قصيده شماره ۹۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۹۸

۳۲ بازديد


اي چنبر گردنده بدين گوي مدور
چون سرو سهي قد مرا كرد چو چنبر
وز موي و رخم تيرگي و نور برون تاخت
تا زنده شب تيره پس روز منور
هر وعده و هر قول كه كرد اين فلك و گفت
آن وعده خلاف آمد و آن قول مزور
من قول جهان را به ره چشم شنودم
نشگفت كه بسيار بود قول مبصر
قولي به قلم گويد گويا به كتابت
قولي به زفان گويد مشروح و مفسر
مر قول زبان را به ره گوش تو بشنو
مر قول قلم را ز ره چشم تو بنگر
گر قول مزور سخني باشد كان را
گوينده دگرگونه كند ساعت ديگر
پس هر دو، شب و روز، دو گفتار دروغند
كاين دهر همي گويد هموار و مستر
وز حق جز از حق نزاده‌است و نزايد
وين قاعده زي عقل درست است و مقرر
پس هرچه همي زير شب و روز بزايند
فرزند دروغند و مزور همه يكسر
زين است تراكيب نبات و حيوان پاك
بي حاصل همچون پدر خويش و چو مادر
تركيب تو سفلي و كثيف است وليكن
صورت گر علوي و لطيف است بدو در
صورت گر جوهر هم جوهر بود ايراك
صورت نپذيرد ز عرض هرگز جوهر
يك جوهر تركيب دهنده‌است و مصور
يك جوهر تركيب پذير است و مصور
زنده نشد اين سفلي الا كه به صورت
پس صورت جان است در اين جسم محضر
ور عاريتي بود بر اين سفلي صورت
ذاتي بود آن گوهر عالي را پيكر
وان گوهر كو زنده به ذات است نميرد
پس جان تو هرگز نمرد، جان برادر
ور جسم تو از نفس بدن صنعت محكم
مانندهٔ قصري شده پرنور و معنبر
بي‌بهره چرا مانده‌است اين جان تو زين تن
بي‌دانش و تمييز همانند يكي خر؟
داني كه چو فر تن تو صورت جسمي است
جز صورت علمي نبود جان تو را فر
بنگر كه خداوند ز بهر تو چه آورد
از نعمت بي‌مر در اين حصن مدور
وانگاه در اين حصن تو را حجر گكي داد
آراسته و ساخته به اندازه و در خور
بگشاده در اين حجره تورا پنج در خوب
بنشسته تو چون شاه درو بر سر منظر
هر گه كه تو را بايد در حجر گك خويش
يك نعمت از اين حصن درون خوان ز يكي در
فرمان بر و بنده‌است تو را حجر گك تو
خواهي سوي بحرش برو خواهي به سوي بر
اين پنج در حجره، سه تن راست، دو جان را
تا هردو گهر داد بيابند ز داور
چندان كه سوي تن تو سه در باز گشادي
بگشاي سوي جانت دو در منظر و مخبر
بشنو سخن ايزد بنگر سوي خطش
امروز كه در حجره مقيمي و مجاور
بنگر كه كجا مي‌روي، اي رفته چهل سال
زين كوي بدان دشت وزين جوي بدان جر
عمر تو نبيني كه يكي راه دراز است
دنيات بدين سر بر و عقبيت بدان سر؟
آني تو كه يك ميل همي رفت نياري
بي‌توشه و بي‌رهبري از شهر به كردر
كوتوشه و كورهبرت، اي رفته چهل سال
چون آب سوي جوي ز بالا سوي محشر؟
بنگر كه همي بري راهي كه درو نيست
آسايش را روي نه در خواب و نه در خور
بنگر كه همي سخت شتابي سوي جائي
كان يابي آنجاي كه برگيري از ايدر
هر چيز كه بايدت در اين راه بيابي
هر چند روان است درو لشكر بي‌مر
زنهار كه طرار در اين راه فراخ است
چون دنبه به گفتار و، به كردار چو نشتر
پرهيز كه صيادي ناگاه نگيردت
كو دام نهد محبر بر ملوح و دفتر
اين گويد «بر راه منم از پس من رو»
وان گويد «طباخ منم توشه ز من خر»
شايد كه بگريند بر آن دين كه بدو در
فرند نبي را بكشد از قبل زر
شايد كه بگريند بر آن دين كه فقيهانش
آنند كه دارند كتاب حيل از بر
گر فقه بود حيلت و، محتال فقيه است
جالوت سزد حاكم و هاروت پيمبر
ور يار رسول است كشندهٔ پسر او
پس هيچ مرو را نه عدو بود و نه كافر
بنديش از اين امت بدبخت كه يكسر
گشتند همه كور ز شومي‌ي گنه و، كر
جز كر نشود پيش سخن‌گوي غنوده
جز كور كند پيش خر و، شير موخر؟
بودند همه گنگ و علي گنج سخن بود
بودند همه چون خر و او بود غضنفر
آن كس كه مرو را به يكي جاهل بفروخت
بخريد و ندانست مغيلان زصنوبر
ديوانه بود آنكه كله دارد در پاي
وز بيهشي خويش نهد موزه به سر بر
بودند همه موزه و نعلين، علي بود
بر تارك سادات جهان يكسره افسر
ميمون شجري بود پر از شاخ شجاعت
بيخش به زمين شاخش بر گنبد اخضر
برگش همه خيرات و ثمارش همه حكمت
زان برگ همي بوي و از آن يار همي خور
او بود درختي كه همي بيعت كردند
زيرش گه پيغمبر با خالق اكبر
و امروز ازو شاخي پربار به جاي است
با حكمت لقماني و با ملكت قيصر
بل فخر كند قيصر اگر چاكر او را
فرمان بر و دربان بود و چاكر چاكر
زير قلم حجت او حكمت ادريس
خاك قدم استر او تاج سكندر
در حضرت از آن خوي خوش و طلعت پر نور
افلاك منور شد و آفاق معطر
از لشكر زنگيس رخ روز مقير
وز لشكر روميش شب تيره مقمر
ميراث رسيده است بدو عالم و مردم
از جد شريف و پدرش احمد و حيدر
شمشير و سخن معجز اويند جهان را
وين بود مر اسلامش را معجز و مفخر
بندهٔ سخن اويند احرار خود امروز
فرداش ببند آيند اوباش به خنجر
او را طلب و بر ره او رو كه نشسته است
جد و پدرش بر سر حوض و لب كوثر
وز حجت او جوي به رفق، اي متحير،
داروي دل گمره و افسون محير
وز من بشنو نيك كه من همچو تو بودم
اندر ره دين عاجز و بي‌توشه و رهبر
بسيار گشادند به پيشم در دعوي
دعوي‌ها چون كوه و معانيش كم از ذر
بي برهان دعوي به سوي مرد خردمند
مانندهٔ مرغي است كه او را نبود پر
با بانگ يكي باشد بي‌معني گفتار
بي‌بوي يكي باشد خاكستر و عنبر
تقليد نپذرفتم و بر «اخبرنا» هيچ
نگشاد دلم گوش و نه دستم سر محبر
رفتم به در آنكه بديل است جهان را
از احمد و از حيدر و شبير و ز شبر
آن كس كه زميني بجز از درگه عاليش
امروز به جمع حكما نيست مشجر
قبلهٔ علما يكسر مستنصر بالله
فخر بشر و حاصل اين چرخ مدور
وز جهل بناليدم در مجلس علمش
عدلش برهانيدم از اين ديو ستمگر
بگشاد مرا بسته و بر هرچه بگفتم
بنمود يكي حجت معروف و مشهر
وانگاه مرا بنمود اين خط الهي
مسطور بر اين جوهر و مجموع و مكسر
تا راه بديد اين دل گمراه و به جودش
بر گنبد كيوان شد از اين چاه مقعر
بنمود مرا راه علوم قدما پاك
وانگاه از آن برتر بنمودم و بهتر
بر خاطرم امروز همي گشت نيارد
گر فكرت سقراط بود پر كبوتر
اقوال مرا گر نبود باورت، اين قول
اندر كتبم يك يك بنگر تو و بشمر
تا هيچ كسي ديدي كايات قران را
جز من به خط ايزد بنمود مسطر
در نفس من اين علم عطائي است الهي
معروف چو روز است، نه مجهول و نه منكر
آزاد شد از بندگي آز مرا جان
آزاد شو از آز و بزي شاد و توانگر
بنديش كه مردم همه بنده به چه روي است
تا مولا بشناسي و آزاد و مدبر
دين گير كه از بي‌ديني بنده شده‌ستند
پيش تو زاطراف جهان اسود و احمر
گر دين حقيقت بپذيري شوي آزاد
زان پس نبوي نيز سيه روي و بداختر
مولاي خداوند جهان باشي و چون من
زان پس نشوي نيز بدين در نه بدان در
ورني سپس ديو همي گرد و همي باش
بندهٔ مي و طنبور و نديم لب ساغر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد