قصيده شماره ۱۰۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۰۵

۳۵ بازديد


اي ذات تو ناشده مصور
اثبات تو عقل كرده باور
اسم تو ز حد و رسم بيزار
ذات تو ز نوع و جنس برتر
محمول نه‌اي چنانكه اعراض
موضوع نه‌اي چنانكه جوهر
فعلت نه به قصد آمر خير
قولت نه به لفظ ناهي شر
حكم تو به رقص قرص خورشيد
انگيخته سايه‌هاي جانور
صنع تو به دور دور گردان
آميخته رنگ‌هاي دلبر
ببريده در آشيان تقديس
وصف تو ز جبرئيل شه‌پر
بگشاده به شه‌نماي تنزيه
حسنت زعروس عرش زيور
هم بر قدمت حدوث شاهد
هم با ازلت ابد مجاور
اي گشته چو آفتاب تابان
از سايهٔ نور خود مستر
معشوق جهاني و نداري
يك عاشق با سزاي در خور
بنهفته به سحر گنج قارون
يك در تو در دو دانه گوهر
عالم هم از اين دو گشت پيدا
آدم هم از اين دو برد كيفر
عالم چو يكي رونده دريا
سياره سفينه، طبع لنگر
آبش چو نبات سنگ حيوان
درش چو عقيق تو سخن‌ور
غواص چه چيز؟عقل فعال
شاينده به عقل يك پيمبر
علت چو سياست فرودين
از دست چه جنس؟ خصم بي مر
آخر چه؟ هر آنچه بود اول
مقصود چه؟ آنچه بود بهتر
بنگر به صواب اگر نه‌اي كور
بشنو به حقيقت ار نه‌اي كر
اي باز هوات در ربوده
از دام زمانه چون كبوتر
وي نخرهٔ حرص دركشيده
ناگه چو رسن سرت به چنبر
در قشر بمانده كي تواني
ديدن به خلاصهٔ مقشر؟
از توبه و از گناه آدم
خود هيچ نداني، اي برادر
سر بسته بگويم، ار تواني
بردار به تيغ فكرتش سر
درويش كند ز راه ترتيب
نزديكي تو به سوي داور
در خلد چگونه خورد گندم
آنجا چو نبود شخص نان‌خور؟
بل گندمش آنگهي ببايست
كز خلد نهاد پاي بر در
اين قصه همه بديد آدم
ابليس نيامده ز مادر
در سجده نكردنش چه گوئي؟
مجبور بده‌ست يا مخير؟
گر قادر بد، خداي عاجز
ور عاجز بد، خدا ستمگر
كاري كه نه كار توست مسگال
راهي كه نه راه توست مسپر
بيهوده مجوي آب حيوان
در ظلمت خويش چون سكندر
كان چشمه كه خضر يافت آنجا
با ديو فرشته نيست همبر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد