قصيده شماره ۲۰۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۰۰

۴۵ بازديد


چرخ گردنده و اجرام و چهار اركان
كان جان است، چنين باشد جان را كان
كان جان است كه پرجانور است اين چرخ
گرچه خود نيست مراين نادره كان را جان
گوهر كان دلم نيز چنين شايد
خوب و هشيار و سخن گوي و معاني دان
نامه‌اي كرد خدا چون به خرد زي تو
نامه را نيست مگر صورت تو عنوان
نيك زين عنوان بنديش و مراد او
همه زين عنوان چون روز همي برخوان
در تن خويش ببين عالم را يكسر
هفت‌نجم و ده و دو برج و چهار اركان
تا بداني كه تو باري و جهان تخم است
كيست دهقان تو و تخم تو جز يزدان؟
نه عجب كز تو خطر يافت جهان زيرا
خطر تخم به بار است سوي دهقان
مير بر تخت در ايوانش فرود آرد
چون خردمند و گراميش بود مهمان
گر نه مهمان خدائي تو تورا ايزد
چون نشانده است در اين پر ز چراغ ايوان؟
كيستي، بنگر كز بهر تو مي‌رويد
در صدف مرجان، در خاك كهن ريحان؟
كيستي، بنگر كز بهر تو مي‌زايد
مه و خورشيد زر و سيم و سرب كيوان؟
مزه اندر شكر و بوي به مشك اندر
هردو از بهر تو مانده است چنين پنهان
خوش و ناخوش كه از اين خاك همي رويد
زين طعام است تو را جمله و زان درمان
تير سرما را خز است تو را جوشن
آب دريا را كشتي است تو را پالان
تو اميري و فصيحي و تو را رعيت
حيوانند كه گنگ‌اند همه ايشان
نيست پوشيده كه شاه حيواني تو
كه نه عرياني و ايشان همگان عريان
بنده و كاركنانند تو را گوئي
تو سيلماني و ايشان همگان ديوان
ديو اگر كاركن بي‌خرد و دين است
پس حقيقت همه ديواند تو را حيوان
بلكه گر ديو سخن گويد و گم راه است
عامه گمره‌تر ديوند همه يكسان
تو چه گوئي، كه جهان از قبل اينهاست
كه دريغ آيد زيشانت همي كه دان؟
عامه ديوست، اگر ديو خطا گويد
جز خطا باشد هرگز سخن حيران؟
ابر چون به رزمي شوره فرو بارد
گرچه روشن باشد تيره شود پايان
شو حذردار، حذر، زين يله‌گو باره
بل نه گوباره كز اين قافلهٔ شيطان
زين قوي قافلهٔ كور و كر، اي خواجه
نتواند كه رهد هيچ حكيم آسان
شهر بگذار بديشان و به دشتان شو
دشت خالي به چون شهره پر از گرگان
بل به زندان درشو خوش بنشين زيرا
صحبت نادان صد ره بتر از زندان
جز كه يمگان نرهانيد مرا زينها
عدل باراد بر اين شهر زمين رحمان
گرچه زندان سليمان نبي بوده‌است
نيست زندان بل باغي است مرا يمگان
مشواد اين بقعه، خود نشود، هرگز
تا قيامت به حق آل نبي ويران
خيل ابليس چو بگرفت خراسان را
جز به يمگان در نگرفت قرار ايمان
اي خردمند، مشو غره بدانك ابليس
باد كرده‌است به خلق اندر شادروان
گرچه نيكو و بلند است و قوي خانه
پست يابيش چو بر برف بود بنيان
دست اندر رسن آل پيمبر زن
تا ز ديوان نرود بر تن تو دستان
تخم هر معصيت، اي پور پدر، جهل است
نارد اين تخم بري جز كه همه عصيان
تخم بد را چه بود بار مگر هم بد؟
مكر فرعون كه پذرفت مگر هامان؟
جهل را از دل تو علم برآرد بيخ
خاك تاريك به خورشيد شود رخشان
مردمي كن به طلب دين كه بدان داده‌است
ايزدت عمر كه تا به شوي، اي نادان
گر ستوري كني و علم نياموزي
بر تو تاوان بود اين عمر، بلي، تاوان
گر تو را همت بر خواب و خور افتاده‌است
گرت گويم كه ستوري نبود بهتان
سوي هشيار و خردمند ستوري تو
گر تو را از دين مشغول كند دندان
اي به نان كرده بدل عمر گرامي را
من نديدم چو تو بي‌حاصل بازرگان
طمعت گرد جهان خيره همي تازد
گوي گشته‌ستي، اي پير، و طمع چوگان
مرد غواص به درياي بزرگ اندر
جان شيرين بدهد بر طمع مرجان
جهد آن كن كه از اين كان جهان جان را
برگذاري به خرد زين فلك گردان
چه روي از پس اين ديو گريزنده
چه زني پتك بر اين سرد و قوي سندان
مر مرا تازه جواني زپس او شد،
اي جوان گر خبرت هست، چنين خلقان
اي جوان، عبرت از اين پير هم اكنون گير
از سر سولان بنديش هم از پايان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد