قصيده شماره ۱۰۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۰۱

۳۴ بازديد


اي به هوا و مراد اين تن غدار
مانده به چنگال باز آز گرفتار
در غم آزت چو شير شد سر چون قير
وان دل چون تازه شير تو شده چون قار
آز تو را گل نمايد اي پسر از دور
ليك نباشد گلش مگر همه جز خار
آز، گر او را امين كني، بستاند
او نه به بسيار چي ز عمر تو بسيار
بار و بزه از تو بر خره كرده‌است
اي شده چوگانت پشت در بزه و بار
مر خر بد را به طمع كاه و جو آرد
زيرك خر بنده زير بار به خروار
خر سپس جو دويد و تو سپس نان
اكنون در زير بار مي‌رو خروار
خوار كه كردت به پايگاه شه و مير
در طلب خواب و خور جز اين تن خوشخوار
تن كه تو را خوار كرد چون كه نگوئيش
«خوش مخوراد آن عدو كه كرد مرا خوار»؟
چاكر خويشت كه كرد جز گلوي تو؟
اينت والله بزرگ و زشت يكي عار!
گر تو بدانستيئي كه فضل تو بر خر
چيست كجا مانديي، نژند و شكم خوار؟
فضل تو بر گاو و خر به عقل و سخن بود
عقل و سخن نيست جز كه هديهٔ جبار
عقل و سخن مر تو را به كار كي آيد
چون تو به مي مست كرده‌اي دل هشيار؟
كار خرد چيز نيست جز همه تدبير
كار سخن نيز نيست جز همه گفتار
كردي تدبير تو وليك همه بد
گفتي ليكن سرود يافه و بي كار
چون كه خرد را دليل خويش نكردي
بر نرسيدي ز گشت گنبد دوار؟
هيچ نگفتي كه: اين كه كرد و چرا كرد
كار عظيم است چيست عاقبت كار
من چه به كارم خداي را كه ببايست
كردن چندين هزار كار و بياوار
گرش نبودم به كار بيهدگي كرد
بيهدگي نايد از مهيمن قهار
واكنون تدبير چيست تام ببايد
بد، چو برون بايدم همي شد از اين دار
عقل ز بهر تفكر است در اين باب
بر تن و جان تو، اي پسر، سر و سالار
عقل تو ايدر ز بهر طاعت و علم است
پس تو چرائي بد و منافق و طرار؟
آتش دادت خداي تا نخوري خام
نه ز قبل سوختن بدو سر و دستار
چون به زمستان تو به آفتاب بخسپي
پس چه تو اي بي‌خرد چه آن خر بي‌كار
نيست خبر سرت را هنوز كنون باش
جو نسپرده است پاي تو خر با بار
چرخ همي بنددت به گشت زمان پاي
روزي از اينجا برون كشدت چو كفتار
عمر تو را چون به موش خويش جهان خورد
خواهي تو عمر باش و خواهي عمار
تنت چو تار است و جانت پود و تو جامه
جامه نماند چو پود دور شد از تار
چندين در معصيت مدو به چپ و راست
چون شتر بي‌مهار و اسپ بي‌افسار
ياد نيايد ز طاعتت نه ز توبه
اكنون كه‌ت تن ضعيف نيست و نه بيمار
راست كه افتادي و زخواب و زخور ماند
آنگه زاري كني و خواهش و زنهار
بي‌گنهي تات كار پيش نيايد
وانگه كه‌ت تب گلو گرفت گنه‌كار
چونت بخواهند باز عاريتي جان
از دلت آنگه دهي به معصيت اقرار
تو بسگالي كه نيز باز نگردي
سوي بلا گرت عافيت دهد اين بار
وانگه چون به‌شدي، زمنظر توبه
باز درافتي به‌چاه جهل نگونسار
عذر طرازي كه «مير توبه‌م بشكست»
نيست دروغ تو را خداي خريدار
راست نگردد دروغ و زرق به چاره
معصيتت را بدين دروغ مياچار
مير گرت يك قدح شراب فرو ريخت
چون كه تو از دين برون شدي ز بن و بار؟
مير چه گوئي كه بر تو بر در مزگت،
اي شده گم ره، به دوخته‌است به مسمار؟
چون كه بدان يك قدح كه داد تو را مير
با تو نه دين و نه قول ماند و نه كردار؟
بلكه تو را دل به سوي عصيان مانده است
چون سوي طباخ چشم مردم ناهار
نيك نبودي تو خود، كنون چه حديث است
كز حشم و مير زور يافتي و يار؟
اي به شب تار تازنان به چپ و راست
برزني آخر سر عزيز به ديوار
روزي پيش آيدت به آخر كان روز
دست نگيرد تو را نه مير و نه بندار
گر تو نگهدار دين و طاعتي امروز
ايزد باشد تو را به حشر نگه‌دار
امروز آزار كس مجوي كه فردا
هم ز تو بي‌شك به‌جان تو رسد آزار
آنچه نخواهي كه من به پيش تو آرم
پيش من از قول و فعل خويش چنان مار
جان مرا گر سوي تو جانت عزيز است
سوي من، اي هوشيار، خوار مپندار
چون ندهي داد و داد خويش بخواهي
نيست جزين هيچ اصل و مايهٔ پيكار
داد تو داده است كردگار، تو را نيز
داد ز طاعت به‌داد بايد ناچار
ور ندهي داد كردگار به طاعت
بر تو كسي نيست جز كه هم تو ستمگار
هديه نيابي ز كس تو جز كه زحجت
حكمت چون در و پند سخته به معيار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد