سفله جهان، اي پسر، چو چشمه شور است
چشمهٔ شور از در نفايه ستور است
خانهٔ تاري است اين جهان و بدو در
رهگذر ديده ني چو ديدهٔ مور است
فردا جانت به علم زور نمايد
چونان كامروز كار تنت به زور است
دانا گر چشم سر ندارد بيناست
نادان گر چشم هشت يابد كور است
آتش با عاقلان برابر آب است
بستان با جاهلان برابر گور است
هر چه دور از خرد همه بند است
اين سخن مايهٔ خردمند است
كارها را بكشي كرد خرد
بر ره ناسزا نه خرسند است
دل مپيوند تا نشايد بود
گرت پاداش ايچ پيوند است
وهم جانت مبر بجز توحيد
كان دگر كيمياي دلبند است
سخت اندر نگر موحد باش
كه سلب را بپا كه افگنده است؟
گر خداوندي از نياز مترس
كه رهي مر تو را خداوند است
غمت آسان گذار نيز و بدان
مادرت برگذار فرزند است
اي رفيق اندرون نگر به جهان
تا چو تو چند بود يا چند است
اين جهان نيست با تو عمر دراز
مر تو را عمر خود دم و بند است
مكن اميد دور آز دراز
گردش چرخ بين كه گريند است
اي نشسته خوش و بر تخت كشيده نخ
گر نخ و تخت بماندت چنين بخ بخ
نيك بنگر كه همي مركب عمر تو
همه بر تخت همي تازد و هم بر نخ
تو نشسته خوش و عمر تو همي پرد
مرغ كردار و برو مرگ نهاده فخ
برتو، اي فاخته، آن فخ ترنجيده
ناگهان گر بجهد تا نكني «آوخ »
اي چو گوساله نباشدت همه ساله
شمر ماله و نه سبز هميشه طخ
با زمانه نچخد جز كه جوانبختي
گر جوان است تو را بخت برو بر چخ
ليكن اين دولت بس زود به پا چفسد
خر به پا چفسد بيشك چو دود بر يخ
بخت چون با گلهٔ رنگ بياشوبد
سرنگون پيش پلنگ افتد رنگ از شخ
بر مكش ناچخ و بر سرت مگردانش
گر نخواهي كه رسد بر سر تو ناچخ
كه بر آنجاي كه پيوسته همي خواهي
اي خردمند تو را بنل و نه آزخ
اندر اين جاي سپنجي چه نهادي دل؟
چند كاشانه و گنبد كني و مطبخ؟
اين جهان مسلخ گرمابهٔ مرگ آمد
هر چه داري بنهي پاك در اين مسلخ
بر سر دو رهي امروز بكن جهدي
تات بيتوشه نبايد شد از اين برزخ
در فردوس به انگشتك طاعت زن
بر مزن مشت معاصي به در دوزخ
چون تيغ به دست آري مردم نتوان كشت
نزديك خداوند بدي نيست فرامشت
اين تيغ نه از بهر ستمگاران كردند
انگور نه از بهر نبيدست به چرخشت
عيسي به رهي ديد يكي كشته فتاده
حيران شدو بگرفت به دندان سر انگشت
گفتا كه «كرا كشتي تا كشته شدي زار؟
تا باز كه او را بكشد آنكه تو را كشت؟»
انگشت مكن رنجه به در كوفتن كس
تا كس نكند رنجه به در كوفتنت مشت
يكي بيجان و بيتن ابلق اسپي كو نفرسايد
به كوه و دشت و دريا بر همي تازد كه ناسايد
سواران گر بفرسايند اسپان را به رنج اندر
يكي اسپي است اين كو مر سواران را بفرسايد
سواران خفتهاند وين اسپ بر سرشان همي تازد
كه نه كس را بكوبد سر نه كس را روي بشخايد
تو و فرزند تو هر دو بر اين اسپيد ليكن تو
همي كاهي برين هموار و فرزندت ميافزايد
نه زاد از هيچ مادر، نه بپروردش كسي هرگز
وليكن هر كه زاد او يا بزايد زير او زايد
زمانهٔ نامساعد را از اين گونه بجز حجت
به زر و گوهر الفاظ و معني كس نيارايد
سخن چون زر پخته بيخيانت گردد و صافي
چو او را خاطر دانا به انديشه فروسايد
سخن چون زنگ روشن بايد از هر عيب و آلايش
كه تا نايد سخن چون زنگ زنگ از جانت نزدايد
به آب علم بايد شست گرد عيب و غش از دل
كه چون شد عيب و غش از دل سخن بيغش و عيب آيد
طعام جان سخن باشد سخن جز پاك و خوش مشنو
ازيرا چون نباشد خوش طعام و پاك، بگزايد
زدانا اي پسر نيكو سخن را گر بياموزي
به دو عالم تو را هم خالق و هم خلق بستايد
وگر مر خويشتن را از سخن بيبهره بپسندي
مرا گر چون تو فرزندي نباشد بر زمين شايد
به بانگ خوش گرامي شد سوي مردم هزار آوا
وزان خوار است زاغ ايدون كه خوش و خوب نسرايد
هزار آواز چون دانا همه نيكو و خوش گويد
وليكن زاغ همچون مرد جاهل ژاژ ميخايد
ببخشائي تو طوطي را ازان كو مي سخن گويد
تو گر نيكو سخن گوئي تو را ايزد ببخشايد
كليد است اي پسر نيكو سخن مر گنج حكمت را
در اين گنج بر تو بي كليد گنج نگشايد
من اندر جستن نيكو سخن تن را بفرسودم
سرم زين فخر در حكمت همي بر چرخ ازين سايد
اگر تو سوي حكمت چونت فرمودند بگرائي
جهان زان پس به چشم تو به پر پشه نگرايد
نبيني كز خراسان من نشسته پست در يمگان
همي آيد سوي من يك به يك هر چهم همي بايد؟
حكيم آن است كو از شاه ننديشد، نه آن نادان
كه شه را شعر گويد تا مگر چيزيش فرمايد
كسي كو با من اندر علم و حكمت همبري جويد
همي خواهد كه گل بر آفتاب روشن اندايد
چرا گرچون من است او همچو من بر صدر ننشيند
و گر ني چون بجويد نان و خيره ژاژ بدرايد؟
كتاب ايزد است اي مرد دانا معدن حكمت
كه تا عالم به پاي است اندر اين معدن همي پايد
چو سوي حكمت ديني بيابي ره، شوي آگه
كه افلاطون همي بر خلق عالم باد پيمايد
نباشد خوب اگر زان پس كه شستم دل به آب حق
كه جان روشنم هرگز به ناحقي بيالايد
مرا با جان روشن در دل صافي يكي شد دين
چو جان با دين يكي شد كس مر او را نيز نربايد
ببايد شست جانت را به علم دين كه علم دين،
چنان كاب از نمد، جان را ز شبهتها بپالايد
تو را راهي نمايم من سوي خيرات دو جهاني
كه كس را هيچ هشياري ازين به راه ننمايد
بپيراي از طمع ناخن به خرسندي كه از دستت
چو اين ناخن بپيرائي همه كارت بپيرايد
از اهل ملك در اين خيمهٔ كبود كه بود
كه ملك ازو نربود اين بلند چرخ كبود؟
هر آنكه بر طلب مال، عمر مايه گرفت
چو روزگار بر آمد نه مايه ماند و نه سود
چو عمر سوده شد و، مايه عمر بود تو را
تو را ز مال كه سوداست، اگر نه سود، چه سود؟
فزودگان را فرسوده گير پاك همه
خداي عزوجل نه فزود و نه فرسود
خداي را به صفات زمانه وصف مكن
كه هر سه وصف زمانه است هست و باشد و بود
يكي است با صفت و بيصفت نگوئيمش
نچيز و چيز مگويش، كه مان چنين فرمود
خداي را بشناس و سپاس او بگزار
كه جز بر اين دو نخواهيم بود ما ماخوذ
به فعل و قول زبان يكنهاد باش و مباش
به دل خلاف زبان چون پشيز زر اندود
چو نرم گويم با تو مرا درشت مگو
مسوز دست جز آن را كه مر تو را برهود
ز خاك و آتش و آبي، به رسم ايشان رو
كه خاك خشك و درشت است و آب نرم و نسود
مباش مادح خويش و، مگوي خيره مرا
كه «من ترنج لطيفم خوش و تو بي مزه تود»
اگر كسي بگرفتي به زور و جهد شرف
به عرش بر بنشستي به سركشي نمرود
جهود را چه نكوهي؟ كه تو به سوي جهود
بسي نفايهتري زانكه سوي توست جهود
ستوده سوي خردمند شو به دانش ازانك
بحق ستوده رسول است كش خداي ستود
يقين بدان كه ز پاكيزگي است پيوسته
به جان پاك رسول از خداي و خلق درود
اگر نخواهي كائي به محشر آلوده
ز جهل جان و، ز بد دل، ببايدت پالود
تو را چگونه پساود هگرز پاكي و علم
كه جان و دلت جز از جهل و فعل بد نپسود؟
به مال و ملك و به اقبال دهر غره مشو
كه تو هنوز ز آتش نديدهاي جز دود
جهان مثل چو يكي منزل است بر ره و خلق
درو همي گذرد فوج فوج زودا زود
برادر و پدر و مادرت همه رفتند
تو چند خواهي اندر سفر چنين آسود؟
تنت چو پيرهني بود جانت را و، كنون
همه گسست و بفرسوده گشت تارش و پود
ربود خواهد از تنت پيرهن اكنون
همان كه تازگي و رنگ پيرهنت ربود
تو باد پيمودي همچو غافلان و فلك
به كيل روز و شبان بر تو عمر تو پيمود
تو ساليانها خفتي و آنكه بر تو شمرد
دم شمردن تو، يك نفس زدن نغنود
كنون ببايد رفتن سبك به قهر و، سرت
پر از بخار خمار است و چشم خواب آلود
تو عبرت دو جهاني كه ميروي و، دلت
ز بخت نا خشنود و خداي ناخشنود
نگاه كن كه چه حاصل شدت به آخر كار
از انكه دست و سر و روي سوختي و شخود
چرا به رنج تن بيخرد طلب كردي
فزونئي كه به عمر تو اندرون نفزود
بدان كه: هر چه بكشتي ز نيك و بد، فردا
ببايدت همه ناكام و كام پاك درود
بدانكه بر تو گواهي دهند هر دو به حق
دو چشم هر چه بديد و دو گوش هر چه شنود
به گمرهي نبود عذر مر تو را پس ازانك
تو را دليل خداوند راه راست نمود
اي خوانده كتاب زند و پازند
زين خواندن زند تا كي و چند؟
دل پر ز فضول و زند برلب
زردشت چنين نبشت در زند؟
از فعل منافقي و بيباك
وز قول حكيمي و خردمند
از فعل به فضل شو بيفزاي
وز قول رو اندكي فرو رند
پندم چه دهي؟نخست خود را
محكم كمري ز پند بربند
چون خود نكني چنانكه گوئي
پند تو بود دروغ و ترفند
پند از حكما پذير، ازيراك
حكمت پدر است و پند فرزند
زي مرد حكيم در جهان نيست
خوشتر به مزه ز قند جز پند
پندي به مزه چو قند بشنو
بي عيب چو پارهٔ سمرقند
كاري كه ز من پسند نايدت
با من مكن آنچنان و مپسند
جز راست مگوي گاه و بيگاه
تا حاجت نايدت به سوگند
گنده است دروغ ازو حذر كن
تا پاك شود دهانت از گند
از نام بد ار همي بترسي
با يار بد از بنه مپيوند
آن گوي مرا كه دوست داري
گر خلق تو را همان بگويند
زيرا كه به تير ماه جو خورد
هر كو به بهار جو پراگند
از خندهٔ يار خويش بنديش
آنگاه به يار خويش برخند
بر گردن يار خود منه طوق
گر يار تو خواندت خداوند
بزداي به عذر زنگ كينه
جز عذر درخت كين كه بر كند؟
بر فعل چو زهر، نيست پازهر
جز قول چو نوش پخته با قند
در كار چو گشت بر تو مشكل
عاجز مشو و مباش خرسند
از مرد خرد بپرس، ازيرا
جز تو به جهان خردوران هند
تدبير بكن، مباش عاجز
سر خيره مپيچ در قزاگند
بنگر كه خداي چون به تدبير
بي آلت چرخ را پي افگند
با پند چو در و شعر حجت
منگر به كتاب زند و پا زند
بنديش كه بر چهسان به حكمت
اين خوب قصيده را بياگند
مردم نبود صورت مردم حكما اند
ديگر خس و خارند و قماشات و دغااند
اينها كه نيند از تو سزاي كه و كهدان
مرحور وجنان راتو چه گوئي كه سزااند؟
باندوه چرايند شب و روز بمانده
از چون و چرا زانكه ستوران چرااند
اين خيل چرا چويند و زخيل چراجوي
اين خلق بدانديش كزين گونه جرااند
در عالم انساني مردم چو نبات است
اينها چون رياحيناند آنها چو گيااند
در دست شه اينها سپرغمند كماهي
در پيش خر آنها چو گياهند و غذااند
گر تو سپر غمي شوي، اين پور، به طاعت
آنهات گزينند كه بر ما امرااند
دانا بر من كيست جز آنها كه در امت
خيرالبشراند و خلف اهل عبااند؟
ايشان كه به فرمان خدا از پدر و جد
ميمون خلفااند و بر امت خلفااند
آنها كه به تاييد الهي به ره دين
اندر شب گم راهي اجرام سمااند
آنها كه مرايشان را اندر شرف و فضل
مردان و زنان جمله عبيداند و امااند
آنها كه به تقدير جهان داور ما را
از درد جهالت به نكو پند شفااند
آنها كه جهان را به چراغي كه خداوند
بفروختش اندر شب دين روي ضيااند
آنها كه گوااند بر اين خلق و برايشان
زايزد پدر و جد بحق عدل گوااند
آنها كه زپاكيزه نسب شيعت خود را
از حوض جد خويش و نيا آب سقااند
آنها كه گه حمله به تاييد الهي
چون ما ز ستوران چراينده جدااند
آنها كه بريشان ما را همه هموار
ميراث نيائيم كه ميراث نيااند
آنها كه چو محراب شريفند و مقدم
ديگر به صفا جمله وضيعند و ورااند
حجاج و كريمان و حكيمان جهانند
ويشان به ره حكمت قبلهٔ حكمااند
كعبهٔ شرف و علم خفيات كتاب است
ويشان به مثل كعبهٔ ركناند و صفااند
زيشان به هر اقليم يكي تند زباني است
گويا به صلاح گرهي كز صلحااند
بر اهل ولا ابر صلاحند و بر آنهاك
نه اهل ولااند مثل باد بلااند
كوهي است به هر كشور از ايشان كه از اين خلق
آنها كه نبينند نه از اهل ولااند
كوهي كه برو چشمهٔ پاك آب حيات است
نخچير درو مؤمن و كبگان علمااند
كوهي است به يمگان كه بينند گروهيش
كز چشم حقيقت سپر سر صفااند
كوهي كه درو نور الهي است جواهر
آنها كه همي جويند جوهر به كجااند؟
زين گوهر باقي نكند هيچ كسي قصد
كز كوردلي شيفته برادر فنااند
آن است مرا كز دل با من به مرا نيست
آنها نه مرااند كه با من به مرااند
در گرد دل من به مرا هرگز ره نيست
پاكيزه كه بيهيچ مرااند مرااند
مر گوهر با قيمت و با فضل و بها را
اينها نه سزااند كه بيقدر و بهااند
از عدل و صواب است بقا زاده و اينها
نه اهل بقااند كه بر جور و خطااند
پشه ز چه يك روز زيد، پيل دوصد سال؟
زيرا ز پشه پيلان در رنج و عنااند
عدلي است عطا ز ايزد ما را و ز دوزخ
آنند رها كز در اين شهره عطااند
گر عادلي از طاعت بگزار حق وقت
بنگر به بصيرت كه در اينجا بصرااند
وانها كه ندانند به طاعت حق روزي
بر جور و جفااند نه بر عدل و وفااند
يارب، چه شد آن خلق كه بر آل پيمبر
چون كژدم و مارند و چو گرگان و قلااند؟
اينها كه همي دشمن اولاد رسولند
از مادر اگر هرگز نايند روااند
دانم كه رها يابد از دوزخ ابليس
گر ز آتش اين قوم بدين فعل رهااند
دانم كه بدين فعل كه ميبينم هر چند
گويند تو راايم حقيقت نه تورااند
آنها كه تورااند ز فعل بد اينها
درمانده و دل خسته و با درد و بكااند
دانند كه در عالم دين شهره لوائي است
پنهان شده در سايهٔ اين شهره لوااند
آن شمس كه روزيش برآري تو زمغرب
از فضل تو خواهنده مرو را به دعااند
تا جاي پدر باز ستانند ز ديوان
اينها كه سزاي صلواتاند و ثنااند
اي امت برگشته ز اولاد پيمبر
اولاد پيمبر حكم روز قضااند
اين قوم كه اين راه نمودند شما را
زي آتش جاويد دليلان شمااند
اين رشوت خواران فقهااند شما را
ابليس فقيه است گر اينها فقهااند
از بهر قضا خواشتن و خوردن رشوت
فتنه همگان بر كتب بيع و شرااند
رشوت بخورند آنگه رخصت بدهندت
نه اهل قضااند بل از اهل قفااند
بر من ز شما نيست سفاهت عجب ايرا
آنند كه در دين فقهااند سفهااند
گر احمد مرسل پدر امت خويش است
جز شيعت و فرزند وي اولاد زنااند
ما بر اثر عترت پيغمبر خويشيم
و اولاد زنا بر اثر راي و هوااند
اسلام ردائي ز رسول است و، امامان
از عترت او، حافظ اين شهره ردااند
آنان كه فلان است و فلان زمرهٔ ايشان
نزديك حكيمان زدر عيب و هجااند
ما را چو كند پير چه گوئيم كه رهبر
در دين حق از عترت پيغمبر مااند؟
اي حجت، ميگوي سخنهاي به حجت
زيرا كه صبائي تو و خصمانت هبااند
موسي زمان را تو يكي شهره عصائي
وانكه نشناسند كه خصمان عقلااند
اين جهان بيوفا را بر گزيدو بد گزيد
لاجرم بر دست خويش ار بد گزيد او خود گزيد
هر كه دنيا را به ناداني به برنائي بخورد
خورد حسرت چون به رويش باد پيري بروزيد
گشت بدبخت جهان و شد به نفرين و خزي
هر كه او را ديو دنيا جوي در پهلو خزيد
ديو پيش توست پيدا، زو حذر بايدت كرد
چند نالي تو چو ديوانه ز ديو ناپديد
گر مكافات بدي اندر طبيعت واجب است
چون تو از دنيا چريدي او تو را خواهد چريد
بس بيآراما كه بستد زو بيآرامي جهان
تا بياراميد و خود هرگز زماني نارميد
گر هميت امروز بر گردون كشد غره مشو
زانكه فردا هم به آخرت او كشد كهت بر كشيد
آن ده و آن گوي ما را كهت پسند آيد به دل
گر ببايد زانت خورد و گر ببايدت آن شنيد
چون نخواهي كهت ز ديگر كس جگر خسته شود
ديگران را خيره خيره دل چرا بايد خليد
ور بترسي زانكه ديگر كس بجويد عيب تو
چشمت از عيب كسان لختي بيايد خوابنيد
مر مرا چون گوئي آنچهت خوش نيايد همچنان؟
ور بگوئي از جواب من چرا بايد طپيد؟
خار مدرو تا نگردد دست و انگشتت فگار
از نهال و تخم تتري ني شكر خواهي چشيد؟
برگزين از كارها پاكيزگي و خوي نيك
كز همه دنيا گزين خلق دنيا اين گزيد
نيكخو گفتهاست يزدان مر رسول خويش را
خوي نيك است اي برادر گنج نيكي را كليد
گر به خوي مصطفي پيوست خواهي جانت را
پس ببايد دل ز ناپاكان و بيباكان بريد
چون هميشه چون زنان در زينت دنيا چخي
گرت چون مردان همي در كار دين بايد چخيد؟
پرت از پرهيز و طاعت كرد بايد، كز حجاز
جعفر طيار بر عليا بدين طاعت پريد
بررس از سر قران و ، علم تاويلش بدان
گر همي زين چه به سوي عرش بر خواهي رسيد
تا نبيني رنج و، ناموزي زدانا علم حق
كي تواني ديد بيرنج آنچه نادان آن نديد
صورت علمي تو را خود بايد الفغدن به جهد
در تو ايزد نافريند آنچه در كس نافريد
در جهان دين بر اسپ دل سفر بايدت كرد
گر همي خواهي چريدن، مر تو را بايد چميد
گر چه يزدان آفريند مادر و پستان و شير
كودكان را شير مادر خود همي بايد مكيد
گر طعام جسم نادان را همي خري به زر
مر طعام جان دانا را به جان بايد خريد
لذت علمي چو از دانا به جان تو رسيد
زان سپس نايد به چشمت لذت جسمي لذيذ
جان تو هرگز نيابد لذت از دين نبي
تا دلت پر لهو و مغزت پر خمار است از نبيد
راحت روح از عذاب جهل در علم است ازانك
جز به علم از جان كس ريحان راحت نشكفيد
از نبيد آمد پليديي جهل پيدا بر خرد
چون بود مادر پليد، نايد پسر زو جز پليد
از ره چشم ستوري منگر اندر بوستان
اي برادر تا بداني زرد خار از شنبليد
كام را از گرد بيباكي به آب دين بشوي
تا بدو بتواني از ميوه و شراب دين مزيد
چون نينديشي كه حاجات روان پاك را
ايزد دانا در اين صندوق خاكي چون دميد؟
وين بلند و بيقرار و صعب دولاب كبود
گرد اين گوي سيه تا كي همي خواهد دويد؟
راز ايزد اين پردهٔ كبود است، اي پسر،
كس تواند پردهٔ راز خدائي را دريد؟
گر تو گوئي «چون نهان كرد ايزد از ما راز خويش؟»
من چه گويم؟ گويم «از حكم خداي ايدون سزيد»
راز يزدان را يكي والا و دانا خازن است
راز يزدان را گزافه من توانم گستريد؟
ابر آب زندگاني اوست، من زنده شدم
چون يكي قطره زابرش در دهان من چكيد
خازن علم قران فرزند شير ايزد است
ناصبي گر خر نباشد زوش چون بايد رميد؟
اين رقيبان كه بر اين گنبد پيروزه درند
گرچه زيرند گهي جمله، هميشه زبرند
گر رقيبان به بصر تيز بوند از بر ما
اين رقيبان سماوي همه يكسر بصرند
نامشان زي تو ستاره است وليكن سوي من
پيشكاران و رقيبان قضا و قدرند
چون گريزم ز قضا، يا ز قدر، من چو همي
به هزاران بصر ايشان به سوي من نگرند؟
سوي ما زان نگرند ايشان كز جوهرشان
خرد و جان سخن گوي به ما در اثرند
خرد و جان سخن گوي كه از طاعت و علم
پريانند بر اين گنبد پيروزه پرند
اين چراگاه دل و جان سخن گوي تو است
جهد كن تا بجز از طاعت و دانش نچرند
اندر اين جاي گياهان زيان كار بسي است
زين چراگاه ازيرا حكما بر حذرند
جسد مردمي، اي خواجه، درختي عجب است
كه برو فكرت و تميز تو را برگ و برند
از درخت جسدت برگ و بر خويش بچن
پيشتر زانكه از اين بستان بيرونت برند
زاد بر گير و سبك باش و مكن جاي قرار
خانهاي را كه مقيمانش همه برسفرند
همگان بر خطرند آنكه مقيماند و گر
ره نيابند سوي با خطران بيخطرند
چون مقيمان همه مشغول مقامند وليك
يك يك از ساختهٔ خويش همي برگذرند
راهشان يوز گرفتهاست و ندارند خبر
زان چو آهو همه در پوي و تگ و با بطرند
بر خريدار فسون سخره و افسوس كنند
وانگهي جز كه همه تنبل و افسون نخرند
گرچهشان كار همه ساختهاز يكدگر است
همگان كينهور و خاسته بر يكدگرند
دردمندند به جان جمله نبيني كه همي
جز همه آنكه زيان كار بودشان نخورند؟
سخن بيهده و كار خطا زايشان زاد
سخن بيهده و كار خطا را پدرند
با هزاران بدي و عيب يكيشان هنراست
گر چه ايشان چو خر از عيب و هنر بيخبرند
هنر آن است كه پيغمبر خيرالبشر است
وين ستوران جفا پيشه به صورت بشرند
گر شريعت همه را بار گران است رواست
بار اگر خر كشد اين عامه همه پاك خرند
بار باخر بنهند از خر و زينها ننهند
زانكه اينها سوي ايزد بسي از خر بترند
وعدهشان روز قضا خواب و خور و سيم و زر است
زانكه فتنه همه بر خواب و خور و سيم و زرند
حكمت آبي است كجا مرده بدو زنده شود
حكما بر لب اين آب مبارك شجرند
شجر حكمت، پيغمبر ما بود و برو
هر يك از عترت او نيز درختي ببرند
پسران علي امروز مرو را بسزا
پسرانند چو مر دختر او را پسرند
پسران علي آنها كه امامان حقند
به جلالت به جهان در چو پدر مشتهرند
سپس آن پسران رو، پسرا، زانكه تو را
پسران علي و فاطمه زاتش سپرند
سپري كرد توانند تو را زاتش تيز
چون همي زير قدم گردن كيوان سپرند
اي پسر دين محمد به مثل چون جسدي است
كه بر آن شهره جسد فاطميان همچو سرند
چون شب دين سيه و تيره شود، فاطميان
صبح صادق، مه و پروين و ستارهٔ سحرند
داد در خلق جهان جمله پدرشان گسترد
چه عجب گر پسران همچو پدر دادگرند
شير دادار جهان بود پدرشان، نشگفت
گرازيشان برمند اين كه يكايك حمرند
من بديشان شكرم جاهل بي حرمت را
كه خران را حكما نيز به شيران شكرند
سودمندند همه خلق جهان را چو شكر
جان من باد فداشان كه به طبع شكرند
از شكر نفع همي گيرد بيمار و درست
دشمن و دوست ازيشان همه مي نفع گرند
منگر سوي گروهي كه چون مستان از خلق
پرده بر خويشتن از بيخردي ميبدرند
چه دهي پند و چه گوئي سخن حكمت و علم
اين خران را كه چو خر يكسره از پند كرند؟
سخن خوب خردمند پذيرد نه حجر
سفها جمله ز مردم به قياس حجرند
سمرم من شده و افتادهام از خانهٔ خويش
زين ستوران كه به جهل و به سفاهت سمرند
اگر اين كوردلان را تو به مردم شمري
من نخواهم كه مرا خلق ز مردم شمرند
چون پري جمله بپرند گه صلح وليك
به گه شر مر ابليس لعين را حشرند
سپس باقر و سجاد روم در ره دين
تو بقر رو سپس عامه كه ايشان بقرند
به جر ديو روي كز پي ايشان بروي
زانكه ايشان همه ديو جسدي را بجرند
سپس فاطميان رو كه به فرمان خداي
امتان را سپس جد و پدر راه برند
جدشان رهبر ديو و پري و مردم بود
سوي رضوان خداي و، پسران زان گهرند
پسرت گر جگر است از تن تو، فاطميان
مر نبي را و علي را به حقيقت جگرند
شيعت فاطميان يافتهاند آب حيات
خضر دور شده ستند كه هرگز نمرند
شكرند از سخن خوب سبك شيعت را
به سخنهاي گران ناصبيان را تبرند
سخن خوب بياموز كه هرك از همه خلق
سخن خوب ندارند همه بيهنرند
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد