند از تو پاك به قهر و مصادره
با بي‌قرار دهر مجو، اي پسر، قرار
عمرت مده به باد به افسوس و قرقره
از مكر او تمام نپرداخت آنكه او
پر كرد صد كتاب و تهي كرد محبره
نقدي سره است عمر و جهان قلب بد، مده
نقد سره به قلب، كه نايد تو را سره
در خنبره بماند دو دستت ز بهر گوز
بگذار گوز و دست برآور ز خنبره
من زرق او خريدم و خوردم به روي او
زاد عزيز خويش و تهي كرد توبره
آخر به قهر او خبرم داد، هم‌چنين
از مكر او، بزرگ حكيمي به قاهره
خوابت همي ببرد، من انگشت ازان زدم
پيش تو بر كنارهٔ خوش بانگ پاتره
تو خفته‌اي خوش اي پسر و چرخ و روز و شب
همواره مي‌كنند ببالينت پنگره
گرتو به خواب و خور بدهي عمر همچو خر
بر جان تو وبال چو بر خر شود خره
برگير آب علم و بدو روي جان بشوي
تا روي پر ز گرد نبائي به ساهره
چون دست و پاي پاك نبينمت جان و دل
اين هردو پاك نبينم و آن هردو پر كره
پيري كجا برد ز تو گرمابه و گلاب
خيره مده گليم كهن را به جندره
چون مي فروكشد سر سروت فلك به چاه
تو بر فلك همي چه كشي طرف كنگره؟
بپذير پند اگرچه نيايدت پند خوش
پر نفع و ناخوش است چو معجون فيقره
از حجت خراسان آمدت يادگار
اين پر ز پند و حكمت و نيكو مؤامره


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد