قصيده شماره ۱۲۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۲۱

۳۶ بازديد


اي متحير شده در كار خويش
راست بنه بر خط پرگار خويش
خرد شكستي به دبوس طمع
در طلب تا و مگر تار خويش
در طلب آنچه نيامد به دست
زير و زبر كردي كاچار خويش
خيره بدادي به پشيز جهان
در گران‌مايه و دينار خويش
پنبهٔ او را به چه دادي بدل
اي بخرد، غاليه و غار خويش؟
يار تو و مار تو است اين تنت
رنجه‌اي از مار خود و يار خويش
مار فساي ارچه فسون‌گر بود
كشته شود عاقبت از مار خويش
و اكنون كافتاد خرت، مردوار
چون ننهي بر خر خود بار خويش؟
بد به تن خويش چو خود كرده‌اي
بايد خوردنت ز كشتار خويش
پاي تو را خار تو خسته است و نيست
پاي تو را درد جز از خار خويش
راه غلط كرده‌ستي، باز گرد
سوي بنه بر پي و آثار خويش
پيش خداوند خرد بازگوي
راست همه قصه و اخبار خويش
وانچه‌ت گويد بپذير و مباش
عاشق بر بيهده گفتار خويش
ديو هوا سوي هلاكت كشد
ديو هوا را مده افسار خويش
راه نداني، چه روي پيش ما
بر طمع تيزي بازار خويش
گازري از بهر چه دعوي كني
چونكه نشوئي خود دستار خويش؟
بام كسان را چه عمارت كني
چونكه نبندي بن ديوار خويش؟
چون ندهي پند تن خويش را
اي متحير شده در كار خويش؟
نار چو بيمار تؤي خود بخور
عرضه مكن بر دگران نار خويش
عار همي داري ز آموختن
شرم همي نايدت از عار خويش؟
وز هوس خويش همي پر خمي
بيهده‌اي در خور مقدار خويش
نيست تو را يار مگر عنكبوت
كو ز تن خويش تند تار خويش
عيب تن خويش ببايدت ديد
تا نشود جانت گرفتار خويش
يار تو تيمار ندارد ز تو
چون تو نداري خود تيمار خويش
نيك نگه كن به تن خويش در
باز شود از سيرت خروار خويش
نيز به فرمان تن بد كنش
خفته مكن ديدهٔ بيدار خويش
پاك بشوي از همه آلودگي
پيرهن و چادر و شلوار خويش
داد به الفغدن نيكي بخواه
زين تن منحوس نگونسار خويش
دين و خرد بايد سالار تو
تات كند يارت سالار خويش
يار تو بايد كه بخرد تو را
هم تو خودي خيره خريدار خويش
چونكه بجوئي همي آزار من
گر نپسندي زمن آزار خويش؟
چون تو كسي را ندهي زينهار
خلق نداردت به زنهار خويش
رنج بسي ديدم من همچو تو
زين تن بد خوي سبكسار خويش
پيش خردمند شدم دادخواه
از تن خوش خوار گنه كار خويش
يك يك بر وي بشمردم همه
عيب تن خويش به اقرار خويش
گفت گنه كار تو هم چون ز توست
بايست كنون خود به ستغفار خويش
آب خرد جوي و بدان آب شوي
خط بدي پاك زطومار خويش
حاكم خود باش و به دانش بسنج
هرچه كني راست به معيار خويش
بنگر و با كس مكن از ناسزا
آنچه نداريش سزاوار خويش
آنچه‌ت ازو نيك نيايد مكن
داروي خود باش و نگه‌دار خويش
مرغ خورش را نخورد تا نخست
نرم نيابدش به منقار خويش
وز پس آن نيز دليلي بگير
بر خرد خويش ز كردار خويش
قول و عمل چون بهم آمد بدانك
رسته شدي از تن غدار خويش
خوار كند صحبت نادان تو را
همچو فرومايه تن خوار خويش
خواري ازو بس بود آنكه‌ت كند
رنجه به ژاژيدن بسيار خويش
سير كند ژاژ ويت تا مگر
سير كند معدهٔ ناهار خويش
راه مده جز كه خردمند را
جز به ضرورت سوي ديدار خويش
تنها بسيار به از يار بد
يار تو را بس دل هشيار خويش
مرد خردمند مرا خفته كرد
زير نكو پند به خروار خويش
چون دلم انبار سخن شد بس است
فكرت من خازن انبار خويش
در همي نظم كنم لاجرم
بي عدد و مر در اشعار خويش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد