قصيده شماره ۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱

۴۱ بازديد


اي قبهٔ گردندهٔ بي‌روزن خضرا
با قامت فرتوتي و با قوت برنا
فرزند توايم اي فلك، اي مادر بدمهر
اي مادر ما چونكه همي كين كشي از ما؟
فرزند تو اين تيره تن خامش خاكي است
پاكيزه خرد نيست نه اين جوهر گويا
تن خانهٔ اين گوهر والاي شريف است
تو مادر اين خانهٔ اين گوهر والا
چون كار خود امروز در اين خانه بسازم
مفرد بروم، خانه سپارم به تو فردا
زندان تو آمد پسرا اين تن و، زندان
زيبا نشود گرچه بپوشيش به ديبا
ديباي سخن پوش به جان بر، كه تو را جان
هرگز نشود اي پسر از ديبا زيبا
اين بند نبيني كه خداوند نهاده‌است
بر ما كه نبيندش مگر خاطر بينا؟
در بند مدارا كن و دربند ميان را
در بند مكن خيره طلب ملكت دارا
گر تو به مدارا كني آهنگ بيابي
بهتر بسي از ملكت دارا به مدارا
به شكيب ازيرا كه همي دست نيابد
بر آرزوي خويش مگر مرد شكيبا
ورت آرزوي لذت حسي بشتابد
پيش آر ز فرقان سخن آدم و حوا
آزار مگير از كس و بر خيره ميازار
كس را مگر از روي مكافات مساوا
پر كينه مباش از همگان دايم چون خار
نه نيز به يكباره زبون باش چو خرما
كز گند فتاده است به چاه اندر سرگين
وز بوي چنان سوخته شد عود مطرا
با هر كس منشين و مبر از همگان نيز
بر راه خرد رو، نه مگس باش نه عنقا
چون يار موافق نبود تنها بهتر
تنها به صد بار چو با نادان همتا
خورشيد كه تنهاست ازان نيست برو ننگ
بهتر ز ثرياست كه هفت است ثريا
از بيشي و كمي جهان تنگ مكن دل
با دهر مدارا كن و با خلق مواسا
احوال جهان گذرنده گذرنده است
سرما ز پس گرما سرا پس ضرا
ناجسته به آن چيز كه او با تو نماند
بشنو سخن خوب و مكن كار به صفرا
در خاك چه زر ماند و چه سنگ و، تو را گور
چه زير كريجي و چه در خانهٔ خضرا
با آنكه برآورد به صنعا در غمدان
بنگر كه نمانده است نه غمدان و نه صنعا
ديوي است جهان صعب و فريبنده مر او را
هشيار و خردمند نجسته است همانا
گر هيچ خرد داري و هشياري و بيدار
چون مست مرو بر اثر او به تمنا
آبي است جهان تيره و بس ژرف، بدو در
زنهار كه تيره نكني جان مصفا
جانت به سخن پاك شود زانكه خردمند
از راه سخن بر شود از چاه به جوزا
فخرت به سخن بايد ازيرا كه بدو كرد
فخر آنكه نماند از پس او ناقهٔ عضبا
زنده به سخن بايد گشتنت ازيراك
مرده به سخن زنده همي كرد مسيحا
پيدا به سخن بايد ماندن كه نمانده‌است
در عالم كس بي سخن پيدا، پيدا
آن به كه نگوئي چو نداني سخن ايراك
ناگفته سخن به بود از گفتهٔ رسوا
چون تير سخن راست كن آنگاه بگويش
بيهوده مگو، چوب مپرتاب ز پهنا
نيكو به سخن شو نه بدين صورت ازيراك
والا به سخن گردد مردم نه به بالا
بادام به از بيد و سپيدار به بار است
هرچند فزون كرد سپيدار درازا
بيدار چو شيداست به ديدار، وليكن
پيدا به سخن گردد بيدار ز شيدا
درياي سخن‌ها سخن خوب خداي است
پر گوهر با قيمت و پر لؤلؤ لالا
شور است چو دريا به مثل صورت تنزيل
تاويل چو لؤلؤست سوي مردم دانا
اندر بن درياست همه گوهر و لؤلؤ
غواص طلب كن، چه دوي بر لب دريا؟
اندر بن شوراب ز بهر چه نهاده است
چندين گهر و للوء، دارندهٔ دنيا؟
از بهر پيمبر كه بدين صنع ورا گفت:
«تاويل به دانا ده و تنزيل به غوغا»
غواص تو را جز گل و شورابه نداده‌است
زيرا كه نديده است ز تو جز كه معادا
معني طلب از ظاهر تنزيل چو مردم
خرسند مشو همچو خر از قول به آوا
قنديل فروزي به شب قدر به مسجد
مسجد شده چون روز و دلت چون شب يلدا
قنديل ميفروز بياموز كه قنديل
بيرون نبرد از دل بر جهل تو ظلما
در زهد نه‌اي بينا ليكن به طمع در
برخواني در چاه به شب خط معما
گر مار نه‌اي دايم از بهر چرايند
مؤمن ز تو ناايمن و ترسان ز تو ترسا
مخرام و مشو خرم از اقبال زمانه
زيرا كه نشد وقف تو اين كرهٔ غبرا
آسيمه بسي كرد فلك بي‌خردان را
و آشفته بسي گشت بدو كار مهيا
دارا كه هزاران خدم و خيل و حشم داشت
بگذاشت همه پاك و بشد خود تن تنها
بازي است رباينده زمانه كه نيابند
زو خلق رها هيچ نه مولي و نه مولا
روزي است از آن پس كه در آن روز نيابد
خلق از حكم عدل نه ملجا و نه منجا
آن روز بيابند همه خلق مكافات
هم ظالم و هم عادل بي‌هيچ محابا
آن روز در آن هول و فزع بر سر آن جمع
پيش شهدا دست من و دامن زهرا
تا داد من از دشمن اولاد پيمبر
بدهد به تمام ايزد دادار تعالي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد