كسي پر خانه دشتي ديد هرگز
نه ديوار و نه در بل پست و موجز؟
دو لشكر صفزده در خانههاشان
پس هر لشكري يكي مجاهز
وزير و شاه و پيلان و سواران
ستاده بر طرفها دو مبارز
پياده با سواران جمله بيجان
وزير و شاه بيفرمان و عاجز
به زخم و بند و كشتن گشته مشغول
نه آنجا گرد و خون و نه هزاهز
نه از خانه برون رفت آنكه بگريخت
نه خوني را ديت بايست هرگز
اي تو را آروزي نعمت و ناز
آز كرده عنان اسپ نياز
عمرت از تو گريزد از پس آز
تو همي تاز در نشيب و فراز
بر در بخت بد فرود آيد
هر كه گيرد عنان مركبش آز
چونكه سوي حصار خرسندي
نستاني ز شاه آز جواز؟
ز آرزوي طراز توزي و خز
زار بگداختي چو تار طراز
زانچه داري نصيب نيست تو را
جز شب و روز رنج و گرم و گداز
چون نپوشي، چه خز و چه مهتاب
چون نبوئي، چه نرگس و چه پياز
با تو انباز گشت طبع بخيل
نشود هر كجا روي ز تو باز
رنج بيمال بهرهٔ تو رسيد
مال بيرنج بهرهٔ انباز
آن نه مال است كهش نگهداري
تا نپرد چو باز بر پرواز
آن بود مال كهت نگه دارد
از همه رنجها به عمر دراز
بفزايد اگر هزينه كنيش
با تو آيد به روم و هند و حجاز
نتواند كسيش برد به قهر
نتواند كسش بريد به گاز
جز بدين مال كي شود بر مرد
به دو عالم در سعادت باز؟
كي تواند خريد جز دانا
به چنين مال ناز بيانداز؟
در نگنجد مگر به دل، كه دل است
كيسهٔ دانش و خزينهٔ راز
گر بدين مال رغبت است تو را
كيسهت از حشوها بدو پرداز
كيسهٔ راز را به عقل بدوز
تا نباشي سخنچن و غماز
وز نماز و زكات و از پرهيز
كيسه را بندهاي سخت بساز
چون به حاصل شودت كيسه و بند
به تو بدهم من اين دليل و جواز
بر كشم مر تو را به حبل خداي
به ثريا ز چاه سيصد باز
بنمايمت حق غايب را
در سرائي كه شاهد است و مجاز
تا ببيني كه پيش ايزد حق
ايستاده است اين جهان به نماز
بنمايم دوانزده صف راست
همه تسبيحخوان بيآواز
چون ببيني از اين جهان انجام
بشناسي كه چيستش آغاز
اين طريقي است كهش نبيند چشم
وين شكاري است كهش نگيرد باز
بر پي شير دين يزدان رو
از پي خر گزافه اسپ متاز
اين رمهٔ بيكرانه ميبيني
كور دارد شبان و لنگ نهاز
گرد ايشان رمنده كرد مرا
از سر خان و مان و نعمت و ناز
چه كند مرد جز سفر چو گرفت
گرگ صحرا و مرغزار گراز؟
گر ستوهي ز «قال حدثنا»
سر به سر خداي دار فراز
كه مرا ديد رازدار خداي
حاجب كردگار بندهنواز
امت جد خويش را فرياد
از فريبنده زوبعهٔ هماز
خار يابد همي ز من در چشم
ديو بيحاصل دوالك باز
از سخنهاي من پديد آمد
بر تن آستين حق طراز
سخنم ريخت آب ديو لعين
به بدخشان و جرم و يمگ و براز
مرد دانا شود ز دانا مرد
مرغ فربه شود به زير جواز
مرد را خوار چه دارد؟ تن خوش خوارش
چون تو را خوار كند چون نكني خوارش ؟
هر كه او انده و تيمار تو را كوشد
تو بخيره چه خوري انده و تيمارش؟
تن همان خاك گران سيه است ار چند
شاره زربفت كني قرطه و شلوارش
تن تو خادم اين جان گرانمايه است
خادم جان گرانمايه همي دارش
گر نخواهي كه تو را خوار و زبون گيرد
برتر از قدرش و مقدارش مگذارش
تن درخت است و خرد بار و، دروغ و مكر
خس و خار است، حذر كن ز خس و خارش
خار و خس بفگن از اين شهره درخت ايرا
كز خس و خار نيابي مزه جز خارش
يار خرماست يكي خار، بتر ياري
يار بد عار بود دايم بر يارش
يار بد خار توست، اي پسر، از يارت
دور باش و بجز از خار مپندارش
يار چون خار تو را زود بيازارد
گر نخواهي كه بيازاري مازارش
هر كه با اوت همي صحبت راي آيد
بر رس، اي پور، نخست از ره و رفتارش
سيرت خوب طلب بايد كرد از مرد
گرچه خوب است مشو غره به ديدارش
صورت خوب بسي باشد بي حاصل
بر در و درگه و بر خانه و ديوارش
گرچه خرما بن سبز است، درخت سبز
هست بسيار كه خرما نبود بارش
هركه بيسيرت خوب است و نكو صورت
جز همان صورت ديوار مينگارش
بد كنش را به سخن دست مده بر بد
كه به تو باز رسد سرزنش از كارش
سر پيكان نشود در سپر و جوشن
تا نباشد سپس اندر پر و سوفارش
صحبت نادان مگزين كه تبه دارد
اندكي فايده را ياوهٔ بسيارش
ميوه چون اندك باشد به درختي بر
بيمزه ماند در برگ به خروارش
ره و هنجار ستمگار همه زشت است
اي خردمند مرو بر ره و هنجارش
هركه او بر ره كفتار رود، بيشك
سوي مردار نمايد ره كفتارش
مرد را چون نبود جز كه جفا، پيشه
مارش انگار نه مردم، سوي ما مارش
مار مردم نيت بد بود اندر دل
بد نيت را جگر افگار كند مارش
هر كه را قولش با فعل نباشد راست
در در دوستي خويش مده بارش
سير گرداندت از گفتن بيمعني
تا مگر سير كني معدهٔ ناهارش
هم از آن كيسه دهش نقد كه او دادت
نقد او بايد بردنت به بازارش
زرق پيش آر چو رزاق شود با تو
سر به سر باش و همي باش به مقدارش
گر همي خفته گمانيت برد خفته است
خفته بگذار و مكن بيهده بيدارش
سخن از مردم ديندار شنو، وان را
كه ندارد دين، منگر سوي دينارش
زنگ دارد دل بد دين، من ازان ترسم،
كه بيالايد زو دلت به زنگارش
نه مكان است سخن را سر بيمغزش
نه مقر است خرد را دل چون قارش
نيست آميخته با آب هنر خاكش
نيست آويخته در پود خرد تارش
نبري رنج برو بهتر، چون رنجه است
او ز گفتار تو، همچون تو ز گفتارش
خويشتن رنجه مكن نيز چو ميداني
كه نخواهندت پرسيد ز كردارش
چه شوي غره به راهش چو همي بيني
كه همي غره كند گنبد دوارش؟
رنجه و افگار شوي زو كه چو خار است او
خارت افگار كند چون كني افگارش
به حذر باش، نبايد كه چو ميكوشي
خود نگيريش و، بماني تو گرفتارش
نيك بنگر كه كجا ميبردت گيتي
چون همي تازي بر مركب رهوارش
از تو هموار همي دزدد عمرت را
چرخ بيدادگر و گشتن هموارش
پارش امسال فسانه است به پيش ما
هم فسانه شود امسالش چون پارش
نيست دشوار جهان بدتر از آسانش
چون همي بگذرد آسانش و دشوارش
زو مبين نيك و بد و زشت و نكو هرگز
بل ز سازندهٔ او بين و ز سالارش
چون همي بر من زنهار خورد دنيا
خويشتن چون دهي، اي پور، به زنهارش؟
هر كه را چرخ ستمگار برد بر گاه
بفگند باز خود از گاه نگونسارش
تا به پيكار بود، صلح طمع ميدار
چون به صلح آمد ميترس ز پيكارش
چاره كن، خوش خوش ازو دست بكش، زيرا
يله بايدت همي كرد به ناچارش
اين جهان پيرزني سخت فريبندهاست
نشود مرد خردمند خريدارش
پيش ازان كز تو ببرد تو طلاقش ده
مگر آزاد شود گردنت از عارش
سخن حجت مرغي است كه بر دانا
پند بارد همه از پرش و منقارش
گر به پند اندر رغبت كني، اي خواجه،
پند نامه است تو را دفتر و اشعارش
اي بستهٔ خود كرده دل خلق به ناموس
ز انديشه تو را رفته به هر جانب جاسوس
اثبات يقين تو به معقول چه سود است،
چون نيست يقين نفي گمان تو به محسوس؟
تا چند سخن گوئي از حق و حقيقت؟
آب حيوان جوئي در چشمهٔ مطموس!
گر راي تو كفر است مكن پيدا ايمان
ور جاي تو دير است مزن پنهان ناقوس
اي آنكه همه زرقي در فعل چو روباه،
وي آنكه همه رنگي در وصف چو طاووس
تا كي روي آخر ز پي حج به زيارت
از طوس سوي مكه، وز مكه سوي طوس؟
چون نيست ز كان علت مقصود، پس اي دوست
چه مكه و چه كعبه و چه طوس و چه طرطوس
اي خداوند اين كبود خراس
صد هزاران تو را ز بنده سپاس
كه به آل رسول خويش مرا
برهاندي از اين رمهٔ نسناس
تا متابع بوم رسول تو را
نروم بر مراد خويش و قياس
هم مقصر بوم به روز و به شب
به سپاست بر آورم انفاس
شكر و حمد تو را زبان قلم است
بندگان را و روز و شب قرطاس
نامهها پيش تو همي آيد
هم ز بيدار دل هم از فرناس
هيچ كاري از اين دو نامه برون
نكند كافر و خدايشناس
آتش دوزخ است ناقد خلق
او شناسد ز سيم پاك نحاس
داد من بيگمان بر آيدمي
روز حشر از نبيرهٔ عباس
وز گروهي كه با رسول و كتاب
فتنهگشتند بريكي به قياس
اين ستوران كرده در گردن
رسن جهل و سلسلهٔ وسواس
من چه كردم اگر بدان جاهل
نفرستاد وحي ربالناس؟
با نبوت چه كار بود او را
چون برفت از پس رش و كرباس؟
لاجرم امتش به بركت او
كوفتهستند پاي خويش به فاس
دو مخالف بخواند امت را
چو دو صياد صيد را سوي داس
بردهگشتند يكسر اين ضعفا
وان دو صياد هر يكي نخاس
به خراسي كشيد هر يكشان
كه سزاوارتر ز خر به خراس
هر چه كان گفت «لايجوز چنين»
آن دگر گفت «عندنا لاباس»
اينت مسكر حرام كرد چو خوگ
وانت گفتا بجوش و پر كن طاس
دو مخالف امام گشتهستند
چون سياه و سپيد و خز و پلاس
نشد از ما بدين رسن يك تا
هر كه بشناخت پاي خويش از راس
ليكن اندر دل خسان آسان
چون به خس مار درخزد خناس
از ره نام همچو يك دگرند
سوي بيعقل هرمس و هرماس
ليكن از راه عقل هشياران
بشناسند فربهي ز اماس
اي خردمند هوش دار كه خلق
بس به اسداس در زدند اخماس
سخت بد گشت نقدها مستان
درم از كس مگر به سخت مكاس
دور باش از مزوري كه به مكر
دام قرطاس دارد و انقاس
تيزتر گشت و جهل را بازار
سوي جهال صد ره از الماس
نيست از نوع مردم آنك امروز
شخص و انواع داند و اجناس
خرد و جهل كي شوند عديل؟
بز را نيست آشنا رواس
ميشتابد چو سيل سوي نشيب
خلق سوي نشاط و لهو و لباس
من همانا كه نيستم مردم
چون نيم مرد رود و مجلس و كاس
تا اساس تنم به پاي بود
نروم جز كه بر طريق اساس
پاس دارم ز ديو و لشكر او
به سپاس خداي بر تن، پاس
نبوم ناسپاس ازو كه ستور
سوي فرزانه بهتر از نسپاس
پشتم قوي به فضل خداي است و طاعتش
تا دررسم مگر به رسول و شفاعتش
پيش خداي نيست شفيعم مگر رسول
دارم شفيع پيش رسول آل و عترتش
با آل او روم سوي او هيچ باك نيست
برگيرم از منافق ناكس شناعتش
دين خداي ملك رسول است و، خلق پاك
امروز امتان رسولند و رعيتش
گر سوي آل مرد شود مال او چرا
زي آل او نشد ز پيمبر شريعتش؟
بر بندهٔ تو طاعت تو نيست نيم از انك
پيغمبر تو راست ز طاعت بر امتش
گفتت كه بنده را تو به بيطاعتي مكش
وانگه نكشتت ار تو نبودي به طاعتش
اندر حمايتي تو ز پيغمبر خداي
مشكن حمايتش كه بزرگ است حمايتش
پيغمبر است پيش رو خلق يكسره
كز قاف تا به قاف رسيده است دعوتش
آل پيمبر است تو را پيش رو كنون
از آل او متاب و نگهدار حرمتش
فرزند اوست حرمت او چون ندانيش
پس خيره خير اميد چه داري به رحمتش؟
آگه نهاي مگر كه پيمبر كرا سپرد
روز غدير خم ز منبر ولايتش؟
آن را سپرد كايزد مر دين و خلق را
اندر كتاب خويش بدو كرد اشارتش
آن را كه چون چراغ بدي پيش آفتاب
از كافران شجاعت پيش شجاعتش
آن را كه همچو سنگ سر مره روز بدر
در حرب همچو موم شد از بيم ضربتش
آن را كه در ركوع غني كرد بي سؤال
درويش را به پيش پيمبر سخاوتش
آن را كه چون دو نام نهادش رسول حق
امروز نيز دوست سوي خلق كنيتش
آن را كه هر شريفي نسبت بدو كنند
زيرا كه از رسول خداي است نسبتش
آن را كه كس به جاي پيمبر جز او نخفت
با دشمنان صعب به هنگام هجرتش
آن را كه مصطفي، چو همه عاجز آمدند،
در حرب روز بدر بدو داد رايتش
شيري، مبارزي، كه سرشته است كردگار
اندر دل مبارز مردان محبتش
در حربگه پيمبر ما معجزي نداشت
از معجزات نيز قويتر ز قوتش
قسمت نشد به خلق درون دوزخ و بهشت
بر كافر و مسلمان الا به قسمتش
در بود مر مدينهٔ علم رسول را
زيرا جز او نبود سزاي امانتش
گر علم بايدت به در شهر علم شو
تا بر دلت بتابد نور سعادتش
او آيت پيمبر ما بود روز حرب
از ذوالفقار بود و ز صمصام آيتش
گنج خداي بود رسول و، ز خلق او
گنج رسول خاطر او بود و فكرتش
هر كو عدوي گنج رسول است بي گمان
جز جهل و نحس نيست نشان سلامتش
شير خداي را چو مخالف شود كسي
هرگز مكن مگر به خري هيچ تهمتش
شير خداي بود علي، ناصبي خر است
زيرا هميشه ميبرمد خر ز هيبتش
هرك آفت خلاف علي بود در دلش
تو روي ازو بتاب و بپرهيز از آفتش
ليكن چو حرمت تو بدارد تو از گزاف
مشكن، ز بهر حرمت اسلام، حرمتش
اندر مناظره سخن سرد ازو مگير
زيرا كه نيست جز سخن سرد آلتش
چون علم نيستش كه بگويد، جز اين محال
چون بند سخت گشت چه چيز است حيلتش؟
دشنام دارد او همه حجت كنون وليك
روزشمار كه شنود اين سست حجتش؟
دعوي همي كند كه من اهل جماعتم
ليكن ز جمع ديو گشن شد جماعتش
ابليس قادر است وليكن به خلق در
جز بر دروغ و حيلهگري نيست قدرتش
قيمت سوي خداي به دين است و خلق را
آن است قيمتي كه به دين است قيمتش
نصرت به دين كن اي بخرد مر خداي را
گر بايدت كه بهره بيابي ز نصرتش
غره مشو به دولت و اقبال روزگار
زيرا كه با زوال همال است دولتش
دنيا به سوي من به مثل بيوفا زني است
نه شاد باش ازو نه غمي شو ز فرقتش
نيك است ازان كه نيك و بدش بر گذشتني است
چيزي دگر همي نشناسم فضيلتش
زهر است نعمتش چو نيابد همي رها
از مرگ هر كسي كه چشيده است نعمتش
با محنتش به نعمتش اندر مكن طمع
زيرا ز نعمتش نشود دور محنتش
شايد كه همتم نبود صحبت جهان
چون نيست جز كه مالش من هيچ همتش
بسيار داد خلعتم اول وزان سپس
از من يگان يگان همه بربود خلعتش
از روزگار و خلق ملولم كنون ازانك
پشتم به كردگار و رسول است و ملتش
بيحاجتم به فضل خداوند، لاجرم،
اندر جهان ز هر كه به من نيست حاجتش
تا در دلم قران مبارك قرار يافت
پر بركتست و خير دل از خير و بركتش
منت خداي را كه نكردهاست منتي
پشتم به زير بار مگر فضل و منتش
منت خداي را كه به وجود امام حق
بشناختم به حق و يقين و حقيقتش
آن بي قرين ملك كه جز او نيست در جهان
كز ملك ديو يكسره خالي است ملكتش
با طلعت مبارك مسعود او ز سعد
خالي است مشتري را در قوس طلعتش
يارب، به فضل خويش تو توفيق ده مرا
تا روز و شب بدارم طاعت به طاعتش
و اندر رضاي او گه و بيگه به شعر زهد
مر خلق را به رشته كنم علم و حكمتش
مستنصري معاني و حكمت به نظم و نثر
بر امتت كه خواند الا كه حجتش؟
اي متحير شده در كار خويش
راست بنه بر خط پرگار خويش
خرد شكستي به دبوس طمع
در طلب تا و مگر تار خويش
در طلب آنچه نيامد به دست
زير و زبر كردي كاچار خويش
خيره بدادي به پشيز جهان
در گرانمايه و دينار خويش
پنبهٔ او را به چه دادي بدل
اي بخرد، غاليه و غار خويش؟
يار تو و مار تو است اين تنت
رنجهاي از مار خود و يار خويش
مار فساي ارچه فسونگر بود
كشته شود عاقبت از مار خويش
و اكنون كافتاد خرت، مردوار
چون ننهي بر خر خود بار خويش؟
بد به تن خويش چو خود كردهاي
بايد خوردنت ز كشتار خويش
پاي تو را خار تو خسته است و نيست
پاي تو را درد جز از خار خويش
راه غلط كردهستي، باز گرد
سوي بنه بر پي و آثار خويش
پيش خداوند خرد بازگوي
راست همه قصه و اخبار خويش
وانچهت گويد بپذير و مباش
عاشق بر بيهده گفتار خويش
ديو هوا سوي هلاكت كشد
ديو هوا را مده افسار خويش
راه نداني، چه روي پيش ما
بر طمع تيزي بازار خويش
گازري از بهر چه دعوي كني
چونكه نشوئي خود دستار خويش؟
بام كسان را چه عمارت كني
چونكه نبندي بن ديوار خويش؟
چون ندهي پند تن خويش را
اي متحير شده در كار خويش؟
نار چو بيمار تؤي خود بخور
عرضه مكن بر دگران نار خويش
عار همي داري ز آموختن
شرم همي نايدت از عار خويش؟
وز هوس خويش همي پر خمي
بيهدهاي در خور مقدار خويش
نيست تو را يار مگر عنكبوت
كو ز تن خويش تند تار خويش
عيب تن خويش ببايدت ديد
تا نشود جانت گرفتار خويش
يار تو تيمار ندارد ز تو
چون تو نداري خود تيمار خويش
نيك نگه كن به تن خويش در
باز شود از سيرت خروار خويش
نيز به فرمان تن بد كنش
خفته مكن ديدهٔ بيدار خويش
پاك بشوي از همه آلودگي
پيرهن و چادر و شلوار خويش
داد به الفغدن نيكي بخواه
زين تن منحوس نگونسار خويش
دين و خرد بايد سالار تو
تات كند يارت سالار خويش
يار تو بايد كه بخرد تو را
هم تو خودي خيره خريدار خويش
چونكه بجوئي همي آزار من
گر نپسندي زمن آزار خويش؟
چون تو كسي را ندهي زينهار
خلق نداردت به زنهار خويش
رنج بسي ديدم من همچو تو
زين تن بد خوي سبكسار خويش
پيش خردمند شدم دادخواه
از تن خوش خوار گنه كار خويش
يك يك بر وي بشمردم همه
عيب تن خويش به اقرار خويش
گفت گنه كار تو هم چون ز توست
بايست كنون خود به ستغفار خويش
آب خرد جوي و بدان آب شوي
خط بدي پاك زطومار خويش
حاكم خود باش و به دانش بسنج
هرچه كني راست به معيار خويش
بنگر و با كس مكن از ناسزا
آنچه نداريش سزاوار خويش
آنچهت ازو نيك نيايد مكن
داروي خود باش و نگهدار خويش
مرغ خورش را نخورد تا نخست
نرم نيابدش به منقار خويش
وز پس آن نيز دليلي بگير
بر خرد خويش ز كردار خويش
قول و عمل چون بهم آمد بدانك
رسته شدي از تن غدار خويش
خوار كند صحبت نادان تو را
همچو فرومايه تن خوار خويش
خواري ازو بس بود آنكهت كند
رنجه به ژاژيدن بسيار خويش
سير كند ژاژ ويت تا مگر
سير كند معدهٔ ناهار خويش
راه مده جز كه خردمند را
جز به ضرورت سوي ديدار خويش
تنها بسيار به از يار بد
يار تو را بس دل هشيار خويش
مرد خردمند مرا خفته كرد
زير نكو پند به خروار خويش
چون دلم انبار سخن شد بس است
فكرت من خازن انبار خويش
در همي نظم كنم لاجرم
بي عدد و مر در اشعار خويش
نگذاشت خواهد ايدرش
بر رغم او صورت گرش
جز خاك هرگز كي خورد
آن را كه خاك آمد خورش
فرزند اين دهر آمدهاست
اين شخص منكر منظرش
چون گربه مر فرزند را
مي خورد خواهد مادرش
كردند وعدهش ديگري
به زين نيامد باورش
از غدر ترساند همي
پر غدر دهر كافرش
گويد به نسيه نقد ند
هد هر كه نيك است اخترش
با زرق بفروشد تنش
در دام خويش آرد سرش
جز غدر نايد زين جهان
زنهار ناصح مشمرش
تيره شمر روشنش را
حنظل گمان بر شكرش
باطل كند شبهاي او
تابنده روز انورش
ناچيز گردد پيرو زرد
آن نوبهار اخضرش
بنشاند آب آذرش را
بگزيد آب از آذرش
يك ركن او چون دوست شد
دشمن شودت آن ديگرش
گر بنگرد در خويشتن
مردم به چشم خاطرش
وين دشمنان را بسته بيند
يك يك اندر پيكرش
چون خانههاي دشمنان
سازند ديوار و درش
وين خانه را بيند يكي
خيمه بيآرام از برش
زيرش چهار استون زده
هريك سزا و درخورش
داند كه ناورد آن كهش آورد
از گزافه ايدرش
وين دشمنان ويران همي
خواهند كرد اين منظرش
واندر بلا و رنج تا
هرگز ندارد داورش
بيطاعتي داد اين جهان
پر از نعيم بيمرش
وين بي كناره جانور
گشتند بنده يكسرش
گردن نيارد برد ازو
نه كهتر و نه مهترش
گر نه جهان ميراث داد
او را خداي قادرش
كرسيش چون شد اسپ و خر
حمال چون گشت استرش؟
زاغش نگر صاحب خبر
بلبل نگر خنياگرش
بل ملك او شد خاك زر
فرزند او خدمت گرش
ندهد جز او را بوي خوش
كافور و مشك و عنبرش
شادان جز او را كي كند
از جانور سيم و زرش؟
بي طاعتي ميراث داد
ايزد ز ملك ظاهرش
گر طاعتش دارد دهد
بيشك بسي زين بهترش
چون داد ملك خود به تو
گر نيستي هم گوهرش؟
از مرد يابد ملك هر
گز جز پسر يا دخترش
خود نشنود ترسا چنين
گفتاري از پيغمبرش
منكر شدش نادان ولي
كن نيست دانا منكرش
هر كو بداند حق را
اين قول نايد منكرش
بشناس مبدع را زخا
لق تا نداري همبرش
حيدر همين كردهاست اشا
رت خلق را بر منبرش
بر ديگران در علم تو
حيدست فضل و مفخرش
روح القدس بودي، چو بر
منبر نشستي، ياورش
رستم سزا بودي، چو او
دلدل ببستي، چاكرش
ننوشت كفر و شرك را
جز تيغ ايمان گسترش
جز تيغ و دل بر لشكر
اعدا نبودي لشكرش
جز سر چرا هرگز نجس
تي تيغ تيز سر خورش
گردن به طاعت نه گزا
فه داد عمرو و عنترش
بر خوان اگر نه بيهشي
آثار فتح خيبرش
بر سر نباشد گر نبا
شد حب حيدر افسرش
فخرست روز حشر ما
در گردن جان چنبرش
دستش نگيرد حيدرم
دستم نگيرد عمرش
رفتم پس آبشخورم
رو گو پس آبشخورش
چه بود اين چرخ گردان را كه ديگر گشت سامانش؟
به بستان جامهٔ زربفت بدريدند خوبانش
منقش جامههاشان را كهشان پوشيد فروردين
فرو شست از نگار و نقش ماه مهر و آبانش
همانا با خزان گل را به بستان عهد و پيمان بود
كه پنهان شد چو بدگوهر خزان بشكست پيمانش
ز سر بنهاد شاخ گل به باغ آن تاج پر درش
به رخ بر بست خورشيد آن نقاب خز خلقانش
همان كه سر كه پوشيدش به ديبا باد نوروزي
خزاني باد پنهان كرد در محلوج كوهانش
يكي گردنده گوئي بر شد از دريا سوي گردون
كه جز كافور و مرواريد و گوهر نيست در كانش
نهنگي را همي ماند كه گردون را بيوبارد
چو از دريا برآمد جوش از بحر هر عصيانش
نباشد جز كه يك ميدان نشيب و كوه و هامونش
نيايد بيش يك لقمه خراب و خاك و عمرانش
نپوشد جز بدو عالم ز خز و تو ز پيراهن
نگردد جز كه از خورشيد فرسوده گريبانش
بغرد همچو اژدرها چو بر عالم بياشوبد
ببارد آتش و دود از ميان كام و دندانش
خزينهٔ آب و آتش گشت بر گردون كه پنداري
زخشم خويش و از رحمت مركب كرد يزدانش
بميرد چون بگريد سير تا هشيار پندارد
كه چيزي جز كه گريه نيست تركيب تن و جانش
مگر تخت سليمان است كز دريا سحرگاهان
نباشد زي كه و هامون مگر بر باد جولانش
چنين تيره چرائي، اي مبارك تخت رخشنده؟
همانا كز سليمانت بدزديدند ديوانش
تو مرغان را همي سايه كني امروز، اگر روزي
تو را سايه همي كردند و، او را نيز، مرغانش
فلك را پرده و كه را كلاه و خاك را خيمه
ميانجي كرد يزدانت ميان چرخ و اركانش
چو دايهٔ مهرباني جمله فرزندان عالم را
همي گردي كجا هستند در آباد و ويرانش
به فعل خوب تو خوب است روي زشت تو زي آن
كه او مر آفرينش را بداند راه و سامانش
نه اندر صورت خوب است زيب مرد و نيكوئي
وليكن در خوي خوب است خوبيي مرد و در دانش
سخن عنوان نامهٔ مردم آمد، هر كه را خواهي
كه برخواني به چشم گوش بنگر سوي عنوانش
دو صورت هست مردم را به هر دو بنگر و بررس
به چشم از روي پيدائش به گوش از جان پنهانش
نپرسد مرد را كس كه «ت چرا رخ نيست چون ديبا؟»
وليكن «چونكه ناداني؟» بسي گويند مردانش
نكوهش مرگ را ماند، ستايش زندگاني را،
چو ناداني بود علت مدان جز علم درمانش
بميرد صورت جسمي، سخن ماند ز ما زنده،
سخن دان را بر اين دعوي چو خورشيد است برهانش
همي طاووس را بكشي ز بهر پر رنگينش
بداري زنده بلبل را ز بهر خوب الحانش
به حكمت كوش تا باشد كه باشي بلبل يزدان
بماني جاودان اندر بهشت خلد رضوانش
نبيني چند احسان كرد بي طاعت بجاي تو؟
اگر طاعت كني بي شك مضاعف گردد احسانش
نبيني، گر خردمندي، كه تو كرسي يزداني؟
نبيني كز جهان جز بر تو ننبشته است فرمانش؟
زمين خوان خداي است، اي برادر، پر ز نعمتها
كه جز مردم نيابد بر همي از نعمت و خوانش
نيابد آن خوشي حيوان كه مردم يابد از دنيا
و گرچه زو فزون از ما تواند خورد حيوانش
ندارد شادمانش روي خوب و خز و سقلاطون
نبخشد بوي خوش هرگز عبير و عنبر و بانش
بيابان است اگر باع است يكسان است سوي او
نه شاد و خوش كند اينش نه مستوحش كند آنش
پديد آمد، پس اي دانا، كه عالم خوان يزدان است
و حيوان چونكه طفلانند و جز تو نيست مهمانش
مر اين را چاشني پندار و شكرش كن زيادت را
و گر كفرانش پيش آري بترس از بند و تاوانش
به چشم دل نكو بنگر ببين اين خوان پر نعمت
كه بنهاده است پيش تو در اين زنگاري ايوانش
اگر داني كه مهماني چرا پس پست ننشستي؟
ببايد بهر تو يكسر زخوان ساران و پايانش
كه جز تو نيز خواهد بود مهمانان مر ايزد را
كه ميخواند در اين خوانشان ازو افلاك و دورانش
تو را افلاك و دوران خواند در ميدان يزداني
برونت رفت بايد تا نگردد تنگ ميدانش
همي خواهندت از ميدان برون راندن به دشواري
كه با هر خواندهاي اين است رسم و سيرت و سانش
زمان چوگان گردون است و ميدان خاك و تو بر وي
مگر گوئي يكي گردنده گوئي پيش چوگانش
يكي زندان تنگ است اين كه باغش ظن برد نادان
سوار است آنكه پندارد كه بستان است زندانش
حذر كن زين ره افگن يار و بد خو دشمن خندان
كه تا خلقت نگيرد ناگهان نشناسي آسانش
اگر با مير صحبت كرد ميرانيد ميرش را
و گر با خان برادر شد خيانت ديد ازو خانش
نياسايد ز بيدادي كه مركب تيز رو دارد
فرو سايدت اگر سنگي كه بس تيز است سوهانش
بكش نفس ستوري را به دشنهٔ حكمت و طاعت
بكش زين ديو دستت را كه بسيار است دستانش
يكي غول فريبنده است نفس آرزو خواهت
كه بيباكي چرا خورش است و ناداني بيابانش
به ره باز آيد اين گم راه ديوت گر بخواهي تو
مسلماني بيابد گر خرد باشد سليمانش
كه را عقل از فضايل خلعتي ديني بپوشاند
نداند كرد از آن خلعت هگرز اين ديو عريانش
مرا در پيرهن ديوي منافق بود و گردن كش
وليكن عقل ياري داد تا كردم مسلمانش
مرا در دين نپندارد كسي حيران و گم بوده
جز آن حيران كه حيراني دگر كردهاست حيرانش
مرا گويند بد دين است و فاضل، بهتر آن بودي
كه دينش پاك بودي و نبودي فضل چندانش
نبيند چشم ناقص طلعت پر نور فاضل را
كه چشمش را بخست از ديدن او خار نقصانش
كه چون خفاش نتواند كه بيند روي من نادان
زمن پنهان شود زيرا منم خورشيد رخشانش
مغيلان است جاهل پيشم و، من پيش او ريحان
ندارد پيش ريحانم خطر ناخوش مغيلانش
همي گويد «بپرسيدش پس از ايمان به فرقان او
به پيغمبر رسول مصطفي از فضل يارانش
اگر كمتر ندارد مر علي را از همه ياران
نباشد جز كه باطل زي خداي اسلام و ايمانش»
اگر منكر شوم دعويش را بر كفر و جهل من
گواهي يكسره بدهند جهال خراسانش
چرا گويد خردمند آنچه ندهد بر صواب آن
گوائي عقل بي آفت نه نيز آيات فرقانش؟
چرا گويم كه بهتر بود در عالم كسي زان كس
كه بر اعداي دين بر تيغ محنت بود بارانش؟
از آن سيد كه از فرمان ربالعرش پيغمبر
وصي كردش در آن معدن كه منبر بود پالانش
از آن مشهور شير نر كه اندر بدر و در خيبر
هوا از چشم خون باريد بر صمصام خندانش
شدي حيران و بي سامان و كردي نرم گردن را
اگر ديدي به صف دشمنان سام نريمانش
كسي كو ديگري را برگزيند بر چنين حري
بپرسد روز حشر ايزد ز تن بي روي بهتانش
چون گشت جهان را دگر احوال عيانيش؟
زيرا كه بگسترد خزان راز نهانيش
بر حسرت شاخ گل در باغ گوا شد
بيچارگي و زردي و كوژي و نوانيش
تا زاغ به باغ اندر بگشاد فصاحت
بر بست زبان از طرب لحن غوانيش
شرمنده شد از باد سحر گلبن عريان
وز آب روان شرمش بربود روانيش
كهسار كه چون رزمهٔ بزاز بد اكنون
گر بنگري از كلبهٔ نداف ندانيش
چون زر مزور نگر آن لعل بدخشيش
چون چادر گازر نگر آن برد يمانيش
بس باد جهد سرد ز كه لاجرم اكنون
چون پير كه ياد آيدش از روز جوانيش
خورشيد بپوشيد ز غم پيرهن خز
اين است هميشه سلب خوب خزانيش
بر مفرش پيروزه به شب شاه حبش را
آسوده و پاكيزه و بلور است اوانيش
بنگر به ستاره كه بتازد سپس ديو
چون زر گدازيده كه بر قير چكانيش
مانند يكي جام يخين است شباهنگ
بزدوده به قطر سحري چرخ كيانيش
گر نيست يخين چونكه چو خورشيد بر آيد
هر چند كه جويند نيابند نشانيش؟
پروين به چه ماند؟ به يكي دستهٔ نرگس
يا نسترن تازه كه بر سبزه فشانيش
وين دهر دونده به يكي مركب ماند
كز كار نياسايد هر چند دوانيش
گيتيت يكي بندهٔ بدخوست مخوانش
زيرا ز تو بدخو بگريزد چو بخوانيش
بيحاصل و مكار جهاني است پر از غدر
بايد كه چو مكار بخواندت برانيش
جز حنظل و زهرت نچشاند چو بخواندت
هرچند كه تو روز و شبان نوش چشانيش
از بهر جفا سوي تو آمد، به در خويش
مگذار و ز در زود بران گر بتوانيش
دشمن، چو نكو حال شدي، گرد تو گردد
زنهار مشو غره بدان چرب زبانيش
چونان كه چو بز بهتر و فربهتر گردد
از بهر طمع بيش كند مرد شبانيش
هرچند كه دير آيد سوي تو بيايد،
چون سوي پدرت آمد، پيغام نهانيش
فرزند بسي دارد اين دهر جفا جوي
هريك بد و بيحاصل چون مادر زانيش
ناكس به تو جز محنت و خواري نرساند
گر تو به مثل بر فلك ماه رسانيش
طاعت به گماني بنمايدت وليكن
لعنت كندت گر نشود راست گمانيش
بد فعل و عوان گر چه شود دوست به آخر
هم بر تو به كار آرد يك روز عوانيش
گه غدر كند بر تو گه مكر فروشد
صد لعنت بر صنعت و بر بازرگانيش
بر گاه نبيني مگر آن را كه سزا هست
كز گاه برانگيزي و در چاه نشانيش
پند و سخن خوب بر آن سفله دريغ است
زنهار كه از نار جويي بد برهانيش
پند تو تبه گردد در فعل بد او
پرواره كژ آيد چو بود كژ مبانيش
چون پند نپذرفت زخود دور كنش زود
تا جان عزيزت برهاني ز گرانيش
زيرا كه چو تير كژ تو راست نباشد
آن به كه به زودي سوي بدخواه جهانيش
آن است خردمند كه جز بر طلب فضل
ضايع نشود يك نفس از عمر زمانيش
وز خلق تواضع نكند بدگهري را
هرچند كه بسيار بود گوهر كانيش
كان مرد سوي اهل خرد سست بود سخت
كز بهر طمع سست شود سخت كمانيش
در صدر خردمندان بيفضل نه خوب است
چون رشتهٔ لولو كه بود سنگ ميانيش
چون راه نجوئي سوي آن بار خدائي
كز خلق چو يزدان نشناسد كس ثانيش؟
صد بندهٔ مطواع فزون است به درگاه
از قيصري و سندي و بغدادي و خانيش
مستنصر بالله كه او فضل خداي است
موجود و مجسم شده در عالم فانيش
آنكو سرش از فضل خداوند بتابد
فردا نكند آتش و اغلال شبانيش
ايزدش عطا داد به پيغمبر ازيراك
اوي است حقيقت يكي از سبع مثانيش
در عالم دين او سوي ما قول خداي است
قولي كه همه رحمت و فضل است معانيش
با همت عاليش فلك را و زمين را
پست است بلندي و حقير است كلانيش
چون مركب او تيز شود كرد نيارد
تنين فلك روز ملاقات عنانيش
غره نكند هر كه بديده است سپاهش
اين عالم ازان پس به فراخي مكانيش
نايد حسد و رشك كمين چاكر او را
نز ملك فلاني و نه از مال فلانيش
هر كو رهيش گشت چو من بنده ازان پس
از علم و هنر باشد دينار و شيانيش
بر عالم علويش گمان بر چو فرشته
هرچند كه اينجا بود اين جسم عيانيش
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد