قصيده شماره ۱۱۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۱۸

۳۵ بازديد


اي خداوند اين كبود خراس
صد هزاران تو را ز بنده سپاس
كه به آل رسول خويش مرا
برهاندي از اين رمهٔ نسناس
تا متابع بوم رسول تو را
نروم بر مراد خويش و قياس
هم مقصر بوم به روز و به شب
به سپاست بر آورم انفاس
شكر و حمد تو را زبان قلم است
بندگان را و روز و شب قرطاس
نامه‌ها پيش تو همي آيد
هم ز بيدار دل هم از فرناس
هيچ كاري از اين دو نامه برون
نكند كافر و خداي‌شناس
آتش دوزخ است ناقد خلق
او شناسد ز سيم پاك نحاس
داد من بي‌گمان بر آيدمي
روز حشر از نبيرهٔ عباس
وز گروهي كه با رسول و كتاب
فتنه‌گشتند بريكي به قياس
اين ستوران كرده در گردن
رسن جهل و سلسلهٔ وسواس
من چه كردم اگر بدان جاهل
نفرستاد وحي رب‌الناس؟
با نبوت چه كار بود او را
چون برفت از پس رش و كرباس؟
لاجرم امتش به بركت او
كوفته‌ستند پاي خويش به فاس
دو مخالف بخواند امت را
چو دو صياد صيد را سوي داس
برده‌گشتند يكسر اين ضعفا
وان دو صياد هر يكي نخاس
به خراسي كشيد هر يك‌شان
كه سزاوارتر ز خر به خراس
هر چه كان گفت «لايجوز چنين»
آن دگر گفت «عندنا لاباس»
اينت مسكر حرام كرد چو خوگ
وانت گفتا بجوش و پر كن طاس
دو مخالف امام گشته‌ستند
چون سياه و سپيد و خز و پلاس
نشد از ما بدين رسن يك تا
هر كه بشناخت پاي خويش از راس
ليكن اندر دل خسان آسان
چون به خس مار درخزد خناس
از ره نام همچو يك دگرند
سوي بي‌عقل هرمس و هرماس
ليكن از راه عقل هشياران
بشناسند فربهي ز اماس
اي خردمند هوش دار كه خلق
بس به اسداس در زدند اخماس
سخت بد گشت نقدها مستان
درم از كس مگر به سخت مكاس
دور باش از مزوري كه به مكر
دام قرطاس دارد و انقاس
تيزتر گشت و جهل را بازار
سوي جهال صد ره از الماس
نيست از نوع مردم آنك امروز
شخص و انواع داند و اجناس
خرد و جهل كي شوند عديل؟
بز را نيست آشنا رواس
مي‌شتابد چو سيل سوي نشيب
خلق سوي نشاط و لهو و لباس
من همانا كه نيستم مردم
چون نيم مرد رود و مجلس و كاس
تا اساس تنم به پاي بود
نروم جز كه بر طريق اساس
پاس دارم ز ديو و لشكر او
به سپاس خداي بر تن، پاس
نبوم ناسپاس ازو كه ستور
سوي فرزانه بهتر از نسپاس


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد