قصيده شماره ۱۰۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۰۰

۳۳ بازديد


اصل نفع و ضر و مايهٔ خوب و زشت و خير و شر
نيست سوي مرد دانا در دو عالم جز بشر
اصل شر است اين حشر كز بوالبشر زاد و فساد
جز فساد و شر هرگز كي بود كار حشر؟
خير و شر آن جهان از بهر او شد ساخته
زانك ازو آيد به ايمان و به عصيان خير و شر
اي برادر، چشم من زينها و زين عالم همي
لشكري انبوه بيند بر رهي پر جوي و جر
جز شكسته بسته بيرون چون تواند شد چو بود
مرد مست و چشم كور و پاي لنگ و راه تر؟
گر نه‌اي مست از ره مستان و شر و شورشان
دورتر شو تا بسر درنايد اسپت، اي پسر
گر نخواهي رنج گر از گرگنان پرهيز كن
جهل گر است اي پسر پرهيز كن زين زشت‌گر
جهل را گرچه بپوشي خويشتن رسوا كند
گر چه پوشيده بماند گر جهل از گر بتر
نيستي مردم تو بل خر مردمي، زيرا كه من
صورت مردم همي بينم تو را و فعل خر
جز كم آزاري نباشد مردمي، گر مردمي
چون بيازاري مرا؟ يا نيستي مردم مگر؟
گرگ درنده ندرد در بيابان گرگ را
گر همي دعوي كني در مردمي مردم مدر
نفع و ضر و خير و شر از كارهاي مردم است
پس تو چون بي‌نفع و خيري بل همه شري و ضر؟
تن به جر گيرد همي مر جانت را در جر كشد
جان به جر اندر بماند چونش گيرد تن به جر
پيش جان تو سپر كرده‌است يزدان تنت را
تو چرا جان را همي داري به پيش تن سپر؟
خواب و خور كار تن تيره است، تو مر جانت را
چون كني رنجه چو گاو و خر ز بهر خواب و خور؟
مردمان از تو بخندند، اي برادر، بي گمان
چون پلاس ژنده را سازي زديبا آستر
گر شكر خوردي پريرو، دي يكي نان جوين
همبر است امروز ناچار آن جوين با آن شكر
داد تن دادي، بده جان را به دانش داد او
يافت از تو تن بطر در كار جانت كن نظر
جانت آزادي نيابد جز به علم از بندگي
گر بدين برهانت بايد، شو به دين اندر نگر
مردم دانا مسلمان است، نفروشدش كس
مردم نادان اگر خواهي ز نخاسان بخر
تن به جان يابد خطر زيرا كه تن زنده بدوست
جان به دانش زنده ماند زان بدون يابد خطر
جان مردم را دو قوت بينم از علم و عمل
چون درختي كه‌ش عمل برگ است و از علم است بر
جانت را دانش نگه دارد زدوزخ همچنانك
بر نگه دارد درختان را از آتش وز تبر
گر نتابي سر ز دانش از تو تابد آفتاب
وز سعادت، اي پسر، بر آسمان سايدت سر
مر تو را بر آسمان بايد شدن، زيرا خداي
مي نخواند جز تو را نزديك خويش از جانور
بر فلك بي‌پا و پر داني كه نتواني شدن
پس چرا بر ناوري از دين و دانش پاي و پر؟
از حريصي‌ي كار دنيا مي‌نپردازي همي
خانه بس تنگ است و تاري مي‌نبيني راه در
خاك را بر زر گزيده‌ستي چو نادانان ازانك
خاك پيش توست و زر را مي نيابي جز خبر
همچو كرم سركه‌اي ناگه زشيرين انگبين
با خرد چون كرم چون گشتي به بيهوشي سمر؟
بس ترش و تنگ جاي است اين ازيرا مر تو را
خم سركه است اين جهان، بنگر به عقل، اي بي‌بصر
جانت را اندر تن خاكي به دانش زر كن
چون همي نايد برون هرگز مگر كز خاك زر
همچنان كاندر جهان آتش نسوزد زر همي
زر جانت را نسوزد آتش سوزان سقر
ره گذار است اين جهان ما را، بدو دل در مبند
دل نبندد هوشيار اندر سراي ره‌گذر
زير پاي روزگار اندر بماندم شصت سال
تا به زير پاي بسپردم سر، اين مردم سپر
دست و پايم خشك بسته است اين جهان بي دست و پاي
زيب و فرم پاك برده‌است اينچنين بي زيب و فر
نيستم با چرخ گردان هيچ نسبت جز بدانك
همچو خود بينم همي او را مقيم اندر سفر
كار من گفتار خوب و، راي علم و طاعت است
كار اين دولاب گشتن گاه زير و گه زبر
نيستم فرزند او زيرا كه من زو بهترم
جانور فرزند نايد هرگز از بي‌جان پدر
نيست جز دولاب گردون چون به گشتن‌هاي خويش
آب ريزد بر زمين مي تا برويد زو شجر
وانگهي پيداست چون زو فايده جمله توراست
كاين ز بهر تو همي گردد چنين بي‌حد و مر
مردم از تركيب نيكو خود جهاني ديگر است
مختصر، ليكن سخن‌گوي است و هم تدبير گر
پس همي بيني كه جز از بهر ما يزدان ما
نافريده‌است اين جهان را، اي جهان مختصر
تن تو را گور است بي‌شك، مر تو را پس وعده كرد
روزي از گورت برون آرد خداي دادگر
تنت همچون گور خاك است، اي پسر، مپسند هيچ
جانت را در خاك تيره جاودانه مستقر
خاك تيره بد مقر است، اي برادر، شكر كن
ايزدت را تا برون آردت از اين تيره مقر
انچه گفتم ياد گير و آنچه بنمودم ببين
ور نه همچون كور و كر عامه بماني كور و كر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد