قصيده شماره ۱۲۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۲۳

۳۵ بازديد


چه بود اين چرخ گردان را كه ديگر گشت سامانش؟
به بستان جامهٔ زربفت بدريدند خوبانش
منقش جامه‌هاشان را كه‌شان پوشيد فروردين
فرو شست از نگار و نقش ماه مهر و آبانش
همانا با خزان گل را به بستان عهد و پيمان بود
كه پنهان شد چو بدگوهر خزان بشكست پيمانش
ز سر بنهاد شاخ گل به باغ آن تاج پر درش
به رخ بر بست خورشيد آن نقاب خز خلقانش
همان كه سر كه پوشيدش به ديبا باد نوروزي
خزاني باد پنهان كرد در محلوج كوهانش
يكي گردنده گوئي بر شد از دريا سوي گردون
كه جز كافور و مرواريد و گوهر نيست در كانش
نهنگي را همي ماند كه گردون را بيوبارد
چو از دريا برآمد جوش از بحر هر عصيانش
نباشد جز كه يك ميدان نشيب و كوه و هامونش
نيايد بيش يك لقمه خراب و خاك و عمرانش
نپوشد جز بدو عالم ز خز و تو ز پيراهن
نگردد جز كه از خورشيد فرسوده گريبانش
بغرد همچو اژدرها چو بر عالم بياشوبد
ببارد آتش و دود از ميان كام و دندانش
خزينهٔ آب و آتش گشت بر گردون كه پنداري
زخشم خويش و از رحمت مركب كرد يزدانش
بميرد چون بگريد سير تا هشيار پندارد
كه چيزي جز كه گريه نيست تركيب تن و جانش
مگر تخت سليمان است كز دريا سحرگاهان
نباشد زي كه و هامون مگر بر باد جولانش
چنين تيره چرائي، اي مبارك تخت رخشنده؟
همانا كز سليمانت بدزديدند ديوانش
تو مرغان را همي سايه كني امروز، اگر روزي
تو را سايه همي كردند و، او را نيز، مرغانش
فلك را پرده و كه را كلاه و خاك را خيمه
ميانجي كرد يزدانت ميان چرخ و اركانش
چو دايهٔ مهرباني جمله فرزندان عالم را
همي گردي كجا هستند در آباد و ويرانش
به فعل خوب تو خوب است روي زشت تو زي آن
كه او مر آفرينش را بداند راه و سامانش
نه اندر صورت خوب است زيب مرد و نيكوئي
وليكن در خوي خوب است خوبي‌ي مرد و در دانش
سخن عنوان نامهٔ مردم آمد، هر كه را خواهي
كه برخواني به چشم گوش بنگر سوي عنوانش
دو صورت هست مردم را به هر دو بنگر و بررس
به چشم از روي پيدائش به گوش از جان پنهانش
نپرسد مرد را كس كه «ت چرا رخ نيست چون ديبا؟»
وليكن «چونكه ناداني؟» بسي گويند مردانش
نكوهش مرگ را ماند، ستايش زندگاني را،
چو ناداني بود علت مدان جز علم درمانش
بميرد صورت جسمي، سخن ماند ز ما زنده،
سخن دان را بر اين دعوي چو خورشيد است برهانش
همي طاووس را بكشي ز بهر پر رنگينش
بداري زنده بلبل را ز بهر خوب الحانش
به حكمت كوش تا باشد كه باشي بلبل يزدان
بماني جاودان اندر بهشت خلد رضوانش
نبيني چند احسان كرد بي طاعت بجاي تو؟
اگر طاعت كني بي شك مضاعف گردد احسانش
نبيني، گر خردمندي، كه تو كرسي يزداني؟
نبيني كز جهان جز بر تو ننبشته است فرمانش؟
زمين خوان خداي است، اي برادر، پر ز نعمت‌ها
كه جز مردم نيابد بر همي از نعمت و خوانش
نيابد آن خوشي حيوان كه مردم يابد از دنيا
و گرچه زو فزون از ما تواند خورد حيوانش
ندارد شادمانش روي خوب و خز و سقلاطون
نبخشد بوي خوش هرگز عبير و عنبر و بانش
بيابان است اگر باع است يكسان است سوي او
نه شاد و خوش كند اينش نه مستوحش كند آنش
پديد آمد، پس اي دانا، كه عالم خوان يزدان است
و حيوان چونكه طفلانند و جز تو نيست مهمانش
مر اين را چاشني پندار و شكرش كن زيادت را
و گر كفرانش پيش آري بترس از بند و تاوانش
به چشم دل نكو بنگر ببين اين خوان پر نعمت
كه بنهاده است پيش تو در اين زنگاري ايوانش
اگر داني كه مهماني چرا پس پست ننشستي؟
ببايد بهر تو يكسر زخوان ساران و پايانش
كه جز تو نيز خواهد بود مهمانان مر ايزد را
كه مي‌خواند در اين خوان‌شان ازو افلاك و دورانش
تو را افلاك و دوران خواند در ميدان يزداني
برونت رفت بايد تا نگردد تنگ ميدانش
همي خواهندت از ميدان برون راندن به دشواري
كه با هر خوانده‌اي اين است رسم و سيرت و سانش
زمان چوگان گردون است و ميدان خاك و تو بر وي
مگر گوئي يكي گردنده گوئي پيش چوگانش
يكي زندان تنگ است اين كه باغش ظن برد نادان
سوار است آنكه پندارد كه بستان است زندانش
حذر كن زين ره افگن يار و بد خو دشمن خندان
كه تا خلقت نگيرد ناگهان نشناسي آسانش
اگر با مير صحبت كرد ميرانيد ميرش را
و گر با خان برادر شد خيانت ديد ازو خانش
نياسايد ز بيدادي كه مركب تيز رو دارد
فرو سايدت اگر سنگي كه بس تيز است سوهانش
بكش نفس ستوري را به دشنهٔ حكمت و طاعت
بكش زين ديو دستت را كه بسيار است دستانش
يكي غول فريبنده است نفس آرزو خواهت
كه بي‌باكي چرا خورش است و ناداني بيابانش
به ره باز آيد اين گم راه ديوت گر بخواهي تو
مسلماني بيابد گر خرد باشد سليمانش
كه را عقل از فضايل خلعتي ديني بپوشاند
نداند كرد از آن خلعت هگرز اين ديو عريانش
مرا در پيرهن ديوي منافق بود و گردن كش
وليكن عقل ياري داد تا كردم مسلمانش
مرا در دين نپندارد كسي حيران و گم بوده
جز آن حيران كه حيراني دگر كرده‌است حيرانش
مرا گويند بد دين است و فاضل، بهتر آن بودي
كه دينش پاك بودي و نبودي فضل چندانش
نبيند چشم ناقص طلعت پر نور فاضل را
كه چشمش را بخست از ديدن او خار نقصانش
كه چون خفاش نتواند كه بيند روي من نادان
زمن پنهان شود زيرا منم خورشيد رخشانش
مغيلان است جاهل پيشم و، من پيش او ريحان
ندارد پيش ريحانم خطر ناخوش مغيلانش
همي گويد «بپرسيدش پس از ايمان به فرقان او
به پيغمبر رسول مصطفي از فضل يارانش
اگر كمتر ندارد مر علي را از همه ياران
نباشد جز كه باطل زي خداي اسلام و ايمانش»
اگر منكر شوم دعويش را بر كفر و جهل من
گواهي يكسره بدهند جهال خراسانش
چرا گويد خردمند آنچه ندهد بر صواب آن
گوائي عقل بي آفت نه نيز آيات فرقانش؟
چرا گويم كه بهتر بود در عالم كسي زان كس
كه بر اعداي دين بر تيغ محنت بود بارانش؟
از آن سيد كه از فرمان رب‌العرش پيغمبر
وصي كردش در آن معدن كه منبر بود پالانش
از آن مشهور شير نر كه اندر بدر و در خيبر
هوا از چشم خون باريد بر صمصام خندانش
شدي حيران و بي سامان و كردي نرم گردن را
اگر ديدي به صف دشمنان سام نريمانش
كسي كو ديگري را برگزيند بر چنين حري
بپرسد روز حشر ايزد ز تن بي روي بهتانش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد