قصيده شماره ۱۰۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۰۲

۳۳ بازديد


يكي خانه كردند بس خوب و دلبر
درو همچنو خانه بي‌حد و بي‌مر
به خانهٔ مهين درنشاندند جفتان
به يك جا دو خواهر زن و دو برادر
دو زن خفته‌اند و دو مرد ايستاده
نهفته زنان زير شويان خود در
نه كمتر شوند اين چهار و نه افزون
نه هرگز بدانند به را ز بتر
وليكن كم و بيش و خوبي و زشتي
به فرزندشان داد يزدان داور
سه فرزند دارند پيدا و پنهان
ازيشان دو پيدا و يكي مستر
نيايد برون آن مستر به صحرا
نشسته نهفته است بر سان دختر
وز اين هر يكي هفت فرزند ديگر
بزاده‌است نه هيچ بيش و نه كمتر
ز هر هفتي از جملهٔ اين سه هفتان
يكي مهتر آمد بر آن شش كه كهتر
وزين بيست و يك تن يكي پادشا شد
دگر جمله گشتند او را مسخر
همي گويد آن پادشا هر چه خواهد
همه ديگران مانده خاموش و مضطر
به خانهٔ مهين در هميشه است پران
پس يكدگر دو مخالف كبوتر
بگيرند جفت و نسازند يك جا
نباشند هرگز جدا يك ز ديگر
به خانهٔ كهين در نيايند هرگز
كه خانهٔ مهين استشان جا و در خور
بسا خانه‌ها كان به پرواز ايشان
شد آباد و بس نيز شد زير و از بر
كبوتر كه ديده‌است كز گردش او
جهان را گهي خير زايد گهي شر؟
به خانهٔ كهين در هميشه سه مهمان
از اين دو كبوتر خورد نعمت و بر
نيابد هگرز آن سه مهمان چهارم
نه اين دو كبوتر بيابد سديگر
سه مهمان نه يكسان و هر سه مخالف
وگرچه پدرشان يكي بود و مادر
ازيشان يكي كينه‌دار است و بدخو
دگر شاد و جوياي خواب است و يا خور
سوم‌شان به و مه كه هرگز نجويد
مگر خير بي‌شر و يا نفع بي‌ضر
سه مهمان به يك خانه در باز كرده
بر اندازهٔ خويش هر يك يكي در
همي هر يكي گويد آن ديگران را
كه «زين در درآئيد كاين راه بهتر»
اگر زين سه آنك او شريف و والا
مر آن ديگران را سرآرد به چنبر
خداوند آن خانه آزاد گردد
هم امروز اينجا و هم روز محشر
وگر اين يكي را فريبند آن دو
خداوند خانه بماند در آذر
بد و نيك چون نيست امروز يكسان
چنان دان كه فردا نباشند هم سر
شناسي تو خانهٔ مهين و كهين را
بخانهٔ تو هست اين سه تن نيك بنگر
كبوتر تو را بر سر است ايستاده
كه از زير پرش نياري برون سر
نگر كان چه تخم است كامروز كاري
همان بايدت خورد فردا ازو بر
درختي شگفت است مردم كه بارش
گهي نيش وزهر است وگه نوش و شكر
يكي برگ او مبرم و شاخ بسد
يكي برگ او گزدم و شاخ نشتر
خوي نيك مبرم خوي بد چو گزدم
بدي و بهي نيش و نوش است هم بر
تو گزدم بينداز و بردار مبرم
تو بردار آن نوش و از نيش بگذر
دو مرد است مردم توانا و دانا
جز اين هر كه بيني به مردمش مشمر
تواناست بر دانش خويش دانا
نه داناست آنك او تواناست بر زر
هزاران توان يافت خنجر به دانش
يكي علم نتوان گرفتن به خنجر
توانا دو گونه است هر چند بيني
يكي زو جوان است و ديگر توانگر
جوان را جواني فلك باز خواهد
ستاند توان از توانگر ستمگر
به چيزي دگر نيست داننده دانا
ستمگار زي او يكي‌اند و داور
كسي چون ستاند ز ياقوت قوت؟
چگونه ربايد كسي بو ز عنبر؟
به دانش گراي، اي برادر، كه دانش
تو را بر گذارد از اين چرخ اخضر
به دانش تواني رسيد، اي برادر،
از اين گوي اغبر به خورشيد ازهر
جهان خار خشك است و دانش چو خرما
تو از خار بگريز وز بار مي‌خور
جهان آينه است و درو هر چه بيني
خيال است و ناپايدار و مزور
جوانيش پيري شمر، مرده زنده
شرابش سراب و منور مغبر
جهان بحر ژرف است و آبش زمانه
تو را كالبد چون صدف جانت گوهر
اگر قيمتي در خواهي كه باشي
به آموختن گوهر جان بپرور
بينديش تا: چيست مردم كه او را
سوي خويش خواند ايزد دادگستر
چه خواهد همي زو كه چونين دمادم
پيمبر فرستد همي بر پيمبر؟
بر انديش كاين جنبش بي‌كرانه
چرا اوفتاد اندر اين جسم اكبر
كه جنباند اين را به همواري ايدون؟
چه خواهد كه آرد به حاصل از ايدر؟
گر از نور ظلمت نيايد چرا پس
تو پيدائي و كردگار تو مضمر؟
وگر نيست مر قدرتش را نهايت
چرا پس كه هست آفريده مقدر؟
ور از راست كژي نشايد كه آيد
چرا هست كردهٔ مصور مصور؟
ور آباد خواهد كه دارد جهان را
چرا بيشتر زو خراب است و بي‌بر؟
بيابان بي‌آب و كوه شكسته
دو صدبار بيش است از شهر و كردر
بدين پرده اندر نيابد كسي ره
جز آن كس كه ره را بجويد ز رهبر
ره سر يزدان كه داند؟ پيمبر
پيمبر سپرده است اين سر به حيدر
اگر تو مقري ز من خواه پاسخ
وگر منكري پس تو پاسخ بياور
ز خانهٔ كهين و مهين و از آن دور
كبوتر جوابم بياور مفسر
بگو آن دو خواهر زن و دو برادر
كدامند و فرزندشان ماده و نر
بيان كن كه از چيست تقصير عالم
جوابم ده از خشك اين شعر وز تر
نداني به حق خداي و نداند
كس اين جز كه فرزند شبير و شبر
جهان را بنا كرد از بهر دانش
خداي جهاندار بي‌يار و ياور
تو گوئي كه چون و چرا را نجويم
سوي من همين است بس مذهب خر
تو را بهره از علم خار است يا كه
مرا بهره مغز است و دانهٔ مقشر
سوي گاو يكسان بود كاه و دانه
به كام خر اندر چه ميده چه جو در
منم بستهٔ بند آن كو ز مردم
چنان است سنگ ياقوت احمر
چو مدحت به آل پيمبر رسانم
رسد ناصبي را ازو جان به غرغر
جزيرهٔ خراسان چو بگرفت شيطان
درو خار بنشاند و بر كند عرعر
مرا داد دهقاني اين جزيره
به رحمت خداوند هر هفت كشور
خداوند عصر آنكه چون من مرو را
ده و دو ستاره است هريك سخن‌ور
چو مردم زحيوان بهست و مهست او
ز مردم بهين و مهين است يكسر
به نورش خورد مؤمن از فعل خود بر
به نازش برد كافر از كرده كيفر
چو بر منبر جد خود خطبه خواند
باستدش روح الامين پيش منبر
چو آن شير پيكر علامت ببندد
كند سجده بر آسمانش دو پيكر
نه جز امر او را فلك هست بنده
نه جز تيغ او راست مريخ چاكر
به لشكر بنازند شاهان و دايم
ز شاهان عصر است بر درش لشكر
درش دشت محشر تنش كان گوهر
دلش بحر اخضر كفش نهر كوثر
اگر سوي قيصر بري نعل اسپش
ز فخرش بياويزد از گوش قيصر
همي تا جهان است وين چرخ اخضر
بگردد همي گرد اين گوي اغبر
هزاران درود و دو چندان تحيت
از ايزد بر آن صورت روح پيكر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد