من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۵۵

۳۳ بازديد


از بهر چه اين كبود طارم
پر گرد شده است باز و مغتم؟
زيرا كه درو خزان به زر آب
بر دشت نبشت سبز مبرم
گشت آب پر از تم و كدر صاف
گر گشت هواي صاف پرتم
ور گشت شميده گلبن زرد
داده است به سيب گونه وشم
ور بلبل را شكسته شد زير
بربست غراب بي‌مزه بم
چون باد خزان بتاخت بر باغ
زو ريخته گشت لاله را دم
وز درد چو گشت زرد و پر گرد
رخسار ترنج و سيب از اين غم
پوشيده لباس خز ادكن
بر ماتم لاله چرخ اعظم
آن نار نگر چو حلق سهراب
وان آب بنگر چو تيغ رستم
بربود خزان ز باغ رونق
بستد ز جهان جمال بستم
وز جهل و جنون خويش بنهاد
بر تارك نرگس افسر جم
اين بود هميشه رسم گيتي
شاديش غم است و شكرش سم
گه خرم زيد و، عمرو غمگين
گه غمگين زيد و، عمرو خرم
چونانكه از اين چهار خواهر
كاين نظم ازان گرفت عالم
دو نرم و بلند و بي‌قرارند
دو پست و خموش و سخت و محكم
وز خلق يكي به سان ميش است
پر خير و يكي به شر ضيغم
اين در خور عذر و خواندن حمد
وان از در غدر و راندن ذم
وز قول يكي چو نيش تيز است
در جان و، يكي چو نرم مرهم
اين ناخوش و خوار همچو خون است
وان خوش و عزيز همچو زمزم
بسيار مگوي هرچه يابي
با خار مدار گل رمارم
ناگفته سخن خيوي مرد است
خوش نيست خيو مگر كه در فم
بگسل طمع از وفاي جاهل
هرچند كه بينيش مقدم
زيرا كه اگر چو ابر بر شد
از دود سيه نيايدت نم
مردم مشمار بي‌وفا را
هرچند نسب برد به آدم
زيرا كه زشاخ رست خرما
با خار و نيامدند چون هم
خواراست ز فعل زشت خودخار
خرما زخوشي چو دست مكرم
كس همچو مسيح نيست هر چند
مادرش بود به نام مريم
واندر شرف رسول كي بود
همسايه و يار او چون بن عم
از غدر حذر كن و ميازار
كس را پنهان چو مار ارقم
كردار مدار خار و سوزن
گفتار حرير و خز و ملحم
وز عقل ببين به فعل پيداش
اندر دل دهر راز مبهم
زيرا كه جهان از آزمايش
بس نادره ناطقي است ابكم
از جنبش بي‌قرار يك حال
افتاده بر اين بلند پشكم
وين تاختن شب از پس روز
چون از پس نقره خنگ ادهم
آواز همي دهد خرد را
كاين كار هنوز نيست مبرم
رازي است كه مي‌بگفت خواهد
با تيره بساط سبز طارم
كان راز كند رميده آخر
گرگان رميده را از اين رم
وان راز كند زمين اعدا
از خون دل و دو ديده‌شان يم
وان راز برد به جان شيطان
از جان رسول حق ماتم
اي فرد و محيط هر دو عالم
آن نور لطيف، اين مجسم
بر قهر عدوي خود برون آر
مر حجت خويش را از اين خم


قصيده شماره ۱۵۹

۳۳ بازديد


پانزده سال برآمد كه به يمگانم
چون و از بهر چه؟ زيرا كه به زندانم
به دو بندم من ازيرا كه مر اين جان را
عقل بسته است و به تن بستهٔ ديوانم
چه عجب گر ندهد ديو مرا گردن؟
سروريش چه كنم؟ من نه سليمانم
مر مرا آنها دادند كه سلمان را
نيستم همچو سليمان كه چو سلمانم
همچو خورشيد منور سخنم پيداست
گر به فرسوده تن از چشم تو پنهانم
نور گيرد دلت از حكمت من چون ماه
كه دلت را من خورشيد درفشانم
كان علم و خردو حكمت يمگان است
تا من مرد خردمند به يمگانم
گرد گر گشت تنم نيست عجب زيراك
از تن پير در اين گنبد گردانم
از ره دين كه به جان است نگشته‌ستم
زانكه در زير فلك نيست چو تن جانم
مر مرا گوئي: چون هيچ برون نائي؟
چه نكوهيم گر از ديو گريزانم؟
چونكه با گاو و خرم صحبت فرمائي
گر تو داني كه نه گوبان و نه خربانم؟
با گروهي كه بخندند و بخندانند
چه كنم چون نه بخندم نه بخندانم؟
ور بر اين قوم بخندم چو بيازارم
پس بر اين خنده جز آزار نخندانم
از غم آنكه دي از بهر چه خنديدم
خود من امروز به دل خسته و گريانم
خنده از بي خردان خيزد، چون خندم
چون خرد سخت گرفته است گريبانم؟
نروم نيز به كام تن بي‌دانش
چون روم نيز چو از رفته پشيمانم؟
تازه رويم به مثل لالهٔ نعمان بود
كاه پوسيده شد آن لالهٔ نعمانم
گر به باد تو كنم خرمن خود را باد
نبود فردا جز باد در انبانم
چون نينديشم كز بهر چرا بسته است
اندر اين كالبد ساخته يزدانم؟
دي به دشت‌اندر چون گوي همي گشتم
وز جفاي فلك امروز چو چوگانم
گر من آنم كه چو ديباجي نو بودم
چونكه امروز چو خفسانهٔ خلقانم؟
زين پسم باز كجا برد همي خواهد
چون برون آرد از اين خانهٔ بيرانم؟
اندر اين خانه ستم كردم و خوش خوردم
چون ستوران كه تو گفتي كه نه انسانم
چون نترسم كه چو جائي بروم ديگر
به بد خويش بياويزم و در مانم؟
چون هم امروز نگويم كه چو درمانم
به چنان جا كه كند دارو و درمانم
گر به دندان ز جهان خيره درآويزم
نهلندم، ببرند از بن دندانم
خيزم اكنون كه از اين راز شدم آگه
گرد كردار بد از جامه بيفشانم
پيشتر زانكه از اين خانه بخوانندم
نامهٔ خويش هم امروز فرو خوانم
هرچه دانم كه برهنه شود آن فردا
خيره بر خويشتن امروز چه پوشانم؟
بد من نيكي گردد چو كنم توبه
كه چنين كرد ايزد وعده به فرقانم
بكنم هرچه بدانم كه درو خير است
نكنم آنچه بدانم كه نمي‌دانم
حق هركس به كم آزاري بگزارم
كه مسلماني اين است و مسلمانم
نروم جز سپس پيش‌رو رحمان
گر درست است كه من بندهٔ رحمانم
حق نشناسم هرگز دو مخالف را
اين‌قدر دانم ايرا كه نه حيرانم
گه چنين گه نه چنين، اين سخن مست است
چشم دارم كه نخواني سوي مستانم
هركه‌م او از پس تقليد همي خواند
نتوانم سپسش رفتن، نتوانم
چند پرسي كه «چگوئي تو به ياران در؟»
چون نپرسي زهمه امت يكسانم؟
گر مسلمانان ياران نبي بودند
من مسلمانم، من نيز ز يارانم
گر چو تو شيعت ايشان نبوم من نيست
بس شگفتي كه نه من امت ايشانم
گر ببايد گرويدن به كسي ديگر
با محمد، پس پيش آر تو برهانم
خشم يك سو فگن اينك تو و اينك من
گر سواري پس پيش آي به ميدانم
پيش من سركه منه تا نكني در دل
كه بخري به دل سركه سپندانم
چون به حرب آئي با دشنهٔ نرم آهن؟
مكن، اي غافل، بنديش ز سوهانم
گر تو را پشت به سلطان خراسان است
هيچ غم نيست ز سلطان خراسانم
صد گواه است مر عدل كه من ز ايزد
بر تو و بر سر سلطان تو سلطانم
از در سلطان ننگ است مرا زيراك
من به نيكو سخنان بر سر سرطانم
نه بجز پيش خداي از بنه برپايم
نه جز او را چو تو منحوس بفرمانم
حجتم روشن از آن است كه من بر خلق
حجت نايب پيغمبر سبحانم
پيش دنيا نكنم دست همي تا او
نكشد در قفس خويش به دستانم
تختهٔ كشتي نوحم به خراسان در
لاجرم هيچ خطر نيست ز طوفانم
غرقه‌اند اهل خراسان و ني‌آگاهند
سر به زانو بر من مانده چنين زانم
اي سر مايهٔ هر نصرت، مستنصر،
من اسير غلبهٔ لشكر شيطانم
عدل و احسان تو طوق است در اين گردن
غرقهٔ عدل تو و بندهٔ احسانم
كس به ميزان خرد نيست مرا پاسنگ
چون گران است به احسان تو ميزانم
من به بستان بهشت اندرم از فضلت
حكمت توست درو ميوه و ريحانم
تو نبيره و پسر موسي و هاروني
زين قبل من عدو لشكر هامانم
همچو پر نور دل تو، ز عوار و عيب،
من بيچاره ز عصيان تو عريانم
دفترم پر ز مديح تو و جد توست
كه من از عدل و زاحسانت چو حسانم


قصيده شماره ۱۵۸

۳۳ بازديد


اي عجب ار دشمن من خود منم
خيره گله چون كنم از دشمنم؟
دشمن من اين تن بد مهر مست
كرده گره دامن بر دامنم
وايم از اين دشمن بدخو كه هيچ
زو نشود خالي پيراهنم
جامه بدرند از اعدا و آنك
جامه‌ش بدريد ز خود، خود منم
دشمن من چاهي و تيره است و من
برتر از اين تيزرو روشنم
اين فلكي جان مرا شصت سال
داشت در اين زندان چاهي تنم
گر نشدم عاشق و بي‌دل چرا
مانده به چاه اندر چون بيژنم؟
چونكه در اين چاه چو نادان به باد
داده تبر در طلب سوزنم
نيست جز آن روي كه دل زين خسيس
خوش خوش بي‌رنج و جفا بركنم
پيش ازين سفله به چاه اوفتد
من سر از اين چه به فلك بركنم
در طلب دانش و دين چند گاه
دامن مردان به كمر در زنم
گرد كسي گردم كز بند جهل
طاعتش آزاد كند گردنم
آنكه چو آب خوش علمش بكرد
از تعب آتش جهل ايمنم
تا تن من گشت به پيرامنش
ديو نگشته است به پيرامنم
تا دل من طاعت او يافته است
طاعت من دارد آهرمنم
پيش‌رو خلق پس از مصطفي
كز پس او فخر بود رفتنم
بوالحسن آن معدن احسان كزو
دل به سخن گشته است آبستنم
گرت به سيم و زر دين حاجت است
بر سر هر دو من ازو خازنم
عالم و افلاك نيرزد همي
بي‌سخن او به يكي ارزنم
آتشم ار آهن و روئي وگر
آب شوي آب تورا آهنم
بيخ سفاهت ز دل تو به پند
بركنم و حكمت بپراگنم
وز سر جاهل به سخن تاج فخر
پيش خردمند به پاي افگنم
مرد تؤي گر نه چنين يابيم
ور نه چنينم كه بگفتم زنم
شاد شدي چون بشنيدي كه پار
بيران شد گوشه‌اي از مسكنم
شاديت انده شود امسال اگر
برگذري بر درو بر برزنم
نيستم آن من كه سلاح فلك
كار كند بر زره و جوشنم
چرخ مرا بنده بود چون ازو
ايزد دادار بود ضامنم
شاد من از دين هدي گشته‌ام
پس كه تواند كه كند غمگنم؟
گر تنم از جامه برهنه شود
علم و خرد گرد تنم بر تنم
گرچه زمان عهدم بشكست من
عهد خداوند زمان نشكنم
روي خدا و دل عالم معد
كز شرفش حكمت را معدنم
آنكه چو بگذارم نامش به دل
فرخ نوروز شود بهمنم
خلق به رنج است و من از فر او
هم به دل و هم به جسد ساكنم
خلق مرا گفت نيارد كه خيز
جز به گه «قدقامت» مذنم
ميوهٔ معقول به دست خرد
از شجر حكمت او مي‌چنم
سوزن سوزانم در چشم جهل
ليكن در باغ خرد سوسنم
گوئي ك«ز خلق جدا چون شدي؟»
زشت نشايدت بدين گفتم
روغن و كنجاره بهم خوب نيست
ويشان كنجاره و من روغنم
از فلك ريمن باكيم نيست
رام بسي بود همين ريمنم
گر تنم از گلشن دورست من
از دل پر حكمت در گلشنم
دهر بفرسود و بفرسودمان
بر فلك جافي ازين خشمنم
شصت و دو سال است كه بكوبد همي
روز و شبان در فلكي هاونم
چشم همي دارم همواره تا
كي بود از كوفتنش رستنم
تاش نسائي ندهد مشك بوي
فضل ازين است فرو سودنم


قصيده شماره ۱۶۲

۳۳ بازديد


من چو نادانان بر درد جواني ننوم
كه در اين درد نه من باز پسينم نه نوم
پيري، اي خواجه، يكي خانهٔ تنگ است كه من
در او را نه همي يابم هر سو كه شوم
بل يكي چادر شوم است كه تا بافتمش
نه همي دوست پذيرد ز منش نه عدوم
گر بر آرندم از اين چاه چه باك است كه من
شست و دو سال برآمد كه در اين ژرف گوم
بر سرم گيتي جو كشت و برآورد خويد
بي گمان بدرود اكنونش كه شد زرد جوم
چو همي بدرود اين سفله جهان كشتهٔ خويش
بي گمان هرچه كه من نيز بكارم دروم
دشمانند مرا خوي بد و آز و هوا
از هوا خيزم بگريزم وز آزو خوم
اين سه دشمن چو همي پيش من آيند به حرب
نيست‌شان خنجر برنده مگر آرزوم
من همي دانم اگر چند تو را نيست خبر
كه همي هر سه ببرند به دنبه گلوم
اي پسر، نيك حذردار از اين هرسه عدو
يك دوبار اينت بگفته‌ستم وين بار سوم
سپس من نتوانند كه آيند هگرز
چو خرد باشد تدبير كن و پيش روم
چو به جان و دل كرده‌است وطن دشمن من
من چپ و راست چو ديوانه ز بهر چه دوم
اي غزل گوي و لهو جوي، ز من دور كه من
نه ز اهل غزل و رود و فسوس و لهوم
چو تو از دنيا گوئي و من از دين خداي
تو نه‌اي آن من و نيز نه من آن توم
تا همي رود و سرود است رفيق و كفوت
بي گمان شو كه نباشي تو رفيق و كفوم
طبع من با تو نيارامد و با سيرت تو
اگر از جهل و جفاي تو برآيد سروم
چو من از خوي ستورانهٔ تو ياد كنم
از غم و درد ببندد به گلو در خيوم
اي اميد همه اميدوران روز شمار
بس بزرگ است به فضل تو اميد عفوم
چو يقينم كه نگيردت همي خواب و غنو
من بي طاقت در طاعت تو چون غنوم
وز پس آنكه مناديت شنودم ز وليت
گر نه بيهوشم بانگ عدوت چون شنوم؟
دست‌ها در رسن آل رسولت زده‌ام
جز بديشان و بدو و به تو من كي گروم؟
چو مرا دست بدان شاخ مبارك برسيد
بركشيدند به بالا چو درخت كدوم
به جواني چو نشد باز مرا چشم خرد
شايد ار هرگز بر روز جواني ننوم
گر دلم نيز سوي حرص و هوا ميل كند
در خور لعنت و نفرين و سزاي تفوم
جامهٔ دين مرا تار نماندي و نه پود
گر نكردي به زمين دست الهي رفوم
چو به خار و خو من بر نم رحمت بچكيد
بارور شد به نم از رحمت او خار و خوم
جز پرستندهٔ يزدان و ثناگوي رسول
تا بوم هرگز يك روز نخواهم كه بوم


قصيده شماره ۱۶۱

۳۴ بازديد


از من برميد غمگسارم
چون ديد ضعيف و خنگ‌سارم
گرد در من همي نيارد
گشتن نه رفيقم و نه يارم
زين عارض همچو پر شاهين
شايد كه حذر كند شكارم
نشناخت مرا رفيق پارين
زيرا كه چنين نديد پارم
چون چنبر چفته ديد ازيرا
اين قد چو سرو جويبارم
وز طلعت من زمان به زر آب
شسته همه صورت و نگارم
گر گويمش اين همان نگار است
ترسم كه ندارد استوارم
با جور زمانه هيچ حيلت
جز صبر ندارم و، ندارم
زين ديو چو جاهلان نترسم
زيرا كه نيايد او به كارم
يزدانش نداد هيچ دستي
جز بر تن و پيكر نزارم
كرد آنچه توانش بود و طاقت
با اين تن پير پر عوارم
كافور سپيد گشت ناگه
اين عنبر تر بر اين عذارم
اين تن صدف است و من بدو در
مانندهٔ در شاهوارم
چون در تمام گردم، آنگه
اين تيره صدف بدو سپارم
جز علم و عمل همي نورزم
تا بسته در اين حصين حصارم
تيمار ندارم از زمانه
آسانش همي فرو گذارم
تا روي به سوي من نيارد
من روي به سوي او نيارم
در دست امير و شاه ندهم
بر آرزوي مهي مهارم
زين پاك شده‌است و بي خيانت
هم دامن و دست و هم ازارم
هرگز نشوم به كام دشمن
تا بر تن خويش كامگارم
نه منت هيچ ناسزائي
ماليده كند به زير بارم
بر اسپ معاني و معالي
در دشت مناظره سوارم
چون حمله برم به جمله خصمان
گمراه شوند در غبارم
چشم حكما به خار مشكل
در چند و چرا و چون بخارم
بر سيرت آل مصطفي‌ام
اين است قوي‌تر افتخارم
نزديك خران خلق ايراك
همواره چنين ذليل و خوارم
اي جاهل ناصبي، چه كوشي
چندين به جفا و كارزارم؟
تو چاكر مرد با دوالي
من شيعت مرد ذوالفقارم
رنجيت نبود تا گمانت
آن بود كه من چو تو حمارم
واكنون كه شدي ز حالم آگاه
يك سو چه كشي سر از فسارم؟
از دور نگه كني سوي من
گوئي كه يكي گزنده مارم
شادان شده‌اي كه من به يمگان
درمانده و خوار و بي‌زوارم
در كوه بود قرار گوهر
زين است به كوه در قرارم
چونان كه به غار شد پيمبر
من نيز همان كنون به غارم
هرچند كه بي‌رفيق و يارم
درماندهٔ خلق روزگارم
من شكر خداي را به طاعت
با طاقت تن همي گزارم
باري نه چو تو ز خمر دنيا
سر پر ز بخار و پر خمارم
شايد كه ز شهر خويش دورم
تا نيست سوي امير بارم
زيرا كه بس است علم و حكمت
امروز نديم و غم گسارم
گر كنده شده است خان و مانم
حكمت رسته است در كنارم
شايد كه نداندم نفايه
چون سوي خياره نامدارم
گر تو به تبار فخر داري
من مفخر گوهر و تبارم
اشعار به پارسي و تازي
برخوان و بدار يادگارم
اي آنكه چهار يار گوئي
من با تو بدين خلاف نارم
شش بود رسول نيز مرسل
بنديش نكو در اعتذارم
از پنج چو بهتر است ششم
بهتر ز سه باشد اين چهارم
اي بار خداي خلق يكسر
با توست به روز حق شمارم
من شيعت حيدرم عفو كن
اين يك گنه بزرگوارم
من رانده ز خان و مان به دينم
زين است عدو دو صد هزارم


قصيده شماره ۱۶۰

۳۴ بازديد


اين چه خلق و چه جهان است، اي كريم؟
كز تو كس ر امي نبينم شرم و بيم
راست كردند اين خران سوگند تو
پركني زينها كنون بي‌شك جحيم
وان بهشتي با فراخي‌ي آسمان
نيست آن از بهر اينها اي رحيم
زانك ازينها خود تهي ماند بهشت
ور به تنگي نيست نيم از چشم ميم
بر شب بي‌طاعتي فتنه است خلق
كس نمي‌جويد ز صبح دين نسيم
كس نمي‌خرد رحيق و سلسبيل
روي زي غسلين نهادند و حميم
از در مهلت نيند اينها وليك
تو، خدايا، هم كريمي هم حليم
اي رحيم از توست قوت برحذر
مر مرا از مكر شيطان رجيم
من نگويم تو قديم و محدثي
كافريدهٔ توست محدث يا قديم
زاده و زاينده چون گويد كسيت؟
هردو بندهٔ توست زاينده و عقيم
در حريم خانهٔ پيغمبرت
مر مرا از توست دو جهاني نعيم
تو سزائي گر بداري بنده را
اندر اين بي‌رنج و پرنعمت حريم
مر مرا غربت ز بهر دين توست
وين سوي من بس عظيم است اي عظيم
هم غريبم مرد بايد، بي‌گمان
بي‌رفيق و خويش و بي‌يار و نديم
در غريبي نان دستاسين و دوغ
به چو در دوزخ ز قوم و خون و ريم
هركه را محنت نه جاويدي بود
محنت او محنتي باشد سليم
گر ندارم اسپ، خر بس مركبم
ور نيابم خز، درپوشم گليم
دام ديو است، اي كبل، بر پاي و سر
مر تو را دستار خيش و كفش اديم
من ز بهر دين شدم چون زر زرد
تو ز دين ماندي چو سيم از بهر سيم
از دروغ توست در جانم دريغ
وز ستم توست ريشم پرستيم
چند جوئي آنچه ندهندت همي؟
چيز ناموجود كي جويد حكيم؟
در مقام بي‌بقا ماندن مجوي
تا نماني در عذاب ايدون مقيم
در ره عمري شتابان روز و شب
اي برادر گر درستي يا سقيم
مي‌روي هموار و گوئي كايدرم
مار مي‌گيري كه اين ماهي است شيم
چشم داري ماه را تا نو شود
تا بيابي از سپنجي سيم تيم
مرگ را مي‌جوئي و آگه نه‌اي
من چنين نادان نديدم، اي كريم
سال سي خفتي كنون بيدار شو
گر نخفتي خواب اصحاب الرقيم
بر تنت وام است جانت، گر چه دير
باز بايد داد وام، اي بد غريم
جور بر بيوه و يتيم خود مكن
اي ستم‌گر بر زن بيوه و يتيم
زان مقام انديش كانجا همبرند
با رعيت هم امير و هم زعيم
از كه دادت حجت اين پند تمام؟
از امام خلق عالم بوتميم


قصيده شماره ۱۶۳

۳۵ بازديد


اگر بر تن خويش سالار و ميرم
ملامت همي چون كني خير خيرم؟
چه قدرت رود بر تن منت ازان پس؟
نه من همچو تو بندهٔ چرخ پيرم
اسيرم نكرد اين ستمگاره گيتي
چو اين آرزو جوي تن گشت اسيرم
چو من پادشاه تن خويش گشتم
اگر چند لشكر ندارم اميرم
به تاج و سريرند شاهان مشهر
مرا علم دين است تاج و سريرم
چو مر جاهلان را، سوي خود نخواند
نه بوي نبيد و نه آواي زيرم
چه كار است پيش اميرم چو دانم
كه گر مير پيشم نخواند نميرم؟
به چشمم ندارد خطر سفله گيتي
به چشم خردمند ازيرا خطيرم
ازان پس كه اين سفله را آزمودم
به جرش درون نوفتم گر بصيرم
حقير است اگر اردشير است زي من
اميري كه من بر دل او حقيرم
به نزديك من نيست جز ريگ و شوره
اگر نزد او من نه مشكين عبيرم
به گاه درشتي درشتم چو سوهان
به هنگام نرمي به نرمي‌ي حريرم
چون من دست خويش از طمع پاك شستم
فزوني ازين و ازان چون پذيرم؟
زمن تا كسي پنج و شش برنگيرد
ازو من دو يا سه مثل برنگيرم
به جان خردمند خويش است فخرم
شناسند مردان صغير و كبيرم
هم از روي فضل و هم از روي نسبت
زهر عيب پاكيزه چون تازه شيرم
به باريك و تاري ره مشكل اندر
چو خورشيد روشن به خاطر منيرم
نظام سخن را خداوند دو جهان
دل عنصري داد و طبع جريرم
ز گردون چو بر نامهٔ من بتابد
ثنا خواند از چرخ تير دبيرم
تن پاك فرزند آزادگانم
نگفتم كه شاپور بن اردشيرم
ندانم جزين عيب مر خويشتن را
كه بر عهد معروف روز غديرم
بدانست فخرم كه جهال امت
بدانند دشمن قليل و كثيرم
وزان گشت تيره دل مرد نادان
كزوي است روشن به جان در ضميرم
زمن سير گشتند و نشگفت ازيرا
سگ از شير سير است و من نره شيرم
ازيرا نظيرم همي كس نيابد
كه بر راه آن رهبر بي‌نظيرم
كنون رهبري كرد خواهند كوران
مرا، زين قبل با فغان و نفيرم
چگونه به پيش من آيد ضعيفي
كه از ننگ او ننگ دارد خميرم؟
وز امروز او هست بهتر پريرم
وگر او سموم است من زمهريرم
نه‌اي آگه اي مانده در چاه تاري
كه بر آسمان است در دين مسيرم؟
نه بس فخرم آنك از امام زمانه
سوي عاقلان خراسان سفيرم؟
چو من بر بيان دست خاطر گشادم
خردمند گردن دهد ناگزيرم
چو تير سخن را نهم پر حجت
نشانه شود ناصبي پيش تيرم


قصيده شماره ۱۶۵

۳۴ بازديد


اگر با خرد جفت و اندر خوريم
غم‌خور چو خر چندو تاكي خوريم؟
سزد كز خري دور باشيم ازانك
خداوند و سالار گاو و خريم
اگر خر همي كشت حالي چرد
چرا ما نه از كشت باقي چريم؟
چه فضل آوريم، اي پسر، بر ستور
اگر همچو ايشان خوريم و مريم
فرو سو نخواهيم شد ما همي
كه ما سر سوي گنبد اخضريم
گر از علم و طاعت برآريم پر
از اين‌جا به چرخ برين بر پريم
به چرخ برين بر پرد جان ما
گر او را به خورهاي دين‌پروريم
نه‌ايم ايدري ما به جان و خرد
وگر چند يك چندگاه ايدريم
به زنجير عنصر ببستندمان
چو ديوانگان زان به بند اندريم
بلي بندو زندان ما عنصر است
وگر چند ما فتنه بر عنصريم
به بند ستوري درون بسته‌ايم
وگر چند بسته بدان گوهريم
به زندان پيشين درون نيستيم
نبيني كه بر صورت ديگريم؟
نبيني كه از بي‌تميزي ستور
چو بي بر چنار است و ما بروريم؟
چو عرعر نگونسار مانده نه‌ايم
اگر چند با قامت عرعريم
چرا بنده شدمان درخت و ستور؟
بيا تا به كار اندرون بنگريم
سزد گر چو اين هر دو مشغول خور
نباشيم ازيرا كه ما بهتريم
سر از چرخ نيلوفري بركشيم
به دانش كه داننده نيلوفريم
به دانش رگ مكر و زنگار جهل
ز بن بگسليم و ز دل بستريم
به بيداد و بيدادگر نگرويم
كه ما بندهٔ داور اكبريم
اگر داد خواهيم در نيك و بد
به داديم معذور و اندر خوريم
چو خود بد كنيم از كه خواهيم داد؟
مگر خويشتن را به داور بريم!
چرا پس كه ندهيم خود داد خود
ازان پس كه خود خصم و خود داوريم؟
به دست من و توست نيك اختري
اگر بد نجوئيم نيك اختريم
اگر دوست داريم نام نكو
چرا پس نه نام نكو گستريم؟
همي سرو بايد كه خوانندمان
اگر چند خميده چون چنبريم
نخواهيم اگر چند لاغر بويم
كه فربه بداند كه ما لاغريم
بيا تا به دانش به يك سو شويم
زلشكر وگر چند از اين لشكريم
بيائيد تا لشكر آز را
به خرسندي از گرد خود بشكريم
برآئيم بر پايهٔ مردمي
مر اين ناكسان را به كس نشمريم
به دشمن نمائيم روشن كه ما
به دنيا و دين بر سر دفتريم
ازيرا سر دفتريم، اي پسر،
كه ما شيعت اهل پيغمبريم
به ريگ هبير اندرون تشنه‌اند
همه خلق و ما برلب كوثريم
تو، اي ناصبي، گر زحد بگذري
به بيهوده گفتار، ما نگذريم
پيمبر سر دين حق است و ما
از اين نامور تن مطيع سريم
اگر تو مر اين قول را منكري
چنان دان كه ما مر تو را منكريم
اگر تو بر اين تن سري آوري
دگر سر بياور كه ما ناوريم
ز پيغمبر ما وصي حيدر است
چنين زين قبل شيعت حيدريم
ز فرزند او خلق را رهبري است
كه ما بر پي و راه آن رهبريم
سر و افسر دين حق است و ما
چنين فخر امت بدان افسريم
اگر تو به آل نبي كافري
به طاغوت تو نيز ما كافريم
ملامت مكن‌مان اگر ما چو تو
بخيره ره جاهلي نسپريم
سپاس است بر ما خداوند را
كه نه چون تو نادان و بد محضريم
به غوغاي نادان چه غره شوي؟
چه لافي كه «ما بر سر منبريم»؟
ز ياجوج و ماجوج مان باك نيست
كه ما بر سر سد اسكندريم
اگر سگ به محرابي اندر شود
مر آن را بزرگي سگ نشمريم
چه باك است اگر نيست مان فرش و قصر
چو در دين توانگرتر از قيصريم؟
عزيزيم بر چشم دانا چو زر
به چشم تو در خاك و خاكستريم
علي‌مان اساس است و جعفر امام
نه چون تو ز دشت علي جعفريم
از اهل خراسان چه گويندمان
كه گويند «ما كاتب و شاعريم»؟
اگر راست گويند گويند «ما
همه راوي و ناسخ ناصريم»


قصيده شماره ۱۶۴

۳۳ بازديد


گر تو اي چرخ گردان مادرم
چون نه‌اي تو ديگر و من ديگرم؟
اي خردمندان، كه باشد در جهان
با چنين بد مهر مادر داورم؟
چونكه من پيرم جهان تازه جوان
گر نه زين مادر بسي من مهترم؟
مشكلي پيش آمده‌ستم بس عجب
ره نمي‌داند بدو در خاطرم
يا همي برمن زمانه بگذرد
يا همي من بر زمانه بگذرم
گرگ مردم خوار گشته‌است اين جهان
بنگر اينك گر نداري باورم
چون جهان مي‌خورد خواهد مرمرا
من غم او بيهده تا كي خورم؟
اي برادر، گر ببيني مر مرا
باورت نايد كه من آن ناصرم
چون دگرگون شد همه احوال من
گر نشد ديگر به گوهر عنصرم؟
حسن و بوي و رنگ بود اعراض من
پاك بفگند اين عرضها جوهرم
شير غران بودم اكنون روبهم
سرو بستان بودم اكنون چنبرم
لاله‌اي بودم به بستان خوب رنگ
تازه، و اكنون چون بر نيلوفرم
آن سيه مغفر كه بر سر داشتم
دست شستم سال بربود از سرم
گر شدم غره به دنيا لاجرم
هر جفائي را كه ديدم درخورم
گر تو را دنيا همي خواند به زرق
من دروغ و زرق او را منكرم
آن كند با تو كه با من كرد راست
پيش من بنشين و نيكو بنگرم
فعل هاي او زمن بر خوان كه من
مر تو را زين چرخ جافي محضرم
اي مسلمانان، به دنيا مگرويد
من شما را زو گواه حاضرم
با شما گر عهد بست ابليس ازو
گر وفا يابيد ازو من كافرم
اين جهان بود، اي پسر، عمري دراز
هر سوئي يار و رفيق بهترم
رفته‌ام با او به تاريكي بسي
تا تو گفتي ديگري اسكندرم
زيرپاي خويش بسپرد او مرا
من ره او نيز هرگز نسپرم
گر جهان با من كنون خنجر كشد
علم توحيد است با وي خنجرم
نيز از اين عالم نباشم برحذر
زانكه من مولاي آل حيدرم
افسر عالم امام روزگار
كز جلالش بر فلك سود افسرم
فر او پر نور كرد اشعار من
گرت بايد بنگر اينك دفترم
اي خردمندي كه نامم بشنوي
زين خران گر هوشياري مشمرم
وز محال عام نادان همچو روز
پاك دان هم بستر و هم چادرم
هيچ با بوبكر و با عمر لجاج
نيست امروز و نه روز محشرم
كار عامه است اين چنين ترفندها
نازموده خيره خيره مشكرم
آن همي گويد كه سلمان بود امام
وين همي گويد كه من با عمرم
اينت گويد مذهب نعمان به است
وانت گويد شافعي را چاكرم
گر بخرم هيچ كس را بر گزاف
همچو ايشان لامحاله من خرم
مر مرا بر راه پيغمبر شناس
شاعرم مشناس اگرچه شاعرم
چند پرسي «بر طريق كيستي؟»
بر طريق و ملت پيغمبرم
چون سوي معروف معروفم چه باك
گر سوي جهال زشت و منكرم!
گر به حجت پيشم آيد آفتاب
بي‌گمان گردي كزو روشن‌ترم
ظاهري را حجت ظاهر دهم
پيش دانا حجت عقلي برم
پيش دانا به آستين دست دين
روي حق از گرد باطل بسترم
نيست برمن پادشاهي آز را
مير خويشم، نيست مثلي همبرم
گر تو را گردن نهم از بهر مال
پس خطا كرده‌است بر من مادرم
اي برادر، كوه دارم در جگر
چون شوي غره به شخص لاغرم
برتر از گردون گردانم به قدر
گرچه يك چندي بدين شخص اندرم
شخص جان من به سان منظري است
تا از اين منظر به گردون بر پرم
مر مرا زين منظر خوب، اي پسر
رفته گير و مانده اينجا منظرم
منبر جان است شخصم گوش‌دار
پند گير اكنون كه من بر منبرم


قصيده شماره ۱۶۸

۳۱ بازديد


دوش تا هنگام صبح از وقت شام
بركف دستم ز فكرت بود جام
آمد از مشرق سپاه شاه زنگ
چون شه رومي فروشد سوي شام
همچو دو فرزند نوح‌اند اي عجب
روز همچون سام و تيره شب چو حام
شب هزاران در در گيسو كشيد
سرخ و زرد و بي‌نظام و با نظام
كس عروسي در جهان هرگز نديد
گيسوش پرنور و رويش پر ظلام
جز كه بدكردار كس بيدار نه
كس چنين حالي نديد اي واي مام
روي اين انوار عالم سوي ما
بر مثال چشمهاي بي‌منام
گفتيي هر يك رسول است از خداي
سوي ما و نورهاشان چون پيام
اين زبان‌هاي خداي‌اند، اي پسر
بودني‌ها زين زبان‌ها چون كلام
نشنود گفتارهاشان جز كسي
كه‌ش خرد بگشاد گوش دل تمام
قول بي‌آواز را چون بشنوي؟
چون نديدي رفتن بي‌پاي و گام
گر همي عاصي نگويد عاصيم
بر زبان، فعلش همي گويد مدام
بر كف جاهل همي گويد نبيد
در بر فاسق همي گويد غلام
قول چون خرما و همچون خار فعل
اين نه دين است اين نفاق است، اي كرام
من كه نپسندم همي افعال زشت
جز به يمگان كرد چون يارم مقام؟
گر به دين مشغول گشتم لاجرم
رافضي گشتم و گمراه نام
دست من گير اي اله العالمين
زين پر آفت جاي و چاه تار پام
داور عدلي ميان خلق خويش
بي‌نيازي از كجا و از كدام
آنكه باطل گويد از ما برفگن
روز محشر بر سرش ز اتش لگام
در تعجب مانده بودم زين قبل
تا بگاه صبح بام از گاه شام
چون سپيده‌دم به حكمت بركشيد
از نيام نيلگون زرين حسام
چون ضمير عاقلان شد روي خاك
وز جهان برخاست آن چون قير دام
همچنين گفتم كه روزي بركشد
فاطمي شمشير حق را از نيام
دين جد خويش را تازه كند
آن امام ابن‌الامام ابن‌الامام
بار شاخ عدل يزدان بوتميم
آن به حلم و علم و حكم و عدل تام
جز به راه نردبان علم او
نيستت راهي بر اين پرنور بام
بي‌بيانش عقل نپذيرد گزاف
زانكه جز به آتش نشايد خورد خام
خلق را اندر بيان دين حق
او گزارد از پدر وز جد پيام
جوهر محض الهي نفس اوست
زين جهان يكسر بر آن جوهر ورام
سر برآر اين دام گنبد را ببين،
اي برادر، گرد گردان بر دوام
وين زمان را بين كه چون همچون نهنگ
بر هلاك خلق بگشاده است كام
وين سپاه بي‌كران در يكدگر
اوفتاده چون سگان اندر عظام
نه ببيند نه بجويد چون ستور
چشم دل‌شان جز لباس و جز طعام
جهل و بي‌باكي شده فاش و حلال
دانش و آزادگي گشته حرام
باشگونه كرده عالم پوستين
زاد مردان بندگان را گشته رام
گرت خوش آمد طريق اين گروه
پس به بي‌شرمي بنه رخ چون رخام
بر در شوخي بنه شرم و خرد
وانگهي گستاخ‌وار اندر خرام
چون برآهختي زتن شرم، اي پسر،
يافتي ديبا و اسپ و اوستام
دهر گردن كي به دست تو دهد
چون تو او را چاكري كردي مدام؟
ور سلامت را نمي‌داد او عليك
پيشت آيد بي‌تكلف به‌سلام؟
ور بريدستي چو من زيشان طمع
همچو من بنشين و بگسل زين لئام
در تنوري خفته با عقل شريف
به كه با جاهل خسيس اندر خيام
پند حجت را به دانش دار بند
تا تو را روشن شود ايام و نام