قصيده شماره ۹۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۹۶

۳۳ بازديد


اي گشته جهان و خوانده دفتر
بنديش ز كار خويش بهتر
اين چرخ بلند را همي بين
پر خاك و هوا و آب و آذر
يك گوهر تر و نام او بحر
يك گوهر خشك و نام او بر
وين ابر به جهد خشك‌ها را
زان جوهر تر همي كند تر
بيچاره نبات را نيبني
همواره جوان از اين دو گوهر؟
وين جانوران روان گرفته
بيچاره نبات را مسخر؟
برطبع و نبات و جانور پاك
اي پير تو را كه كرد مهتر؟
زين پيش چه نيكي آمد از تو
وز گاو گنه چه بود و از خر؟
تو بي‌هنري چرا عزيزي؟
او بي‌گنهي چراست مضطر؟
داني كه چنين نه عدل باشد
پس چون مقري به عدل داور؟
وان كس كه چنين عزيز كردت
از بهر تو كرد گوهر و زر
زيرا كه نكرد هيچ حيوان
از گوهر و زر تاج و افسر
بر گور و گوزن اگر امير است
از قوت خويش و دل غضنفر
چون نيست خرد ميان ايشان
درويش نه اين، نه آن توانگر
اين مير و عزيز نيست برگاه
وان خوار و ذليل نيست بر در
شادي و توانگري خرد راست
هر دو عرضند و عقل جوهر
شاخي است خرد سخن برو برگ
تخمي است خرد سخن ازو بر
زير سخن است عقل پنهان
عقل است عروس و قول چادر
داناي سخن نكو كند باز
از روي عروس عقل معجر
تو روي عروس خويش بنماي
اي گشته جهان و خوانده دفتر
فتنه چه شدي چنين بر اين خاك؟
يك ره بركن سوي فلك سر
از گوهر و از نبات و حيوان
برخاك ببين سه‌خط مسطر
هفت است قلم مر اين سه خط را
در خط و قلم به عقل بنگر
بنديش نكو كه اين سه خط را
پيوسته كه كرد يك به ديگر
گشتنت ستوروار تا كي
با رود و مي و سرود و ساغر؟
خرسند شدي به خور ز گيتي
زيرا تو خري جهان چرا خور
بررس ز چرا و چون، چرائي
شادان به چرا چو گاو لاغر؟
بنديش كه كردگار گيتي
از بهر چه آوريدت ايدر
بنگر به چه محكمي ببسته‌است
مرجان تو را بدين تن اندر
او راست به‌پاي بي‌ستوني
اين گنبد گردگرد اخضر
چون كار به بند كرد، بي‌شك
پر بند بود سخنش يكسر
چون چنبر بي‌سر است فرقان
خيره چه دوي به گرد چنبر؟
با بند مچخ كه سخت گردد
چون باز بتابي از رسن سر
گاورسه چو كرد مي نداني
بايدت سپرد زر به زرگر
پيدا چو تن تو است تنزيل
تاويل درو چو جان مستر
گويند كه پيش، ازين گهر كوفت
در ظلمت، زير پي سكندر
امروز به زير پاي دين است
اندر ظلمات غفلت و شر
هزمان بزند بعاد ما را
از مغرب حق باد صرصر
سوراخ شده است سد ياجوج
يك چند حذر كن اي برادر
بر منبر حق شده است دجال
خامش بنشين تو زير منبر
اشتر چو هلاك گشت خواهد
آيد به سر چه و لب جر
آنك او به مراد عام نادان
بر رفت به منبر پيمبر
گفتا كه منم امام و، ميراث
بستد ز نبيرگان و دختر
روي وي اگر سپيد باشد
روي كه بود سيه به محشر؟
صعبي تو و منكري گر اين كار
نزديك تو صعب نيست و منكر
ور مي بروي تو با امامي
كاين فعل شده است ازو مشهر
من با تو نيم كه شرم دارم
از فاطمه و شبير و شبر
جاي حذر است از تو ما را
گر تو نكني حذر ز حيدر
اي گمره و خيره چون گرفتي
گمراه‌ترين دليل و رهبر؟
من با تو سخن نگويم ايراك
كري تو و رهبر از تو كرتر
من ميوهٔ دين همي چرم شو
چون گاو توخار وخس همي چر
شو پنبهٔ جهل بر كن از گوش
بشنو سخني به طعم شكر
رخشنده‌تر از سهيل و خورشيد
بوينده‌تر از عبير و عنبر
آن است به نزد مرد عاقل
مغز سخن خداي اكبر
او را بردم به سنگ تا زود
پيشت بدمد ز سنگ عبهر
آنگاه نجوئي آب چاهي
هر گه كه چشيدي آب كوثر
پرخاش مكن سخن بياموز
از من چه رمي چو خر ز نشتر؟
پر خرد است علم تاويل
پريد هگرز مرغ بي‌پر؟
از مذهب خصم خويش بررس
تا حق بداني از مزور
حجت نبود تو را كه گوئي
من مؤمنم و جهود كافر
گوئي كه صنوبرم، وليكن
زي خصم، تو خاري او صنوبر
هش دار و مدار خوار كس را
مرغان همه را حبيره مشمر
غره چه شدي به خنجر خويش
مر خصم تو را ده است خنجر
از بيم شدن ز دست او روم
مانده‌است چنان به روم قيصر
با خصم مگوي آنچه زي تو
معلوم نباشد و مقرر
منداز بخيره نازموده
زي باز چو كودكان كبوتر
پرهيز كن اختيار و حكمت
تا نيك بود به حشرت اختر
اندر سفري بساز توشه
ياران تو رفته‌اند بي‌مر
بي‌زاد مشو برون و مفلس
زين خيمهٔ بي‌در مدور
بهتر سخنان و پند حجت
صد بار تو را ز شير مادر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد