من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۰۷

۳۶ بازديد

 

اي حجت بسيار سخن، دفتر پيش آر
وز نوك قلم در سخنهات فروبار
هر چند كه بسيار و دراز است سخنهات
چون خوب و خوش است آن نه دراز است نه بسيار
شاهي كه عطاهاش گران است ستوده‌است
هر چند شوي زير عطاهاش گران‌بار
نو كن سخني را كه كهن شد به معاني
چون خاك كهن را به بهار ابر گهربار
شد خوب به نيكو سخنت دفتر ناخوب
دفتر به سخن خوب شود جامه به آهار
از خاطر پر علم سخن نايد جز خوب
از پاك سبو پاك برون آيد آغار
آچار سخن چيست معاني و عبارت
نو نو سخن آري چو فراز آمدت آچار
در شعر ز تكرار سخن باك نباشد
زيرا كه خوش آيد سخن نغز به تكرار
آچار خداي است مزه و بوي خوش و رنگ
با سيب و ترنج آمد و گوز و بهي و نار
از تاك زر انگور نو امسال خوش آيدت
هر چند كزو پار همين آمد و پيرار
زي اهل خرد تخم سخن حكمت و علم است
در خاك دل اي مرد خرد تخم سخن كار
مختار شوي كز تو بماند سخن خوب
زيرا كه همين ماند ز پيغمبر مختار
دينش به سخن گشت مشهر به زمين بر
وز راه سخن رفت بر اين گنبد دوار
مقهور به حكمت شود اين خلق جهان پاك
زيرا كه حكيم است جهان داور قهار
از راه تن خويش سوي جانت نگه كن
بنگر كه نهان چيست در اين شخص پديدار
آن چيست كه چون شخص گران تو بخسپد
بينا و سخن‌گوي همي ماند و بيدار؟
آن گوهر زنده است و پديراي علوم است
زو زنده و گوينده شده‌است اين تن مردار
شرم و سخن و مدح و نكوهش همه او راست
تن را چو شد او، هيچ نه قدر است و نه مقدار
سالار تن توست، چرا تنت گرامي است
نزديك تو و مهتر و سالار تنت خوار؟
زيرا كه چو معروف شد اين بنده سوي تو
مجهول بمانده‌است ز بس جهل تو سالار
بشناس هم اين را و هم آن را به حقيقت
حكمت همه اين است سوي مردم هشيار
چون تو ز بهين نيمهٔ خود غافلي، اي پير،
گر مرد خرد مرد نخواندت ميازار
يارند تن و جانت به علم و عمل اندر
تو غافلي از كار بهين يار و مهين يار
دار تن پيداي تو اين عالم پيداست
جان را كه نهان است نهان است چنو دار
جان تو غريب است و تنت شهري، ازين است
از محنت شهريت غريب تو به آزار
ناداشته و خوار بماند از تو غريبت
بد داشت غريبان نبود سيرت احرار
چون داري نيكوش چو خود مي‌نشناسيش؟
بشناس نخستينش پس آنگاه نكودار
خوار است خور شهريت از تن سوي مهمانت
شهريت علف‌خوار است مهمانت سخن‌خوار
حق تن شهري به علف چند گزاري
گه گه به سخن نيز حق مهمان بگزار
زشت است كه صد سال دو تن پيش تو باشد
هموار يكي سير و يكي گرسنهٔ زار
جان تو برهنه‌است و تنت زير خز و بز
عار است ازين، چونكه نپرهيزي از اين عار؟
جان جامه نپوشد مگر از بافته حكمت
مر حكمت را معني پودست و سخن تار
نه هر سخني حكمت باشد بر نام چو مردم
دينار بود هر كه بود نامش دينار؟
گر كار به نامستي از دوستي عمر
فرزند تو را نام عمر بودي و عمار
مر حكمت را خوب حصاري است كه او را
داناست همه بام و زمين و در و ديوار
پيغمبر بد شهر همه علم و بر آن شهر
شايسته دري بود و قوي حيدر كرار
اين قول رسول است و در اخبار نبشته‌است
تا محشر از آن رو ز نويسندهٔ اخبار
از پند و ز علم آنچه برون نامد از اين در
از علم مگو آن را وز پند مپندار
فرق است ميان دو سخن صعب، فزون زانك
فرق است ميان گل و گل خار دو صد بار
گر حكمت نزديك تو خوار است عجب نيست
خوار است گل تو سوي اشتر كه خورد خار
دادمت نشاني به سوي خانهٔ حكمت
سر است، نهان دارش از مرد سبكسار
گر سوي در آئي و بدين خانه در آئي
بيرون شوي از قافلهٔ ديو ستمگار
واگاه شوي كاين فلك از بهر چه كردند
واخر چه پديد آيد از اين گشتن هموار
اينجات درون جز كه بدين كار نياورد
سازندهٔ گنبد، تو چه بگريزي از اين كار؟
فربي بكن و سير بدين حكمت جان را
تا نايد از اين بند برون لاغر و ناهار
چيزي كه بجوئيش نه از جايگه خويش
بر مردم دشوار شود كار نه دشوار
بپذير نصيحت، به طلب حكمت دين را
اي غدر پذيرفته از اين گنبد غدار
خامش منشين زير فلك و ايمن، ازيراك
درياست فلك، بنگر درياي نگونسار
ابليس لعين دست گشاده‌است به غارت
ايزدت بدين سختي ازين بست در اين غار
تو قيمت اين روز نداني مگر آنگاه
كائي به يكي بتر از اين روز گرفتار
بازار تو است اين، به طلب هر چه ببايدت
بي‌توشه مرو باز تهي خانه ز بازار
زيرا كه به بازار نيابي ره ازين پس
آنگاه كه بيمار بماني و به تيمار
بر گفتهٔ من كار كن، اي خواجه، ازيراك
كردار ببايدت براندازهٔ گفتار


قصيده شماره ۱۰۶

۳۶ بازديد


بنالم به تو اي عليم قدير
از اهل خراسان صغير و كبير
چه كردم كه از من رميده شدند
همه خويش و بيگانه بر خير خير؟
مقرم به فرقان و پيغمبرت
نه انباز گفتم تو را نه نظير
نگفتم مگر راست، گفتم كه نيست
تو را در خدائي وزير اي قدير
به امت رسانيد پيغام تو
رسولت محمد بشير و نذير
قران را به پيغمبرت ناوريد
مگر جبرئيل آن مبارك سفير
مقرم به مرگ و به حشر و حساب
كتابت ز بر دارم اندر ضمير
نخوردم برايشان به جان زينهار
نجستم سپاه و كلاه و سرير
سليمان نيم، همچو ديوان ز من
چرا شد رميده كبير و صغير؟
همان ناصرم من كه خالي نبود
زمن مجلس مير و صدر وزير
به نامم نخواندي كس از بس شرف
اديبم لقب بود و فاضل دبير
ادب را به من بود بازو قوي
به من بود چشم كتابت قرير
به تحرير الفاظ من فخر كرد
همي كاغذ از دست من بر حرير
دبيري يكي خرد فرزند بود
نشد جز به الفاظ من سير شير
دبيران اسيرند پيش سخن
سخن پيش طبعم به طبع است اسير
اگر سير كشتم همي بشكفيد
به اقبال من نرگس از تخم سير
مرا بود حاصل ز ياران خويش
به شخص جوان اندرون عقل پير
كنون زان فزونم به هر فضل و علم
كه طبعم روان است و خاطر منير
بجاي است در من به فضل خداي
همان فهم و آن طبع معني پذير
به چاه اندرون بودم آن روز من
بر آوردم ايزد به چرخ اثير
از اين قدر كامروز دارم به علم
نبوده‌ستم آن روز عشر عشير
گر آنگه به دنيا تنم شهره بود
كنون بهترم چون به دينم شهير
گر از خاك و از آب بودم، كنون
گلابم شد آن آب و، خاكم عبير
كنون مير پيشم ندارد خطر
گر آنگه خطر داشتم پيش مير
ز دين‌اند پيشم به دنيا درون
عزيزان ذليل و خطيران حقير
اگر مير مير است و كامش رواست
چنان كه‌ش گمان است، گو شو ممير
كرا بانگ و نامش شود زير خاك
چه شادي كند خيره بر بانگ زير؟
چه بايدت رغبت به شيره كنون
كه چون شير گشته‌است بر سرت قير؟
گلي تازه بوده‌ستي، آري، وليك
شده‌ستي كنون پژمريده زرير
نيارد كنون تازگي باز تو
نه خورشيد تابان نه ابر مطير
يكي سرو بودي چو آهن قوي
تو را سرو چنبر شد آهن خمير
هژيرت سخن بايد، اي پير، اگر
نباشد، چه باك است، رويت هژير؟
چو تيرت سخن بايد ايرا كه نيست
گناه تو گر نيست قدت چو تير
بدان منگر اي خواجه كز ظاهري
نبيني همي مرد دين را ظهير
بصارت بيلفغد بايد كه تو
ز خر به نه اي گر به چشمي بصير
بياموز و ماموز مر عام را
زعلم نهاني قليل و كثير
به خوشهٔ قران در ببين دانه را
به انگور دين در رها كن عصير
گر از تو چو از من نفورست خلق
تو را به، مكن هيچ بانگ و نفير
دلم پر ز درد است، جهال خلق
زمن جمله زين‌اند دل پر زحير
اگر عامه بد گويدم زان چه باك؟
رها كرده‌ام پيش موشان پنير
نجنبد زجاي،اي‌پسر،چون درخت
به باد سحرگاه كوه ثبير
اگر ديو بستد خراسان ز من
گواه مني اي عليم قدير
خراسانيان گر نجستند دين
بتر زين كه خودشان گرفتي مگير
به پيش ينال و تگين چون رهي
دوانند يكسر غني و فقير
چو عادند و تركان چو باد عقيم
بدين باد گشتند ريگ هبير
مثالي از امثال قرآن تو را
نمودم نكو بنگر، اي تيز وير
بياويزد آن كس به غدر خداي
كه بگريزد از عهد روز غدير
چه گوئي به محشر اگر پرسدت
از آن عهد محكم شبر با شبير؟
گر امروز غافل توي همچنين
بر اين درد فردا بماني حسير
وگر پند گيري زحجت، به حشر
تو را پند او بس بود دستگير


قصيده شماره ۱۱۰

۳۵ بازديد


هشيار باش و خفته مرو تيز بر ستور
تا نوفتد ستور تو ناگه به جر و لور
موري تو و فلك به مثل زنده پيل مست
دارد هگرز طاقت با پيل مست، مور؟
شور است آب او ننشاندت تشنگي
گر نيستي ستور مخور آب تلخ و شور
بيدار شو زخواب، سوي مردمي گراي
يكبارگي مخسپ همه عمر بر ستور
زنهار تا چنان نكني كان سفيه گفت
«چون قير به سياه گليمي كه گشت بور»
لختي عنان مركب بدخوت بازكش
تا دست‌ها فرو ننهد مركبت به گور
گيتيت بر مثال يكي بدخو اژدهاست
پرهيزدار و با دم اين اژدها مشور
شاهان دو صد هزار فرو خورد و خوار كرد
از تو فزون به ملك و به مال و به جاه و زور
از بي‌وفا وفا به غنيمت شمار ازانك
يك قطره آب نادره باشد زچشم كور
گر نيستت چو نوش خور و چون خزت گليم
بنگر به يار خويش كه او گرسنه است و عور
اي كرده خويشتن به جفا و ستم سمر
تا پوستين بودت يكي، بادبان سمور
وز بهر خز و بز و خورش‌هاي چرب و نرم
گاهي به بحر رومي و گاهي به كوه غور
هردو يكي شود چو زحلقت فرو گذشت
حلوا و نان خشك در آن تافته تنور
آن كس كه داشت آنچه نداري تو او كجاست؟
كار چو تار او همه آشفته گشت و تور
پاي تو مركب است و كف دست مشربه است
گر نيست اسپ تازي و نه مشربه بلور
اكنون نگر به كار كه كارت به دست توست
برگ سفر بساز و بكن كارها به هور
بار درخت دهر توي جهد كن مگر
بي مغز نوفتي ز درختت چو گوز غور
غره مشو بدانكه تو را طاهر است نام
طاهر نباشد آنكه پليد است و بي طهور
فعل نكو ز نسبت بهتر، كز اين قبل
به شد ز سيمجور براهيم سيمجور
بنگر به چشم بسته به پل بر همي روي
بسيار بر مجه به مثال گوزن و گور
اين كالبد خنور تو بوده‌است شست سال
بنماي تا چه حاصل كردي در اين خنور


قصيده شماره ۱۰۹

۳۵ بازديد


اي يار سرود و آب انگور
نه يار مني به حق والطور
معزول شده است جان ز هرچه
داده است بر آنت دهر منشور
مي گوي محال ز آنكه خفته
باشد به محال و هزل معذور
نگشايد نيز چشم و گوشم
رنگ قدح و ترنگ طنبور
پرنده زمان همي خوردمان
انگور شديم و دهر زنبور
پخته شدم و چو گشت پخته
زنبور سزاتر است به انگور
تيره است و مناره مي‌نبيند
آن چشم كه موي ديدي از دور
بسترد نگار دست ايام
زين خانهٔ پرنگار معمور
در سور جهان شدم وليكن
بس لاغر بازگشتم از سور
زين سور بسي ز من بتر رفت
اسكندر و اردشير و شاپور
گر تو سوي سور مي‌روي رو
روزت خوش باد و سعي مشكور
داني كه چگونه گشت خواهي؟
اندر پدرت نگه كن، اي پور
اندوده رخش زمان به زر آب
آلوده سرش به گرد كافور
زنهار كه با زمان نكوشي
كاين بد خو دشمني است منصور
بي‌لشكر عقل و دين نگردد
از مرد سپاه دهر مقهور
از علم و خرد سپر كن و خود
وز فضل و ادب دبوس و ساطور
ور زي تو جهان به طاعت آيد
زنهار بدان مباش مغرور
زيرا كه به زير نوش و خزش
نيش است نهان و زهر مستور
اين ناكس را من آزمودم
فعلش همه مكر ديدم و زور
جادوست به فعل زشت زنهار
غره نشوي به صورت حور
گيتي به مثل سراي كار است
تا روز قيام و نفخت صور
جز كار كني به دين ازينجا
بيرون نشود عزيز و مستور
گر كار كني عزيز باشي
فردا كه دهند مزد مزدور
ور ديو ز كار باز داردت
رنجور بوي و خوار و مدحور
امروز تو مير شهر خويشي
كه‌ت پنج رعيت مامور
بي كار چنين چرا نشيني
با كاركنان شهر پر نور؟
هرگز نشود خسيس و كاهل
اندر دو جهان بخيره مشهور
بنگر كه اگر جهان نكردي
ايزد نشدي به فضل مذكور
دل خانهٔ توست گنج گردانش
از حكمت‌ها به در منثور
اي جاهل مفلس ار بكوشي
گنجور شوي ز علم گنجور
گر حكمت منت در خور آيد
گنجور شدي و گشت ماجور
از سر بفگن خمار ازيرا
نپذيرد پند مغز مخمور


قصيده شماره ۱۰۸

۳۵ بازديد


اي خردمند و هنر پيشه و بيدار و بصير
كيست از خلق به نزديك تو هشيار، و خطير
گر خطير آن بودي كه‌ش دل و بازوي قوي است
شير بايستي بر خلق جهان جمله امير
ور به مال اندر بودي هنر و فضل و خطر
كوه شغنان ملكي بودي بيدار و بصير
ور به خوبي در بودي خطر و بخت بلند
سرو سالار جهان بودي خورشيد منير
نه بزرگ است كه از مال فزون دارد بهر
آن بزرگ است كه از علم فزون دارد تير
اي شده مغفر چون قير تو بردست طمع
شسته بر درگه بهمان و فلان مير چو شير
مال در گنج شهان يابي و، در خاطر من
هر چه يك مال خطير است دگر مال حقير
شير بر مغفر چون قير تو، اي غافل مرد
روز چون شير همي ريزد و شب‌هاي چو قير
آن نه مال است كه چو داديش از تو بشود
زو ستاننده غني گردد و بخشنده فقير
آن بود مال كه گر زو بدهي كم نشود
به ترازوي خرد سخته و بر دست ضمير
مال من گر تو اسير افتي آزاد كندت
مال شاهانت گرفت از پس آزادي اسير
نيست چون مال من اموال شهان جز كه به نام
چون به تخم است چو نرگس نه به بوي خوش سير
نشود غره خردمند بدان ك «ز پس من
چون پس مير نيايد نه تگين و نه بشير»
قيمت و عزت كافور شكسته نشده‌است
گر ز كافور به آمد به سوي موش پنير
خطر خير بود بر قدر منفعتش
گر خطير است خطير است ازو نفع پذير
همچنان چون نرسد بر شرف مردم خر
نرسد بر خطر گندم پر مايه شعير
زانكه خيرات تو از فرد قدير است همه
بر تو اقرار فريضه است بدان فرد قدير
خطري را خطري داند مقدار و خطر
نيست آگاه زمقدار شهان گاه و سرير
كور كي داند از روز شب تار هگرز؟
كر بنشناسد آواي خر از نالهٔ زير
نه هر آن چيز كه او زرد بود زر بود
نشود زر اگر چند شود زرد زرير
كرم بسيار، وليكنت يكي كرم كند
حاصل از برگ شجر مايهٔ ديبا و حرير
مردمان آهن بسيار بسودند وليك
جز به داوود نگشت آهن و پولاد خمير
دود مانندهٔ ابر است ز ديدار وليك
نبود دود لطيف و خنك و تر و مطير
شرف خويش نياورد ونياردت پديد
تا نبوئيش اگر چند ببينيش عبير
شرف خير به هنگام پديد آيد ازو
چون پديد آمد تشريف علي روز غدير
بر سر خلق مرو را چو وصي كرد نبي
اين به اندوه در افتاد ازو وان به زحير
حسد آمد همگان را زچنان كار و ازو
برميدند و رميده شود از شير حمير
او سزا بد كه وصي بود نبي را در خلق
كه برادرش بدو بن عم و داماد و وزير
پشت احكام قران بود به شمشير خداي
بهتر از تيغ سخن را نبود هيچ ظهير
كي شناسي بجز او را پدر نسل رسول؟
كي شناسي بجز او قاسم جنات وسعير؟
بي‌نظير و ملي آن بود در امت كه نبود
مر نبي را بجز او روز مواخات نظير
بي نظير و ملي آن بود كه گشتند به قهر
عمرو و عنتر به سر تيغش خاسي و حسير
ذوالفقار ايزد سوي كه فرستاد به بدر؟
زن و فرزند كه را بود چو زهرا و شبير؟
بر سر لشكر كفار به هنگام نبرد
چشم تقدير به شمشير علي بود قرير
روز صفين و به خندق به سوي ثغر جحيم
عاصي و طاغي را تيغ علي بود مشير
نه به مردي زد گر ياران او بود فزون؟
شرف نسبت و جود و شرف علم مگير
اي كه بر خيره همي دعوي بيهوده كني
كه «فلان بوده‌است از ياران ديرينه و پير»
شرف مرد به علم است شرف نيست به سال
چه درائي سخن يافه همي خيره بخير؟
چونكه پيري نفرستاد خداوند رسول؟
يا از اين حال نبود ايزد دادار خبير؟
جز كه پير تو نبودي به سوي خلق رسول
گر به‌سوي تو فگنده‌ستي يزدان تدبير
يافت احمد به چهل سال مكاني كه نيافت
به نود سال براهيم ازان عشر عشير
علي آن يافت ز تشريف كه زو روز غدير
شد چو خورشيد درفشنده در آفاق شهير
گر به نزد تو به پيري است بزرگي، سوي من
جز علي نيست بنايت نه حكيم و نه كبير
با علي ياران بودند، بلي، پير وليك
به ميان دو سخن گستر فرق است كثير
به يكي لفظ رسانيد، بلي، جمله كتاب
از خداوند پيمبر به كبير و به صغير
ليكن از نامه همه مغز به خواننده رسد
ور چه هر دو بپساورش دبير و نه دبير
جز كه حيدر همگان از خط مسطور خدا
با بصرهاي پر از نور بماندند ضرير
از سخن چيز نيابد بجز آواز ستور
مردم است آنكه بدانست سرود از تكبير
معني از قول علي دارد و آواز جز او
مرد بايد كه ز تقصير بداند توفير
تو به آواز چرا مي رمي از شير خدا
چون پي‌شير نگيري و نباشي نخچير؟


قصيده شماره ۱۱۲

۳۴ بازديد


نگه كن زده صف دو انبوه لشكر
يكي را يكي ايستاده برابر
نه آن جاي اين را نه اين جاي آن را
بگردند هردو به هردو صف اندر
به دو سوي صف دو برادر مبارز
ابا هر يكي پنج فرزند در خور
رسولي شغب كو ميان دو صف‌شان
دوان زين برادر سوي آن برادر
رسولي كه پيغام او از پس او
همي ماند اندر ميان دو لشكر
كنند آتشي هر دو لشكر وليكن
همه روي بر روي بنهند يكسر


قصيده شماره ۱۱۱

۳۴ بازديد


برآمد سپاه بخار از بحار
سوارانش پر در كرده كنار
رخ سبز صحرا بخنديد خوش
چو بر وي سياه ابر بگريست زار
گل سرخ بر سر نهاد و ببست
عقيقين كلاه و پرندين ازار
بدريد بر تن سلب مشك بيد
زجور زمستان به پيش بهار
به بازوي پر خون درون بيد سرخ
بزد دشنه زين غم هزاران هزار
ز بس سرد گفتارهاي شمال
بريده شد از گل دل جويبار
نبيني كه هر شب سحرگه هنوز
دواج سمور است بر كوهسار؟
صبا آيد اكنون به عذر شمال
سحرگاه تازان سوي لاله‌زار
بشويدش عارض به لولوي تر
بيالايدش رخ به مشكين عذار
بيارد سوي بوستان خلعتي
كه لولوش پود است و پيروزه تار
سوي گلبن زرد استام زر
سوي لالهٔ سرخ جام عقار
سوي مادر سوسن تازه تاج
سوي دختر نسترن گوشوار
به سر بر نهد نرگس نو به باغ
به ارديبهشت افسر شاهوار
نوان و خرامان شود شاخ بيد
سحرگاه چون مركب راهوار
دهد دست و سر بوس گل را سمن
چو گيرد سمن را گل اندر كنار
شگفتي نگه كن به كار جهان
وزو گير بر كار خويش اعتبار
كه تا شادمانه نگردد زمين
نپوشد هوا جامهٔ سوكوار
چو نسرين بخندد شود چشم گل
به خون سرخ چون چشم اسفنديار
چو نرگس شود باز چون چشم باز
شود پاي بط بر چنار آشكار
پر از چين شود روي شاهسپرم
چو تازه شود عارض گلنار
نگه كن به لاله و به ابر و ببين
جدا نار از دود، وز دود نار
سوي شاخ بادام شو بامداد
اگر ديد خواهي همي قندهار
و گر انده از برف بودت مجوي
ز مشكين صبا بهتر انده گسار
نگه كن بدين بي‌فساران خلق
تو نيز از سر خود فرو كن فسار
اگر نيست سوي تو داري دگر
همه هوش و دل سوي اين دار دار
وگر نيستت طمع باغ بهشت
چو خر خوش بغلت اندر اين مرغزار
نگه دار اندر زيان آن خويش
چنانكه‌ت بگفته‌است بسيار خوار
به نسيه مده نقد اگر چند نيز
به خرما بود وعده و نقد خار
كرا معده خوش گردد از خار و خس
شود كامش از شير و روغن فگار
چه بايد تو را سلسبيل و رحيق
چو خرسند گشتي به سركه و شخار؟
جهان ره گذار است، اگر عاقلي
نبايد نشستنت بر ره گذار
ستور است مردم در اين ره چنانك
بريده نگردد قطار از قطار
شتابنده جمله كه يك دم زدن
نپايد كسي را برادر نه يار
ره تو كدام است از اين هر دو راه؟
بينديش و برگير نيكو شمار
اگر سازوار است و خوش مر تو را
بت رود ساز و مي خوشگوار
وز اين حالها تو به كردار خواب
نگردي همي سرد زين روزگار
وز اين ايستادن به درگاه شاه
وز اين خواستن سوي دهدار بار
وز اين بند و بگشاي و بستان و ده
وز اين هان و هين و از اين گير و دار
وز اين در كشيدن به بيني خويش
ز بهر طمع اين و آن را مهار
گماني مبر كاين ره مردم است
بر اين كار نيكو خرد برگمار
همي خويشتن شهره خواهي به شهر
كه من چاكر شاهم و شهريار
شكار يكي گشتي از بهر آنك
مگر ديگري را بگيري شكار
بدان تا به من برنهي بار خويش
يكي ديگرت كرد سر زير بار
ستوري تو سوي من از بهر آنك
همي باز نشناسي از فخر عار
تو را ننگ بايد همي داشتن
بخيره همي چون كني افتخار؟
ستور از كسي به كه بر مردمي
بعمدا ستوري كند اختيار
ز مردم درختي نه‌اي بارور
بلندي و بي‌بر چو بيد و چنار
اگر ميوه داري نشد هيچ بيد
به دانش تو باري بشو ميوه‌دار
دريغ اين قد و قامت مردمي
بدين راستي بر تو، اي نابكار
اگر باز گردي ز راه ستور
شود بيد تو عود ناچار و چار
وگر همچنين خود بماني چو ديو
دل از جهل پر دود و سر پرخمار
كسي برتو نتواند، از جهل،بست
يكي حرف دانش به سيصد نوار
تو را صورت مردمي داده‌اند
مكن خيره مر خويشتن را حمار
بكن جهد آن تا شوي مردمي
مكن با خداي جهان كارزار
تو را روي خوب است ليكن بسي است
به ديوار گرمابه‌ها بر نگار
به دانش تو صورت‌گر خويش باش
برون آي از اين ژرف چه مردوار
خرد ورز ازيرا سوي هوشمند
زجاهل بسي به بود موش و مار
چو مر خويشتن را بداني به حق
در اين ژرف زندان نگيري قرار
ز كردار بد باز گردي به عذر
چو هشيار مردان سوي كردگار
مر اين گوهر ايزدي را به علم
بشوئي ز زنگار عيب و عوار
ازيرا كه آتش، چو شد زر پاك،
برو كرد نتواند از اصل كار
ز حجت شنو حجت اي منطقي
ز هر عيب صافي چو زر عيار


قصيده شماره ۱۱۵

۳۳ بازديد


اي كهن گشته تن و ديده بسي نعمت و ناز
روز ناز تو گذشته‌است بدو نيز مناز
ناز دنيا گذرنده است و تو را گر بهشي
سزد ار هيچ نباشد به چنين ناز نياز
گر بدان ناز تو را باز نياز است امروز
آن تو را تخم نياز ابدي بود نه ناز
از آن ناز گذشته بگرفته است تو را
بند آن ناز تو را چيست مگر مايهٔ آز؟
كار دنياي فريبنده همه تاختن است
پس دنياي فريبندهٔ تازنده متاز
چون چغرگشت بناگوش چو سيسنبر تو
چند نازي پس اين پيرزن زشت چغاز؟
عمر پيري چو جواني مده‌اي پير به باد
تيرت انداخته شد نيز كمان را منداز
گرد گردان و فريبانت همي برد چو گوي
تا چو چوگانت بكرد اين فلك چوگان باز
باز گرد از بدو بر نيك فراز آر سرت
به خرد كوش، چو ديوان چه دودي باز فراز؟
باز بايد شدن از شر سوي خير به طبع
كز فرازي سوي گو گوي به طبع آيد باز
جفت خير است خرد، زو ستم و شر مخواه
خيره مر آب روان را چه كني سر به فراز؟
خرد آغاز جهان بود و تو انجام جهان
باز گرد، اي سره انجام، بدان نيك آغاز
خرد است آنكه تو را بنده شده‌ستند بدو
به زمين شير و پلنگ و به هوا باشه و باز
خرد آن است كه چون هديه فرستاد به تو
زو خداوند جهان با تو سخن گفت به راز
چون به بازار جهان خواست فرستاد هميت
مر تو را زو خرد و علم عطا بود و جهاز
بر سر ديو تو را عقل بسنده است رقيب
به ره خيره تو را علم بسنده است نهاز
گرد بازار بگرد اينك و احوال ببين
چون تو خود مي‌نگري من نكنم قصه دراز
آب جوئي و، سقا را چو سفال است دهان
حله خواهي تو و، شلوار ندارد بزاز
علما را كه همي علم فروشند ببين
به ربايش چو عقاب و به حريصي چو گراز
هر يكي همچو نهنگي و ز بس جهل و طمع
دهن علم فراز و دهن رشوت باز
گرش پنهانك مهمان كني از عامه به شب
طبع ساز وطربي يابيش و رود نواز
مي جوشيده حلال است سوي صاحب راي
شافعي گويد شطرنج مباح است بباز
صحبت كودكك ساده زنخ را مالك
نيز كرده‌است تو را رخصت و داده است جواز
مي و قيمار و لواطت به طريق سه امام
مر تو را هر سه حلال است، هلا سر بفراز!
اگر اين دين خداي است و حق اين است و صواب
نيست اندر همه عالم نه محال و نه مجاز
آنكه بر فسق تو را رخصت داده است و جواز
سوي من شايد اگر سرش بكوبي به جواز
زين قبل ماند به يمگان در حجت پنهان
دل برآگنده زاندوه و غم و ، تن به گداز
نيم ازان كاينها بر دين محمد كردند
گر ظفر يابد بر ما، نكند ترك طراز
لاجرم خلق همه همچو امامان شده‌اند
يكسره مسخره و مطرب و طرار و طناز
گر همه خلق به دين اندر ديوانه شدند
اي پسر، خويشتن خويش تو ديوانه مساز
بشنو اين پند به دين اندر و بر حق بايست
خويشتن كژ مگر خيره چو آهو و گراز
دانش آموز و سر از گرد جهالت بفشان
راستي ورز و بكن طاعت و حيلت مطراز
به چپ و راست مدو، راست برو بر ره دين
ره دين راست‌تر است اي پسر از تار طراز
به چپ و راست شده است از ره دين آنكه جهان
بر دراعه‌ش به چپ و راست به زر بست طراز
شوم چنگال چو نشپيل خود از مال يتيم
نكشد گرچه ده انگشت ببريش به گاز
ور بپرسيش يك مشكل گويدت به خشم
«سخن رافضيان است كه آوردي باز!»
به سؤال تو چو درماند گويد به نشاط
«بر پيمبر صلواتي خوش خواهم به آواز!»
صبر كن بر سخن سردش زيرا كان ديو
نيست آگاه هنوز، اي پسر از نرخ پياز
خويشتن دار تو كامروز جهان ديوان راست
چند گه منبر و محراب بديشان پرداز
سرد و تاريك شد، اي پور، سپيده دم دين
خره عرش هم اكنون بكند بانگ نماز
داد گسترده شود، گرد كند دامن جور
باز شيطان به زمين آيد باز از پرواز
علم كانباز عمل بود و جدا كردش ديو
باز گردند سرانجام و بباشند انباز
روي جان سوي امام حق بايد كردنت
گاه طاعت چو كني روي جسد سوي حجاز
سخن حكمتي اي حجت زر خرد است
به آتش فكرت جز زر خرد را مگداز


قصيده شماره ۱۱۴

۳۳ بازديد


نشنوده‌اي كه ديد يكي زيرك
زردآلوي فگنده به كو اندر
چو يافتش مزه ترش و ناخوش
وان مغز تلخ باز بدو اندر
گفتا كه «هر چه بود به دلت اندر
رنگت همي نمود به رو اندر»


قصيده شماره ۱۱۳

۳۵ بازديد


پند بدادمت من، اي پور، پار
چون بگزيدي تو بر آن نور نار؟
غره مشو گر چه نيابد همي
بي تو نه بهرام و نه شاپور پار
پشت گران‌بار تو اكنون شده‌است
كامدت از بلخ و نشابور بار
خانهٔ معموري و مار است جهل
مار درين خانهٔ معمور مار
ز ايزد مذكور به عقلي، مكن
جز كه به عقل، اي سره مذكور، كار
ديو سياه است تنت، خويشتن
از بد اين ديو سيه دور دار
پيرهن عصيان بنداز اگر
آيدت از بلعم باعور و عار
خمر مخور، پور، كه آن دود خمر
مار شود در سر مخمور، مار
پير پدر پار تو خواهد شدن
باز نيايد به تو، اي پور، پار