قصيده شماره ۱۲۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۲۰

۳۲ بازديد


مرد را خوار چه دارد؟ تن خوش خوارش
چون تو را خوار كند چون نكني خوارش ؟
هر كه او انده و تيمار تو را كوشد
تو بخيره چه خوري انده و تيمارش؟
تن همان خاك گران سيه است ار چند
شاره زربفت كني قرطه و شلوارش
تن تو خادم اين جان گرانمايه است
خادم جان گرانمايه همي دارش
گر نخواهي كه تو را خوار و زبون گيرد
برتر از قدرش و مقدارش مگذارش
تن درخت است و خرد بار و، دروغ و مكر
خس و خار است، حذر كن ز خس و خارش
خار و خس بفگن از اين شهره درخت ايرا
كز خس و خار نيابي مزه جز خارش
يار خرماست يكي خار، بتر ياري
يار بد عار بود دايم بر يارش
يار بد خار توست، اي پسر، از يارت
دور باش و بجز از خار مپندارش
يار چون خار تو را زود بيازارد
گر نخواهي كه بيازاري مازارش
هر كه با اوت همي صحبت راي آيد
بر رس، اي پور، نخست از ره و رفتارش
سيرت خوب طلب بايد كرد از مرد
گرچه خوب است مشو غره به ديدارش
صورت خوب بسي باشد بي حاصل
بر در و درگه و بر خانه و ديوارش
گرچه خرما بن سبز است، درخت سبز
هست بسيار كه خرما نبود بارش
هركه بي‌سيرت خوب است و نكو صورت
جز همان صورت ديوار مينگارش
بد كنش را به سخن دست مده بر بد
كه به تو باز رسد سرزنش از كارش
سر پيكان نشود در سپر و جوشن
تا نباشد سپس اندر پر و سوفارش
صحبت نادان مگزين كه تبه دارد
اندكي فايده را ياوهٔ بسيارش
ميوه چون اندك باشد به درختي بر
بي‌مزه ماند در برگ به خروارش
ره و هنجار ستمگار همه زشت است
اي خردمند مرو بر ره و هنجارش
هركه او بر ره كفتار رود، بي‌شك
سوي مردار نمايد ره كفتارش
مرد را چون نبود جز كه جفا، پيشه
مارش انگار نه مردم، سوي ما مارش
مار مردم نيت بد بود اندر دل
بد نيت را جگر افگار كند مارش
هر كه را قولش با فعل نباشد راست
در در دوستي خويش مده بارش
سير گرداندت از گفتن بي‌معني
تا مگر سير كني معدهٔ ناهارش
هم از آن كيسه دهش نقد كه او دادت
نقد او بايد بردنت به بازارش
زرق پيش آر چو رزاق شود با تو
سر به سر باش و همي باش به مقدارش
گر همي خفته گمانيت برد خفته است
خفته بگذار و مكن بيهده بيدارش
سخن از مردم دين‌دار شنو، وان را
كه ندارد دين، منگر سوي دينارش
زنگ دارد دل بد دين، من ازان ترسم،
كه بيالايد زو دلت به زنگارش
نه مكان است سخن را سر بي‌مغزش
نه مقر است خرد را دل چون قارش
نيست آميخته با آب هنر خاكش
نيست آويخته در پود خرد تارش
نبري رنج برو بهتر، چون رنجه است
او ز گفتار تو، همچون تو ز گفتارش
خويشتن رنجه مكن نيز چو مي‌داني
كه نخواهندت پرسيد ز كردارش
چه شوي غره به راهش چو همي بيني
كه همي غره كند گنبد دوارش؟
رنجه و افگار شوي زو كه چو خار است او
خارت افگار كند چون كني افگارش
به حذر باش، نبايد كه چو مي‌كوشي
خود نگيريش و، بماني تو گرفتارش
نيك بنگر كه كجا مي‌بردت گيتي
چون همي تازي بر مركب رهوارش
از تو هموار همي دزدد عمرت را
چرخ بيدادگر و گشتن هموارش
پارش امسال فسانه است به پيش ما
هم فسانه شود امسالش چون پارش
نيست دشوار جهان بدتر از آسانش
چون همي بگذرد آسانش و دشوارش
زو مبين نيك و بد و زشت و نكو هرگز
بل ز سازندهٔ او بين و ز سالارش
چون همي بر من زنهار خورد دنيا
خويشتن چون دهي، اي پور، به زنهارش؟
هر كه را چرخ ستمگار برد بر گاه
بفگند باز خود از گاه نگونسارش
تا به پيكار بود، صلح طمع مي‌دار
چون به صلح آمد مي‌ترس ز پيكارش
چاره كن، خوش خوش ازو دست بكش، زيرا
يله بايدت همي كرد به ناچارش
اين جهان پيرزني سخت فريبنده‌است
نشود مرد خردمند خريدارش
پيش ازان كز تو ببرد تو طلاقش ده
مگر آزاد شود گردنت از عارش
سخن حجت مرغي است كه بر دانا
پند بارد همه از پرش و منقارش
گر به پند اندر رغبت كني، اي خواجه،
پند نامه است تو را دفتر و اشعارش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد