من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۲۵

۳۳ بازديد

 

صعب‌تر عيب جهان سوي خرد چيست ؟ فناش
پيش اين عيب سليم است بلاها و عناش
گر خردمند بقا يافتي از سفله جهان
همه عيبش هنرستي سوي دانا به بقاش
فتنه ز آن است برو عامه كه از غفلت و جهل
سوي او مي به بقا ماند ازيرا كه فناش
كس جهان را به بقا تهمت بيهوده نكرد
كه جهان جز به فنا كرد مكافات و جزاش
او همي گويد ما را كه بقا نيست مرا
سخنش بشنو اگر چند كه نرم است آواش
گرچه بسيار دهد شاد نبايدت شدن
به عطاهاش كه جز عاريتي نيست عطاش
روز پر نور و بها هست وليكن پس روز
شب تيره ببرد پاك همه نور و بهاش
به جواني كه بدادت چو طمع كرد به جانت
گرچه خوب است جوانيت گران است بهاش
اين جهان آب روان است برو خيره مخسپ
آنچه كان بود نخواهد مطلب، مست مباش
اي پسر، چون به جهان بر دل يكتا شودت
بنگر در پدر خويش و ببين پشت دوتاش
گر روا گشت بر اوباش جهان زرق جهان
تو چو اوباش مرو بر اثر زرق رواش
كه حكيمان جهانند درختان خداي
دگر اين خلق همه خار و خسانند و قماش
با همه خلق گر از عرش سخن گفت خداي
تا به طاعت بگزارند سزاوار ثناش
عرش او بود محمد كه شنودند ازو
سخنش را، دگران هيزم بودند و تراش
عرش پر نور و بلند است به زيرش در شو
تا مگر بهره بيابد دلت از نور ضياش
نيك بنديش كه از حرمت اين عرش بزرگ
بنده گشته است تو را فرخ و پيروز و جماش
مر تو را عرش نمودم به دل پاك ببينش
گر نبيندش همي از شغب خويش اوباش
عرش اين عرش كسي بود كه در حرب، رسول
چون همه عاجز گشتند بدو داد لواش
آنكه بيش از دگران بود به شمشير و به علم
وانكه بگزيد و وصي كرد نبي بر سر ماش
آنكه معروف بدو شد به جهان روز غدير
وز خداوند ظفر خواست پيمبر به دعاش
آنكه با هر كس منكر شدي از خلق جهان
جز كه شمشير نبودي به گه حرب گواش
آنكه با علم و شجاعت چو قوي داد عطاش
به ركوع اندر بفزود سوم فضل: سخاش
هر خردمند بداند كه بدين وصف، علي است
چون رسيد اين همه اوصاف به گوش شنواش
معدن علم علي بود به تاويل و به تيغ
مايهٔ جنگ و بلا بود و جدال و پرخاش
هر كه در بند مثل‌هاي قران بسته شده‌است
نكند جز كه بيان علي از بند رهاش
هر كه از علم علي روي بتابد به جفا
چون كر و كور بماند بكند جهل سزاش
تيغ و تاويل علي بر سر امت يكسر،
اي برادر، قدر حاكم عدل است و قضاش
مايهٔ خوف و رجا را به علي داد خداي
تيغ و تاويل علي بود همه خوف و رجاش
گر شما ناصبيان را بجز او هست امام
نيستم من سپس آن كس، دادم به شماش
گر شما جز كه علي را بخريديد بدو
نه عجب زانكه نداند خر بدلاش از ماش
گاو را، گر چه گيا نيست چو لوزينهٔ‌تر
به گوارد به همه حال ز لوزينه گياش
اي پسر، گر دل و دين را سفها لاش كنند
تو چو ايشان مكن و دين و دل خويش ملاش
به خطا غره مشو گرچه جهاندار نكرد
مر كسي را كه خطا كرد مكافات خطاش
كه مكافات به بنده برساند به آخر
مر وفا را به وفاهاش و جفا را به جفاش
اين جهان، اي پسر، ا زخلق همه عمر چرد
جهد آن كن كه مگر جان برهاني ز چراش
از چراگاه جهان آن شود، اي خواجه،برون
كه به تاويل قران بررسد از چون و چراش
دين و دنيا را بنياد مثل كالبد است
علم تاويل بگويد كه چگونه است بناش
دو جهان است و تو از هر دو جهان مختصري
جان تو اهل معاد است و تنت اهل معاش
تن تو زرق و دغا داند، بسيار بكوش
تا به يك سو نكشدت از ره دين زرق و دغاش
جز كه زرق تن جاهل سببي ديگر نيست
كه يمك پيش تگين است و رمك بر در تاش
زرق تن پاك همه باطل و ناچيز شودت
كه نبايد به در تاش و تگين بود فراش
گر بداني كه تنت خادم اين جان تو است
بت‌پرستي نكني جان برهاني ز بلاش
تن همان گوهر بي‌رتبت خاكي است به‌اصل
گر گليمي بد يا ديبهٔ رومي است قباش
چون يقيني كه همي از تو جدا خواهد ماند
زو هم امروز بپرهيز و همي‌دار جداش
تنت فرزند گياه است و گيا بچهٔ خاك
زين هميشه نبود ميل مگر سوي نياش
تن زميني است ميارايش و بفگن به زمينش
جان سمائي است بياموزش و بر بر به سماش
علت جهل چو مر جان تو را رنجه كند
داروي علم خور ايرا كه به علم است شفاش
سخن حجت بشنو كه مر او را غرضي
نيست الا طلب فضل خداوند و رضاش


قصيده شماره ۱۲۸

۳۵ بازديد


بفريفت اين زمان چو آهرمنش
تا همچو موم نرم كند آهنش
هركو به گرد اين زن پرمكر گشت
گر ز آهنست نرم كند گردنش
گر خير خير كرد نخواهي ستم
بر خويشتن حذر كن ازين بد كنش
اين دهر بي‌وفا كه نزايد هگرز
جز شر و شور از شب آبستنش
ايمن مشو زكينهٔ او اي پسر
هرچند شادمان بود و خوش‌منش
بر روي بي‌خرد نبود شرم و آب
پرهيز كن مگرد به پيرامنش
از تن به تيغ تيز جدا كرده به
آن سر كه باك نيستش از سرزنش
چون مرد شوربخت شد و روز كور
خشكي و درد سر كند از روغنش
هر چ او گران بخرد ارزان شود
در خنب و خنبه ريگ شود ارزنش
بر هركه تير راست كند بخت بد
بر سينه چون خمير شود جوشنش
چون تنگ سخت كرد برو روزگار
جامهٔ فراخ تنگ شود بر تنش
ابر بهار و باد صبا نگذرند
با بخت گشته بر در و بر روزنش
وان را كه روزگار مساعد شود
با ناوكي نبرد كند سوزنش
ور بنگرد به دشت سوي خار خشك
از شاخ او سلام كند سوسنش
پروين به جاي قطره ببارد ز ميغ
گر ميغ بگذرد ز بر برزنش
آويخته است زهرش در نوش او
آميخته است تيره‌ش با روشنش
وين زهرگن ز ما كند از بهر او
روشن چو زهره روي چو آهرمنش
آگه منم ز خوي بد او ازانك
كس نازمود هرگز بيش از منش
زي من يكي است نيك و بد دهر ازانك
سورش بقا ندارد و نه شيونش
مفگن سپر چو تيغ بر آهخت و نيز
غره مشو به لابهٔ مرد افگنش
گر روي تو به كينه بخواهد شخود
چون عاقلان به صبر بچن ناخنش
بر دشمن ضعيف مدار ايمني
وز خويشتن به نيكوي ايمن كنش
وان را كه دست خويش بيابي برو
غافل مباش و بيخ ز بن بركنش
وان را كه حاسد است حسد خود بس است
اندر دل ايستاده به پاداشنش
زان رنجه‌تر كسي نبود در جهان
كاندر دلش نشسته بود دشمنش
هركو زنفس خويش بترسد كسي
نتواند، اي پسر، كه كند ايمنش
احسنت و زه مگوي بدآموز را
زيرا كه پاك نيست دل و دامنش
خواهد كه خرمن تو بسوزند نيز
هر مدبري كه سوخته شد خرمنش
دست از دروغ زن بكش و نان مخور
با كرويا و زيره و آويشنش
وصف دروغ نيز دروغ است ازانك
پايان رود طبيعت پالاونش
مشنو دروغ تا نشوي خوار ازانك
چون سيم قلب قلب بود خازنش
در هاوني كه صبر بكوبد طبيب
چون صبر تلخ تلخ شود هاونش
گلشن چو كرد مرد درو كاه دود
گلخن شود زدود سيه گلشنش
ز انديشگان بيهده زايد دروغ
همچون شبه سياه بود معدنش
پر نور ايزد است دل راست گوي
ز اسفنديار داد خبر بهمنش
چون راست بود خوب نمايد سخن
در خوب جامه خوب شود آگنش
از علم زايد و زخرد قول راست
چون مرد نيك نيك بود مسكنش
فرزند جز كريم نباشد بخوي
چون همچو مرد بود نكوخو زنش
اي حجت زمين خراسان بگوي
بر راستي سخن كه توي ضامنش
ابليس در جزيرهٔ تو برنشست
بر بي‌فسار سخت كش توسنش
سالوك‌وار زد به كمرش اندرون
از بهر حرب دامن پيراهنش
جز صبر هيچ حيله ندانم تو را
با مكر ديو و با سپه كودنش
خاموش تو كه گوش خرد كر كرد
بر زير و بم حنجرهٔ مذنش
هرچند بي‌شمار مر او را فن است
خوار است سوي مرد مميز فنش
هرك اعتماد كرد بر اين بي‌وفا
از بيخ و بار بركند اين ريمنش


قصيده شماره ۱۲۷

۳۴ بازديد


گردش اين گنبد و مكر و دهاش
گرد بر آرد همي از اولياش
كينه نجويد مگر از دوستان
برچه نهادي تو الهي بناش؟
گرچه جفا دارد با عاقلان
زشت نگويند ز بهر تراش
هر كه مرو را كند اين دردمند
كرد نداند به جهان كس داوش
سخت دو روي است ندانم همي
دشمنش از دوست نه روي از قفاش
گر به من از دهر جفائي رسد
نيز رسيده‌است بدو خود جفاش
هر كه جفا جويد بر خويشتن
چشم كه دارد مگر ابله وفاش؟
اين همه آرايش باغ بهار
بيني وين زيب و جمال و بهاش
وين كه چو گل روي بشويد به شب
مشك دمد بر رخ شسته صباش
وين كه بگرداند هزمان همي
بلبل نو نو به شگفتي نواش
وين كه همي ابر به مشك و گلاب
هر شب و هر روز بشويد لقاش
وين كه همي بر كتف شاخ گل
باد بيفشاند رومي قباش
وين كه چو آهو بخرامد به دشت
سنبل تر است و بنفشه چراش
وين كه به جوي اندر از عكس گل
سرخ عقيق است تو گوئي حصاش
ديدهٔ نرگس چو شود تيره ابر
لولوي شهوار كشد توتياش
وين كه اگر باد به گل بروزد
عنبر پاشد به هوا بر هباش
دير نپايد كه كند گشت چرخ
اين همه را يكسره ناچيز و لاش
از كتف گلبن سوري به قهر
باد خزاني بربايد رداش
وآنچه كه بنواختش ارديبهشت
عرضه كند آذر و دي بر بلاش
تيره شود صورت پرنور او
كند شود كار روان و رواش
گرچه چو تير است كنون پشت شاخ
باز كند مهر ضعيف و دوتاش
هرچه كنون هست زمرد مثال
باز نداند خرد از كهرباش
سيرت اين چرخ چنين يافتم
بايدمان كرد بر اين ره رهاش
نيش زمانه چو بر آشفته شد
خوار شود همچو عدو آشناش
قد تو گرچند چو تير است راست
زود كند گشت زمان چون حناش
گر بگماني تو ز بدهاي او
قامت چون نون منت بس گواش
ژرف به من بنگر و بر خوان زمن
نسخت زرق و حيل و كينه‌هاش
مركب من بود زمان پيش ازين
كرد ندانست ز من كس جداش
گشته شب و روز به درگاه من
خشنديم آب و مرادم گياش
جز به هواي دل من تاختن
شاد و سرافراز نبودي هواش
تا به مرادم زنخش نرم بود
پاك صواب است تو گفتي خطاش
واكنون چون كار به آخر رسيد
سوي من آورد عنان عناش
هرچه به آغازي بوده شود
طمع مدار، اي پسر، اندر بقاش
گشتن آن چرخ پس، اي هوشمند
نيك دليل است تو را بر فناش
زير يكي فرش وشي گسترد
باز بدزدد ز يكي بورياش
هيچ شنودي كه به آل رسول
رنج و بلا چند رسيد از دهاش؟
دفتر پيش آر، بخوان حال آنك
شهره ازو شد به جهان كربلاش
تشنه كشته شد و نگرفت دست
حرمت و فضل و شرف مصطفاش
وان كس كو كشت مر آن شمع را
باز فرو خورد همين اژدهاش
غافل كي بود خداوند ازانك
رفت در اين سبز و بلند آسياش؟
ليكن نشتابد در كارهاش
زانكه نه اين است سزاي جزاش
چون به نهايت برسد كار خلق
خود برسد باز به هر كس سزاش
گرچه دراز است مراين را زمان
ثابت كرده‌است خرد منتهاش
رفته برين است نهاد جهان
ديگر نكنند ز بهر مراش
چون و چرا بيش نداند جز آنك
بر نرسد خلق به چون و چراش
دهر همي گويد ك «اي مردمان
رفتنيم من» به زبان شماش
طاعت داريد رسولانش را
تكيه مداريد چنين بر قضاش
عقل عطائي است شما را ازو
سخت شريف است و بزرگ اين عطاش
آنكه چنين داند دادن عطا
هيچ قياسي نپذيرد سخاش
هركه رود بر ره خرم بهشت
بي شك جز عقل نباشد عصاش
جز كه به نيروي عطاي خداي
گفت نداند به سزا كس ثناش
معذرت حجت مظلوم را
رد مكن يارب و بشنو دعاش
اي شده مر طبع تو را بنده شعر
طبع تو افزوده جمال و بهاش
شعر شدي گر بشنيدي زشرم
شعر تو بر پشت كسائي كساش


قصيده شماره ۱۳۱

۳۴ بازديد


اي خفته همه عمر و شده خيره و مدهوش
وز عمر و جهان بهرهٔ خود كرده فراموش
هر گه كه هميشه دل تو بيهش و خفته است
بيدار چه سود است تو را چشم چو خرگوش؟
اين دهر نهنگ است، فرو خواهد خوردنت
فتنه چه شدي خيره تو بر صورت نيكوش؟
بيدار شو از خواب و نگه كن كه دگر بار
بيدار شد اين دهر شده بيهش و مدهوش
باغي كه بد از برف چو گنجينه نداف
بنگرش به ديباي مخلق شده چون شوش
وين كوه برهنه شده را باز نگه كن
افگنده پرندين سلبي بر كتف و دوش
بربسته گل از ششتري سبز نقابي
و آلوده به كافور و به شنگرف بناگوش
بر عالم چشم دل بگمار به عبرت
مدهوش چرا مانده‌اي اي مدبر بي‌هوش؟
در باغ پديد آمد مينوي خداوند
بنديش و مقر آي به يزدان و به مينوش
بنگر كه چه گويدت همي گنبد گردان
گفتار جهان را به ره چشمت بنيوش
گويندهٔ خاموش بجز نامه نباشد
بشنو سخن خوب ز گويندهٔ خاموش
گويدت همي: گر چه دراز است تو را عمر
بگذشته شمر يكسره چون دوش و پرندوش
داني كه بقا نيست مگر عمر، پس او را
بر چيز فنائي مده، اي غافل، و مفروش
اين عاريتي تن عدوي توست عدو را
دانا نگرد خيره چنين تنگ در آگوش
ور عاريتي باز ستاندت تو رخ را
بر عاريتي هيچ مه بخراش و مه بخروش
از ميش تن خويش به طاعت چو خردمند
در علم و عمل فايدهٔ خويش همي دوش
زين خانهٔ الفنج و زين معدن كوشش
بر گير هلازاد و مرو لاغر و دريوش
پرهيز همي ورز، در الفغدن دانش
دايم ز ره چشم و ره گوش همي كوش
با طاعت و با فكرت خلوت كن ازيراك
مشغول شده ستند سفيهان به خلالوش
در طاعت بي‌طاقت و بي‌توش چرائي؟
اي گاه ستمگاري با طاقت و با توش!
چون بر تو هواي دل تو مي‌بكشد تير
در پيش هوا تو ز ره صبر فرو پوش
تو جوشن دين پوش، دل بي‌خردت را
بگداخته شو، گو، ز ره ديده برون جوش
در معده‌ت بر جان تو لعنت كند امشب
ناني كه به قهر از دگري بستده‌اي دوش
تو گردنت افراخته وان عاجز مسكين
بنهاده ز اندوه زنخ بر سر زانوش
هر چند تو را نوش كند جاهلي آتش
بر خيره مخور، كاتش هرگز نشود نوش
اي حجت اگر گنگ نخواهي كه بماني
در پيش خداوند، سوي حجت كن گوش


قصيده شماره ۱۳۰

۳۲ بازديد


هر كس به نسب نيك نداني و به آلش
بر نسبت او نيست گوا به ز فعالش
زيرا كه درختي كه مر او را نشناسند
بارش خبر آرد كه چه بوده است نهالش
قول تو چه بار است و تو پربار درختي
آباد درختي كه چو خرماست مقالش!
فضل و ادب مرد مهين نسبت اوي است
شايد كه نپرسي ز پدر وز عم خالش
از كوزه چو آب خوش خوردي نبود باك
گر چون خز ادكن نبود نرم سفالش
در حكمت و علم است جمال تن مردم
نه در حشم و اسپ و جمال است جمالش
آنجا كه سخن دان بگشايد در منطق
از مرد سخن هرگز گويند نعالش؟
نفسي كه ندارد پر و بال از حكم و علم
آنجا كه بود علم بسوزد پر و بالش
گر دانا پرسد كه «چرا خاك چو شد سنگ
چون خاك نياغازد چون آب زلالش؟»
بس حلق گشاده به خرافات و محالات
كو بسته شود سخت بدين سست سؤالش
گر نيست به جعبه‌ش در چون تير مقالي
كس دست نگيرند ز پيروز و ينالش
ور نيست به ديبا تنش آراسته، شايد،
چون خويشتن آراست به ديباي خصالش
جهل آتش جان آمد و جان نال جهالت
وز آتش نادان نرهد هرگز نالش
چون زانچه نداندش بپرسند سؤالي
از هول شود زايل ازو خوابش و هالش
وز گاه بيفتد به سوي چاه فرودين
وز صدر برانند سوي صف نعالش
اي كرده تو را بسته و مطواع فلان مير
آن ميخ كشن ساز و سيه اسپ عقالش
تو همبر آن مير شوي گر طمع خويش
بيرون كني از دولت و از نعمت و مالش
ميري بود آنكو چو به گرمابه درآيد
خالي شود از ملكت و از جاه و جلالش؟
وانجا كه سخن خيزد از چند و چه و چون
داناي سخن پيشه بخندد ز اقوالش!
بل مير حكيمي است كه اندر دل اوي است
خيل و حشم و مملكت و گنج و رجالش
وانجا كه سخن خيزد از آيات الهي
سقراط سزد چاكرو ادريس عيالش
آن را نبرم مال همي ظن كه خداوند
در سنگ نهاده‌است و در اين خاك و رمالش
بل مال يكي جوهر عالي است كه دانا
داند كه خرد شايد صندوق و جوالش
آن مال خداي است كه زنهار نهاده‌است
اندر دل پاكيزهٔ پيغمبر و آلش
آن آب حيات است كه جاويد بماند
نفسي كه ازين داد كريم متعالش
زين مال و ازين آب رسيد احمد تازي
در عالم گويندهٔ دانا به كمالش
نور ازلي را چو دلش راست به پذيرفت
الله زمين شد كه نديدند مثالش
وز بركت اين نور فرو خواند قران را
بنبشته بر افلاك و بر و بحر و جبالش
وان كس كه همي گويد كاواز شنودي
منديش از آن جاهل و منيوش محالش
وين نور بر اولاد نبي باقي گشته است
كز نفس پيمبر به وصي بود وصالش
زيرا كه نشد دادگر از كرده پشيمان
نه نيز ز كاري بگرفته است ملالش
زين نور بيابي تو اگر سخت بكوشي
با آنكه نيابي ز همه خلق همالش
آن كس كه گرش اعمي در خواب بيند
روشن شودش ديده ز پر نور خيالش
آن كس كه اگر نامش بر دهر بخوانند
فرخنده شود ساعت و روز و مه و سالش
تا بود قضا بود وفادار يمينش
تا هست قدر هست رضاخواه شمالش
عالم به مثل بدخو و ناساز عروسي است
وز خلق جهان نيست جز او شوي حلالش
هر كو به زنا قصد جهان دارد از اوباش
بس زود بيارند در اين ننگ و نكالش
كي نرم كند جز كه به فرمان روانش
اين شير به زير قدمت گردن و يالش؟
تا سعد خداوند به من بنده بپيوست
بگسست زمن دهر و برستم ز وبالش
امروز كزو طالع مسعود شده‌ستم
از دهر كي انديشم وز بيم زوالش؟
هر كو سرش از طاعت آن شير بتابد
گر شير نر است او، بخورد ماده شگالش
ور طالع فالش به مثل مشتري آيد
مريخ نهد داغي بر طلعت فالش


قصيده شماره ۱۲۹

۳۳ بازديد


وبال است بر مرد عمر درازش
چو عمر درازش فزود اندر آزش
سوي چشمهٔ شوربختي شتابد
كرا آز باشد دليل و نهازش
هر آن ناز كغاز او آز باشد
مدارش به ناز و مخوان جز نيازش
به نازي كزو ديگري رنجه گردد
چه نازي كه نايد بدين هيچ آزش؟
به خواب اندر است، اي برادر، ستمگر
چه غره شده‌ستي بدان چشم بازش؟
كرا در زيان كسان سود باشد
نداند خردمند باز از گرازش
مكن چشم بر بد كنش بازو گردش
مگرد و مشو تا تواني فرازش
كه در مهر او كينه بسته است ازيرا
كه بسته است چشم دل اين مهره بازش
بده پند و خاموش يك چند روزي
يله كن بر اين كرهٔ دور تازش
كه خود زود بندازد اين شوم كره
بناگاه در چاه هفتاد بازش
جهان فريبنده را نوش بر روي
چو زهر است در پيش و رنج است نازش
كرا داد چيزي كزو باز نستد؟
كرا برگرفت او كه نفگند بازش؟
جهان مار بدخوست منوازش از بن
ازيرا نسازدش هرگز نوازش
نمازت برد گرش خواري نمائي
وزو خوار گردي چو بردي نمازش
به راحت شدم من چو زو بازگشتم
درست است اين قول و اين است رازش
نبيني كه گر بازگشتي، به ساعت
به راحت بدل گشت رنج درازش
زگيتي حذر ساز و با او دوالك
مباز و برون كن دل از چنگ بازش
دل از راه دنيا به دين بازگردان
زعلم و عمل جوي زاد و جهازش
كند باز هرگز مگر دست طاعت
دري را كه كرده‌است عصيان فرازش؟
اگر جانت مركب ندارد ز دانش
مكن خيره رنجه به راه حجازش
دلت گر ز بي‌طاعتي زنگ دارد
هلا به آتش علم و طاعت گدازش
كرا جامهٔ عز بربود دنيا
به دين باز گردد بدو اعتزازش
يكي خوب ديبا شمر دين حق را
كه علم است و پرهيز نقش و طرازش
كرا دست كوتاه يابي ز دانش
مشو فتنه بر مال و دست درازش
سزد گر ننازي تو بر صحبت او
وگر همچو نرگس بود پي پيازش
كرا ره گشاده شود سوي دانش
حقيقت شود سوي دانا مجازش
و گر چند پنهان و معزول باشد
نداند سرافراز جز سرفرازش
كه نادان همان خوي بد پيشت آرد
وگر پاره پاره ببري به گازش
نسازد تو را طبع با گفتهٔ او
چو گفتار تو نوفتد طبع سازش
كسي كو به شهر محبت نيايد
بده سوي دشت عداوت جوازش
به حجت نگه كن كه در دين و دنيا
چگونه است از اين ناكسان احترازش


قصيده شماره ۱۳۳

۳۵ بازديد


چو شمشير بايدت بود، اي برادر،
به جاي بدي بد به جاي خوشي خوش
دو پهنيش چون آب نرم است و روشن
دو پهلوش ناخوش چو سوزنده آتش


قصيده شماره ۱۳۲

۳۴ بازديد


جهان را دگرگونه شد كارو بارش
برو مهربان گشت صورت نگارش
به ديبا بپوشيد نوروز رويش
به لولو بشست ابر گرد از عذارش
به نيسان همي قرطهٔ سبز پوشد
درختي كه آبان برون كرد ازارش
گهي در بارد گهي عذر خواهد
همان ابر بدخوي كافور بارش
كه كرد اين كرامت همان بوستان را
كه بهمن همي داشتي زارو خوارش؟
پر از حلقه شد زلفك مشك بيدش
پر از در شهوار شد گوشوارش
به صحرا بگسترد نيسان بساطي
كه ياقوت پود است و پيروزه تارش
گر ارتنگ خواهي به بستان نگه كن
كه پر نقش چين شد ميان و كنارش
درم خواهي از گلبانش گذر كن
وشي بايدت مگذر از جويبارش
چرا گر موحد نگشته است گلبن
چنين در بهشت است هال و قرارش
وگر آتش است اندر ابر بهاري
چرا آب ناب است بر ما شرارش؟
شكم پر ز لولوي شهوار دارد
مشو غره خيره به روي چو قارش
نگه كن بدين كاروان هوائي
كه كافور و در است يكرويه بارش
سوي بوستانش فرستاده دريا
به دست صبا داده گردون مهارش
كه ديده است هرگز چنين كارواني
كه جز قطره باري ندارد قطارش؟
به سال نو ايدون شد اين سال خورده
كه برخاست از هر سوي خواستارش
چو حورا كه آراست اين پيرزن را؟
همان كس كه آراست پيرار و پارش
كناره كند زو خردمند مردم
نگيرد مگر جاهل اندر كنارش
دروغ است گفتارهاش، اي برادر
به هرچه‌ت بگويد مدار استوارش
فريبنده گيتي شكارت نگيرد
جز آنگه كه گوئي «گرفتم شكارش»
به جنگ من آمد زمانه، نبيني
سرو روي پر گردم از كارزارش
چو دود است بي‌هيچ خير آتش او
چو بيد است بي‌هيچ بر ميوه دارش
به خرما بني ماند از دور ليكن
به نسيه است خرما و نقد است خارش
نخرد بجز غمر خارش به خرما
ازين است با عاقلان خارخارش
پر از عيب مردم ندارد گرامي
كسي را كه دانست عيب و عوارش
بسوزد، بدوزد، دل و دست دانا،
به بي‌خير خارش، به بي‌نور نارش
سوي دهر پر عيب من خوار ازانم
كه او سوي من نيز خوار است بارش
به دين يافته است اين جهان پايداري
اگر دين نباشد برآيد دمارش
چو من از پس دين دويدم ببايد
دويدن پس من به ناچار و چارش
چو من مرد دينم همي مرد دنيا
نه آيد به كارم نه آيم به كارش
نبيند زمن لاجرم جز كه خواري
نه دنيا نه فرزند زنهار خوارش
كسي را كه رود و مي انده گسارد
بود شعر من هرگز انده گسارش؟
تو،اي بي‌خرد، گر خود از جهل مستي
چه بايدت پس خمر و رنج خمارش؟
نبيد است و ناداني اصل بلائي
كه مرد مهندس نداند شمارش
يكي مركب است، اي پسر، جهل بدخوي
كه بر شر يازد هميشه سوارش
يكي بدنهال است خمر، اي برادر
كه برگش همه ننگ و، عار است بارش
نيارم كه يارم بود جاهل ايرا
كرا جهل يار است يار است مارش
نگر گرد ميخواره هرگز نگردي
كه گرد دروغ است يكسر مدارش
چو ديوانه ميخواره هرچه‌ت بگويد
نه بر بد نه بر نيك باور مدارش
به خواب اندرون است ميخواره ليكن
سرانجام آگه كند روزگارش
كسي را كه فردا بگريند زارش
چگونه كند شادمان لاله‌زارش؟
جهان دشمني كينه‌دار است بر تو
نبايد كه بفريبدت آشكارش
من آگاه گشته ستم از غدر و غورش
چگونه بوم زين سپس يار غارش
نه‌ام يار دنيا به دين است پشتم
كه سخت و بلند است و محكم حصارش
در اين حصار از جهان كيست؟ آن كس
كه بگداخت كفر از تف ذوالفقارش
هزبري كه سرهاي شيران جنگي
ببوسند خاك قدم بنده‌وارش
به مردي چو خورشيد معروف ازان شد
كه صمصام دادش عطا كردگارش
به زنهار يزدان درون جاي يابي
اگرجاي جوئي تو در زينهارش
اگر دهر منكر شود فضل او را
شود دشمن دهر دليل و نهارش
كه دانست بگزاردن فام احمد
مگر تيغ و بازوي خنجر گزارش
علي آنكه چون مور شد عمرو و عنتر
ز بيم قوي نيزهٔ مار سارش
خطيبان همه عاجز اندر خطابش
هزبران همه روبه اندر غبارش
همه داده گردن به علم و شجاعت
وضيع و شريف و صغارو كبارش
چه گويم كسي را كه ابليس گمره
كشيده‌است از راه يك سو فسارش؟
بگويم چو گويد «چهارند ياران»
بياهنجم از مغز تيره بخارش
چهار است اركان عالم وليكن
يكي برتر و بهتر است از چهارش
چهار است فصل جهان نيز وليكن
بر آن هرسه پيداست فضل بهارش
دهد راز دل عاقلي جز به مردم
اگر چند نزديك باشد حمارش؟
هگرز آشنائي بود همچو خويشي
كه پيوسته زو شد نبي را تبارش؟
علي بود مردم كه او خفت آن شب
به جاي نبي بر فراش و دثارش
همه علم امت به تاييد ايزد
يكي قطرهٔ خرد بود از بحارش
گر از جور دنيا همي رست خواهي
نيابي مرادت جز اندر جوارش
من آزاد آزاد گردان اويم
كه بنده است چون من هزاران هزارش
يكي يادگار است ازو بس مبارك
منت ره نمايم سوي يادگارش
فلك چاكر مكنت بيكرانش
خرد بندهٔ خاطر هوشيارش
درختي است عالي پر از بار حكمت
كه به انديشه بايدت خوردن ثمارش
اگر پند حجت شنودي بدو شو
بخور نوش خور ميوهٔ خوش گوارش
مترس از محالات و دشنام دشمن
كه پر ژاژ باشد هميشه تغارش


قصيده شماره ۱۳۶

۳۴ بازديد


گر دگرگون بود حالت پارسال
چونكه ديگر گشت باز امسال حال؟
تير بودي چون شده‌ستي چون كمان؟
لاله بودي چون شده‌ستي چون تلال؟
اي نشاندهٔ دست روز و سال و ماه
بركند روزيت دست ماه و سال
پر صقالت بود روي، از گشت چرخ
گشت روي پر صقالت چون شكال
گر عيالت بود دي فرزند و زن
بر عيال اكنون چرا گشتي عيال؟
با جمال اكنون كجا جويد تو را؟
كز تو مي هر روز بگريزد جمال
گر ز تو بگريزد آن كه‌ت مي بجست
زاهد است او، زينهار از وي منال
زانكه چون ديگر شده‌ستي سر به سر
پس حرامي محض اگر بودي حلال
اي بسي ماليده مردان را به قهر
پيشت آمد روزگاري مرد مال
روزگار آنجات مي‌خواند كه نيست
سودمند آنجا عيال و ملك و مال
مال و ملك از زهد و از طاعت گزين
علم عم بايد تو را، پرهيز خال
فعل نيكو را لباس جانت كن
شايد ار بر تن نپوشي جز جوال
روي نيكو زشت باشد هر گهيك
زشت باشد روي نيكو را فعال
جز كز اصل نيك نايد فعل نيك
بار بد باشد چو بد باشد نهال
در تن ناخوب فعل نيك را
جمع كن چون انگبين اندر سفال
ديوت از طاعت پري گردد چنانك
چون به زر بندي كمر گردد دوال
نيك نام از صحبت نيكان شوي
همچو از پيغمبر تازي بلال
چون سوي خورشيد دارد روي خويش
ماه تابنده شود خوش خوش هلال
دانيال از خيرها شد نامور
نامور نامد ز مادر دانيال
مر تو را سگالد يار تو
چون مر او را تو بوي نيكو سگال
گر طمع داري مديح از من همي
از مديح من چرائي گنگ و لال؟
بي‌همال است از خلايق مصطفي
تا گزيدش كردگار بي‌همال
راستي را پيشه كن كاندر جهان
نيست الا راستي عزم الرجال
راستي در كار برتر حيلت است
راستي كن تا نبايدت احتيال
چون فرود آمد به جائي راستي
رخت بربندد از آنجا افتعال
جانور گردد همي از راستي
چون برآميزد طبايع به اعتدال
جز به دين اندر نيابي راستي
حصن دين را راستي شد كوتوال
زشت بار است، اي برادر، بار آز
دور بفگن بار آز از پشت و يال
گر كمندي يابد از روي طمع
زود بندد گردن شيران شگال
ور بكاري آزمون را تخم آز
گر برويد بر نيارد جز محال
اسپ آزت سوي بدبختي برد
زين بخت بد فرونه زين عقال
من بر اين مركب فراوان تاختم
گرد عالم گه يمين و گه شمال
زين سواري حاصلي نامد مرا
جز كه تشنهٔ محنت و گرد ملال
زين اسپ آز ذل است اي پسر
نعل او خواري، عنان او سال
تا فرود آئي به آخر گرچه دير
بر در شهر نميدي لامحال
سوي شهر بي‌نيازي ره بپرس
چند گردي كور و كر اندر ضلال؟
گرد دنيا چند گردي چون ستور؟
دور كن زين بد تنور اين خشك نال
گر همي عز و جلالت بايدت
چون نگردي گرد دين ذوالجلال؟
عمر فاني را به دين در كار بند
تا بيابي عمر و ملك بي‌زوال
يافته‌ستي روزگار، امروز كن
خويشتن را نيك روز و نيك فال
آن جهان را اين جهان چون آينه است
نيك بنديش اندر اين نيكو مثال
گر گهي باشد خيال و گاه نه
پس چه چيزي تو، نگوئي، جز خيال؟
گر به دنيا در نبيني راه دين
وز ره دانش نيلفنجي كمال
بي گمان شو زانكه نايد حاصلي
زين سراي پر خيالت جز وبال
علم را از جايگاه او بجوي
سر بتاب از عمرو و زيد و قال قال
قال اول جز پيمبر كس نگفت
وانگهي زي آل او آمد مقال
جز كه زهرا و علي و اولادشان
مر رسول مصطفي را كيست آل؟
صف پيشين شيعتان حيدرند
جز كه شيعت ديگران صف النعال
حبل ايزد حيدر است او را بگير
وز فلان و بوفلان بگسل حبال
بي‌خطر باشد فلان با او چنانك
پيش زرگر بي‌خطر باشد كلال
تا نبودم من به حيدر متصل
علم حق با من نمي‌كرد اتصال
همچو اين تاريك رويان روي من
تيره بود و تار بام و بي‌صقال
چون به من بر تافت نور علم او
روي دين را خالم اكنون، خوب خال
شعر من بر علم من برهان بس است
جان فزاي و پاك چون آب زلال


قصيده شماره ۱۳۴

۳۵ بازديد


اين طارم بي‌قرار ازرق
بربود زمن جمال و رونق
وان عيش چو قند كودكي را
پيري چو كبست كرد و خربق
گوشم نشنود لحن بلبل
چون گشت سرم به رنگ عقعق
اي تاخته شصت سال زيرت
اين مركب بي‌قرار ابلق
با پشت چو حلقه چند گوئي
وصف سر زلفك معلق؟
يك چند به زرق شعر گفتي
بر شعر سياه و چشم ازرق
با جد كنون مطابقت كن
اي باطل و هزل را مطابق
بيدار شو و به دست پرهيز
چون سنگ بگير دامن حق
آزاد شد از گناه گردنت
هرگه كه شدي به حق مطوق
حق نيست مگر كه حب حيدر
خيرات بدو شود محقق
گيتي همه جهل و حب او علم
مردم همه تيره او مروق
آن عالم دين كه از حكيمان
عالم جز ازو نشد مطلق
بي‌شرح و بيان او خرد را
مبهم نشود هگرز منطق
ابليس بريد ازان علاقت
كو گشت به دامنش معلق
در بحر ظلال كشتيي نيست
جز حب علي به قول مطلق
اي غرقه شده به آب طوفان
بنگر كه به پيش توست زورق
غرقه شديئي به پيش كشتي
گر نيستيي به‌غايت احمق؟
جز بي‌خردي كجا گزيند
فرسوده گليم بر ستبرق؟
ديوانه شدي كه مي نداني
از نقرهٔ پخته خام زيبق!
بشنو ز نظام و قول حجت
اين محكم شعر چون خورنق
بر بحر مضارع است قطعش
طقطاق تنن تنن تنن طق