قصيده شماره ۱۰۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۰۴

۳۶ بازديد


اي خوانده بسي علم و جهان گشته سراسر،
تو بر زمي و از برت اين چرخ مدور
اين چرخ مدور چه خطر دارد زي تو
چون بهرهٔ خود يافتي از دانش مضمر؟
تا كي تو به تن بر خوري از نعمت دنيا؟
يك چند به جان از نعم دانش برخور
بي سود بود هر چه خورد مردم در خواب
بيدار شناسد مزهٔ منفعت و ضر
خفته چه خبر دارد از چرخ و كواكب؟
دادار چه رانده است بر اين گوي مغبر؟
اين خاك سيه بيند و آن دايرهٔ سبز
گه روشن و گه تيره گهي خشك و گهي تر
نعمت همه آن داند كز خاك بر آيد
با خاك همان خاك نكو آيد و درخور
با صورت نيكو كه بياميزد با او
با جبهٔ سقلاطون با شعر مطير
با تشنگي و گرسنگي دارد محنت
سيري شمرد خير و همه گرسنگي شر
بيدار شو از خواب خوش، اي خفته چهل سال،
بنگر كه ز يارانت نماندند كس ايدر
از خواب و خور انباز تو گشته است بهائم
آميزش تو بيشتر است انده كمتر
چيزي كه ستورانت بدان با تو شريكند
منت ننهد بر تو بدان ايزد داور
نعمت نبود آنكه ستوران بخورندش
نه ملك بود آنكه به دست آرد قيصر
گر ملك به دست آري و نعمت بشناسي
مرد خرد آنگاه جدا داندت از خر
بنديش كه شد ملك سليمان و سليمان
چونان كه سكندر شد با ملك سكندر
امروز چه فرق است از اين ملك بدان ملك؟
اين مرده و آن مرده و املاك مبتر
بگذشته چه اندوه و چه شادي بر دانا
نا آمده اندوه و گذشته است برابر
انديشه كن از حال براهيم و ز قربان
وان عزم براهيم كه برد ز پسر سر
گر كردي اين عزم كسي ز آزر فكرت
نفرين كندي هر كس بر آزر بتگر
گر مست نه اي منشين با مستان يكجا
انديشه كن از حال خود امروز نكوتر
انجام تو ايزد به قران كرد وصيت
بنگر كه شفيع تو كدام است به محشر
فرزند تو امروز بود جاهل و عاصي
فردات چه فرياد رسد پيش گروگر؟
يا گرت پدر گبر بود مادر ترسا
خشنودي ايشان بجز آتش چه دهد بر؟
داني كه خداوند نفرمود بجز حق
حق گوي و حق انديش و حق آغاز و حق آور
قفل از دل بردار و قران رهبر خود كن
تا راه شناسي و گشاده شودت در
ور راه نيابي نه عجب دارم ازيراك
من چون تو بسي بودم گمراه و محير
بگذشته زهجرت پس سيصد نود و چار
بنهاد مرا مادر بر مركز اغبر
بالندهٔ بي‌دانش مانند نباتي
كز خاك سيه زايد وز آب مقطر
از حال نباتي برسيدم به ستوري
يك چند همي بودم چون مرغك بي پر
در حال چهارم اثر مردمي آمد
چون ناطقه ره يافت در اين جسم مكدر
پيموده شد از گنبد بر من چهل و دو
جويان خرد گشت مرا نفس سخن‌ور
رسم فلك و گردش ايام و مواليد
از دانا بشنيدم و برخواند ز دفتر
چون يافتم از هركس بهتر تن خود را
گفتم «ز همه خلق كسي بايد بهتر:
چون باز ز مرغان و چو اشتر ز بهائم
چون نخل ز اشجار و چو ياقوت ز جوهر
چون فرقان از كتب و چو كعبه ز بناها
چون دل ز تن مردم و خورشيد ز اختر»
ز انديشه غمي گشت مرا جان به تفكر
ترسنده شد اين نفس مفكر ز مفكر
از شافعي و مالك وز قول حنيفي
جستم ره مختار جهان داور رهبر
هر يك به يكي راه دگر كرد اشارت
اين سوي ختن خواند مرا آن سوي بربر
چون چون و چرا خواستم و آيت محكم
در عجز به پيچيدند، اين كور شد آن كر
يك روز بخواندم ز قران آيت بيعت
كايزد به قران گفت كه «بد دست من از بر»
آن قوم كه در زير شجر بيعت كردند
چون جعفر و مقداد و چو سلمان و چو بوذر
گفتم كه «كنون آن شجر و دست چگونه است،
آن دست كجا جويم و آن بيعت و محضر؟»
گفتند كه «آنجانه شجر ماندو نه آن دست
كان جمع پراگنده شد آن دست مستر
آنها همه ياران رسولند و بهشتي
مخصوص بدان بيعت و از خلق مخير»
گفتم كه «به قرآن در پيداست كه احمد
بشير و نذير است و سراج است و منور
ور خواهد كشتن به دهن كافر او را
روشن كندش ايزد بر كامهٔ كافر
چون است كه امروز نمانده‌است از آن قوم؟
جز حق نبود قول جهان داور اكبر
ما دست كه گيريم و كجا بيعت يزدان
تا همجوم مقدم نبود داد مخر؟
ما جرم چه كرديم نزاديم بدان وقت؟
محروم چرائيم ز پيغمبر و مضطر؟»
رويم چو گل زرد شد از درد جهالت
وين سرو به ناوقت بخميد چو چنبر
ز انديشه كه خاك است و نبات است و ستور است
بر مردم در عالم اين است محصر
امروز كه مخصوص‌اند اين جان و تن من
هم نسخهٔ دهرم من و هم دهر مكدر
دانا به مثل مشك و زو دانش چون بوي
يا هم به مثل كوه و زو دانش چون زر
چون بوي و زر از مشك جدا گردد وز سنگ
بي قدر شود سنگ و شود مشك مزور
اين زر كجا در شود از مشك ازان پس؟
خيزم خبري پرسم از آن درج مخبر
برخاستم از جاي و سفر پيش گرفتم
نز خانم ياد آمد و نز گلشن و منظر
از پارسي و تازي وز هندي وز ترك
وز سندي و رومي و ز عبري همه يكسر
وز فلسفي و مانوي و صابي و دهري
درخواستم اين حاجت و پرسيدم بي‌مر
از سنگ بسي ساخته‌ام بستر و بالين
وز ابر بسي ساخته‌ام خيمه و چادر
گاهي به نشيبي شده هم گوشهٔ ماهي
گاهي به سر كوهي برتر ز دو پيكر
گاهي به زميني كه درو آب چو مرمر
گاهي به جهاني كه درو خاك چو اخگر
گه دريا گه بالا گه رفتن بي‌راه
گه كوه و گهي ريگ و گهي جوي و گهي جر
گه حبل به گردن بر مانند شتربان
گه بار به پشت اندر مانندهٔ استر
پرسنده همي رفتم از اين شهر بدان شهر
جوينده همي گشتم از اين بحر بدان بر
گفتند كه «موضوع شريعت نه به عقل است
زيرا كه به شمشير شد اسلام مقرر»
گفتم كه «نماز از چه بر اطفال و مجانين
واجب نشود تا نشود عقل مجبر؟»
تقليد نپذرفتم و حجت ننهفتم
زيرا كه نشد حق به تقليد مشهر
ايزد چو بخواهد بگشايد در رحمت
دشواري آسان شود و صعب ميسر
روزي برسيدم به در شهري كان را
اجرام فلك بنده بد، افلاك مسخر
شهري كه همه باغ پر از سرو و پر از گل
ديوار زمرد همه و خاك مشجر
صحراش منقش همه مانندهٔ ديبا
آبش عسل صافي مانندهٔ كوثر
شهري كه درو نيست جز از فضل منالي
باغي كه درو نيست جز از عقل صنوبر
شهري كه درو ديبا پوشند حكيمان
نه تافتهٔ ماده و نه بافتهٔ نر
شهري كه من آنجا برسيدم خردم گفت
«اينجا بطلب حاجت و زين منزل مگذر»
رفتم بر دربانش و بگفتم سخن خود
گفتا «مبر اندوه كه شد كانت به گوهر
درياي معين است در اين خاك معاني
هم در گرانمايه و هم آب مطهر
اين چرخ برين است پر از اختر عالي
لابل كه بهشت است پر از پيكر دلبر»
رضوانش گمان بردم اين چون بشنيدم
از گفتن با معني و از لفظ چو شكر
گفتم كه «مرا نفس ضعيف است و نژند است
منگر به درشتي‌ي تن وين گونهٔ احمر
دارو نخورم هرگز بي حجت و برهان
وز درد نينديشم و ننيوشم منكر»
گفتا «مبر انده كه من اينجاي طبيبم
بر من بكن آن علت مشروح و مفسر»
از اول و آخرش بپرسيدم آنگاه
وز علت تدبير كه هست اصل مدبر
وز جنس بپرسيدم وز صنعت و صورت
وز قادر پرسيدم و تقدير مقدر
كاين هر دو جدا نيست يك از ديگر دايم
چون شايد تقديم يكي بر دوي ديگر؟
او صانع اين جنبش و جنبش سبب او
محتاج غني چون بود و مظلم انور؟
وز حال رسولان و رسالات مخالف
وز علت تحريم دم و خمر مخمر
وانگاه بپرسيدم از اركان شريعت
كاين پنج نماز از چه سبب گشت مقرر؟
وز روزه كه فرمودش ماه نهم از سال
وز حال زكات درم و زر مدور
وز خمس في و عشر زميني كه دهند آب
اين از چه مخمس شد و آن از چه معشر؟
وز علت ميراث و تفاوت كه درو هست
چون برد برادر يكي و نيمي خواهر؟
وز قسمت ارزاق بپرسيدم و گفتم
«چون است غمي زاهد و بي‌رنج ستمگر؟
بينا و قوي چون زيد و آن دگري باز
مكفوف همي زايد و معلول ز مادر؟
يك زاهد رنجور و دگر زاهد بي‌رنج!
يك كافر شادان و دگر كافر غمخور!
ايزد نكند جز كه همه داد، وليكن
خرسند نگردد خرد از ديده به مخبر
من روز همي بينم و گوئي كه شب است اين
ور حجت خواهم تو بياهنجي خنجر
گوئي «به فلان جاي يكي سنگ شريف است
هر كس كه زيارت كندش گشت محرر
آزر به صنم خواند مرا و تو به سنگي
امروز مرا پس به حقيقت توي آزر»
دانا كه بگفتمش من اين دست به برزد
صد رحمت هر روز بر آن دست و بر آن بر
گفتا «بدهم داروي با حجت و برهان
ليكن بنهم مهري محكم به لبت بر»
ز آفاق و ز انفس دو گوا حاضر كردش
بر خوردني و شربت و من مرد هنرور
راضي شدم و مهر بكرد آنگه و دارو
هر روز به تدريج همي داد مزور
چون علت زايل شد بگشاد زبانم
مانند معصفر شد رخسار مزعفر
از خاك مرا بر فلك آورد جهاندار
يك برج مرا داد پر از اختر ازهر
چون سنگ بدم، هستم امروز چو ياقوت
چون خاك بدم، هستم امروز چو عنبر
دستم به كف دست نبي داد به بيعت
زير شجر عالي پر سايهٔ مثمر
درياي بشنيدي كه برون آيد از آتش؟
روبه بشنيدي كه شود همچو غضنفر؟
خورشيد تواند كه كند ياقوت از سنگ
كز دست طبايع نشود نيز مغير؟
ياقوت منم اينك و خورشيد من آن كس
كز نور وي اين عالم تاري شود انور
از رشك همي نام نگويمش در اين شعر
گويم كه «خليلي است كه‌ش افلاطون چاكر
استاد طبيب است و مؤيد ز خداوند
بل كز حكم و علم مثال است و مصور»
آباد بر آن شهر كه وي باشد دربانش
آباد بر آن كشتي كو باشد لنگر
اي معني را نظم سخن سنج تو ميزان،
اي حكمت را بر تو كه نثري است مسطر،
اي خيل ادب صف‌زده اندر خطب تو،
اي علم‌زده بر در فضل تو معسكر،
خواهم كه ز من بندهٔ مطواع سلامي
پوينده و پاينده چو يك ورد مقمر
زاينده و باينده چو افلاك و طبايع
تا بنده و رخشنده چو خورشيد و چو اختر
چون قطره چكيده ز بر نرگس و شمشاد
چون باد وزيده ز بر سوسن و عبهر
چون وصل نكورويان مطبوع و دل‌انگيز
چون لفظ خردمندان مشروح و مفسر
پر فايده و نعمت چون ابر به نوروز
كز كوه فرو آيد چو مشك معطر
وافي و مبارك چود دم عيسي مريم
عالي و بياراسته چون گنبد اخضر
زي خازن علم و حكم و خانهٔ معمور
با نام بزرگ آن كه بدو دهر معمر
زي طالع سعد و در اقبال خدائي
فخر بشر و بر سر عالم همه افسر
مانند و جگر گوشهٔ جد و پدر خويش
در صدر چو پيغمبر و در حرب چو حيدر
بر مركبش از طلعت او دهر مقمر
وز مركب او خاك زمين جمله معنبر
بر نام خداوند بر اين وصف سلامي
در مجلس برخواند ابو يعقوب ازبر
وانگاه بر آن كس كه مرا كرده‌است آزاد
استاد و طبيب من و مايهٔ خرد و فر
اي صورت علم و تن فضل و دل حكمت
اي فايدهٔ مردمي و مفخر مفخر
در پيش تو استاده بر اين جامهٔ پشمين
اين كالبد لاغر با گونهٔ اصفر
حقا كه بجز دست تو بر لب ننهادم
چون بر حجرالاسود و بر خاك پيمبر
شش سال ببودم بر ممثول مبارك
شش سال نشستم به در كعبه مجاور
هر جا كه بوم تا بزيم من گه و بيگاه
در شكر تو دارم قلم و دفتر و محبر
تا عرعر از باد نوان است همي باد
حضرت به تو آراسته چون باغ به عرعر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد