من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۹۷

۳۲ بازديد


با خويشتن شمار كن اي هوشيار پير
تا بر تو نوبهار چه مايه گذشت و تير
تا بر سرت نگشت بسي تير و نوبهار
چون پر زاغ بود سر و قامتت چو تير
گر ماه تير شير نباريد از آسمان
بر قيرگون سرت كه فرو ريخته‌است شير؟
ز اول چنانت بود گمان اندر اين جهان
كاريت جز كه خور نه قليل است و نه كثير
از خورد و برد و رفتن بيهوده هر سوئي
اينند سال بود تنت چون ستور پير
با ناز و بي نياز به بيداري و به خواب
بر تن حرير بودت و در گوش بانگ زير
وان يار جفت جوي به گرد تو پوي پوي
با جعد همچو قير و دميده درو عبير
چون خر به سبزه رفته به نوروز و، در خزان
در زير رز خزان شده با كوزهٔ عصير
گفتي كه خلق نيست چو من نيز در جهان
هم شاطر و ظريفم و هم شاعر و دبير
معني به خاطرم در و الفاظ در دهان
همچون قلم به دست من اندر شده‌است اسير
دستم رسيد بر مه ازيرا كه هيچ وقت
بي من قدح به دست نگيرد همي امير
پيش وزير با خطر و حشتمم ازانك
ميرم همي خطاب كند «خواجهٔ خطير»
چشمت هميشه مانده به دست توانگران
تا اينت پانذ آرد و آن خز و آن حرير
يك سال بر گذشت كه زي تو نيافت بار
خويش تو آن يتيم و نه همسايه‌ت آن فقير
اندر محال و هزل زبانت دراز بود
واندر زكات دستت و انگشتكان قصير
بر هزل وقف كرده زبان فصيح خويش
بر شعر صرف كرده دل و خاطر منير
آن كردي از فساد كه گر يادت آيد آن
رويت سياه گردد و تيره شود ضمير
تير و بهار دهر جفا پيشه خرد خرد
بر تو همي شمرد و تو خوش خفته چون حمير
تا آن جوان تيز و قوي را چو جاودان
اين چرخ تيز گرد چنين كند كرد و پير
خميده گشت و سست شد آن قامت چو سرو
بي‌نور ماند و زشت شد آن صورت هژير
وز تو ستوه گشت و بماندي ازو نفور
آن كس كز آرزوت همي كرد دي نفير
بنگر ز روزگار چه حاصل شدت جز آنك
با حسرت و دريغ فرو مانده‌اي حسير
دين را طلب نكردي و دنيا ز دست شد
همچو سپوس تر نه خميري و نه فطير
دنيات دور كرد ز دين، وين مثل توراست
كز شعر بازداشت تو را جستن شعير
شر است جمله دنيا، خير است دين همه
اين شر باز داشتت از خير خيره خير
خوش خوش فرود خواهد خوردنت روزگار
موش زمانه را توي، اي بي‌خبر، پنير
زين بد كنش حذر كن و زين پس دروغ او
منيوش اگر بهوش و بصيري و تيز وير
شير زمانه زود كند سير مرد را
چون تو همي نگردي ازين شير سير شير؟
خيره ميازماي مر اين آزموده را
كز ريگ ناسرشت خردمند را خمير
گر مي‌بكرد خواهي تدبير كار خويش
بس باشد اي بصير خرد مر تو را وزير
اين عالم بزرگ ز بهر چه كرده‌اند؟
از خويشتن بپرس تو، اي عالم صغير
ور مي‌بمرد خواهند اين زندگان همه
پوزش همي ز بهر چه بايد بدين زحير؟
زي پيل و شير و اشتر كايشان قوي ترند
ايزد بشير چون نفرستاد و نه نذير؟
وانك اين عظيم عالم گردنده صنع اوست
چون خواند مر مرا و چه خواهد ز من حقير؟
زين آفريدگان چو مرا خواند بي گمان
با من ضعيف بنده‌ش كاري است ناگزير
ورمان همي ببايد او را شناختن
بي‌چون و بي چگونه، طريقي است اين عسير
ور همچو ما خداي نه جسم است و نه گران
پس همچو ما چرا كه سميع است و هم بصير؟
ور چون تو جسم نيست چه بايد هميش تخت؟
معني تخت و عرش يكي باشد و سرير
تن گور توست، خشم مگير از حديث من
زيرا كه خشم گير نباشد سخن پذير
از خويشتن بپرس در اين گور خويش تو
جان و خرد بس است تو را منكر و نكير
اين گور تو چنان كه رسول خداي گفت
يا روضهٔ بهشت است يا كندهٔ سعير
بهتر رهي بگير كه دو راه پيش توست
سوي بهينه راه طلب كن يكي خفير
در راه دين حق تو به راي كسي مرو
كو را ز رهبري نه صغير است و نه كبير
بي حجت و بصارت سوي تو خويشتن
با چشم كور نام نهاده‌است بوالبصير
بنگر كه خلق را به كه داد و چگونه گفت
روزي كه خطبه كرد نبي بر سر غدير
دست علي گرفت و بدو داد جاي خويش
گر دست او گرفت تو جز دست او مگير
اي ناصبي اگر تو مقري بدين سخن
حيدر امام توست و شبر وانگهي شبير
ور منكري وصيت او را به جهل خويش
پس خود پس از رسول نبايد تو را سفير
علم علي نه قال و مقال است عن فلان
بل علم او چو در يتيم است بي‌نظير
اقرار كن بدو و بياموز علم او
تا پشت دين قوي كني و چشم دل قرير
آب حيات زير سخن‌هاي خوب اوست
آب حيات را بخور و جاودان ممير
پنديت داد حجت و كردت اشارتي
اي پور، بس مبارك پند پدر پذير


قصيده شماره ۹۶

۳۲ بازديد


اي گشته جهان و خوانده دفتر
بنديش ز كار خويش بهتر
اين چرخ بلند را همي بين
پر خاك و هوا و آب و آذر
يك گوهر تر و نام او بحر
يك گوهر خشك و نام او بر
وين ابر به جهد خشك‌ها را
زان جوهر تر همي كند تر
بيچاره نبات را نيبني
همواره جوان از اين دو گوهر؟
وين جانوران روان گرفته
بيچاره نبات را مسخر؟
برطبع و نبات و جانور پاك
اي پير تو را كه كرد مهتر؟
زين پيش چه نيكي آمد از تو
وز گاو گنه چه بود و از خر؟
تو بي‌هنري چرا عزيزي؟
او بي‌گنهي چراست مضطر؟
داني كه چنين نه عدل باشد
پس چون مقري به عدل داور؟
وان كس كه چنين عزيز كردت
از بهر تو كرد گوهر و زر
زيرا كه نكرد هيچ حيوان
از گوهر و زر تاج و افسر
بر گور و گوزن اگر امير است
از قوت خويش و دل غضنفر
چون نيست خرد ميان ايشان
درويش نه اين، نه آن توانگر
اين مير و عزيز نيست برگاه
وان خوار و ذليل نيست بر در
شادي و توانگري خرد راست
هر دو عرضند و عقل جوهر
شاخي است خرد سخن برو برگ
تخمي است خرد سخن ازو بر
زير سخن است عقل پنهان
عقل است عروس و قول چادر
داناي سخن نكو كند باز
از روي عروس عقل معجر
تو روي عروس خويش بنماي
اي گشته جهان و خوانده دفتر
فتنه چه شدي چنين بر اين خاك؟
يك ره بركن سوي فلك سر
از گوهر و از نبات و حيوان
برخاك ببين سه‌خط مسطر
هفت است قلم مر اين سه خط را
در خط و قلم به عقل بنگر
بنديش نكو كه اين سه خط را
پيوسته كه كرد يك به ديگر
گشتنت ستوروار تا كي
با رود و مي و سرود و ساغر؟
خرسند شدي به خور ز گيتي
زيرا تو خري جهان چرا خور
بررس ز چرا و چون، چرائي
شادان به چرا چو گاو لاغر؟
بنديش كه كردگار گيتي
از بهر چه آوريدت ايدر
بنگر به چه محكمي ببسته‌است
مرجان تو را بدين تن اندر
او راست به‌پاي بي‌ستوني
اين گنبد گردگرد اخضر
چون كار به بند كرد، بي‌شك
پر بند بود سخنش يكسر
چون چنبر بي‌سر است فرقان
خيره چه دوي به گرد چنبر؟
با بند مچخ كه سخت گردد
چون باز بتابي از رسن سر
گاورسه چو كرد مي نداني
بايدت سپرد زر به زرگر
پيدا چو تن تو است تنزيل
تاويل درو چو جان مستر
گويند كه پيش، ازين گهر كوفت
در ظلمت، زير پي سكندر
امروز به زير پاي دين است
اندر ظلمات غفلت و شر
هزمان بزند بعاد ما را
از مغرب حق باد صرصر
سوراخ شده است سد ياجوج
يك چند حذر كن اي برادر
بر منبر حق شده است دجال
خامش بنشين تو زير منبر
اشتر چو هلاك گشت خواهد
آيد به سر چه و لب جر
آنك او به مراد عام نادان
بر رفت به منبر پيمبر
گفتا كه منم امام و، ميراث
بستد ز نبيرگان و دختر
روي وي اگر سپيد باشد
روي كه بود سيه به محشر؟
صعبي تو و منكري گر اين كار
نزديك تو صعب نيست و منكر
ور مي بروي تو با امامي
كاين فعل شده است ازو مشهر
من با تو نيم كه شرم دارم
از فاطمه و شبير و شبر
جاي حذر است از تو ما را
گر تو نكني حذر ز حيدر
اي گمره و خيره چون گرفتي
گمراه‌ترين دليل و رهبر؟
من با تو سخن نگويم ايراك
كري تو و رهبر از تو كرتر
من ميوهٔ دين همي چرم شو
چون گاو توخار وخس همي چر
شو پنبهٔ جهل بر كن از گوش
بشنو سخني به طعم شكر
رخشنده‌تر از سهيل و خورشيد
بوينده‌تر از عبير و عنبر
آن است به نزد مرد عاقل
مغز سخن خداي اكبر
او را بردم به سنگ تا زود
پيشت بدمد ز سنگ عبهر
آنگاه نجوئي آب چاهي
هر گه كه چشيدي آب كوثر
پرخاش مكن سخن بياموز
از من چه رمي چو خر ز نشتر؟
پر خرد است علم تاويل
پريد هگرز مرغ بي‌پر؟
از مذهب خصم خويش بررس
تا حق بداني از مزور
حجت نبود تو را كه گوئي
من مؤمنم و جهود كافر
گوئي كه صنوبرم، وليكن
زي خصم، تو خاري او صنوبر
هش دار و مدار خوار كس را
مرغان همه را حبيره مشمر
غره چه شدي به خنجر خويش
مر خصم تو را ده است خنجر
از بيم شدن ز دست او روم
مانده‌است چنان به روم قيصر
با خصم مگوي آنچه زي تو
معلوم نباشد و مقرر
منداز بخيره نازموده
زي باز چو كودكان كبوتر
پرهيز كن اختيار و حكمت
تا نيك بود به حشرت اختر
اندر سفري بساز توشه
ياران تو رفته‌اند بي‌مر
بي‌زاد مشو برون و مفلس
زين خيمهٔ بي‌در مدور
بهتر سخنان و پند حجت
صد بار تو را ز شير مادر


قصيده شماره ۹۹

۳۳ بازديد


اين زرد تن لاغر گل خوار سيه سار
زرد است و نزار است و چنين باشد گل خوار
همواره سيه سرش ببرند از ايراك
هم صورت مار است و ببرند سر مار
تا سرش نبري نكند قصد برفتن
چون سرش بريدي برود سر به نگونسار
چون آتش زرد است و سيه سار وليكن
اين زاب شود زنده و زاتش بمرد زار
جز كز سيب دوستي آب جدا نيست
اين زرد سيه سار از آن زرد سيه سار
هر چند كه زرد است سخنهاش سياه است
گرچه سخن خلق سيه نيست به گفتار
گنگ است چو شد مانده و گويا چو روان گشت
زيرا كه جدا نيست ز گفتارش رفتار
مرغي است وليكن عجبي مرغي ازيراك
خوردنش همه قار است رفتنش به منقار
مرغي كه چو در دست تو جنبيد ببيند
در جنبش او عقل تو را مردم هشيار
تيري است كه در رفتن سوفارش به پيش است
هر چند كه هر تير سپس دارد سوفار
گلزار كند رفتن او عارض دفتر
آنگه كه برون آيد از آن كوفته گلزار
اقرار تو باشد سخنش گرچه روا نيست
در دين كه كسي از كس ديگر كند اقرار
دشوار شود بانگ تو از خانه به دهليز
واسان شود آواز وي از بلخ به بلغار
در دست خردمند همه حكمت گويد
جز ژاژ نخايد همه در دست سبكسار
هر كس كه سخن گفت همه فخر بدو كرد
جز كايزد دادار و پيام‌آور مختار
در دست سخن پيشه يكي شهره درختي است
بي بار ز ديدار، همي ريزد ازو بار
تا در نزني سرش به گل بار نيارد
زيرا كه چنين است ره و سيرت اشجار
غاري است مر او را عجبي بادرو در بند
خفتنش نباشد همه الا كه در آن غار
چون خفت در آن غار برون نايد ازو تا
بيرون نكشي پايش از آن جاي چو كفتار
راز دل دانا بجز او خلق نداند
زيرا كه جز او را به دل اندر نبود بار
راز دل من يكسره، باري، همه با اوست
زيرا بس امين است و سخن‌دار و بي‌آزار
اي مركب علم و شجر حكمت، ليكن
انگشت خردمند تو را مركب رهوار
ديباي منقش به تو بافند وليكن
معنيش بود نقش و سخن پود و سخن تار
من نقش همي بندم و تو جامه همي باف
اين است مرا با تو همه كار و بياوار
ديباي تو بسيار به از ديبهٔ رومي
هرچند كه ديباي تو را نيست خريدار
چون لولوي شهوار نباشد جو اگر چند
جو را بگزيند خر به لولوي شهوار
ديبا جسدت پوشد و ديباي سخن جان
فرق است ميان تن و جان ظاهر و بسيار
اين تيره و بي نور تن امروز به جان است
آراسته، چون باغ به نيسان و به ايار
همسايه نيك است تن تيره‌ات را جان
همسايه زهمسايه گرد قيمت و مقدار
هرچند خلنده است، چو همسايهٔ خرماست
بر شاخ چو خرمات همي آب خورد خار
شايد كه به جان تنت شريف است ازيراك
خوش بوي بود كلبهٔ همسايهٔ عطار
جلدي و زبان‌آور و عيار ازيراك
جلد است تو را جان و زبان‌آور و عيار
از هر چه سبو پركني از سر وز پهلوش
آن چيز برون آيد و بيرون دهد آغار
بر خوي ملك باشد در شهر رعيت
پيغمبر گفت اين سخن و حيدر كرار
از جان و تنت نايد الا كه همه خير
چون عقل بود بر تن و بر جان تو سالار
تا علم نياموزي نيكي نتوان كرد
بي‌سيم نيايد درم و بي‌زر دينار
بي‌علم عمل چون درم قلب بود، زود
رسوا شود و شوره برون آرد و زنگار
چون روزه نداني كه چه چيز است چه سود است
بيهوده همه روزه تو را بودن ناهار؟
وانكو نكند طاعت علمش نبود علم
زرگر نبود مرد چو بر زر نكند كار
جامه است مثل طاعت و آهار برو علم
چون جامه نباشد چه به كار آيد آهار؟
ديدار با تو با چشم تو در شخص تو جفت است
چشمت به مثل كار و درو علم چو ديدار
بي طاعت دانا به سوي عقل خداي است
بي طاعت دانا نبود هرگز ديار
در طاعت يزدان است اين چرخ به گشتن
آباد بدين است چنين گنبد دوار
وز طاعت خورشيد همي روز و شب آيد
كوسوي خرد علت روز است و شب تار
وين ابر خداوند جهان را به هوا بر
بنده‌است و مطيع است به باريدن امطار
بي طاعتي، اي مرد خرد، كار ستور است
عار است مرا زين خود اگر نيست تو را عار
يك سو بكش از راه ستوري سرا گر چند
كاين خلق برفتند بر آن ره همه هموار
در سخره و بيگار تني از خور و از خواب
روزي برهد جان تو زان سخره و بيگار
امروز پر از خواب و خمار است سر تو
آن روز شوي، اي پسر، از خواب تو بيدار
بيداريت آن روز ندارد، پسرا، سود
دستت نگرد چيز مگر طاعت و كردار
بي طاعتي امروز چو تخمي است كز آن تخم
فردا نخوري بار مگر انده و تيمار
اين خلق بكردند به يك ره چو ستوران
روي از خرد و طاعت، اي يارب زنهار!
اي آنكه تو را يار نبوده‌است و نباشد
بر طاعت تو نيست كسي جز تو مرا يار
در طاعت تو جان و تنم يار خرد گشت
توفيق تو بوده‌است مرا يار و نگهدار


قصيده شماره ۹۸

۳۱ بازديد


اي چنبر گردنده بدين گوي مدور
چون سرو سهي قد مرا كرد چو چنبر
وز موي و رخم تيرگي و نور برون تاخت
تا زنده شب تيره پس روز منور
هر وعده و هر قول كه كرد اين فلك و گفت
آن وعده خلاف آمد و آن قول مزور
من قول جهان را به ره چشم شنودم
نشگفت كه بسيار بود قول مبصر
قولي به قلم گويد گويا به كتابت
قولي به زفان گويد مشروح و مفسر
مر قول زبان را به ره گوش تو بشنو
مر قول قلم را ز ره چشم تو بنگر
گر قول مزور سخني باشد كان را
گوينده دگرگونه كند ساعت ديگر
پس هر دو، شب و روز، دو گفتار دروغند
كاين دهر همي گويد هموار و مستر
وز حق جز از حق نزاده‌است و نزايد
وين قاعده زي عقل درست است و مقرر
پس هرچه همي زير شب و روز بزايند
فرزند دروغند و مزور همه يكسر
زين است تراكيب نبات و حيوان پاك
بي حاصل همچون پدر خويش و چو مادر
تركيب تو سفلي و كثيف است وليكن
صورت گر علوي و لطيف است بدو در
صورت گر جوهر هم جوهر بود ايراك
صورت نپذيرد ز عرض هرگز جوهر
يك جوهر تركيب دهنده‌است و مصور
يك جوهر تركيب پذير است و مصور
زنده نشد اين سفلي الا كه به صورت
پس صورت جان است در اين جسم محضر
ور عاريتي بود بر اين سفلي صورت
ذاتي بود آن گوهر عالي را پيكر
وان گوهر كو زنده به ذات است نميرد
پس جان تو هرگز نمرد، جان برادر
ور جسم تو از نفس بدن صنعت محكم
مانندهٔ قصري شده پرنور و معنبر
بي‌بهره چرا مانده‌است اين جان تو زين تن
بي‌دانش و تمييز همانند يكي خر؟
داني كه چو فر تن تو صورت جسمي است
جز صورت علمي نبود جان تو را فر
بنگر كه خداوند ز بهر تو چه آورد
از نعمت بي‌مر در اين حصن مدور
وانگاه در اين حصن تو را حجر گكي داد
آراسته و ساخته به اندازه و در خور
بگشاده در اين حجره تورا پنج در خوب
بنشسته تو چون شاه درو بر سر منظر
هر گه كه تو را بايد در حجر گك خويش
يك نعمت از اين حصن درون خوان ز يكي در
فرمان بر و بنده‌است تو را حجر گك تو
خواهي سوي بحرش برو خواهي به سوي بر
اين پنج در حجره، سه تن راست، دو جان را
تا هردو گهر داد بيابند ز داور
چندان كه سوي تن تو سه در باز گشادي
بگشاي سوي جانت دو در منظر و مخبر
بشنو سخن ايزد بنگر سوي خطش
امروز كه در حجره مقيمي و مجاور
بنگر كه كجا مي‌روي، اي رفته چهل سال
زين كوي بدان دشت وزين جوي بدان جر
عمر تو نبيني كه يكي راه دراز است
دنيات بدين سر بر و عقبيت بدان سر؟
آني تو كه يك ميل همي رفت نياري
بي‌توشه و بي‌رهبري از شهر به كردر
كوتوشه و كورهبرت، اي رفته چهل سال
چون آب سوي جوي ز بالا سوي محشر؟
بنگر كه همي بري راهي كه درو نيست
آسايش را روي نه در خواب و نه در خور
بنگر كه همي سخت شتابي سوي جائي
كان يابي آنجاي كه برگيري از ايدر
هر چيز كه بايدت در اين راه بيابي
هر چند روان است درو لشكر بي‌مر
زنهار كه طرار در اين راه فراخ است
چون دنبه به گفتار و، به كردار چو نشتر
پرهيز كه صيادي ناگاه نگيردت
كو دام نهد محبر بر ملوح و دفتر
اين گويد «بر راه منم از پس من رو»
وان گويد «طباخ منم توشه ز من خر»
شايد كه بگريند بر آن دين كه بدو در
فرند نبي را بكشد از قبل زر
شايد كه بگريند بر آن دين كه فقيهانش
آنند كه دارند كتاب حيل از بر
گر فقه بود حيلت و، محتال فقيه است
جالوت سزد حاكم و هاروت پيمبر
ور يار رسول است كشندهٔ پسر او
پس هيچ مرو را نه عدو بود و نه كافر
بنديش از اين امت بدبخت كه يكسر
گشتند همه كور ز شومي‌ي گنه و، كر
جز كر نشود پيش سخن‌گوي غنوده
جز كور كند پيش خر و، شير موخر؟
بودند همه گنگ و علي گنج سخن بود
بودند همه چون خر و او بود غضنفر
آن كس كه مرو را به يكي جاهل بفروخت
بخريد و ندانست مغيلان زصنوبر
ديوانه بود آنكه كله دارد در پاي
وز بيهشي خويش نهد موزه به سر بر
بودند همه موزه و نعلين، علي بود
بر تارك سادات جهان يكسره افسر
ميمون شجري بود پر از شاخ شجاعت
بيخش به زمين شاخش بر گنبد اخضر
برگش همه خيرات و ثمارش همه حكمت
زان برگ همي بوي و از آن يار همي خور
او بود درختي كه همي بيعت كردند
زيرش گه پيغمبر با خالق اكبر
و امروز ازو شاخي پربار به جاي است
با حكمت لقماني و با ملكت قيصر
بل فخر كند قيصر اگر چاكر او را
فرمان بر و دربان بود و چاكر چاكر
زير قلم حجت او حكمت ادريس
خاك قدم استر او تاج سكندر
در حضرت از آن خوي خوش و طلعت پر نور
افلاك منور شد و آفاق معطر
از لشكر زنگيس رخ روز مقير
وز لشكر روميش شب تيره مقمر
ميراث رسيده است بدو عالم و مردم
از جد شريف و پدرش احمد و حيدر
شمشير و سخن معجز اويند جهان را
وين بود مر اسلامش را معجز و مفخر
بندهٔ سخن اويند احرار خود امروز
فرداش ببند آيند اوباش به خنجر
او را طلب و بر ره او رو كه نشسته است
جد و پدرش بر سر حوض و لب كوثر
وز حجت او جوي به رفق، اي متحير،
داروي دل گمره و افسون محير
وز من بشنو نيك كه من همچو تو بودم
اندر ره دين عاجز و بي‌توشه و رهبر
بسيار گشادند به پيشم در دعوي
دعوي‌ها چون كوه و معانيش كم از ذر
بي برهان دعوي به سوي مرد خردمند
مانندهٔ مرغي است كه او را نبود پر
با بانگ يكي باشد بي‌معني گفتار
بي‌بوي يكي باشد خاكستر و عنبر
تقليد نپذرفتم و بر «اخبرنا» هيچ
نگشاد دلم گوش و نه دستم سر محبر
رفتم به در آنكه بديل است جهان را
از احمد و از حيدر و شبير و ز شبر
آن كس كه زميني بجز از درگه عاليش
امروز به جمع حكما نيست مشجر
قبلهٔ علما يكسر مستنصر بالله
فخر بشر و حاصل اين چرخ مدور
وز جهل بناليدم در مجلس علمش
عدلش برهانيدم از اين ديو ستمگر
بگشاد مرا بسته و بر هرچه بگفتم
بنمود يكي حجت معروف و مشهر
وانگاه مرا بنمود اين خط الهي
مسطور بر اين جوهر و مجموع و مكسر
تا راه بديد اين دل گمراه و به جودش
بر گنبد كيوان شد از اين چاه مقعر
بنمود مرا راه علوم قدما پاك
وانگاه از آن برتر بنمودم و بهتر
بر خاطرم امروز همي گشت نيارد
گر فكرت سقراط بود پر كبوتر
اقوال مرا گر نبود باورت، اين قول
اندر كتبم يك يك بنگر تو و بشمر
تا هيچ كسي ديدي كايات قران را
جز من به خط ايزد بنمود مسطر
در نفس من اين علم عطائي است الهي
معروف چو روز است، نه مجهول و نه منكر
آزاد شد از بندگي آز مرا جان
آزاد شو از آز و بزي شاد و توانگر
بنديش كه مردم همه بنده به چه روي است
تا مولا بشناسي و آزاد و مدبر
دين گير كه از بي‌ديني بنده شده‌ستند
پيش تو زاطراف جهان اسود و احمر
گر دين حقيقت بپذيري شوي آزاد
زان پس نبوي نيز سيه روي و بداختر
مولاي خداوند جهان باشي و چون من
زان پس نشوي نيز بدين در نه بدان در
ورني سپس ديو همي گرد و همي باش
بندهٔ مي و طنبور و نديم لب ساغر


قصيده شماره ۱۰۱

۳۳ بازديد


اي به هوا و مراد اين تن غدار
مانده به چنگال باز آز گرفتار
در غم آزت چو شير شد سر چون قير
وان دل چون تازه شير تو شده چون قار
آز تو را گل نمايد اي پسر از دور
ليك نباشد گلش مگر همه جز خار
آز، گر او را امين كني، بستاند
او نه به بسيار چي ز عمر تو بسيار
بار و بزه از تو بر خره كرده‌است
اي شده چوگانت پشت در بزه و بار
مر خر بد را به طمع كاه و جو آرد
زيرك خر بنده زير بار به خروار
خر سپس جو دويد و تو سپس نان
اكنون در زير بار مي‌رو خروار
خوار كه كردت به پايگاه شه و مير
در طلب خواب و خور جز اين تن خوشخوار
تن كه تو را خوار كرد چون كه نگوئيش
«خوش مخوراد آن عدو كه كرد مرا خوار»؟
چاكر خويشت كه كرد جز گلوي تو؟
اينت والله بزرگ و زشت يكي عار!
گر تو بدانستيئي كه فضل تو بر خر
چيست كجا مانديي، نژند و شكم خوار؟
فضل تو بر گاو و خر به عقل و سخن بود
عقل و سخن نيست جز كه هديهٔ جبار
عقل و سخن مر تو را به كار كي آيد
چون تو به مي مست كرده‌اي دل هشيار؟
كار خرد چيز نيست جز همه تدبير
كار سخن نيز نيست جز همه گفتار
كردي تدبير تو وليك همه بد
گفتي ليكن سرود يافه و بي كار
چون كه خرد را دليل خويش نكردي
بر نرسيدي ز گشت گنبد دوار؟
هيچ نگفتي كه: اين كه كرد و چرا كرد
كار عظيم است چيست عاقبت كار
من چه به كارم خداي را كه ببايست
كردن چندين هزار كار و بياوار
گرش نبودم به كار بيهدگي كرد
بيهدگي نايد از مهيمن قهار
واكنون تدبير چيست تام ببايد
بد، چو برون بايدم همي شد از اين دار
عقل ز بهر تفكر است در اين باب
بر تن و جان تو، اي پسر، سر و سالار
عقل تو ايدر ز بهر طاعت و علم است
پس تو چرائي بد و منافق و طرار؟
آتش دادت خداي تا نخوري خام
نه ز قبل سوختن بدو سر و دستار
چون به زمستان تو به آفتاب بخسپي
پس چه تو اي بي‌خرد چه آن خر بي‌كار
نيست خبر سرت را هنوز كنون باش
جو نسپرده است پاي تو خر با بار
چرخ همي بنددت به گشت زمان پاي
روزي از اينجا برون كشدت چو كفتار
عمر تو را چون به موش خويش جهان خورد
خواهي تو عمر باش و خواهي عمار
تنت چو تار است و جانت پود و تو جامه
جامه نماند چو پود دور شد از تار
چندين در معصيت مدو به چپ و راست
چون شتر بي‌مهار و اسپ بي‌افسار
ياد نيايد ز طاعتت نه ز توبه
اكنون كه‌ت تن ضعيف نيست و نه بيمار
راست كه افتادي و زخواب و زخور ماند
آنگه زاري كني و خواهش و زنهار
بي‌گنهي تات كار پيش نيايد
وانگه كه‌ت تب گلو گرفت گنه‌كار
چونت بخواهند باز عاريتي جان
از دلت آنگه دهي به معصيت اقرار
تو بسگالي كه نيز باز نگردي
سوي بلا گرت عافيت دهد اين بار
وانگه چون به‌شدي، زمنظر توبه
باز درافتي به‌چاه جهل نگونسار
عذر طرازي كه «مير توبه‌م بشكست»
نيست دروغ تو را خداي خريدار
راست نگردد دروغ و زرق به چاره
معصيتت را بدين دروغ مياچار
مير گرت يك قدح شراب فرو ريخت
چون كه تو از دين برون شدي ز بن و بار؟
مير چه گوئي كه بر تو بر در مزگت،
اي شده گم ره، به دوخته‌است به مسمار؟
چون كه بدان يك قدح كه داد تو را مير
با تو نه دين و نه قول ماند و نه كردار؟
بلكه تو را دل به سوي عصيان مانده است
چون سوي طباخ چشم مردم ناهار
نيك نبودي تو خود، كنون چه حديث است
كز حشم و مير زور يافتي و يار؟
اي به شب تار تازنان به چپ و راست
برزني آخر سر عزيز به ديوار
روزي پيش آيدت به آخر كان روز
دست نگيرد تو را نه مير و نه بندار
گر تو نگهدار دين و طاعتي امروز
ايزد باشد تو را به حشر نگه‌دار
امروز آزار كس مجوي كه فردا
هم ز تو بي‌شك به‌جان تو رسد آزار
آنچه نخواهي كه من به پيش تو آرم
پيش من از قول و فعل خويش چنان مار
جان مرا گر سوي تو جانت عزيز است
سوي من، اي هوشيار، خوار مپندار
چون ندهي داد و داد خويش بخواهي
نيست جزين هيچ اصل و مايهٔ پيكار
داد تو داده است كردگار، تو را نيز
داد ز طاعت به‌داد بايد ناچار
ور ندهي داد كردگار به طاعت
بر تو كسي نيست جز كه هم تو ستمگار
هديه نيابي ز كس تو جز كه زحجت
حكمت چون در و پند سخته به معيار


قصيده شماره ۱۰۰

۳۲ بازديد


اصل نفع و ضر و مايهٔ خوب و زشت و خير و شر
نيست سوي مرد دانا در دو عالم جز بشر
اصل شر است اين حشر كز بوالبشر زاد و فساد
جز فساد و شر هرگز كي بود كار حشر؟
خير و شر آن جهان از بهر او شد ساخته
زانك ازو آيد به ايمان و به عصيان خير و شر
اي برادر، چشم من زينها و زين عالم همي
لشكري انبوه بيند بر رهي پر جوي و جر
جز شكسته بسته بيرون چون تواند شد چو بود
مرد مست و چشم كور و پاي لنگ و راه تر؟
گر نه‌اي مست از ره مستان و شر و شورشان
دورتر شو تا بسر درنايد اسپت، اي پسر
گر نخواهي رنج گر از گرگنان پرهيز كن
جهل گر است اي پسر پرهيز كن زين زشت‌گر
جهل را گرچه بپوشي خويشتن رسوا كند
گر چه پوشيده بماند گر جهل از گر بتر
نيستي مردم تو بل خر مردمي، زيرا كه من
صورت مردم همي بينم تو را و فعل خر
جز كم آزاري نباشد مردمي، گر مردمي
چون بيازاري مرا؟ يا نيستي مردم مگر؟
گرگ درنده ندرد در بيابان گرگ را
گر همي دعوي كني در مردمي مردم مدر
نفع و ضر و خير و شر از كارهاي مردم است
پس تو چون بي‌نفع و خيري بل همه شري و ضر؟
تن به جر گيرد همي مر جانت را در جر كشد
جان به جر اندر بماند چونش گيرد تن به جر
پيش جان تو سپر كرده‌است يزدان تنت را
تو چرا جان را همي داري به پيش تن سپر؟
خواب و خور كار تن تيره است، تو مر جانت را
چون كني رنجه چو گاو و خر ز بهر خواب و خور؟
مردمان از تو بخندند، اي برادر، بي گمان
چون پلاس ژنده را سازي زديبا آستر
گر شكر خوردي پريرو، دي يكي نان جوين
همبر است امروز ناچار آن جوين با آن شكر
داد تن دادي، بده جان را به دانش داد او
يافت از تو تن بطر در كار جانت كن نظر
جانت آزادي نيابد جز به علم از بندگي
گر بدين برهانت بايد، شو به دين اندر نگر
مردم دانا مسلمان است، نفروشدش كس
مردم نادان اگر خواهي ز نخاسان بخر
تن به جان يابد خطر زيرا كه تن زنده بدوست
جان به دانش زنده ماند زان بدون يابد خطر
جان مردم را دو قوت بينم از علم و عمل
چون درختي كه‌ش عمل برگ است و از علم است بر
جانت را دانش نگه دارد زدوزخ همچنانك
بر نگه دارد درختان را از آتش وز تبر
گر نتابي سر ز دانش از تو تابد آفتاب
وز سعادت، اي پسر، بر آسمان سايدت سر
مر تو را بر آسمان بايد شدن، زيرا خداي
مي نخواند جز تو را نزديك خويش از جانور
بر فلك بي‌پا و پر داني كه نتواني شدن
پس چرا بر ناوري از دين و دانش پاي و پر؟
از حريصي‌ي كار دنيا مي‌نپردازي همي
خانه بس تنگ است و تاري مي‌نبيني راه در
خاك را بر زر گزيده‌ستي چو نادانان ازانك
خاك پيش توست و زر را مي نيابي جز خبر
همچو كرم سركه‌اي ناگه زشيرين انگبين
با خرد چون كرم چون گشتي به بيهوشي سمر؟
بس ترش و تنگ جاي است اين ازيرا مر تو را
خم سركه است اين جهان، بنگر به عقل، اي بي‌بصر
جانت را اندر تن خاكي به دانش زر كن
چون همي نايد برون هرگز مگر كز خاك زر
همچنان كاندر جهان آتش نسوزد زر همي
زر جانت را نسوزد آتش سوزان سقر
ره گذار است اين جهان ما را، بدو دل در مبند
دل نبندد هوشيار اندر سراي ره‌گذر
زير پاي روزگار اندر بماندم شصت سال
تا به زير پاي بسپردم سر، اين مردم سپر
دست و پايم خشك بسته است اين جهان بي دست و پاي
زيب و فرم پاك برده‌است اينچنين بي زيب و فر
نيستم با چرخ گردان هيچ نسبت جز بدانك
همچو خود بينم همي او را مقيم اندر سفر
كار من گفتار خوب و، راي علم و طاعت است
كار اين دولاب گشتن گاه زير و گه زبر
نيستم فرزند او زيرا كه من زو بهترم
جانور فرزند نايد هرگز از بي‌جان پدر
نيست جز دولاب گردون چون به گشتن‌هاي خويش
آب ريزد بر زمين مي تا برويد زو شجر
وانگهي پيداست چون زو فايده جمله توراست
كاين ز بهر تو همي گردد چنين بي‌حد و مر
مردم از تركيب نيكو خود جهاني ديگر است
مختصر، ليكن سخن‌گوي است و هم تدبير گر
پس همي بيني كه جز از بهر ما يزدان ما
نافريده‌است اين جهان را، اي جهان مختصر
تن تو را گور است بي‌شك، مر تو را پس وعده كرد
روزي از گورت برون آرد خداي دادگر
تنت همچون گور خاك است، اي پسر، مپسند هيچ
جانت را در خاك تيره جاودانه مستقر
خاك تيره بد مقر است، اي برادر، شكر كن
ايزدت را تا برون آردت از اين تيره مقر
انچه گفتم ياد گير و آنچه بنمودم ببين
ور نه همچون كور و كر عامه بماني كور و كر


قصيده شماره ۱۰۳

۳۳ بازديد


اي زده تكيه بر بلند سرير
بر سرت خز و زير پاي حرير
شاعر اندر مديح گفته تو را
كه «اميرا هزار سال ممير»
ملك را استوار كرده‌ستي
به وزيري دبير و با تدبير
خلل از ملك چون شود زايل
جز به راي وزير و تيغ امير؟
پادشا را دبير چيست؟ زبان
كه سخن‌هاش را كند تحرير
نيست بر عقل مير هيچ دليل
راهبرتر ز نامه‌هاي دبير
مهتر خويش را حقير كند
سوي دانا دبير با تقصير
سخن با خطر تواند كرد
خطري مرد را جدا ز حقير
جز به راه سخن چه دانم من
كه حقيري تو يا بزرگ و خطير؟
اي پسر، پيش جهل اسيري تو
تا نگردد سخن به پيشت اسير
چون نياموختي چه داني گفت؟
كه به تعليم شد جليل جرير
تو زخوشه عصير چون يابي
تا نگيرد ز تاك خوشه عصير؟
اي پسر، همچو مير ميري تو
او كبير است و تو امير صغير
كار خود ساخته است امير بزرگ
تو سر كار خويش نيز بگير
جان تو پادشاي اين تن توست
خاطر تو دبير و عقل وزير
خاطر تو نبشت شعر و ادب
بر صحيفهٔ دلت به دست ضمير
تا به شعر و ادب عزيزت داشت
خويش و بيگانه و صغير و كبير
خاطر و دست تو دبيرانند
اينت كاري بزرگ‌وار و هژير!
سرت چون قير بود و قد چون تير
با تو اكنون نه قير ماند و نه تير
به كمان چرخ تير تو بفروخت
قير تو عرض دهر به شير
زان جمال و بها كه بود تو را
نيست با تو كنون قليل و كثير
شاد بودي به بانگ زير و كنون
زرد و نالان شدي و زار چو زير
مگرت وقت رفتن است چنانك
پيش ازين گفتت آن بشير نذير
مگر آن وعده كه‌ت محمد كرد
راست خواهد شدن كنون، اي پير
با سر همچو شير نيز مخوان
غزل زلفك سياه چو قير
چشم دل باز كن ببين ره خويش
تا نيفتي به چاه چون نخچير
نامه‌اي كن به خط طاعت خويش
علم عنوانش و نقطه‌ها تكبير
نامه‌ت از علم بايد و زعمل
اي خردمند زي عليم خبير
از دبيري مباش غافل هيچ
پند پيرانه از پدر بپذير
از دبيري رساندت به نعيم
وين دبيري رهاندت ز سعير
كه نمايد چنان كه گفته ستند
«باز دارد تو را ز شعر شعير»
چون همه كارهات بنويسد
آن نويسندهٔ خداي قدير
پس مكن آنچه گر ببايد خواند
طيره ماني ازان و با تشوير
اين جهان را فريب بسيار است
بفروشد به نرخ سوسن سير
حيلتش را شناخت نتواند
جز كسي تيزهوش روشن وير
مخور از خوان او نه پخته نه خام
مخر از دست او خمير و فطير
نيست گفتار او مگر تلبيس
نيست كردار او مگر تزوير
چرخ حيلت گر است حيلت او
نخرد مرد هوشيار و بصير
بي‌قرار است همچو آب سراب
دود تيره است همچو ابر مطير
زر مغشوش كم بهاست به رنج
زعفران مزور است زرير
تو مزور گري مكن چو جهان
خاك بر من مدم به نرخ عبير
كه چو موشان نخورد خواهم من
زهره داروي تو به بوي پنير
راست باش و خداي را بشناس
كه جز اين نيست دين بي تغيير
بنشين با وزير خويش، خرد،
رفتنت را نكو بكن تقدير
با خرد باش يك دل و همبر
چون نبي با علي به روز غدير
خير زاد تو است در طلبش
خيره خيره چرا كني تاخير؟
خوي نيك است و خير مايهٔ دين
كس نكرده‌است جز به مايه خمير
مر بقا را در اين سراي مجوي
كه بقا نيست زير چرخ اثير
پند گير، اي پسر، زمن كاين يافت
از پدر شبرو گزيده شبير
در شكم سنگ خاره به زان دل
كه درو نيست پند را تاثير


قصيده شماره ۱۰۲

۳۲ بازديد


يكي خانه كردند بس خوب و دلبر
درو همچنو خانه بي‌حد و بي‌مر
به خانهٔ مهين درنشاندند جفتان
به يك جا دو خواهر زن و دو برادر
دو زن خفته‌اند و دو مرد ايستاده
نهفته زنان زير شويان خود در
نه كمتر شوند اين چهار و نه افزون
نه هرگز بدانند به را ز بتر
وليكن كم و بيش و خوبي و زشتي
به فرزندشان داد يزدان داور
سه فرزند دارند پيدا و پنهان
ازيشان دو پيدا و يكي مستر
نيايد برون آن مستر به صحرا
نشسته نهفته است بر سان دختر
وز اين هر يكي هفت فرزند ديگر
بزاده‌است نه هيچ بيش و نه كمتر
ز هر هفتي از جملهٔ اين سه هفتان
يكي مهتر آمد بر آن شش كه كهتر
وزين بيست و يك تن يكي پادشا شد
دگر جمله گشتند او را مسخر
همي گويد آن پادشا هر چه خواهد
همه ديگران مانده خاموش و مضطر
به خانهٔ مهين در هميشه است پران
پس يكدگر دو مخالف كبوتر
بگيرند جفت و نسازند يك جا
نباشند هرگز جدا يك ز ديگر
به خانهٔ كهين در نيايند هرگز
كه خانهٔ مهين استشان جا و در خور
بسا خانه‌ها كان به پرواز ايشان
شد آباد و بس نيز شد زير و از بر
كبوتر كه ديده‌است كز گردش او
جهان را گهي خير زايد گهي شر؟
به خانهٔ كهين در هميشه سه مهمان
از اين دو كبوتر خورد نعمت و بر
نيابد هگرز آن سه مهمان چهارم
نه اين دو كبوتر بيابد سديگر
سه مهمان نه يكسان و هر سه مخالف
وگرچه پدرشان يكي بود و مادر
ازيشان يكي كينه‌دار است و بدخو
دگر شاد و جوياي خواب است و يا خور
سوم‌شان به و مه كه هرگز نجويد
مگر خير بي‌شر و يا نفع بي‌ضر
سه مهمان به يك خانه در باز كرده
بر اندازهٔ خويش هر يك يكي در
همي هر يكي گويد آن ديگران را
كه «زين در درآئيد كاين راه بهتر»
اگر زين سه آنك او شريف و والا
مر آن ديگران را سرآرد به چنبر
خداوند آن خانه آزاد گردد
هم امروز اينجا و هم روز محشر
وگر اين يكي را فريبند آن دو
خداوند خانه بماند در آذر
بد و نيك چون نيست امروز يكسان
چنان دان كه فردا نباشند هم سر
شناسي تو خانهٔ مهين و كهين را
بخانهٔ تو هست اين سه تن نيك بنگر
كبوتر تو را بر سر است ايستاده
كه از زير پرش نياري برون سر
نگر كان چه تخم است كامروز كاري
همان بايدت خورد فردا ازو بر
درختي شگفت است مردم كه بارش
گهي نيش وزهر است وگه نوش و شكر
يكي برگ او مبرم و شاخ بسد
يكي برگ او گزدم و شاخ نشتر
خوي نيك مبرم خوي بد چو گزدم
بدي و بهي نيش و نوش است هم بر
تو گزدم بينداز و بردار مبرم
تو بردار آن نوش و از نيش بگذر
دو مرد است مردم توانا و دانا
جز اين هر كه بيني به مردمش مشمر
تواناست بر دانش خويش دانا
نه داناست آنك او تواناست بر زر
هزاران توان يافت خنجر به دانش
يكي علم نتوان گرفتن به خنجر
توانا دو گونه است هر چند بيني
يكي زو جوان است و ديگر توانگر
جوان را جواني فلك باز خواهد
ستاند توان از توانگر ستمگر
به چيزي دگر نيست داننده دانا
ستمگار زي او يكي‌اند و داور
كسي چون ستاند ز ياقوت قوت؟
چگونه ربايد كسي بو ز عنبر؟
به دانش گراي، اي برادر، كه دانش
تو را بر گذارد از اين چرخ اخضر
به دانش تواني رسيد، اي برادر،
از اين گوي اغبر به خورشيد ازهر
جهان خار خشك است و دانش چو خرما
تو از خار بگريز وز بار مي‌خور
جهان آينه است و درو هر چه بيني
خيال است و ناپايدار و مزور
جوانيش پيري شمر، مرده زنده
شرابش سراب و منور مغبر
جهان بحر ژرف است و آبش زمانه
تو را كالبد چون صدف جانت گوهر
اگر قيمتي در خواهي كه باشي
به آموختن گوهر جان بپرور
بينديش تا: چيست مردم كه او را
سوي خويش خواند ايزد دادگستر
چه خواهد همي زو كه چونين دمادم
پيمبر فرستد همي بر پيمبر؟
بر انديش كاين جنبش بي‌كرانه
چرا اوفتاد اندر اين جسم اكبر
كه جنباند اين را به همواري ايدون؟
چه خواهد كه آرد به حاصل از ايدر؟
گر از نور ظلمت نيايد چرا پس
تو پيدائي و كردگار تو مضمر؟
وگر نيست مر قدرتش را نهايت
چرا پس كه هست آفريده مقدر؟
ور از راست كژي نشايد كه آيد
چرا هست كردهٔ مصور مصور؟
ور آباد خواهد كه دارد جهان را
چرا بيشتر زو خراب است و بي‌بر؟
بيابان بي‌آب و كوه شكسته
دو صدبار بيش است از شهر و كردر
بدين پرده اندر نيابد كسي ره
جز آن كس كه ره را بجويد ز رهبر
ره سر يزدان كه داند؟ پيمبر
پيمبر سپرده است اين سر به حيدر
اگر تو مقري ز من خواه پاسخ
وگر منكري پس تو پاسخ بياور
ز خانهٔ كهين و مهين و از آن دور
كبوتر جوابم بياور مفسر
بگو آن دو خواهر زن و دو برادر
كدامند و فرزندشان ماده و نر
بيان كن كه از چيست تقصير عالم
جوابم ده از خشك اين شعر وز تر
نداني به حق خداي و نداند
كس اين جز كه فرزند شبير و شبر
جهان را بنا كرد از بهر دانش
خداي جهاندار بي‌يار و ياور
تو گوئي كه چون و چرا را نجويم
سوي من همين است بس مذهب خر
تو را بهره از علم خار است يا كه
مرا بهره مغز است و دانهٔ مقشر
سوي گاو يكسان بود كاه و دانه
به كام خر اندر چه ميده چه جو در
منم بستهٔ بند آن كو ز مردم
چنان است سنگ ياقوت احمر
چو مدحت به آل پيمبر رسانم
رسد ناصبي را ازو جان به غرغر
جزيرهٔ خراسان چو بگرفت شيطان
درو خار بنشاند و بر كند عرعر
مرا داد دهقاني اين جزيره
به رحمت خداوند هر هفت كشور
خداوند عصر آنكه چون من مرو را
ده و دو ستاره است هريك سخن‌ور
چو مردم زحيوان بهست و مهست او
ز مردم بهين و مهين است يكسر
به نورش خورد مؤمن از فعل خود بر
به نازش برد كافر از كرده كيفر
چو بر منبر جد خود خطبه خواند
باستدش روح الامين پيش منبر
چو آن شير پيكر علامت ببندد
كند سجده بر آسمانش دو پيكر
نه جز امر او را فلك هست بنده
نه جز تيغ او راست مريخ چاكر
به لشكر بنازند شاهان و دايم
ز شاهان عصر است بر درش لشكر
درش دشت محشر تنش كان گوهر
دلش بحر اخضر كفش نهر كوثر
اگر سوي قيصر بري نعل اسپش
ز فخرش بياويزد از گوش قيصر
همي تا جهان است وين چرخ اخضر
بگردد همي گرد اين گوي اغبر
هزاران درود و دو چندان تحيت
از ايزد بر آن صورت روح پيكر


قصيده شماره ۱۰۵

۳۴ بازديد


اي ذات تو ناشده مصور
اثبات تو عقل كرده باور
اسم تو ز حد و رسم بيزار
ذات تو ز نوع و جنس برتر
محمول نه‌اي چنانكه اعراض
موضوع نه‌اي چنانكه جوهر
فعلت نه به قصد آمر خير
قولت نه به لفظ ناهي شر
حكم تو به رقص قرص خورشيد
انگيخته سايه‌هاي جانور
صنع تو به دور دور گردان
آميخته رنگ‌هاي دلبر
ببريده در آشيان تقديس
وصف تو ز جبرئيل شه‌پر
بگشاده به شه‌نماي تنزيه
حسنت زعروس عرش زيور
هم بر قدمت حدوث شاهد
هم با ازلت ابد مجاور
اي گشته چو آفتاب تابان
از سايهٔ نور خود مستر
معشوق جهاني و نداري
يك عاشق با سزاي در خور
بنهفته به سحر گنج قارون
يك در تو در دو دانه گوهر
عالم هم از اين دو گشت پيدا
آدم هم از اين دو برد كيفر
عالم چو يكي رونده دريا
سياره سفينه، طبع لنگر
آبش چو نبات سنگ حيوان
درش چو عقيق تو سخن‌ور
غواص چه چيز؟عقل فعال
شاينده به عقل يك پيمبر
علت چو سياست فرودين
از دست چه جنس؟ خصم بي مر
آخر چه؟ هر آنچه بود اول
مقصود چه؟ آنچه بود بهتر
بنگر به صواب اگر نه‌اي كور
بشنو به حقيقت ار نه‌اي كر
اي باز هوات در ربوده
از دام زمانه چون كبوتر
وي نخرهٔ حرص دركشيده
ناگه چو رسن سرت به چنبر
در قشر بمانده كي تواني
ديدن به خلاصهٔ مقشر؟
از توبه و از گناه آدم
خود هيچ نداني، اي برادر
سر بسته بگويم، ار تواني
بردار به تيغ فكرتش سر
درويش كند ز راه ترتيب
نزديكي تو به سوي داور
در خلد چگونه خورد گندم
آنجا چو نبود شخص نان‌خور؟
بل گندمش آنگهي ببايست
كز خلد نهاد پاي بر در
اين قصه همه بديد آدم
ابليس نيامده ز مادر
در سجده نكردنش چه گوئي؟
مجبور بده‌ست يا مخير؟
گر قادر بد، خداي عاجز
ور عاجز بد، خدا ستمگر
كاري كه نه كار توست مسگال
راهي كه نه راه توست مسپر
بيهوده مجوي آب حيوان
در ظلمت خويش چون سكندر
كان چشمه كه خضر يافت آنجا
با ديو فرشته نيست همبر


قصيده شماره ۱۰۴

۳۵ بازديد


اي خوانده بسي علم و جهان گشته سراسر،
تو بر زمي و از برت اين چرخ مدور
اين چرخ مدور چه خطر دارد زي تو
چون بهرهٔ خود يافتي از دانش مضمر؟
تا كي تو به تن بر خوري از نعمت دنيا؟
يك چند به جان از نعم دانش برخور
بي سود بود هر چه خورد مردم در خواب
بيدار شناسد مزهٔ منفعت و ضر
خفته چه خبر دارد از چرخ و كواكب؟
دادار چه رانده است بر اين گوي مغبر؟
اين خاك سيه بيند و آن دايرهٔ سبز
گه روشن و گه تيره گهي خشك و گهي تر
نعمت همه آن داند كز خاك بر آيد
با خاك همان خاك نكو آيد و درخور
با صورت نيكو كه بياميزد با او
با جبهٔ سقلاطون با شعر مطير
با تشنگي و گرسنگي دارد محنت
سيري شمرد خير و همه گرسنگي شر
بيدار شو از خواب خوش، اي خفته چهل سال،
بنگر كه ز يارانت نماندند كس ايدر
از خواب و خور انباز تو گشته است بهائم
آميزش تو بيشتر است انده كمتر
چيزي كه ستورانت بدان با تو شريكند
منت ننهد بر تو بدان ايزد داور
نعمت نبود آنكه ستوران بخورندش
نه ملك بود آنكه به دست آرد قيصر
گر ملك به دست آري و نعمت بشناسي
مرد خرد آنگاه جدا داندت از خر
بنديش كه شد ملك سليمان و سليمان
چونان كه سكندر شد با ملك سكندر
امروز چه فرق است از اين ملك بدان ملك؟
اين مرده و آن مرده و املاك مبتر
بگذشته چه اندوه و چه شادي بر دانا
نا آمده اندوه و گذشته است برابر
انديشه كن از حال براهيم و ز قربان
وان عزم براهيم كه برد ز پسر سر
گر كردي اين عزم كسي ز آزر فكرت
نفرين كندي هر كس بر آزر بتگر
گر مست نه اي منشين با مستان يكجا
انديشه كن از حال خود امروز نكوتر
انجام تو ايزد به قران كرد وصيت
بنگر كه شفيع تو كدام است به محشر
فرزند تو امروز بود جاهل و عاصي
فردات چه فرياد رسد پيش گروگر؟
يا گرت پدر گبر بود مادر ترسا
خشنودي ايشان بجز آتش چه دهد بر؟
داني كه خداوند نفرمود بجز حق
حق گوي و حق انديش و حق آغاز و حق آور
قفل از دل بردار و قران رهبر خود كن
تا راه شناسي و گشاده شودت در
ور راه نيابي نه عجب دارم ازيراك
من چون تو بسي بودم گمراه و محير
بگذشته زهجرت پس سيصد نود و چار
بنهاد مرا مادر بر مركز اغبر
بالندهٔ بي‌دانش مانند نباتي
كز خاك سيه زايد وز آب مقطر
از حال نباتي برسيدم به ستوري
يك چند همي بودم چون مرغك بي پر
در حال چهارم اثر مردمي آمد
چون ناطقه ره يافت در اين جسم مكدر
پيموده شد از گنبد بر من چهل و دو
جويان خرد گشت مرا نفس سخن‌ور
رسم فلك و گردش ايام و مواليد
از دانا بشنيدم و برخواند ز دفتر
چون يافتم از هركس بهتر تن خود را
گفتم «ز همه خلق كسي بايد بهتر:
چون باز ز مرغان و چو اشتر ز بهائم
چون نخل ز اشجار و چو ياقوت ز جوهر
چون فرقان از كتب و چو كعبه ز بناها
چون دل ز تن مردم و خورشيد ز اختر»
ز انديشه غمي گشت مرا جان به تفكر
ترسنده شد اين نفس مفكر ز مفكر
از شافعي و مالك وز قول حنيفي
جستم ره مختار جهان داور رهبر
هر يك به يكي راه دگر كرد اشارت
اين سوي ختن خواند مرا آن سوي بربر
چون چون و چرا خواستم و آيت محكم
در عجز به پيچيدند، اين كور شد آن كر
يك روز بخواندم ز قران آيت بيعت
كايزد به قران گفت كه «بد دست من از بر»
آن قوم كه در زير شجر بيعت كردند
چون جعفر و مقداد و چو سلمان و چو بوذر
گفتم كه «كنون آن شجر و دست چگونه است،
آن دست كجا جويم و آن بيعت و محضر؟»
گفتند كه «آنجانه شجر ماندو نه آن دست
كان جمع پراگنده شد آن دست مستر
آنها همه ياران رسولند و بهشتي
مخصوص بدان بيعت و از خلق مخير»
گفتم كه «به قرآن در پيداست كه احمد
بشير و نذير است و سراج است و منور
ور خواهد كشتن به دهن كافر او را
روشن كندش ايزد بر كامهٔ كافر
چون است كه امروز نمانده‌است از آن قوم؟
جز حق نبود قول جهان داور اكبر
ما دست كه گيريم و كجا بيعت يزدان
تا همجوم مقدم نبود داد مخر؟
ما جرم چه كرديم نزاديم بدان وقت؟
محروم چرائيم ز پيغمبر و مضطر؟»
رويم چو گل زرد شد از درد جهالت
وين سرو به ناوقت بخميد چو چنبر
ز انديشه كه خاك است و نبات است و ستور است
بر مردم در عالم اين است محصر
امروز كه مخصوص‌اند اين جان و تن من
هم نسخهٔ دهرم من و هم دهر مكدر
دانا به مثل مشك و زو دانش چون بوي
يا هم به مثل كوه و زو دانش چون زر
چون بوي و زر از مشك جدا گردد وز سنگ
بي قدر شود سنگ و شود مشك مزور
اين زر كجا در شود از مشك ازان پس؟
خيزم خبري پرسم از آن درج مخبر
برخاستم از جاي و سفر پيش گرفتم
نز خانم ياد آمد و نز گلشن و منظر
از پارسي و تازي وز هندي وز ترك
وز سندي و رومي و ز عبري همه يكسر
وز فلسفي و مانوي و صابي و دهري
درخواستم اين حاجت و پرسيدم بي‌مر
از سنگ بسي ساخته‌ام بستر و بالين
وز ابر بسي ساخته‌ام خيمه و چادر
گاهي به نشيبي شده هم گوشهٔ ماهي
گاهي به سر كوهي برتر ز دو پيكر
گاهي به زميني كه درو آب چو مرمر
گاهي به جهاني كه درو خاك چو اخگر
گه دريا گه بالا گه رفتن بي‌راه
گه كوه و گهي ريگ و گهي جوي و گهي جر
گه حبل به گردن بر مانند شتربان
گه بار به پشت اندر مانندهٔ استر
پرسنده همي رفتم از اين شهر بدان شهر
جوينده همي گشتم از اين بحر بدان بر
گفتند كه «موضوع شريعت نه به عقل است
زيرا كه به شمشير شد اسلام مقرر»
گفتم كه «نماز از چه بر اطفال و مجانين
واجب نشود تا نشود عقل مجبر؟»
تقليد نپذرفتم و حجت ننهفتم
زيرا كه نشد حق به تقليد مشهر
ايزد چو بخواهد بگشايد در رحمت
دشواري آسان شود و صعب ميسر
روزي برسيدم به در شهري كان را
اجرام فلك بنده بد، افلاك مسخر
شهري كه همه باغ پر از سرو و پر از گل
ديوار زمرد همه و خاك مشجر
صحراش منقش همه مانندهٔ ديبا
آبش عسل صافي مانندهٔ كوثر
شهري كه درو نيست جز از فضل منالي
باغي كه درو نيست جز از عقل صنوبر
شهري كه درو ديبا پوشند حكيمان
نه تافتهٔ ماده و نه بافتهٔ نر
شهري كه من آنجا برسيدم خردم گفت
«اينجا بطلب حاجت و زين منزل مگذر»
رفتم بر دربانش و بگفتم سخن خود
گفتا «مبر اندوه كه شد كانت به گوهر
درياي معين است در اين خاك معاني
هم در گرانمايه و هم آب مطهر
اين چرخ برين است پر از اختر عالي
لابل كه بهشت است پر از پيكر دلبر»
رضوانش گمان بردم اين چون بشنيدم
از گفتن با معني و از لفظ چو شكر
گفتم كه «مرا نفس ضعيف است و نژند است
منگر به درشتي‌ي تن وين گونهٔ احمر
دارو نخورم هرگز بي حجت و برهان
وز درد نينديشم و ننيوشم منكر»
گفتا «مبر انده كه من اينجاي طبيبم
بر من بكن آن علت مشروح و مفسر»
از اول و آخرش بپرسيدم آنگاه
وز علت تدبير كه هست اصل مدبر
وز جنس بپرسيدم وز صنعت و صورت
وز قادر پرسيدم و تقدير مقدر
كاين هر دو جدا نيست يك از ديگر دايم
چون شايد تقديم يكي بر دوي ديگر؟
او صانع اين جنبش و جنبش سبب او
محتاج غني چون بود و مظلم انور؟
وز حال رسولان و رسالات مخالف
وز علت تحريم دم و خمر مخمر
وانگاه بپرسيدم از اركان شريعت
كاين پنج نماز از چه سبب گشت مقرر؟
وز روزه كه فرمودش ماه نهم از سال
وز حال زكات درم و زر مدور
وز خمس في و عشر زميني كه دهند آب
اين از چه مخمس شد و آن از چه معشر؟
وز علت ميراث و تفاوت كه درو هست
چون برد برادر يكي و نيمي خواهر؟
وز قسمت ارزاق بپرسيدم و گفتم
«چون است غمي زاهد و بي‌رنج ستمگر؟
بينا و قوي چون زيد و آن دگري باز
مكفوف همي زايد و معلول ز مادر؟
يك زاهد رنجور و دگر زاهد بي‌رنج!
يك كافر شادان و دگر كافر غمخور!
ايزد نكند جز كه همه داد، وليكن
خرسند نگردد خرد از ديده به مخبر
من روز همي بينم و گوئي كه شب است اين
ور حجت خواهم تو بياهنجي خنجر
گوئي «به فلان جاي يكي سنگ شريف است
هر كس كه زيارت كندش گشت محرر
آزر به صنم خواند مرا و تو به سنگي
امروز مرا پس به حقيقت توي آزر»
دانا كه بگفتمش من اين دست به برزد
صد رحمت هر روز بر آن دست و بر آن بر
گفتا «بدهم داروي با حجت و برهان
ليكن بنهم مهري محكم به لبت بر»
ز آفاق و ز انفس دو گوا حاضر كردش
بر خوردني و شربت و من مرد هنرور
راضي شدم و مهر بكرد آنگه و دارو
هر روز به تدريج همي داد مزور
چون علت زايل شد بگشاد زبانم
مانند معصفر شد رخسار مزعفر
از خاك مرا بر فلك آورد جهاندار
يك برج مرا داد پر از اختر ازهر
چون سنگ بدم، هستم امروز چو ياقوت
چون خاك بدم، هستم امروز چو عنبر
دستم به كف دست نبي داد به بيعت
زير شجر عالي پر سايهٔ مثمر
درياي بشنيدي كه برون آيد از آتش؟
روبه بشنيدي كه شود همچو غضنفر؟
خورشيد تواند كه كند ياقوت از سنگ
كز دست طبايع نشود نيز مغير؟
ياقوت منم اينك و خورشيد من آن كس
كز نور وي اين عالم تاري شود انور
از رشك همي نام نگويمش در اين شعر
گويم كه «خليلي است كه‌ش افلاطون چاكر
استاد طبيب است و مؤيد ز خداوند
بل كز حكم و علم مثال است و مصور»
آباد بر آن شهر كه وي باشد دربانش
آباد بر آن كشتي كو باشد لنگر
اي معني را نظم سخن سنج تو ميزان،
اي حكمت را بر تو كه نثري است مسطر،
اي خيل ادب صف‌زده اندر خطب تو،
اي علم‌زده بر در فضل تو معسكر،
خواهم كه ز من بندهٔ مطواع سلامي
پوينده و پاينده چو يك ورد مقمر
زاينده و باينده چو افلاك و طبايع
تا بنده و رخشنده چو خورشيد و چو اختر
چون قطره چكيده ز بر نرگس و شمشاد
چون باد وزيده ز بر سوسن و عبهر
چون وصل نكورويان مطبوع و دل‌انگيز
چون لفظ خردمندان مشروح و مفسر
پر فايده و نعمت چون ابر به نوروز
كز كوه فرو آيد چو مشك معطر
وافي و مبارك چود دم عيسي مريم
عالي و بياراسته چون گنبد اخضر
زي خازن علم و حكم و خانهٔ معمور
با نام بزرگ آن كه بدو دهر معمر
زي طالع سعد و در اقبال خدائي
فخر بشر و بر سر عالم همه افسر
مانند و جگر گوشهٔ جد و پدر خويش
در صدر چو پيغمبر و در حرب چو حيدر
بر مركبش از طلعت او دهر مقمر
وز مركب او خاك زمين جمله معنبر
بر نام خداوند بر اين وصف سلامي
در مجلس برخواند ابو يعقوب ازبر
وانگاه بر آن كس كه مرا كرده‌است آزاد
استاد و طبيب من و مايهٔ خرد و فر
اي صورت علم و تن فضل و دل حكمت
اي فايدهٔ مردمي و مفخر مفخر
در پيش تو استاده بر اين جامهٔ پشمين
اين كالبد لاغر با گونهٔ اصفر
حقا كه بجز دست تو بر لب ننهادم
چون بر حجرالاسود و بر خاك پيمبر
شش سال ببودم بر ممثول مبارك
شش سال نشستم به در كعبه مجاور
هر جا كه بوم تا بزيم من گه و بيگاه
در شكر تو دارم قلم و دفتر و محبر
تا عرعر از باد نوان است همي باد
حضرت به تو آراسته چون باغ به عرعر