من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۵۵

۳۳ بازديد


ز جور لشكر خرداد و مرداد
تواند داد ما را هيچ‌كس داد؟
محال است اين طمع هيهات هيهات
كس ديدي كه دادش داد خرداد
ز بهر آنكه تا در دامت آرد
چو مرغان مر تو را خرداد خور داد
كرا خورداد گيتي مرد بايدش
ازان آيد پس خرداد مرداد
همي خواهي كه جاويدان بماني
در اين پرباد خانهٔ سست بنياد
تو تا اين بادپيمائي شب و روز
در اين خانه برآمد سال هفتاد
از اين پر باد خانه هم به آخر
برون بايد شدن ناچار با باد
چه گوئي كين علوي گوهر پاك
بدين زندان و اين بند از چه افتاد؟
خداوند ار نيامد زو گناهي
در اين زندان و بندش از چه بنهاد؟
وگر بستش به جرمي، پس پيمبر
در اين زندان سوي او چون فرستاد؟
وگر در بند مال و ملك دادش
چه خواهد دادنش چون كردش آزاد؟
تو را زندان جهان است و تنت بند
بر اين زندان و اين بند آفرين باد
به چشم سر يكي بنگر سحرگاه
بر اين دولاب بي‌ديوار و بنياد
تو پنداري كه نسرين و گل زرد
بباريده‌است بر پيروزگون لاد
چرا گردد به گرد خاك ويران
همي چندين هزار اين چرخ آباد
مراد كردگار ما ازين چيست؟
در اين معني چه داري ياد از استاد؟
گر البته نگشتي گرد اين در
ز تو برجان تو جور است و بيداد
وگر بارت ندادند اندر اين در
برايشان ابر رحمت خود مباراد
وگر گفتند «هرگز كس بر اين در
نجست از بنديان كس جز تو فرياد»
تو بيچاره غلط كردي ره در
نه شاگردي نه استادي نه استاد
طمع چون كردي از گمره دليلي؟
نرويد هرگز از پولاد شمشاد
درين كردند از امت نيز دعوي
تني هفتاد تا نزديك هشتاد
هم آن اين را هم اين آن را شب و روز
به گمراهي و بي‌ديني كند ياد
چو خر بي‌علم شادانند هريك
ستور است آنكه نادان باشد و شاد
نژاد ديو ملعونند يكسر
مزاياد آنكه اين گوباره را زاد
خدا از شر و رنج راه‌داران
گروه خويش را ايمن بداراد
تو را گر قصد بغداد است آنك
نبسته‌ستند بر تو راه بغداد
وليكن جز امين سر يزدان
كسي اين راز را بر خلق نگشاد
به‌تنزيل ازخسر ره‌جوي و، تاويل
ز فرزندان او يابي و داماد
از آن داماد كايزد هديه دادش
دل دانا و صمصام و كف راد
دل سندان ازو گر بدسگالد
فرو ريزد دل سندان و پولاد


قصيده شماره ۵۹

۳۴ بازديد


آن كن اي جوياي حكمت كاهل حكمت آن كنند
تا بدان دشوارها بر خويشتن آسان كنند
جز كه در خورد خرد صحبت ندارند از بنه
بر همين قانون كه در عالم همي اركان كنند
طاعت اركان ببين مر چرخ و انجم را به طبع
تا به طاعت چرخ وانجم‌شان همي حيوان كنند
چرخ را انجم به سان دست‌هاي چابك‌اند
كز لطافت خاك بي‌جان را همي با جان كنند
دست‌هاي آسمان‌اند اين كه با اين بندگان
آن خداوندان همي احسان‌ها الوان كنند
چشمهاي عالمند اينها كه چون در خاك خشك
بنگرند او را همي پر در و پر مرجان كنند
اين شگفتي بين كه در نيسان ز بس نقش و نگار
خاك بستان را همي پر زينت نيسان كنند
اين نشاني‌هاست مردم را كه ايشان مي‌دهند
سوي گوهرها كه مي در خاك و كه پنهان كنند
گر نديدي عرش را و حاملان عرش را
تا به گردش بر چه‌سان همواره مي‌جولان كنند
عرش توست اين خاك و، افلاك و كواكب گرد او
روز و شب جولان همي همواره هم زين‌سان كنند
پادشاهي يافته‌ستي بر نبات و بر ستور
هر چه گوئي «آن كنيد» آن از بن دندان كنند
بنگر آن را در ركوع و بنگر اين را در سجود
پس همين كن تو ز طاعت‌ها كه مي ايشان كنند
اين اشارت‌هاي خلقي را تامل كن به حق
اين اشارت‌ها همي زي طاعت يزدان كنند
پيشه كن امروز احسان با فرودستان خويش
تا زبر دستانت فردا با تو نيز احسان كنند
بندهٔ بد را خداوندان به تشنه گرسنه
بر عذاب آتش معده همي بريان كنند
پس تو بد بنده چرا ايمن نشسته‌ستي؟ ازانك
همچنين فردا بر آتش مر تو را قربان كنند
از نبيد جهل چون مستان بيهوشند خلق
تو كه هشياري مكن كاري كه آن مستان كنند
گوشت ارگنده شود او را نمك درمان بود
چون نمك گنده شود او را به چه درمان كنند؟
با سبكساران از آل مصطفي چيزي مگوي
زانكه اين جهال خود بي‌ابر مي باران كنند
در مدينهٔ علم ايزد جغد كان را جاي نيست
جغد كان از شارسان‌ها قصد زي ويران كنند
بر سر منبر سخن گويند، مر اوباش را
از بهشت و خوردني حيران همي زين‌سان كنند
شو سخن گستر زحيدر گر نينديشي ازان
همچو بر من كوه يمگان بر تو بر زندان كنند
بانگ بردارند و بخروشند بر اميد خورد
چون حديث جو كني بي‌شك خران افغان كنند
ور نگوئي جاي خورد و كردني باشد بهشت
بر تو از خشم و سفاهت چشم چون پيكان كنند
مر تو را در حصن آل مصطفي بايد شدن
تا ز علم جد خود بر سرت در افشان كنند
حجتان دست رحمان آن امام روزگار
دست اگر خواهند در تاويل بر كيوان كنند
دينت را با علم جسماني به‌ميزان بركشند
بي تميزان كار دين بي كيل و بي‌ميزان كنند
دين حق را مردمي دان جانش علم و تن عمل
عاقلان مر بام حكمت را همين بنيان كنند
تا نداني، كار كردن باطل است از بهر آنك
كار بر نادان و عاجز بخردان تاوان كنند
جمله حيرانند امت بر ره ايشان مرو
ورنه همچون خويشتن در دين تو را حيران كنند
مست بسيارند، خامش باش، هل تا مي‌روند
مر يكي هشيار را صد مست كي فرمان كنند؟


قصيده شماره ۵۸

۳۳ بازديد


گزينم قران است و دين محمد
همين بود ازيرا گزين محمد
يقينم كه من هردوان را بورزم
يقينم شود چون يقين محمد
كليد بهشت و دليل نعيمم
حصار حصين چيست؟ دين محمد
محمد رسول خداي است زي ما
همين بود نقش نگين محمد
مكين است دين و قران در دل من
همين بود در دل مكين محمد
به فضل خداي است اميدم كه باشم
يكي امت كمترين محمد
به درياي دين اندرون اي برادر
قران است در ثمين محمد
دفيني و گنجي بود هر شهي را
قران است گنج و دفين محمد
بر اين گنج و گوهر يكي نيك بنگر
كرا بيني امروز امين محمد؟
چو گنج و دفينت به فرزند ماندي
به فرزند ماند آن و اين محمد
نبيني كه امت همي گوهر دين
نيابد مگر كز بنين محمد؟
محمد بدان داد گنج و دفينش
كه او بود در خور قرين محمد
قرين محمد كه بود؟ آنكه جفتش
نبودي مگر حور عين محمد
ازاين حور عين و قرين گشت پيدا
حسين و حسن سين و شين محمد
حسين و حسن را شناسم حقيقت
بدو جهان گل و ياسمن محمد
چنين ياسمين و گل اندر دو عالم
كجا رست جز در زمين محمد؟
نيارم گزيدن همي مر كسي را
بر اين هر دوان نازنين محمد
قران بود و شمشير پاكيزه حيدر
دو بنياد دين متين محمد
كه استاد با ذوالفقار مجرد
به هر حربگه بر يمين محمد؟
چو تيغ علي داد ياري قران را
علي بود بي‌شك معين محمد
چو هرون ز موسي علي بود در دين
هم انباز و هم هم نشين محمد
به محشر ببوسند هارون و موسي
رداي علي و آستين محمد
عرين بود دين محمد وليكن
علي بود شير عرين محمد
بفرمود جستن به چين علم دين را
محمد، شدم من به چين محمد
شنودم ز ميراث‌دار محمد
سخن‌هاي چون انگبين محمد
دلم ديد سري كه بنمود از اول
به حيدر دل پيش بين محمد
زفرزند زهرا و حيدر گرفتم
من اين سيرت راستين محمد
از آن شهره فرزند كو را رسيده‌است
به قدر بلند برين محمد
نبودي ازين بيش بهرهٔ من ازوي
اگر بودمي من به حين محمد
جهان آفرين آفرين كرد بر من
به حب علي و آفرين محمد
كنون بافرين جهان آفرينم
من اندر حصار حصين محمد
تو اي ناصبي جز كه نامي نداري
از اين شهره دين وزين محمد
به دشنام مر پاك فرزند او را
بدري همي پوستين محمد
مرا نيز كز شيعت آل اويم
همي كشت خواهي به كين محمد
به دين محمد تو را كشتن من
كجا شد حلال؟ اي لعين محمد
به غوغا چه نازي؟ فراز آي با من
به حكم كتاب مبين محمد
اگر من به حب محمد رهينم
تو چوني عدوي رهين محمد؟
به عيسي نرست از تو ترسا، نخواهد
همي رستن اين بو معين محمد
منم مستعين محمد به مشرق
چه خواهي از اين مستعين محمد؟
چه داري جواب محمد به محشر
چو پيش آيدت هان و هين محمد؟


قصيده شماره ۵۷

۳۵ بازديد


چونكه نكو ننگري جهان چون شد؟
خير و صلاح از جهان جهان چون شد؟
هيچ دگرگون نشد جهان جهان
سيرت خلق جهان دگرگون شد
جسم تو فرزند طبع و گردون است
حالش گردان به زير گردون شد
تو كه لطيفي به جسم دون چه شوي
همت گردون دون اگر دون شد؟
چون الفي بود مردمي به مثل
چونك الف مردمي كنون نون شد؟
چاكر نان پاره گشت فضل و ادب
علم به مكر و به زرق معجون شد
زهد و عدالت سفال گشت و حجر
جهل و سفه زر و در مكنون شد
اي فلك زود گرد، واي بران
كو به تو، اي فتنه‌جوي مفتون شد
هر كه به شمع خرد نديد رهت
پيش تو مدهوش گشت و شمعون شد
از چه درآئي همي درون كه چنين
مردمي از خلق جمله بيرون شد؟
فعل همه جور گشت و مكر و جفا
قول همه زرق و غدر و افسون شد
ملك جهان گر به دست ديوان بد
باز كنون حالها هميدن شد
باز همايون چو جغد گشت خري
جغدك شوم خري همايون شد
سر به فلك بركشيد بيخردي
مردمي و سروري در آهون شد
باد فرومايگي وزيد، وزو
صورت نيكي نژند و محزون شد
خاك خراسان چو بود جاي ادب
معدن ديوان ناكس اكنون شد
حكمت را خانه بود بلخ و، كنون
خانه‌ش ويران و بخت وارون شد
ملك سليمان اگر خراسان بود
چونكه كنون ملك ديو ملعون شد؟
خاك خراسان بخورد مر دين را
دين به خراسان قرين قارون شد
خانهٔ قارون نحس را به جهان
خاك خراسان مثال و قانون شد
بندهٔ ايشان بدند تركان، پس
حال گه ايدون و گاه ايدون شد
بندهٔ تركان شدند باز، مگر
نجم خراسان نحس و مخبون شد
چاكر قفچاق شد شريف ز دل
حرهٔ او پيشكار خاتون شد
لاجرم ار ناقصان امير شدند
فضل به نقصان و، نقص افزون شد
دل به گروگان اين جهان ندهم
گرچه دل تو به دهر مرهون شد
سوي خردمند گرگ نيست امين
گر سوي تو گرگ نحس مامون شد
آدم جهل و جفا و شومي را
جان تو بدبخت خاك مسنون شد
سوي تو ضحاك بد هنر ز طمع
بهتر و عادل تر از فريدون شد
تات بديدم چنين اسير هوا
بر تو دلم دردمند و پرخون شد
دل به هوا چون دهي كه چون تو بدو
بيشتر از صدهزار مرهون شد؟
از ره دانش بكوش و اهرون شو
زيراك اهرون به دانش اهرون شد
جامه به صابون شده‌است پاك و، خرد
جامهٔ جان را بزرگ صابون شد
رسته شد از نار جهل هر كه خرد
جان و دلش را ستون و پرهون شد
پند پدر بشنو اي پسر كه چنين
روز من از راه پند ميمون شد
جان لطيفم به علم بر فلك است
گرچه تنم زير خاك مسجون شد


قصيده شماره ۶۱

۳۴ بازديد


چند گوئي كه؟ چو ايام بهار آيد
گل بيارايد و بادام به بار آيد
روي بستان را چون چهرهٔ دلبندان
از شكوفه رخ و از سبزه عذار آيد
روي گلنار چو بزدايد قطر شب
بلبل از گل به سلام گلنار آيد
زاروار است كنون بلبل و تا يك چند
زاغ زار آيد، او زي گلزار آيد
گل سوار آيد بر مركب و، ياقوتين
لاله در پيشش چون غاشيه‌دار آيد
باغ را از دي كافور نثار آمد
چون بهار آيد لولوش نثار آيد
گل تبار و آل دارد همه مه‌رويان
هر گهي كايد با آل و تبار آيد
بيد با باد به صلح آيد در بستان
لاله با نرگس در بوس و كنار آيد
باغ مانندهٔ گردون شود ايدون كه‌ش
زهره از چرخ سحرگه به نظار آيد
اين چنين بيهده‌اي نيز مگو با من
كه مرا از سخن بيهده عار آيد
شست بار آمد نوروز مرا مهمان
جز همان نيست اگر ششصد بار آيد
هر كه را شست ستمگر فلك آرايش
باغ آراسته او را به چه كار آيد؟
سوي من خواب و خيال است جمال او
گر به چشم توهمي نقش و نگار آيد
نعمت و شدت او از پس يكديگر
حنظلش با شكر، با گل خار آيد
روز رخشنده كزو شاد شود مردم
از پس انده و رنج شب تار آيد
تا نراند دي ديوانه‌ت خوي بد
نه بهار آيد و نه دشت به بار آيد
فلك گردان شيري است رباينده
كه همي هر شب زي ما به شكار آيد
هر كه پيش آيدش از خلق بيوبارد
گر صغار آيد و يا نيز كبار آيد
نشود مانده و نه سير شود هرگز
گر شكاريش يكي يا دو هزار آيد
گر عزيز است جهان و خوش زي نادان
سوي من، باري، مي ناخوش و خوار آيد
هر كسي را ز جهان بهرهٔ او پيداست
گر چه هر چيزي زين طبع چهار آيد
مي بكار آيد هر چيز به جاي خويش
تري از آب و شخودن ز شخار آيد
نرم و تر گردد و خوش خوار و گوارنده
خار بي‌طعم چو در كام حمار آيد
سازگاري كن با دهر جفاپيشه
كه بدو نيك زمانه به قطار آيد
كر بدآمدت گهي، اكنون نيك آيد
كز يكي چوب همي منبر و دار آيد
گه نيازت به حصار آيد و بندو دز
گاه عيبت ز دزو بند و حصار آيد
گه سپاه آرد بر تو فلك داهي
گه تو را مشفق و ياري ده و يار آيد
نبود هرگز عيبي چو هنر، هرچند
هنر زيد سوي عمر و عوار آيد
مر مرا گوئي برخيز كه بد ديني
صبر كن اكنون تا روز شمار آيد
گيسوي من به سوي من ندو ريحان است
گر به چشم تو همي تافته مار آيد
شاخ پربارم زي چشم بني زهرا
پيش چشم تو همي بيد و چنار آيد
ور همي گوئي من نيز مسلمانم
مر تو را با من در دين چه فخار آيد؟
من تولا به علي دارم كز تيغش
بر منافق شب و بر شيعه نهار آيد
فضل بر دود نداني كه بسي دارد
نور اگر چند همي هردو ز نار آيد؟
چون برادر نبود هرگز همسايه
گرچه با مرد به كهسار و به غار آيد
سنگ چون زر نباشد به بها هرچند
سنگ با زر همي زير عيار آيد
دين سرائي است برآوردهٔ پيغمبر
تا همه خلق بدو در به قرار آيد
به سرا اندر داني كه خداوندش
نه چنان آيد چون غله گزار آيد
علي و عترت اوي است مر آن را در
خنك آن كس كه در اين ساخته‌دار آيد
خنك آن را كه به علم و به عمل هر شب
به سرا اندر با فرش و ازار آيد


قصيده شماره ۶۰

۳۲ بازديد


در اين مقام اگر مي مقام بايد كرد
بكار خويش نكوتر قيام بايد كرد
به هرچه خوشترت آيد زنامها، تن را
به فعل خويش بدان نام نام بايد كرد
كه نام نيكو مرغ است و فعل نيكش دام
زفعل خويش بر اين مرغ دام بايد كرد
زخوي نيك و خرد در ره مروت و فضل
مر اسپ تن را زين و لگام بايد كرد
بدين لگام و بدين زينت نفس بدخو را
در اين مقام همي نرم و رام بايد كرد
اگر دلت بشكسته است سنگ معصيتش
دل شكسته به طاعت لجام بايد كرد
اگر سلامت خواهي ز جهل بر در عقل
سلام بايد كرد و مقام بايد كرد
اگر خرد نبود، از دو بد نداند كس
به ذات خويش كه او را كدام بايد كرد
وگر كريم شود آرزوت نام و لقب
كريم‌وار فعال كرام بايد كرد
جفا و جور و حسد را به طبع در دل خويش
نفور و زشت و بد و سرد و خام بايد كرد
چو بر تو دهر به آفات خود زحام كند
تو را ز صبر به دل بر زحام بايد كرد
وگر به غدر جهان بر تو قصد چاشت كند
تو را به صبر برو قصد شام بايد كرد
به فعل نيك و به گفتار خوب پشت عدو
چو عاقلان جهان زير بام بايد كرد
سفيه را به سفاهت جواب باز مده
ز بي‌وفا به وفا انتقام بايد كرد
و گر زمانه به گرگي دهد عنانش را
برو ز بهر سلامت سلام بايد كرد
و گر چه خاص بوي، خويشتن ز بهر صلاح
ميان عام چو ايشانت عام بايد كرد
به قصد و عمد چو چيزي حلال دارد دهر
به سوي خويش مر آن را حرام بايد كرد
جهان به مردم دانا تمام خواهد شد
پس اين مرا و تو را مي تمام بايد كرد
به باغ دين حق اندر ز بهر بار خرد
زبانت را به بيان چون غمام بايد كرد
رخ از نبيد مسائل به زير گلبن علم
به قال و قيل تو را لعل فام بايد كرد
به حرب اهل ضلالت ز بهر كشتن جهل
سخنت را چو برنده حسام بايد كرد
كمانت خاطر و حجت سپرت بايد ساخت
ز نكته‌هاي نوادر سهام بايد كرد
چو ناصبي معربد دلام خواهد ساخت
تو را جزاي دلامش دلام بايد كرد
مسافرند همه خلق و نيستند آگاه
كه مي نواي شراب و طعام بايد كرد
ز بهر كردن بيدار جمع مستان را
يكي منادي برطرف بام بايد كرد
كه «چند خسپيد اي بيهشان چو وقت آمد
كه تيغ جهل همي در نيام بايد كرد»
بكام و ناكام از بهر زاد راه دراز
زمين به زير كيت زير گام بايد كرد
به زير آتش انديشه زاد بايد پخت
زعلم حق زبان را زمام بايد كرد
چو بي‌نظامي دين را نظام خواهي داد
نظام ديني دون بي‌نظام بايد كرد
زبانت اسپ كني چونت راه بايد رفت
بگاه تشنه كف دست جام بايد كرد
چرا چو سوي تو نامه پيام بفرستد
تو را به هر كس نامه پيام بايد كرد؟
اگر كسي را اسپ است يا غلام تو را
روانت بندهٔ اسپ و غلام بايد كرد؟
گر آب روي همي بايدت، قناعت را
چو من به نيك و بد اندر امام بايد كرد
وگرنه همچو فلان و فلان به بي‌شرمي
به پيش خلق رخان چون رخام بايد كرد
محال باشد اگر مر كريم را به طمع
ثناي بي‌خردان و لام بايد كرد
جهان پر از خس و پرخار و پر ورام شده‌است
تو را كلام همي بي‌ورام بايد كرد
وگر نصيحت را روي نيست، خاموشي
ز نيك و بدت به برهان لثام بايد كرد
به زاد اين سفرت سخت كوش بايد بود
كه اين همي سوي دارالسلام بايد كرد
بجوي امام همامي از اهل‌بيت رسول
كه خويشتنت چنو مي همام بايد كرد
تو را اگر نبود ناصحي امام امروز
بسي كه فردا «اي واي مام» بايد كرد


قصيده شماره ۶۴

۳۳ بازديد


خردمند را مي چه گويد خرد؟
چه گويدش؟ گويد «حذر كن ز بد»
بدان وقت گويد هميش اين سخن
كه‌ش از بد كنش جان و دل مي‌رمد
خرد بد نفرمايدت كرد ازانك
سرانجام بر بد كنش بد رسد
بر اين قولت اي خواجه اين بس گوا
كه جو كار جز جو همي ندرود
نبيني كه گر خار كارد كسي
نخست آن نهالش مرو را خلد؟
اگر بد كني چون دد و دام تو
جدا نيستي پس تو از دام و دد
بدي دام آهرمن ناكس است
به دامش درون چون شوي باخرد؟
بدي مار گرزه است ازو دور باش
كه بد بتر از مار گرزه گزد
اگر هيربد بد بود بد مكن
كه گر بد كني خود توي هيربد
چو لعنت كند بر بدان بد كنش
همي لعنت او برتن خود كند
چو هر دو تهي مي‌برآيند از آب
چه عيب آورد مر سبد را سبد؟
هنر پيشه آن است كز فعل نيك
سر خويش را تاج خود بر نهد
چو نيكي كند با تو بر خويشتن
همي خواند از تو ثناهاي خود
كرا پيشه نيكي نشاندن بود
هميشه روانش ستايش چند
به دو جهان بي آزار ماند هر آنك
ز نيكي به تن بر ستايش تند
ز نيكي به نيكي رسد مرد ازان
كه هر كس كه او گل كند گل خورد
خرد جز كه نيكي نزايد هگرز
نه نيكي بجز شير مدحت مكد
خرد ز آتش طبع آتش تر است
كه مر مردم خام را او پزد
برون آرد از دل بدي را خرد
چو از شير مر تيرگي را نمد
كرا ديو دنيا گرفته است اسير
مرو را كسي جز خرد كي خرد؟
خرد پر جان است اگر بشكنيش
بدو جانت از اين ژرف چون بر پرد؟
بدين پر پر تا نگيردت جهل
وگر ني بكوبدت زير لگد
خرد عاجزاست از تو زيرا كه جهل
از اين سو وز آن سو تو را مي‌كشد
مكش خويشتن را بكش دست ازو
كه او زين عمل بيش كشته است صد
خر بدگياهي كه نگواردش
همي با خري روز كمتر چرد
تو را آرزوها چنين چون همي
چو كوران به جر و به جوي افگند
بدين كوري اندر نترسي كه جانت
به ناگاه ازين بند بيرون جهد؟
چو ماهي به شست اندرون جان تو
چنان مي ز بهر رهايش تپد
از اين بند و زندان به ناچار و چار
همان كش در آورد بيرون برد
به خوشه اندر از بهر بيرون شدن
چنان جمله شد ماش و ملك و نخود
تو را تنت خوشه است و پيري خزان
خزان تو بر خوشهٔ تنت زد
دگرگون شدي و دگرگون شود
چو بر خوشه باد خزان بر وزد
نگارنده آن نقش‌هاي بديع
از اين نقش نامه همي بسترد
گلي كان همي تازه شد روز روز
كنون هر زماني فرو پژمرد
همان سرو كز بس گشي مي‌نويد
كنون باز چون ني ز سستي نود
نوان از نود شد كزو بر گذشت
ز درد گذشته نود مي‌نود
منو برگذشته نود بيش ازين
كه اكنونت زير قدم بسپرد
به فردا مكن طمع و، دي شدي، بگير
مر امروز را كو همي بگذرد
پشيماني از دي نداردت سود
چو حشمت مر امروز مي بنگرد
درخت پشيماني از دينه روز
در امروز بايد كه مان بردهد
گر امروز چون دي تغافل كني
به فردات امروز تو دي شود
بر طاعت از شاخ عمرت بچن
كه اكنونش گردون زبن بر كند
به بازي مده عمر باقي به باد
كه مانده شود هر كه خيره دود
نبايد كه چون لهو فردا ز تو
نشاني بماند چو از يار بد
چميدن به نيكيت بايد، كه مرد
ز نيكي چرد چون به نيكي چمد
نصيحت ز حجت شنو كو همي
تو را زان چشاند كه خود مي‌چشد


قصيده شماره ۶۳

۳۶ بازديد


آزردن ما زمانه خو دارد
مازار ازو گرت بيازارد
وز عقل يكي سپر كن ارخواهي
كه‌ت دهر به تيغ خويش نگذارد
تعويذ وفا برون كن از گردن
ور ني به جفا گلوت بفشارد
آن است كريم طبع كو احسان
با اهل وفا و فضل خو دارد
وز سفله حذر كند كه ناكس را
دانا چو سگ اهل خوار انگارد
شوره است سفيه و سفله، در شوره
هشيار هگرز تخم كي كارد؟
بر شوره مريز آب خوش زيرا
نايدت به كار چون بياغارد
خاري است درشت صحبت جاهل
كو چشم وفا و مردمي خارد
مسپار به دهر سفله دل زيرا
آزاده دلش به سفله نسپارد
ايمن مشو از زمانه زيراك او
ماري است كه خشك و تر بيوبارد
گر بگذرد از تو يك بدش فردا
ناچاره ازان بترت باز آرد
كم بيند مردم از جهان رحمت
هرچند كه پيش گريد و زارد
اين شوي كش پليد هر روزي
بنگر كه چگونه روي بنگارد
وز شوي نهان به غدر و مكاري
در جام شراب زهر بگسارد
وان فتنه شده، ز دست اين دشمن
بستاند زهر و نوش پندارد
آن را كه چنين زنيش بفريبد
شايد كه خرد بمرد نشمارد
آن است خرد كه حق اين جادو
مرد از ره دين و زهد بگزارد
وز ابر زبان سرشك حكمت را
بر كشت هش و خرد فرو بارد
ور سر بكشد سرش زهشياري
بر پشتش بار دين برانبارد
ديو است جهان كه زهر قاتل را
در نوش به مكر مي بياچارد
چون روز ببيند اين معادي را
هر كس كه برو خردش بگمارد
آن را كه به سرش در خرد باشد
با ديو نشست و خفت چون يارد؟


قصيده شماره ۶۲

۳۱ بازديد


در درج سخن بگشاي بر پند
غزل را در به دست زهد در بند
به آب پند بايد شست دل را
چو سالت بر گذشت از شست و ز اند
چو بردل مرد را از ديو گمره
همي بيني فگنده بند بر بند
بده پندش كه بگشايد سرانجام
زبنده بند ملعون ديو را پند
حرارت‌هاي جهلي را حكيمان
زعلم و پند گفته‌ستند ريوند
چو صبرت تلخ باشد پند ليكن
به صبرت پند چون صبرت شود قند
نخستين پند خود گير از تن خويش
و گرنه نيست پندت جز كه ترفند
بر آن سقا كه خود خشك است كامش
گهي بگري و گه بافسوس برخند
چه بايد پند؟ چون گردون گردان
همه پند است، بل زند است و پازند
چه داري چشم ازو چون اين و آن را
به پيش تو بدين خاك اندر افگند؟
بسنده است ار نباشد نيز پندي
پدر پند تو و تو پند فرزند
منه دل بر جهان كز بيخ بركند
جهان جم را كه او افگند پيكند
نگر چه پراگني زان خورد بايدت
كه جو خورده‌است آنكو جو پراگند
ز بيدادي سمر گشته‌است ضحاك
كه گويند اوست در بند دماوند
ستم مپسند از من وز تن خويش
ستم بر خويش و بر من نيز مپسند
دلت را زنگ بد كردن بخورده‌است
به رندهٔ تو به زنگ از دل فرورند
به قرط اندر تو را زين بدكنش تن
يكي ديو عظيم است اي خردمند
چو در قرطه تو را خود جاي غزو است
نبايد شد به ترسا و روبهند
كرا در آستين مردار باشد
كجا يابد رهايش مغزش از گند؟
ستم مپسند و نه جهل از تن خويش
كه عقل از بهر اين دادت خداوند
به دل بايدت كردن بد به نيكي
چو خر بر جو نبايد بود خرسند
تو را جاي قرار، اي خواجه، اين نيست
دل از دنيا همي بر بايدت كند
نگه كن تا چه كرده‌ستي زنيكي
چه گوئي گر ز كردارت بپرسند؟
ز فعل خويش بايد ساخت امروز
تو را از بهر فردا خويش و پيوند
بترس از خجلت روزي كه آن روز
ستيهيدن ندارد سود و سوگند
نماند نور روز از خلق پنهان
اگر تو دركشي سر در قزاگند
بكن زاد سفر، زين ياوه گشتن
در اين جاي سپنجي تا كي و چند؟
كز اين زندان همي بيرونت خواند
همان كس كاندر اين زندانت افگند


قصيده شماره ۶۶

۳۴ بازديد


خوب يكي نكته يادم است زاستاد
گفت «نگشت آفريده چيز به از داد»
جان تو با اين چهار دشمن بدخو
نگرفت آرام جز به داد و به استاد
جانت نمانده‌است جز به داد در اين بند
داد خداوند را مدار به بيداد
بند نهادند بر تو تا بكشي رنج
تا نكشد رنج بنده كي شود آزاد؟
نيزهٔ كژ در ميان كالبد تنگ
جز ز پي راستي نماند و نيفتاد
پند همي نشنوي و بند نبيني
دلت پر آتش كه كرد و ست پر از باد؟
پند كه دادت؟ همان كه بند نهادت
بند كه بنهاد؟ پند نيز هم او داد
بسته شنودي كه جز به وقت گشادش
جان و روان عدو ازو نشود شاد؟
كار خدائي چنانكه بستهٔ بند است
بسته بود گفته‌هاش ز اصل و ز بنياد
بند خداوند را گشاد حرام است
كشتن قاتل بر اين سخنت نشان باد
بد كرد آنكو گشاد بستهٔ فعلش
بد كرد آن كس كه بند گفته‌ش بگشاد
جز كه به دستوري خداي و رسولش
دانا بند خداي را مگشاياد
چون نتواند گشاد بستهٔ يزدان
دست ضميرت، چرا نپرسي از استاد؟
امت را كي بود محل نبوت؟
جز كه ز مردم هگرز مردم كي‌زاد؟
جمله مقرند اين خران كه خداوند
از پس احمد پيمبري نفرستاد
وانگه اگر تو به بوحنيفه نگروي
بر فلك مه برند لعنت و فرياد
دست نگيرد ز بوحنيفه رسولت
طرفه‌تر است اين سخن ز طرفهٔ بغداد
سوي خداي جهان يكي است پيمبر
وينها بگرفته‌اند بيش ز هفتاد
مادرشان زاده برضلال و جهالت
مادر هرگز چنين نزاد و مزاياد
رسته ز دلشان خلاف آل محمد
همچو درخت ز قوم رسته ز پولاد
پند مدهشان كه پند ضايع گردد
خار نپوشد كسي به زير خزولاد
بيرون كنشان ز خاندان پيمبر
نيست سزاوار جغد خانهٔ آباد
بر سر آتش نهادت اي تبع ديو
آنكه بر اين راه كژت از بنه بنهاد
جز كه علي را پس از رسول كه را بود
آنكه خلافت بدو رسيد ز بنياد
همچو يكي يار زي رسول كه را بود
آنكه برادرش بود و بن عم و داماد؟
ياد ازيرا كنم مر آل نبي را
تا به قيامت كند خداي مرا ياد
شعر دريغ آيدم ز دشمن ايشان
نيست سزاوار گاو نرگس و شمشاد
سود نداردت اين نفاق، چه داري
بر لب باد دي و به دل تف مرداد؟
دوستي دشمنان دينت زبان داشت
بام برين كژ شود به كژي بنلاد
نيز نبينم روا اگر بنكوهمت
بر مگسي نيست خوب ضربت فرهاد
رو سپس جاهلي كه در خور اوئي
مطرب شايد نشسته بر در نباذ