از بهر چه اين خر رمه بيبند و فسارند؟
يك ذره نسنجند اگر بيست هزارند
گفتن نتوانند، چو گوئي ننيوشند
كز خمر جهالت همه سر پر ز خمارند
ارز سخن خوب خردمندان دانند
كز خاطر خود ريگ بيابان بشمارند
مشك است سخن نافهٔ او خاطر دانا
معني بود آن مشك كه از نافه برآرند
مر جاهل را نبود اندازهٔ عالم
صد مرغ يله قيمت يك باز ندارند
ز بند آز بجز عاقلان نرستهستند
دگر به تيغ طمع حلق خويش خستهستند
طمع ببر تو ز بيشي كه جمله بي طمعان
ز دست بند ستمگاره دهر جستهستند
گوزن و گور كه استام زر نميجويند
زقيد و بند و غل و برنشست رستهستند
و گر بر اسپ ستام است، لاجرم گردنش
چو بندگان ذليل و حقير بستهستند
پراپرند زطمع بازو، جغدكان بيرنج
نشستهاند ازيشان طمع گسستهستند
گويمت چگونه شود زنده كو هلاك شود:
آب باز آب شود خاك باز خاك شود
جانش زي فراز شود تنش زي مغاك شود
تن سوي پليد شود پاك باز پاك شود
فرو مايه چون سير خورده بباشد
همه عيب جويد همه شر كاود
فرومايه آن به كه بد حال باشد
ازيرا سيه سار پي برنتاود
وعدهٔ اين چرخ همه باد بود
وعده رطب كرد و فرستاد تود
باد شمر كار جهان را كه نيست
تار جهان را بجز از باد پود
دانا داند كه ندارد به طبع
آتش او جز كه ز بيداد دود
زود بيفگن ز دلت بند آز
تا شوي از بندگي آزاد زود
جان تو مايه است و تنت سود كرد
سود به مايه همي آباد بود
مايه نگهدار به دين و مخور
انده اين سود مپرساد سود
بس كه نوشتي و نويساد از آنچ
نيز چنين كس منويساد سود
نبيني بر درخت اين جهان بار
مگر هشيار مرد، اي مرد هشيار
درخت اين جهان را سوي دانا
خردمند است بار و بيخرد خار
نهان اندر بدان نيكان چنانند
كه خرما در ميان خار بسيار
مرا گوئي «اگر دانا و حري
به يمگان چون نشيني خوار و بي يار؟»
به زنهار خدايم من به يمگان
نكو بنگر، گرفتارم مپندار
نگويد كس كه سيم و گوهر و لعل
به سنگ اندر گرفتارند يا خوار
اگر خوار است و بيمقدار يمگان
مرا اينجا بسي عز است و مقدار
اگرچه مار خوار و ناستوده است
عزيز است و ستوده مهرهٔ مار
نشد بيقدر و قيمت سوي مردم
ز بي قدري صدف لولي شهوار
گل خوشبوي پاكيزه است اگر چند
نرويد جز كه در سرگين و شد يار
توي بار درخت اين جهان، نيز
درختي راستي بارت ز گفتار
تو خواهي بار شيرين باش بيخار
به فعل اكنون و، خواهي خار بيبار
اگر بار خرد داري، وگر ني
سپيداري سپيداري سپيدار
نماند جز درختي را خردمند
كه بارش گوهر است و برگ دينار
به از دينار و گوهر علم و حكمت
كرا دل روشن است و چشم بيدار
درختت گر ز حكمت بار دارد
به گفتار آي و بار خويش ميبار
اگر شيرين و پر مغز است بارت
تو را خوب است چون گفتار كردار
وگر گفتار بيكردار داري
چو زر اندود ديناري به ديدار
به پيكان سخن بر پيش دانا
زبانت تير بس، لبهات سوفار
سخن را جاي بايد جست، ازيرا
به ميدان در، رود خوش اسپ رهوار
سخن پيش سخندان گو، ازيرا
سرت بايد نخست، آنگاه دستار
جز اندر حرب گاه سخت، پيدا
نيايد هرگز از فرار كرار
سخن بشناس و آنگه گو ازيرا
كه بينقطه نگردد خط پرگار
سخن را تا نداري پاك از زنگ
ز دلها كي زدايد زنگ و زنگار
چرا خامش نباشي چون نداني؟
برهنه چون كني عورت به بازار؟
چه تازي خر به پيش تازي اسپان؟
گرفتاري به جهل اندر گرفتار
چه بودت گر نه ديوت راه گم كرد
كه با موزه درون رفتي به گلزار؟
پزشكي چون كني كس را؟ كه هرگز
نيابد راحت از بيمار، بيمار
مرنجان جان ما را گر تواني
بدين گفتار ناهموار، هموار
ز جهل خويش چون عارت نيايد؟
چرا داري همي زاموختن عار؟
اگر ناري سر اندر زير طاعت
به محشر جانت بيرون ناري از نار
برنجان تن به طاعتها كه فردا
به رنج تن شود جانت بيآزار
مخور زنهار بر كس گر نخواهي
كه خواهي و نيابي هيچ زنهار
سبك باري كني دعوي و آنگاه
گناهان كرده بر پشتت به انبار
چو كفتاري كه بندندش بعمدا
همي گويد كه «اينجاست نيست كفتار»
گر آساني همي بايدت فردا
مگير از بهر دنيا كار دشوار
كه دنيا را نه تيمار است و نه مهر
ز بهر تن مباش از وي به تيمار
نهنگي بد خوي است اين زو حذر كن
كه بس پر خشم و بيرحم است و ناهار
جهان را نو به نو چند آزمائي؟
همان است او كه ديده ستيش صد بار
به دين زن دست تا ايمن شوي زو
كه دين دوزد دهانش را به مسمار
چو تو سالار دين و علم گشتي
شود دنيا رهي پيش تو ناچار
به كار خويش خود نيكو نگه كن
اگر ميداد خواهي، داد پيش آر
مكن گر راستي ورزيد خواهي
چو هدهد سر به پيش شه نگون سار
حذر دار از عقاب آز ازيرا
كه پر زهر آب دارد چنگ و منقار
اگر با سگ نخواهي جست پرخاش
طمع بگسل زخون و گوشت مردار
وگر ني رنج خويش از خويشتن بين
چو رويت ريش گشت و دستت افگار
زحجت پند بشنو كاگه است او
ز رسم چرخ دوار ستمگار
نكرد از جملگي اهل خراسان
كسي زو بيشتر با دهر پيكار
به دين رست آخر از چنگال دنيا
به تقدير خداي فرد و قهار
گر از دنيا برنجي راه او گير
كه زين بهتر نه راه است و نه هنجار
بر ره مكر و حسد مپوي ازيراك
هر كه به راه حسد رود بتر آيد
چون به حسد، بنگري به خوان كسان بر
لقمهٔ يارت به چشم خوبتر آيد
بر دشمني دشمنت چو ديدي
فعلش، نه نشان و نه داغ بايد
اقرار بسي برتر از گواهان
با روز همي چه چراغ بايد؟
اي كهن گشته در سراي غرور
خورده بسيار ساليان و شهور
چرخ پيموده بر تو عمر دراز
تو گهي مست خفته گه مخمور
شادماني بدان كهت از سلطان
خلعتي فاخر آمد و منشور
تا به پيشت يكي دگر فاسق
بيش و بهتر رودت فسق و فجور
يات شاعر به مدح در گويد
شاد بادي و قصر تو معمور
قصر تو زين سخن همي خندد
بر تو، اي فتنه بر سراي غرور
بر تو خندد كه غافلي تو ازانك
در سراي غرور نيست سرور
چند رفتند از آن قصور بلند
بهتر و برتر از تو سوي قبور؟
چرخ گردان بسي برآوردهاست
نوحهٔ نوحهگر ز معدن سور
شهر گرگان نماند با گرگين
نه نشابور ماند با شاپور
بر كهن كردن همه نوها
اي برادر موكل است دهور
عسلش را به حنظل است نسب
شكرش را برادر است كژور
كه شناسد كه چيست از عالم
غرض كردگار فرد غيور؟
چون زمين پر شكستگي است چرا
آسمان بي تفاوت است و فطور؟
تو چه گوئي، كه مر چرا بايست
اين همه خاك و آب و ظلمت و نور؟
تا پديد آيد اشتر و خر و گاو
مار و ماهي و گزدم و زنبور؟
يا يكي برجهد چو بوزنگان
پاي كوبد به نغمت طنبور؟
يا ز بهر يكي كه پنجه سال
عمر بگذاشت بينماز و طهور؟
مر تو را خانهاي دريغ آيد
زين فرومايگان و اهل شرور
پس چه گوئي ز بهر ايشان كرد
آسمان و زمين غفور شكور؟
تو يكي هندباج ندهيشان
چون دهدشان خداي حور و قصور؟
اين گماني خطا و ناخوب است
دور باش از چنين گماني دور
گرت هوش است و دل ز پير پدر
سخني خوب گوشدار، اي پور
عالمي ديگر است مردم را
سخت نيكو ز جاهلان مستور
اندرو بر مثال جانوران
مردمانند از اهل علم نفور
غرض ايزد اين حكيمانند
وين فرومايگان خسند و قشور
دزد مردان به سان موشانند
وين سبكسار مردمان چو طيور
غمر مردان چو ماهياند خموش
ژاژخايان خلق چون عصفور
حكمت و علم بر محال و دروغ
فضل دارد چو بر حنوط بخور
خامشي از كلام بيهده به
در زبور است اين سخن مسطور
كار تو كشت و تخم او سخن است
بدروي بر چو در دمندت صور
گر بترسي ز ناصواب جواب
وقت گفتن صبور باش صبور
به زن و كودك كسان منگر
اگرت رغبت است صحبت حور
تا تو بر سلسبيل بگزيدي
گنده و تيره شيرهٔ انگور
چه خطر دارد اين پليد نبيد
عند كاس مزاجها كافور؟
دل و جان را همي ببايد شست
از محال و خطا و گفتن زور
تا به هنگام خواندن نامه
خجلي نايدت به روز نشور
از بد و نيك وز خطا و صواب
چيست اندر كتاب نامذكور؟
همه خواندند، بر تو چيز نماند
ياد نكرده از صحاح و كسور
با دل و عقل و با كتاب و رسول
روز محشر كه داردت معذور
بندهاي كار كن به امر خداي
بنده با بندگي بود مامور
جز به پرهيز و زهد و استغفار
كار ناخوب كي شود مغفور؟
گر نباشي از اهل ستر به زهد
خواند بايد بسيت ويل و ثبور
باز كي گردد از تو خشم خداي
به حشم يا به حاجبان و ستور؟
اي پسر، شعر حجت از بركن
كه پر از حكمت است همچو زبور
بركن زخواب غفلت پورا سر
واندر جهان به چشم خرد بنگر
كار خر است خواب و خور اي نادان
با خر به خواب و خور چه شدي در خور؟
ايزد خرد ز بهر چه دادهستت؟
تا خوش بخسپي و بخوري چون خر؟
بر نه به سر كلاه خرد وانگه
بر كن به شب يكي سوي گردون سر
گوئي كه سبز دريا موجي زد
وز قعر برفگند به سر گوهر
تيره شب و ستاره درو، گوئي
در ظلمت است لشكر اسكندر
پروين چو هفت خواهر چون دايم
بنشستهاند پهلوي يك ديگر؟
چون است زهره چون رخ ترسنده
مريخ همچو ديدهٔ شير نر؟
شعري چو سيم خود شد، يا خود شد
عيوق چون عقيق چنان احمر؟
بر مبرم كبود چنين هر شب
چندين هزار چون شكفد عبهر؟
گوئي كه در زدند هزاران جاي
آتش به گرد خرمن نيلوفر
گر آتش است چون كه در اين خرمن
هرگز فزون نگشت و نشد كمتر؟
بيروغن و فتيله و بيهيزم
هرگز نداد نورو فروغ آذر
گر آتش آن بود كه خورش خواهد
آتش نباشد آنكه نخواهد خور
بنگر كه از بلور برون آيد
آتش همي به نور و شعاع خور
خورشيد صانع است مر آتش را
بشناس از آتش اي پسر آتشگر
ور لشكري است اين كه همي بيني
سالار و مير كيست بر اين لشكر؟
سقراط هفت مير نهاد اين را
تدبير ساز و كاركن و رهبر
سبز است ماه و گفت كزو رويد
در خاك ملح و، سيم به سنگ اندر
مريخ زايد آهن بد خو را
وز آفتاب گفت كه زايد زر
برجيس گفت مادر ارزيز است
مس را هميشه زهره بود مادر
سيماب دختر است عطارد را
كيوان چو مادر است و سرب دختر
اين هفت گوهران گدازان را
سقراط باز بست به هفت اختر
گر قول اين حكيم درست آيد
با او مرا بس است خرد داور
زيرا كه جمله پيشهوران باشند
اينها به كار خويش درون مضطر
سالار كيست پس چو از اين هفتان
هر يك موكل است به كاري بر؟
سالار پيشهور نبود هرگز
بل پيشهور رهي بود و چاكر
آن است پادشا كه پديد آورد
اين اختران و اين فلك اخضر
واندر هوا به امر وي استاده است
بيدار و بند پايهٔ بحر و بر
وايدون به امر او شد و تقديرش
با خاك خشك ساخته آب تر
چندين همي به قدرت او گردد
اين آسياي تيز رو بي در
وين خاك خشك زشت بدو گيرد
چندين هزار زينت و زيب و فر
وين هر چهار خواهر زاينده
با بچگان بيعدد و بي مر
تسبيح ميكنندش پيوسته
در زير اين كبود و تنك چادر
تسبيح هفت چرخ شنودهستي
گر نيست گشته گوش ضميرت كر
دست خداي اگر نگرفتهستي
حسرت خوري بسي و بري كيفر
چشميت ميببايد و گوشي نو
از بهر ديدن ملك اكبر
آنجا به پيش خود ندهد بارت
گر چشم و گوش تو نبري زايدر
ايزد بر آسمانت همي خواند
تو خويشتن چرا فگني در جر؟
از بهر بر شدن سوي عليين
از علم پاي ساز و، ز طاعت پر
اي كوفته مفازهٔ بيباكي
فربه شده به جسم و، به جان لاغر
در گردن جهان فريبنده
كرده دو دست و بازوي خود چنبر
ايدون گمان بري كه گرفتهستي
دربر به مهر، خوب يكي دلبر
واگاه نيستي كه يكي افعي
داري گرفته تنگ و خوش اندر بر
گر خويشتن كشي ز جهان، ورني
بر تو به كينه او بكشد خنجر
زين بيوفا، وفا چه طمع داري؟
چون در دمي به بيخته خاكستر؟
چون تو بسي به بحر درافگنده است
اين صعب ديو جاهل بدمحضر
وز خلق چون تو غرقه بسي كردهاست
اين بحر بيكرانهٔ بيمعبر
گريست اين جهان به مثل، زيرا
بس ناخوش است و، خوش بخارد گر
با طبع ساز باشد، پنداري
شيري است تازه، پخته و پر شكر
ليكن چو كرد قصد جفا، پيشش
خاقان خطر ندارد و نه قيصر
گاهي عروسوارت پيش آيد
با گوشوار و ياره و با افسر
باصد كرشمه بسترد از رويت
با شرم گرد باستي و معجر
گاهي هزبروار برون آيد
با خشم عمرو و با شغب عنتر
ديوانهوار راست كند ناگه
خنجر به سوي سينهت و، زي حنجر
در حرب اين زمانهٔ ديوانه
از صبر ساز تيغ و، ز دين مغفر
وز شاخ دين شكوفهٔ دانش چن
وز دشت علم سنبل طاعت چر
كاين نيست مستقر خردمندان
بلك اين گذرگهي است، برو بگذر
شاخي كه بار او نبود ما را
آن شاخ پس چه بيبرو چه برور
دنيا خطر ندارد يك ذره
سوي خداي داور بيياور
نزديك او اگر خطرش هستي
يك شربت آب كي خوردي كافر
الفنج گاه توست جهان، زينجا
برگير زود زاد ره محشر
بل دفتري است اين كه همي بيني
خط خداي خويش بر اين دفتر
منكر مشو اشارت حجت را
زيرا هگرز حق نبود منكر
خط خداي زود بياموزي
گر در شوي به خانهٔ پيغمبر
گر درشوي به خانهش، بر خاكت
شمشاد و لاله رويد و سيسنبر
ندهد خداي عرش در اين خانه
راهت مگر به راهبري حيدر
حيدر، كه زو رسيد و ز فخر او
از قيروان به چين خبر خيبر
شيران ز بيم خنجر او حيران
دريا به پيش خاطر او فرغر
قولش مقر و مايهٔ نور دل
تيغش مكان و معدن شور و شر
ايزد عطاش داد محمد را
نامش علي شناس و لقب كوثر
گرت آرزوست صورت او ديدن
وان منظر مبارك و آن مخبر
بشتاب سوي حضرت مستنصر
ره را ز فخر جز به مژه مسپر
آنجاست دين و دنيا را قبله
وانجاست عز و دولت را مشعر
خورشيد پيش طلعت او تيره
گردون بجاي حضرت او كردر
اي يافته به تيغ و بيان تو
زيب و جمال معركه و منبر
بيصورت مبارك تو، دنيا
مجهول بود و بيسلب و زيور
معروف شد به علم تو دين، زيرا
دين عود بود و خاطر تو مجمر
اي حجت زمين خراسان، زه!
مدح رسول و آل چنين گستر
اي گشته نوك كلك سخن گويت
در ديدهٔ مخالف دين نشتر
ديبا همي بديع برون آري
اندر ضمير توست مگر ششتر
بر شعر زهد گفتن و بر طاعت
اين روزگار ماندهت را بشمر
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد