من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۳۹

۳۴ بازديد


اين باز سيه پيسه نگر بي‌پر و چنگال
كو هيچ نه آرام همي يابد و نه هال
بي آنكه ببينش تو خوش خوش بربايد
گاهي زن و فرزند گهي جان و گهي مال
چون بر تو همي تيز كند چنگ پس او را
جوينده چرائي تو به دندان و به چنگال؟
پر تو و بال تو جواني و جمال است
وين باز نخواهد بجز اين پر و جز اين بال
گه منظر و قد صنمي را شكند پست
گه منظر و كاخ ملكي را كند اطلال
احوال دگر گردد ازو بر من و بر تو
هموار و، نخواهد شدن او را دگر احوال
پرهيز كه زو پيري غل است و مر او را
نه گردن و دست است و نه قيد است و نه اغلال
مانندهٔ ماري است كه نيميش سپيد است
از سوي سرو، زشت و سياه است به دنبال
با مردم هشيار فصيح است اگر چند
گنگ است سوي بي‌خرد و بي‌سخن و لال
روز و مه و سالش نكند پست ازيراك
پاينده بدو پست شده روز و مه و سال
اي خواجه، از اين باز وزين مار حذر كن
زيرا الف پشت تو زينهاست شده دال
بنگر كه بدل كرد به امروز تو را دي
مر پار تو را باز همو كرد به امسال
ديدي كه نه عم بودي و نه خال كسي را
او كرد تو را عم و همو كرد تو را خال
بنگر كه كجا خواهدت اين باز همي برد
ديوانه مباش آب مپيماي به غربال
ماليده شدي در طلب مال چو تسمه
تا كي زني اندر طلب مال كنون فال؟
اكنون كه نيامدت به كف مال و شدت عمر
اي بي‌خرد اين دست بر آن دست همي مال
زينجاي چو چيپال تهي‌دست برون رفت
محمود كه چندان بستد مال ز چيپال
آن جاه و جلالت كه به مالت بود امروز
آن سوي خردمند نه جاه است و نه اجلال
جاهي و جمالي كه به صندوق درون است
جاهي و جمالي است گران سنگ و پرآخال
جاهت به خرد بايد و اجلال به دانش
تا هيچ نبايدت نه صندوق و نه حمال
چون تنت نكو حال شد از مال ازان پس
جان را به خرد بايد كردنت نكو حال
دانا به سخنهاي خوش و خوب شود شاد
نادان به سرود و غزل و مطرب و قوال
آن را كه بيهوده سخن شاد شود جانش
بفروش به يك دسته خس تره به بقال
وان مرد كه او كتب فتاوي و حيل ساخت
بر صورت ابدال بد و سيرت دجال
حيلت نه ز دين است، اگر بر ره ديني
حيلت مسگال ايچ و حذر دار ز محتال
گر دام نبوديش چنين حيلت و رخصت
اين خلق نپذرفتي ازو «حدثنا قال»
امثال قران گنج خداي است، چه گوئي
از «حدثنا قال» گشاده شود امثال؟
بر علم مثل معتمدان آل رسولند
راهت ننمايد سوي آن علم جز اين آل
قفل است مثل، گر تو بپرسي ز كليدش
پر علت جهل است تو را اكحل و قيفال
پر توست مثلهاي قران، تا نگزاريش
آسان نشود بر تو نه امثال و نه اهوال
گوئي قتبي مشكل قرآن بگشاده است
تكيه زده‌اي خيره بر آن خشك شده نال
كس بند خدائي به سگالش نگشايد
با بند خدائي ره بيهوده بمسگال
دادمت نشان سوي طبيبي كه‌ت از اين درد
تدبير وي آرد به سوي بهتري اقبال
گر جان تو پر كينهٔ آن شهره طبيب است
شو درد و بلا مي كش و همواره همي نال


قصيده شماره ۱۳۸

۳۴ بازديد


گنبد پيروزه‌گون پر ز مشاعل
چند بگشته است گرد اين كرهٔ گل؟
علت جنبش چه بود از اول بودش؟
چيست درين قول اهل علم اوايل؟
كيست مر اين قبه را محرك اول؟
چيست از اين كار كرد شهره به حاصل؟
از پس بي‌فعلي آنكه فعل ازو بود
از چه قبل گشت باز صانع و فاعل؟
جز كه به حاجت نجنبد آنكه بجنبد
وين نشود بر عقول مبهم و مشكل
حال ز بي‌فعل اگر به فعل بگردد
آن ازلي حال بود محدث و زايل
هركه مر او را بر اين مقام بگيري
گرچه سوار است عاجز آيد و راجل
علت جنبش چه چيز ؟ حاجت ناقص
حاصل صفت چه چيز؟ مردم عاقل
ناقص محتاج را كمال كه بخشد
جز گهري بي‌نياز و ساكن و كامل؟
بار درخت جهان چه آمد؟ مردم
بار درختان ز تخمهاست دلايل
بار چو فرزند و، تخم او پدر اوست
از جو جو زايدو از پلپل پلپل
تو كه بر تخم عالمي كه مر او را
برگ سخن گفتن است و بار فضايل
صانع مصنوع را تو باشي فرزند
پس چو پدر شو كريم و عادل و فاضل
قول مسيح آنكه گفت «زي پدر خويش
مي‌شوم» اين رمز بود نزد افاضل
عاقل داند كه او چه گفت وليكن
رهبان گمراه گشت و هرقل جاهل
هركه نداند كه اين لطيف سخن گوي
از چه قبل بسته شد چنين به سلاسل
بند بديد است بسته چون نه بديد است
بند همي بيند از عروق و مفاصل
غافل ساهي است از شناختن خويش
تا بتواني مجوي صحبت غافل
از پس دانش قدم نهاد نيارد
باز شود پيش يك درم به دو منزل
اي زپس مال در بمانده شب و روز
نيستي الا كه سايه‌اي متمول
دل بنهادي به ذل از قبل مال
علت ذل تو گشت در بر تو دل
مال چنه است و زمانه دام جهان است
اي همه سال به دام پر چنه مايل
مرغ كه در دام پر چنه طمع افگند
بخت بد آنگاه خاردش رگ بسمل
حرص بينداز و آب‌روي نگه‌دار
ستر قناعت به روي خويش فروهل
فتنه مشو خيره بر حمايل زرين
علم نكوتر، زعلم ساز حمايل
فتنهٔ اين روزگار پر غش و غلي
زانكه نگشته است جانت بي غش و بي غل
سائل دانا نماند هيچ كس امروز
سائل شاهند خلق و سائل عامل
گر تو به سوي سؤال علم شتابي
پيش تو عامل ذليل گردد و سائل
در ره دين پوي بر ستور شريعت
وز علما دان در اين طريق منازل
گر تو ببري به جهد باديهٔ جهل
آب تو را بس جواب و، زاد مسائل
بر ره غولان نشسته‌اند حذر كن
باز نهاده دهان‌ها چو حواصل
دشمن عدلند و ضد حكمت اگر چند
يكسره امروز حاكمند و معدل
هر يكي از بهر صيد اين ضعفا را
تيز چو نشپيل كرده‌اند انامل
بنگرشان تا به چشم سرت ببيني
جايگه حق گرفته هيكل باطل
خامش و آهستگان به روز وليكن
در مي و مجلس به شب به سان جلاجل
هر كه ثوابش شراب و ساقي حور است
تكيه زده با موافقان متقابل
و امروز اينجا همي نيايد هرگز
عاجل نقدش دهد به نسيهٔ آجل
هيچ نبيند كه رنج بيند يك روز
ظالم در روزگار خويش و نه قاتل
بلكه ستمكش به رنج و در بميرد
باز ستمگار دير ماند و مقبل
اين همه مكر است از خداي تعالي
منشين ايمن ز مكرش اي متغافل
راحت و رنج از بهشت خلد و ز دوزخ
چاشنيي‌دان در اين سراي به عاجل
بحر عظيم از قياس عالم عالي است
كشتي او چيست؟ اين قباب اسافل
باز جهان بحر ديگر است و بدو در
شخص تو كشتي است و عمر باد مقابل
باد مقابل چو راند كشتي را راست
هم برساندش، اگر چه دير، به ساحل
ساحل تو محشر است نيك بينديش
تا به چه بار است كشتيت متحمل
بارش افعال توست، وان همه فردا
شهره بباشد سوي شعوب و قبايل
بنگر تا عقل كان رسول خداي است
برتو چه خواند كه كرده‌اي ز رذايل
بنگر، پيوستي آنچه گفت بپيوند؟
بنگر، بگسستي آنچه گفت كه بگسل؟
اينجا بنگر حساب خويش هم امروز
كاينجا حاضر شدند مرسل و مرسل
تا به تغافل ز كار خويش نيفتي
فردا ناگه به رنج نامتبدل


قصيده شماره ۱۳۷

۳۴ بازديد


اي به سر برده خيره عمر طويل
همه بر قال قال و گفتن قيل
خبر آري كه اين روايت كرد
جعفر از سعد و سعد از اسمعيل
كه پسر بود دو مر آدم را
مه قابيل و كهترش هابيل
مر كهين را خداي ما بگزيد
تا بكشتش بدين حسد قابيل
اندر اين قصه نفع و فايده چيست؟
بنماي آن و بفگن اين تطويل
گر مراد تو زين سخن قصه است
نيست اين قصه سخت خوب و نبيل
چون نخواني حديث دعد و رباب
يا حديث بثينه و ان جميل؟
كان ازين خوشتر است، داده بده
خشم يك سو فگن بيار دليل
ور نداني تو يار قابيلي
مانده جاويد در عذاب وبيل
نيست آگاهيت كه پر مثل است
اي خردمند سر به سر تنزيل
كعبه رامي كه خواست كرد خراب؟
سورةالفيل را بده تفصيل
گر نداني كه اين مثل بر كيست
بروي بر طريق ملعون پيل
نيست تنزيل سوي عقل مگر
آب در زير كاه بي‌تاويل
اندر افتي به چاه ناداني
چون نيابي به سوي علم سبيل
هيچ مردم مگر به ناداني
بر سر خويش كي زند سجيل؟
هيچ كس ديده‌اي كه گفت «منم
عدوي جبرئيل و ميكائيل»؟
يا چه گوئي سراي پيغمبر
جز به بي‌دانشي فروخت عقيل؟
بفگن از پشت خويش جهل و بدانك
جهل باري است سخت زشت و ثقيل
دل و همت بلند و روشن كن
روي روشن چه سود و قد چو ميل؟
چون نياموختي چه داني گفت؟
چيز برنايد از تهي زنبيل
كردي از بر قران و پيش اديب
نحو سعدان نخوانده، صرف خليل
وانگهي «قال قال حدثنا»
گفته‌اي صدهزار بر تقليل
چه به كار اينت؟ چون ز مشكل‌ها
آگهي نيستت كثير و قليل
تا نرفتي به حج نه‌اي حاجي
گرچه كردي سلب كبود به نيل
تن به علم و عمل فريشته كن
نام چه صالح و چه اسمعيل
تره و سركه هست و نانت نيست
قامتت كوته است و جامه طويل
آب و قنديل هست با تو وليك
روغنت هيچ نيست در قنديل
لاجرم چونت مرد پيش آيد
زو ببايدت جست ميل به ميل
از تو زايل نگشت علت جهل
چون طبيبيت كرد عزرائيل
با سبكسار كس مكن صحبت
تا نماني حقير و خوار و ذليل
ز استر و محملت فرود افتي
اي پسر، چون سبك بودت عديل
مگزين چيز بر سخا كه ثنا
ماهي است و سخا برو نشپيل
دود دوزخ نبيند ايچ سخي
بوي جنت نيابد ايچ بخيل
جز كه در كار دين و جستن علم
در همه كارها مكن تعجيل
چون بود بر حرام وقف تنت
يا بود بر هجا زبانت سبيل
به همه عمر مر تو را نبود
جز كه ديو لعين نديم و وكيل
ذوالجلال از تو هيچ راضي نيست
چند جوئي رضاي مير جليل؟
بنكوهي جهود و ترسا را
تو چه داري بر اين دو تن تفضيل؟
چون نداني كه فضل قرآن چيست
پس چه فرقان تو را و چه انجيل
سيل مرگ از فراز قصد تو كرد
خيز، برخيز از مهول مسيل
كرده‌اي هيچ توشه‌اي ره را؟
نيك بنگر يكي به راي اصيل
بنگر آن هول روز را كه كند
هول او كوه را كثيب مهيل
بد بدل شد به نيكت ار نكني
مر گزيدهٔ خداي را تبديل
وز جهان علم دين بري و سخا
حكمت و پند ماند از تو بديل
شعر حجت بديل حجت‌دار
پر ز معني خوب و لفظ جزيل


قصيده شماره ۱۴۱

۳۱ بازديد


طمع ندارم ازين پس زخلق جاه و محل
مگر به خالق و دادار خلق عز و جل
حرام را چو ندانستمي همي ز حلال
چو سرو قامت من در حرير بود و حلل
به طبع رفت به زيرم همي جهان جهان
چو خوش لگام يكي اسپ تيز رو به مثل
دوان به سوي من از هر سوي حلال و حرام
چو سيل تيره و پر خس به پستي از سر تل
من فريفته گشته به جهل، تكيه زده
به قول جعفر و زيد و ثناي خيل و خول
فگند پهن بساطي به زير پاي نشاط
به عمر كوته خود در دراز كرده امل
مرا خبر نه ازانك اين جهان مرد فريب
به دست راست شكر دارد و به چپ حنظل
گر از دروغ و ز درغل جهي بجه ز جهان
كه هم دروغ زن است اين جهان و هم درغل
مدار دست گزافه به پيش اين سفله
كه دست باز نيابي مگر شكسته و شل
ز پيش آنكه تو را برنهد به طاق جهان
تو بر نه او را، اي پور، مردوار به پل
محل و جاه چه جوئي به چاكري ز امير؟
چگونه باشد با چاكريت جاه و محل؟
به دست جان تو بر دنبلي به دست طمع
ببر دو دست طمع تا بيفتد اين دنبل
روا بود كه به مير اجل تو پشت كني
اگر امير اجل باز دارد از تو اجل
تو را به درگه مير اجل كه برد؟ طمع
اگر طمع نبود خود تؤي امير اجل
وگر اجل به امير اجل نيز رسد
چرا كني، تو بغا، دست پيش او به بغل؟
چرا كه باز نگردي به طاعت خالق
به هر دو قول و عمل تا عفو كندت زلل؟
به توبه تازه شود طاعت گذشته چنانك
طري و تازه شود تيره روي باغ به طل
حلال و خوش خور و طاعت كن و دروغ مگو
بدين سه كاري گوئي به روز حشر بحل
چو گور دشت بسي رفته‌اي نشيب و فراز
چو عندليب بسي گفته‌اي سرود و غزل
چو روزگار بدل كرد تير تو به كمان
چرا كنون نكني تو غزل به زهد بدل؟
هزار شكر خداوند را كه خرسند است
دلم ز مدح و غزل بر مناقب و مقتل
اگرچه زهد و مناقب جمال يافت به من
مرا بلند نشد قدر جز بدين دو قبل
شرف همي به حمل يابد آفتاب ارچند
نيافته است خطر جز كه ز آفتاب حمل
به زهد و طاعت يابد عمارت و نزهت
دل معطل مانده، شده خراب و طلل
سبك به سوي در طاعت خداي گراي
اگرچه از بزه برتو گران شده است ثقل
اگرچه غرقه‌اي از فضل او نميد مباش
به علم كوش و زين غرق جهل بيرون چل
به سوخته بر سركه و نمك مكن كه تو را
گلاب شايد و كافور سازد و صندل
مكن چنانكه در اين باب عاميان گويند
«چو سر برهنه كند تا به جان بكوشد كل»
سوار چون تو نباشد به نزد مرد حكيم
اگر تو اين خر لنگت برون بري ز وحل
دراز گشت مقامت در اين رباط كهن
گران شدي و سبك جان بدي تو از اول
چو كاهلان همه خوردي و چيز نلفغدي
كنون ببايد بي‌توشه رفتن اي منبل
ازين ربودي و دادي بدان به زرق و فسوس
ازان برين زدي و زين بران به زرق و حيل
تو را جواني و جلدي گليم و سندل بود
كنونت سوخت گليم و دريده شد سندل
همه شدند رفيقان، تو را ببايد شد،
به كاهلي نگذارندت ايدرو به كسل
رهي درازت پيش است و سهمگن كه درو
طعام و آب نشايد مگر به علم و عمل
دروغ و مكر و خلل بر ره تو خار و خس است
چو خار و خس بود آري دروغ و مكر و خلل
به راستي رو، پورا، و راستي فرماي
كز اين دو گشت محمد پيمبر مرسل
نخست منزلت از دين حق به راستي است
درين خلاف نكرده است خلق از اهل ملل
اگر به دين حق اندر به راستي بروي
سرت ز تيره و حل برشود به چرخ زحل
چو گاو مهمل منشين ز دين و، دانش جوي
اگر تو گاو نه‌اي مانده از خرد مهمل
يكيت مشعله بايد، يكي دليل به راه
دليل خويش عمل گير، وز خرد مشعل
ز جهل بر وحلي، گر به علم دين برسي
خداي عز و جل دست گيردت ز وحل
به گوش در سخن حجت اي پسر عسل است
جز از سخن نخورد كس به راه گوش عسل


قصيده شماره ۱۴۰

۳۵ بازديد


اي نام شنوده عاجل و آجل
بشناس نخست آجل و از عاجل
عاجل نبود مگر شتابنده
هرگز نرود زجاي خويش آجل
زين چرخ دونده گر بقا خواهي
در خورد تو نيست، نيست اين مشكل
چنگال مزن در اين شتابنده
كه‌ت زود كند چو خويشتن زايل
كشتي است جهان، چو رفت رفتي تو
ور مي‌نروي ازو طمع بگسل
تو با خردي و اين جهان نادان
اندر خور تو كجاست اين جاهل؟
با عقل نشين و صحبت او كن
از عقل جدا كجا شود عاقل؟
عقل است ابدي، اگر بقا بايدت
از عقل شود مراد تو حاصل
چون خويشتنت كند خرد باقي
فاضل نشود كسي جز از فاضل
بر جان تو عقل راست سالاري
عقل است امير و جان تو عامل
تن خانهٔ جان توست يك چندي
يك مشت گل است تن، درو مبشل
تن دوپل بي‌وفاست اي خواجه
چندين مطلب مراد اين دوپل
عقلي تو به جان چو يار او گشتي
گل باز شود ز تن بكل گل
عقلت يك سوست گل به ديگر سو
بنگر به كدام جانبي مايل
گل‌خواره تن است جان سخن خوار است
جانت نشود زگل چو تن كامل
جان را به سخن به سوي گردون كش
تن را با گل ز دل به يك سو هل
بهري ز سخن چو نوش پرنفع است
بهري زهر است ناخوش و قاتل
آن را كه چو نوش، نام حق آمد
وان را كه چو زهر، نام او باطل
چون زهر همي كند تو را باطل
پس باطل زهر باشد، اي غافل
باطل مشنو كه زهر جان است او
حق را بنيوش و جاي كن در دل
عدل است مراد عقل، ازان هر كس
دلشاد شود چو گوئي «اي عادل»
پس راست بدار قول و فعلت را
خيره منشين به يك سو از محمل
هركو نكند كمان به زه برتو
تو بر مگراي زخم او را سل
چون سر كه چكاند او ره ريشت بر
بر پاش تو بر جراحتش پلپل
با اين سفري گروه نيكورو
اين مايه كه هستي اندر اين منزل
نوميد مكن گسيل سايل را
بنديش ز روزگار آن سايل
تا عادل شوي شوي به‌انديشه
هر گه كه تنت به عدل شد فاعل
بنديش ز تشنگان به دشت اندر،
اي برلب جوي خفته اندر ظل
بد بر تن تو ز فعل خويش آيد
پس خود تن خويش را مكن بسمل
كان هر دو فريشته به فعل خويش
آويخته مانده‌اند در بابل
از بي‌گنهان به دل مكش كينه
همچون ز كلنگ بي گنه طغرل
اندر دل خويش سوي من بنگر
هركس سوي خويشتن بود مقبل
غل است مرا به دل درون از تو
گر هست تو را ز من به دل در غل
از پند مباش خامش اي حجت
هرچند كه نيست پند را قابل


قصيده شماره ۱۴۳

۳۴ بازديد


مانده به يمگان به ميان جبال
نيستم از عجز و نه نيز از كلال
يكسره عشاق مقال منند
در گه و بيگه به خراسان رجال
وز سخن ونامهٔ من گشت خوار
نامهٔ ماني و نگارش نكال
نام سخن‌هاي من از نثر و نظم
چيست سوي دانا؟ سحر حلال
گر شنوندي همي اشعار من
گنگ شدي رؤبه و عجاج لال
ور به زمين آمدي از چرخ تير
برقلم من شده بودي عيال
ور به گمان است دل تو درين
چاشنيم گير چه بايد جدال؟
جز سخن من ز دل عاقلان
مشكل و مبهم را نارد زوال
خيره نكرده‌است دلم را چنين
نه غم هجران و نه شوق وصال
عشق محال است نباشد هگرز
خاطر پرنور محل محال
نظم نگيرد به دلم در غزل
راه نگيرد به دلم بر غزال
از چو مني صيد نيابد هوا
زشت بود شير شكار شگال
نيست هوا را به دلم در مقر
نيست مرا نيز به گردش مجال
دل به مثل نال و هوا آتش است
دور به از آتش سوزنده، نال
نيست بدين كنج درون نيز گنج
نامدم اينجاي ز بهر منال
مال نجسته‌است به يمگان كسي
زانكه نبوده است خود اينجاي مال
نيز در اين كنج مرا كس نبود
خويش و نه همسايه و نه عم و خال
بل چو هزيمت شدم از پيش ديو
گفت مرا بختم از اينجا «تعال»
با دل رنجور در اين تنگ جاي
مونس من حب رسول است و آل
چشم همي دارم تا در جهان
نو چه پديد آيد از اين دهر زال
گر تو ني آگاهي از اين گند پير
منت خبر گويم از اين بد فعال
سيرت او نيست مگر جادوي
عادت او نيست مگر كاحتيال
تاج نهد بر سرت، آنگاه باز
خرد بكوبدت به زير نعال
بي‌هنرت گر بگزيند چو زر
بي‌گنهت خوار كند چون سفال
گر نه همي با ما بازي كند
چند برون آردمان چون خيال؟
زيد شده تشنه به ريگ هبير
عمرو شده غرقه در آب زلال
رنجه زگرماي تموز آن و، اين
خفته و آسوده به زير ظلال
ازچه كند دهر جز از سنگ سخت
ايدون اين نرم و رونده رمال؟
وز چه پديد آورد اين زال را؟
جز كه ازين دختركي با جمال
دير نپايد به يكي حال بر
اين فلك جاهل بي‌خواب و هال
زود بگرداند اقبال و سعد
زان ملك مقبل مسعود فال
مهتر و كهتر همه با او به خشم
عالم و جاهل همه زو نال نال
نيست كسي جز من خشنود ازو
نيك نگه كن به يمين و شمال
كيست جز از من كه نشد پيش او
روي سيه كرده به ذل سال؟
راست كه از عادتش آگه شدم
زان پس بر منش نرفت افتعال
اي رهي و بندهٔ آز و نياز
بوده به ناداني هفتاد سال
يك ره از اين بندگي آزاد شو
اي خر بدبخت، برآي از جوال
گرت نبايد كه شوي زار و خوار
گوش طمع سخت بگير و بمال
دست طمع كرده ميان تو را
پيش شه و مير دو تا چون دوال
سيل طمع برد تو را آب‌روي
پاي طمع كوفت تو را فرق و يال
ذل بود بار نهال طمع
نيك بپرهيز از اين بد نهال
كم خور و مفروش به نان آب‌روي
سنگ خور از ننگ و سفال سكال
زشت بود بودن آزاده را
بندهٔ طوغان و عيال ينال
شرم نداري همي از نام زشت
بر طمع آنكه شوي خوب حال؟
من نشوم گر بشود جان من
پيش كسي كه‌ش نپسندم همال
بلخ تو را دادم و يمگان ستد
وين درهٔ تنگ و جبال و تلال
چون ز تو من باز گسستم ز من
بگسل و كوتاه كن اين قيل و قال
دست من و دامن آل رسول
وز دگران پاك بريدم حبال
از پس آن كس كه تو خواهي برو
نيست مرا با تو جدال و مقال
فصل كند داوري ما به حشر
آنكه جز او نيست دگر ذوالجلال
فردا معلوم تو گردد كه كيست
پيش خدا از تو و من بر ضلال
بد چه سگالي كه فرومايگي است
خيره بر اين حجت نيكو سگال


قصيده شماره ۱۴۲

۳۳ بازديد


گسستم ز دنياي جافي امل
تو را باد بند و گشاد و عمل
غزال و غزل هر دوان مر تو را
نجويم غزال و نگويم غزل
مرا، اي پسر، عمر كوتاه كرد
فراخي‌ي اميد و درازي‌ي امل
زمانه به كردار مست اشتري
مرا پست بسپرد زير سبل
بسي ديدم اجلال و اعزازها
ز خواجهٔ جليل و امير اجل
وليكن ندارد مرا هيچ سود
امير اجل چون بيايد اجل
اگر عاريت باز خواهد ز ما
زمانه نه جنگ آيد و نه جدل
چنانك آمدي رفت بايد همي
به تقدير ايزد تعالي وجل
تهي رفت خواهي چنانك آمدي
نماند همي ملك و مال و ثقل
مرو مفلس آنجا؛ كه معلوم توست
كه مر مفلسان را نباشد محل
چو ورزه به ابكاره بيرون شود
يكي نان بگيرد به زير بغل
چو بي‌توشه خواهي همي برشدن
از اين تيره مركز به چرخ زحل؟
پشيزي كه امروز بدهي ز دل
درميت بدهند فردا بدل
وليكن كسي كو نداده است دوغ
چرا دارد اميد شير و عسل؟
به بغداد رفتي به ده نيم سود
بريدي بسي بر و بحر و جبل
خدايت يكي را به ده وعده كرد
بده گر نداري به دل در خلل
جهان جاي الفنج غلهٔ تو است
چه بي كار باشي در اين مستغل؟
جهان را به سايهٔ درختي زدند
حكيمان هشيار دانا مثل
بپرهيز از اين بي‌وفا سايه زانك
بسي داند اين سايه مكر و حيل
گهي دست مي‌يابد و گاه پاي
به يك دست و يك پاي لنگ است و شل
به دست زمانه كند آسمان
همي ساخته قصرها را طلل
به مكر جهان سجده كردند خلق
همي پيش ازين پيش لات و هبل
حديث هبل سوي دانا نبود
شگفتي‌تر ازين پيش لات و هبل
حديث هبل سوي دانا نبود
شگفتي‌تر از كار حرب جمل
وز اين قوم كز فتنگي مانده‌اند
هنوز اندر آن زشت و تيره وحل
چگونه برد حمله بر شير ميش
كسي اين نديده‌است از اهل ملل
تو اي بي‌خرد گر نه ديوانه‌اي
مر آن ميش را چون شده‌ستي حمل
به خونابه شوئي همي روي خويش
سزاي تو جاهل بد آن مغتسل
تو را علت جهل كالفته كرد
كزين صعبتر نيست چيز از علل
نبيني كه عرضه كند علتت
همي جان مسكينت را بر وجل؟


قصيده شماره ۱۴۵

۳۲ بازديد


لشكر پيري فگند و قافله ذل
ناگه بر ساعدين و گردن من غل
غلغل باشد به هر كجا سپه آيد
وين سپه از من ببرد يكسر غلغل
شاد مبادا جهان هگرز كه او كرد
شادي و عز مرا بدل به غم و ذل
نفسم چون نال بود و جسمم چون كوه
كوه شد آن نال و نال كه به تبدل
نيك نگه كن گر استوار نداري
شخص چو نالم كه بود چون كه بربل
سي و دو درم كه سست كرد زمانه
سخت كجا گردد از هليلهٔ كابل؟
قدم چون تير بود چفته كمان كرد
تير مرا تير و دي به رنج و تحامل
وز سر و رويم فلك به آب شب و روز
پاك فرو شست بوي و گونهٔ سنبل
اي متغافل به كار خويش نگه كن
چند گذاري جهان چنين به تغافل؟
جزو جهان است شخص مردم، روزي
باز شود جزو بي گمان به سوي كل
گرت بپرسد ز كرده‌هات خداوند
روز قيامت چه گوئيش به سر پل؟
چونكه نينديشي از سرائي كانجا
با تو نيايد سراي و مال و تجمل؟
دفتر پر كن ز فعل نيك كه يك چند
بلبله كردي تهي به غلغل بلبل
اسپت با جل و برقع است وليكن
با تو نيايد نه اسپ و برقع و نه جل
مركب نيكيت را به جل وفاها
پيش خداوند كش به دست تفضل
پيش كه بربايدت ز معدن الفنج
صعب و ستمگر عقاب مرگ به چنگل
سام و فريدون كجا شدند، نگوئي
بهمن و بهرام گور و حيدر و دلدل؟
نوذر و كاووس اگر نماند به اصطخر
رستم ز اول نماند نيز به زاول
پاك فرو خوردشان نهنگ زمانه
روي نهاده‌است سوي ما به تعاتل
چونكه ملالت همي ز پند فزايدت
هيچ نگردد ملول مغز تو از مل؟
پاي ز گل بر كشي به طاعت به زانك
روي بشوئي همي به آمله و گل
چند شقاقل خوري؟ كه سستي پيري
باز نگردد ز تو به زور شقاقل
پند ز حجت به گوش فكرت بشنو
ورچه به تلخي چو حنظل است و مهانل
نيست قرنفل خسيس و خوار سوي ما
گرچه ستوران نمي‌خورند قرنفل


قصيده شماره ۱۴۴

۳۴ بازديد


گرامي چو مال و قوي چون جبال
نكو چون جواني و خوش چون جمال
كهن گشته‌اي تن نه‌اي بل نوي
فزاينده در گردش ماه و سال
ازو ناشده حال دوشيزگي
وليكن پسوده مر او را رجال
همو مايهٔ زهد و دين هدي
همو مايهٔ كفر و شرك و ضلال
رهائي نيابد هم از مرگ خويش
مبارز چو عاجز شود در قتال
هر آنگه كزو باز ماند خطيب
فزايد برو بي‌سعالي سعال
فزونتر شود چون دوتائي كنمش
دوتا چون كنندش بكاهد دوال
همش گرم و هم سرد خواهي وليك
مدانش نه آتش نه آب زلال
سرمايهٔ مال مرد حكيم
وليكن ندزددش ازو كس چو مال
چه چيزي است؟ چيزي است اين كز شرف
رسولش لقب داد «سحر حلال»
عروس سخن را نداده‌است كس
بجز حجت اين زيب و اين بال و يال
سخن چون منش پيش خواندم ز فخر
به صدر اندر آمد ز صف النعال
سخن كر گسي پير پركنده بود
به من گشت طاووس با پر و بال
به من تازه شد پژمريده سخن
چو ز افسون يوسف زليخاي زال
به عالي فلك بركشد سر سخن
ز بس فخر چون منش گويم «تعال»
به قلعهٔ سخن‌هاي نغز اندرون
نيامد به از طبع من كوتوال
مرا بر سخن پادشاهي و امر
ز من نيست بل كز رسول است و ال
مرا جز به تاييد آل رسول
نه تصنيف بود و نه قيل و نه قال
امام زمان وارث مصطفي
كه يزدانش يار است و خلقش عيال
زجد چون بدو جد پيوسته بود
به رحمت مرا بهره داد از خيال
به تاييد او لاجرم علم و زهد
گرفته است در جانم آرام و هال
خدايم سوي آل او ره نمود
كه حبل خداي است و خير الرجال
چه چيزند با كوه علمم كنون
حكيمان يونان؟ صغار التلال
ندارد خطر لاجرم مشكلات
سوي من، چو زي كوه باد شمال
جهان، اي پسر، نيست خامش وليك
به قول جهان تو نداري كمال
چه گويدت؟ گويد: كدام است پيش
درخشنده ايام و تاري ليال؟
چرا مه چو خور بر يكي حال نيست
گهي بدر چون است و گاهي هلال؟
ز هر نوع و هر شخص از اشخاص وي
نهاده است زي تو نوادر سؤال
امير است شيري كه دارد سپاه
ز خرگوش و روباه و گرگ و شغال
كرا نيست از سر خلقت خبر
چو زينها بپرسي بگرددش حال
چو پرسيش از اين سرهاي قوي
فرو ماند از قدرت ذوالجلال
بدين كار اگر نيست چندين خلاف
در اين حال گويند چندين محال
كسي كو بگرداند از قبله روي
قذالش بود روي و رويش قذال
بعيد است نابوده واي ناصبي
يكي زي يمين و يكي زي شمال
وليكن تو خر كوري از چشم راست
ازيني چنين نحس و شوم و ژكال
به علم ارت بينا شود چشم راست
جوان بخت گردي و مسعود فال
سوي راستم من تو را، سوي من
يكي بنگر و چشم كورت بمال
به دل يابي ار سوي من بنگري
ز ارزيز و قلعيت سيم حلال
تو را جهل نال است و بار است عقل
چو بي‌بار ماندي قوي گشت نال
از اين زشت نال ار ننالي رواست
وليك ار بنالي بدان بار نال
چرا گر خداوند قولي و فعل
پري باشي از قول و ديو از فعال؟
همي بالدت تن سپيداروار
ز بي‌دانشي مانده جان چون خلال
تنت از ره طبع بالد همي
به جان از ره دانش خويش بال
نهالي است مردم كه علمش بر است
بها جز به بارش نگيرد نهال
جهان را مپندار دار القرار
بل الفنج گاهي است دارالرحال
جهان بر تو چون بد سگالد همي
تو فتنه چرائي بدين بد سگال؟
سفالي شدت شخص از اين سفله چرخ
تو خيره به ديبا چه پوشي سفال؟
نگر تا در اين چون سفالينه تن
به حاصل شد از تو مراد كلال
مرادش گر از تو به حاصل نشد
تو حاصل شدي در غم بي‌زوال
چشيدي بسي چرب و شيرين و شور
چه حيله كنون پر نشد چون جوال؟
ز بهر خورت پشت شد زير بار
خران را همين است زي ما مثال
وليكن ز خر بارش افتاد و، ماند
گران‌بار بر پشت تو لايزال
نگر تا نگوئي كه در فعل بد
هزاران مرا هست يار و همال
كه اين قول آنگه درست آمدي
كه يارت ز تو برگرفتي وبال
هزاران هزاران گروگان شده‌است
به آتش بدين جاهلانه مقال
به الفنج گاه اندروني بكوش
كه جز مرد كوشا نيابد منال
سخنهاي حجت به نزد حكيم
بلند است و پر منفعت چون جبال


قصيده شماره ۱۴۸

۳۳ بازديد


اين روزگار بي‌خطر و كار بي‌نظام
وام است بر تو گر خبرت هست، وام، وام
بر تو موكلند بدين وام روز و شب
بايدت باز داد به ناكام يا به كام
دل بر تمام توختن وام سخت كن
با اين دو وام‌دار تو را كي رود كلام؟
اندر جهان تهي‌تر ازان نيست خانه‌اي
كز وام كرد مرد درو فرش و اوستام
شوم است مرغ وام، مرو را مگير صيد
بي‌شام خفته به كه چو از وام خورده شام
رفتنت سوي شهر اجل هست روز روز
چون رفتن غريب سوي خانه گام گام
جوي است و جر بر ره عمرت ز دردها
ره پر ز جر و جوي و هوا سرد و، تار بام
ليكن تو هيچ سير نخواهي همي شدن
زين جر و جوي كوفتن و راه بي‌نظام
هر روز روزگار نويدي دگر دهدت
كان را هگرز ديد نخواهي همي خرام؟
اي روزگار، چونكه نويدت حلال گشت
ما را و، گشت پاك خرامت همه حرام؟
احسان چرا كني و تفضل بجاي آنك
فردا برو به چنگ و جفا بر كشي حسام؟
هر كو قرين توست نبيند ز تو مگر
كردارهاي ناخوش و گفتارهاي خام
گفتارهات من به تمامي شنوده‌ام
زيرا كه من زبان تو دانم همه تمام
بيزارم از تو و همه يارانت، مر مرا
تا حشر با شما نه عليك است و نه سلام
در كار خويش عاجز و درمانده نيستم
فضل مرا به جمله مقرند خاص و عام
ليكن مرا به گرسنگي صبر خوشتر است
چون يافتن ز دست فرومايگان طعام
با آب‌روي تشنه بماني ز آب جوي
به چون ز بهر آب زني با خران لطام
از چاشت تا به شام تو را نيست ايمني
گر مر تو راست مملكت از چاچ تا به شام
آزاده و كريم بيالايد از لئيم
چون دامن قبات نيفشاني از لئام
ماميز با خسيس كه رنجه كند تو را
پوشيده نرم نرم چو مر كام را ز كام
جز رنجگي هگرز چه بيني تو از خسيس
جز رنجگي چه ديد هگرز از ز كام كام؟
بدخو شدي ز خوي بد يار بد، چنانك
خنجر خميده گشت چو خميده شد نيام
گر شرمت است از آنكه پس ناكسي روي
پرهيز كن ز ناكس و با او مكش زمام
شهوت فرو نشان و به كنجي فرو نشين
منشين بر اسپ غدر و طمع را مده لگام
در نامهٔ طمع ننوشته است دست دهر
ز اول مگر كه ذل و سرانجام واي مام
اي بي‌وفا زمانه مرا با تو كار نيست
زيرا كه كارهاي تو دام است، دام، دام
بي‌باك و بدخوي كه نداني به گاه خشم
مر نوح را ز سام و نه مر سام را ز حام
من دست خويش در رسن دين حق زدم
از تو هگرز جست نخواهم نشان و نام
تدبير آن همي كنم اكنون كه بر شوم
زين چاه زشت و ژرف بدين بي‌قرار بام
سوي بهشت عدن يكي نردبان كنم
يك پايه از صلات و دگر پايه از صيام
اي بر سر دو راه نشسته در اين رباط
از خواب و خورد بيهده تا كي زني لكام؟
از طاعت تمام شود، اي پسر، تو را
اين جان ناتمام سرانجام كار تام
ايزد پيام داد به تو كاهلي مكن
در كار، اگر تمام شنوده‌ستي آن پيام
گفتا كه «كارهاي جهان جمله بازي است
جاي مقام نيست، مجو اندرو مقام»
دست از جهان سفله به فرمان كردگار
كوتاه كن، دراز چه افگنده‌اي زمام؟
گر عمر خويش نوح تو را داد و سام نيز
زايدر برفت بايدت آخر چو نوح و سام
سنگي زده است پيري بر طاس عمر تو
كان را به هيچ روي نيابد كسي لحام
پيري و سستي آمد و كشتيم خفت و خيز
زين بيشتر نساخت كسي مرگ را طعام
فرجام كار خويش نگه كن چو عاقلان
فرجام‌جوي روي ندارد به رود و جام
وز گشت روزگار مشو تنگ دل كه چرخ
بر يك نهاد ماند نخواهد همي مدام