اي باز كرده چشم و دل خفته را ز خواب،
بشنو سال خوب و جوابي بده صواب:
بنگر به چشم دل كه دو چشم سرت هگرز
ديدهاست چشمهاي كه درو نيست هيچ آب
چشمه است و آب نيست، پس اين چشمه چون بود؟
اين نكتهاي است طرفه و بيهيچ پيچ و تاب
گاهي پديد باشد و گاهي نهان شود
دادم نشانياي به مثل همچو آفتاب
باز جهان تيز پر و خلق شكار است
باز جهان را جز از شكار چه كار است؟
نيست جهان خوار سوي ما، ز چه معني
خوردن ما سوي باز او خوش و خوار است؟
قافله هرگز نخورد و راه نزد باز
باز جهان ره زن است و قافلهخوار است
صحبت دنيا مرا نشايد ازيراك
صحبت او اصل ننگ و مايهٔ عار است
صحبت دنيا به سوي عاقل و هشيار
صحبت ديوار پر ز نقش و نگار است
كار جهان همچو كار بيهش مستان
يكسره ناخوب و پر ز عيب و عوار است
لاجرم از خلق جز كه مست و خسان را
بر در اين مست بر، نه جاه و نه بار است
سوي جهان بار مر تو راست ازيراك
معدهت پر خمر و مغز پر ز خمار است
جانت شش ماه پر ز مهر خزان است
شش مه ازان پس پر از نشاط بهار است
تا به عصير و به سبزه شاد نباشي!
خوردن و رفتن به سبزه كار حمار است
غره چرا گشتهاي به مكر زمانه
گر نه دماغت پر از فساد و بخار است
دستهٔ گل گر تو را دهد تو چنان دانك
دستهٔ گل نيست آن، كه پشتهٔ خار است
ميوهٔ او را نه هيچ بوي و نه رنگ است
جامهٔ او را نه هيچ پود و نه تار است
روي اميدت به زير گرد نميدي است
گرت گمان است كاين سراي قرار است
روي نيارم سوي جهان كه بيارم
كاين به سوي من بتر ز گرسنه مار است
هر كه بدانست خوي او ز حكيمان
همره اين مار صعب رفت نيار است
رهبري از وي مدار چشم كه ديو است
ميوهٔ خوش زو طمع مكن كه چنار است
بهرهٔ تو زين زمانه روز گذاري است
بس كن ازو اين قدر كه با تو شمار است
جان عزيز تو بر تو وام خداي است
وام خداي است بر تو، كار تو زار است
جز به همان جان گزارده نشود وام
گرت چه بسيار مال و دست گزار است
اين رمه مر گرگ مرگ راست همه پاك
آنكه چون دنبه است و آنكه خشك و نزار است
مانده به چنگال گرگ مرگ شكاري
گر چه تو را شير مرغزار شكار است
گر تو از اين گرگ دردمند و فگاري
جز تو بسي نيز دردمند و فگار است
اي شده غره به مال و ملك و جواني
هيچ بدينها تو را نه جاي فخار است
فخر به خوبي و زر و سيم زنان راست
فخر من و تو به علم و راي و وقار است
چونكه به من ننگري ز كبر و سياست؟
من چه كنم گر تو را ضياع و عقار است؟
من شرف و فخر آل خويش و تبارم
گر دگري را شرف به آل و تبار است
آنكه بود بر سخن سوار، سوار اوست
آن كه نه سوار است كو بر اسپ سوار است
شهره درختي است شعر من كه خرد را
نكته و معني برو شكوفه و بار است
علم عروض از قياس بسته حصاري است
نفس سخن گوي من كليد حصار است
مركب شعر و هيون علم و ادب را
طبع سخن سنج من عنان و مهار است
تا سخنم مدح خاندان رسول است
نابغه طبع مرا متابع و يار است
خيل سخن را رهي و بندهٔ من كرد
آنكه ز يزدان به علم و عدل مشار است
مشتري اندر نمازگاه مر او را
پيش رو و، جبرئيل غاشيهدار است
طلعت «مستنصر از خداي» جهان را
ماه منير است و، اين جهان شب تار است
روح قدس را ز فخر روزي صد راه
گرد درو مجلسش مجال و مدار است
قيصر رومي به قصر مشرف او در
روز مظالم ز بندگان صغار است
خلق شمارند و او هزار ازيراك
هر چه شمار است جمله زير هزار است
رايت او روز جنگ شهره درختي است
كش ظفر و فتح برگها و ثمار است
مركب او را چو روي سوي عدو كرد
نصرت و فتح از خداي عرش نثار است
خون عدو را چو خويش بدو داد
ديگ در قصر او بزرگ طغار است
پيش عدوخوار ذوالفقار خداوند
شخص عدو روز گير و دار خيار است
تا ننهد سر به خط طاعت او بر
ناصبي شوم را سر از در دار است
ناصبي شوم را به مغز سر اندر
حكمت حجت بخار و دود شخار است
نيست سر پر فساد ناصبي شوم
از در اين شعر، بل سزاي فسار است
شاخ شجر دهر غم و مشغله بار است
زيرا كه بر اين شاخ غم و مشغله بار است
آنك او چو من از مشغله و رنج حذر كرد
با شاخ جهان بيهده شوريد نيارست
با شاخ تو اي دهر و به درگاه تو اندر
ما را به همه عمر نه كار است و نه بار است
چون بار من، اي سفله، فگندي ز خر خويش
اندر خر من چونكه نگوئيت چه بار است؟
كردار تو را هيچ نه اصل است و نه مايه
گفتار تو را هيچ نه پود است و نه تار است
احسان و وفاي تو به حدي است بس اندك
ليكن حسد و مگر تو بيحد و كنار است
صندوقچهٔ عدل تو مانده است به طرطوس
دستارچهٔ جور تو در پيش كنار است
نشگفت كه من زير تو بيخواب و قرارم
هر گه كه نه خواب است تو را و نه قرار است
پيچيده به مسكين تن من در به شب و روز
همواره ستمگاره و خونخواره دو ما راست
اي تن به يقين دان كه تو را عاقبت كار
چون گرد تو پيچيده دو مار است دماراست
ناچار از اينجات برد آنكه بياورد
اين نيست سراي تو كه اين راه گذار است
بنگر كه به چشمت شكم مادر، پورا،
امروز در اين عالم چون ناخوش و خوار است
اينجا بنماني چو در آنجاي نماندي
تقدير قياسيت بدينجاي به كار است
گر نيست به غم جان تو بر رفتن از آنجا
از رفتن ازين جاي چرا دلت فگار است
اي مانده در اين راهگذر، راحلهاي ساز
از علم و ز پرهيز كه راهت به قفار است
تو خفته و پشتت ز بزه گشته گران بار
با بار گران خفتن از اخلاق حمار است
بيهيچ گنه چونكه ببستندت ازين سان
بيهيچ گنه بند كشيدن دشوار است
بر هر كه گنه كرد يكي بند نهادند
بي هيچ گنه چونكه تو را بند چهار است؟
پربند حصاري است روان تنت روان را
در بند و حصاري تو، ازين كار تو زار است
گر بند و حصار از قبل دشمن بايد
چون دشمن تو با تو در اين بند و حصار است؟
اين كالبد جاهل خوش خوار تو گرگي است
وين جان خردمند يكي ميش نزار است
گوي از همه مردان خرد جمله ربودي
گر ميش نزار تو بر اين گرگ سوار است
تن چاكر جان است مرو از پسش ايراك
رفتن به مراد و سپس چاكر عار است
دستارت نيايد ز نوار اي پسر ايراك
هرچند پر از نقش نوار است نوار است
جان تو درختي است خرد بار و سخن برگ
وين تيره جسد ليف درشت و خس و خار است
نيني كه تو بر اشتر تن شهره سواري
و اندر ره تو جوي و جر و بيشه و غار است
زين اشتر بيباك و مهارش به حذر باش
زيرا كه شتر مست و برو مار مهار است
باز خردت هست، بدو فضل و ادب گير
مر باز خرد را ادب و فضل شكار است
پرهيز كن از جهل به آموختن ايراك
جهل است مثل عورت و پرهيز ازار است
در سايهٔ دين رو كه جهان تافته ريگ است
با شمع خرد باش كه عالم شب تار است
بشكن به سر بيخردان در به سخن جهل
زيرا كه سخن آب خوش و جهل خمار است
بر علم تو حق است گزاريدن حكمت
بگزار حق علم گرت دست گزار است
مر شاخ خرد را سخن حكمت برگ است
درياي سخن را سخن پند بخار است
اي گشته دل تو سيه از گرد جهالت
با اين دل چون قار تو را جاي وقار است؟
چون قار سيه نيست دل ما و پر از گرد
گرچه دل چون قار تو پر گرد و غبار است
خرما و ترنج و بهي و گوز بسي هست
زين سبز درختان، نه همه بيد و چنار است
آن سر كه به زير كله و از بر تخت است
در مرتبه دور است از آن سر كه به دار است
اندر خور افسر شود از علم به تعليم
آن سر كه ز بس جهل سزاوار فسار است
بيهوده و دشنام مگردان به زبان بر
كاين هر دو ز تو يار تو را زشت نثار است
دشنام دهي باز دهندت ز پي آنك
دشنام مثل چون درم دير مدار است
دم بر تو شمردهاست خداوند ازيراك
فرداش به هر دم زدني با تو شمار است
يارت ز خرد بايد و طاعت به سوي آنك
او را نه عديل است و نه فرزند و نه يار است
اندر حرم آي، اي پسر، ايراك نمازي
كان را به حرم در كند از مزد هزار است
بشناس حرم را كه هم اينجا به در توست
با باديه و ريگ و مغيلانت چه كار است؟
كم بيش نباشد سخن حجت هرگز
زيرا سخنش پاكتر از زر عيار است
زر چون به عيار آمد كم بيش نگيرد
كم بيش شود زري كان با غش وبار است
از گردش گيتي گله روا نيست
هر چند كه نيكيش را بقا نيست
خوشتر ز بقا چيز نيست ايرا
ما را ز جهان جز بقا هوا نيست
چون تو ز جهان يافتي بقا را
چون كز تو جهان در خور ثنا نيست؟
گيتي به مثل مادر است، مادر
از مرد سزاوار ناسزا نيست
جانت اثر است از خداي باقي
ناچيز شدن مر تورا روا نيست
فاني نشود هر چه كان بقا يافت
زيرا كه بقا علت فنا نيست
ترسيدن مردم ز مرگ دردي است
كان را بجز از علم دين دوا نيست
نزديك خرد گوهر بقا را
از دانش به هيچ كيميا نيست
الفنجگه دانش اين سراي است
اينجا بطلب هر چه مر تو را نيست
زين بند چو گشتي رها ازان پس
مر كوشش والفنج را رجا نيست
گويند قديم است چرخ و او را
آغاز نبودهاست و انتها نيست
اي مرد خرد بر فناي عالم
از گشتن او راستتر گوا نيست
چون نيست بقا اندرو تو را چه
گر هست مر او را فنا و يا نيست؟
اين گردش هموار چرخ ما را
گويد همي «اين خانهٔ شما نيست»
اين پير چو اين هست، پس چه گوئي
زين بهتر و برتر دگر چرا نيست؟
اين جاي فنا همچو آسيايي است
آن ديگر بيشك چو آسيا نيست
بپسيچ مر آن معدن بقا را
كاين جاي فنا را بسي وفا نيست
داروي بدي و خطاست توبه
آن كيست كه او را بد و خطا نيست؟
روزي است مر اين خلق را كه آن روز
روز حسد و حيلت و دها نيست
آن روز يكي عادل است قاضي
كو را بجز از راستي قضا نيست
نيكي بدهدمان جزاي نيكي
بد را سوي او جز بدي جزا نيست
آن روز دو راه است مردمان را
هرچند كهشان حد و منتها نيست
يك راه همه نعمت است و راحت
يك راه بجز شدت و عنا نيست
من روز قضا مر تو را هم امروز
بنمايم اگر در دلت عما نيست
بنگر كه مر آن را خز است بستر
وين را بمثل زير بوريا نيست
وان را كه بر آخر ده اسپ تازي است
در پاي برادرش لالكا نيست
مسعود همه بر حرير غلطد
بر پشت سعيد از نمد قبا نيست
آن روز هم اينجا تو را نمودم
هر چند مر آن را برين بنا نيست
مر چشم خرد را، ز علم بهتر،
اين پور پدر، هيچ توتيا نيست
گر بر دل تو عقل پادشاه است
مهتر ز تو در خلق پادشا نيست
ايزد بفزاياد عقل و هوشت
زين طيره مشو كاين سخن جفانيست
دنيا بفريبد به مكر و دستان
آن را كه به دستش خرد عصا نيست
چون دين و خرد هستمان چه باك است
گر ملكت دنيا به دست ما نيست؟
شرم از اثر عقل و اصل دين است
دين نيست تو را گر تو را حيا نيست
بفروش جهان را به دين كه او را
از دين و ز پرهيز به بها نيست
اي گشته رهي شاه را، سوي من
گردنت هنوز از هوا رها نيست
اي كام دلت دام كرده دين را
هشدار كه اين راه انبيا نيست
نعلين و رداي تو دام ديو است
نزديك من آن نعل يا ردا نيست
گر نيست به تقدير جانت خرسند
با هوش و خرد جانت آشنا نيست
ما را به قضا چون كني تو خرسند
چون خود به قضا مر تو را رضا نيست؟
اين آرزو، اي خواجه، اژدهائي است
بدخو كه ازين بتر اژدها نيست
ايزد برهانادت از بلاهاش
به زين سوي من مر تو را دعا نيست
من مانده به يمگان درون ازانم
كاندر دل من شبهت و ريا نيست
آهوي محالات و آرزو را
اندر دل من معدن چرا نيست
اي خواجه ريا ضد پارسائي است
آن را كه ريا هست پارسا نيست
خرد چون به جان و تنم بنگريست
از اين هر دو بيچاره بر جان گريست
مرا گفت كاينجا غريب است جانت
بدو كن عنايت كه تنت ايدري است
عنايت نمودن به كار غريب
سر فضل و اصل نكو محضري است
گر آرايش بت ز بتگر بود
تنت را مياراي كاين بتگري است
نكوتر نگر تا كجا ميروي
كه گمره شد آنك او نكو ننگريست
اگر ديو را با پري ديدهاي،
و گر ني، تنت ديو و جانت پري است
پريت اي برادر برهنه چراست
اگر ديوت اندر خز و ششتري است؟
چو تنت از عرض جامه دارد بدان
كه مر جانت را جامهٔ جوهري است
به صابون دين شوي مر جانت را
بياموز كاين بس نكو گازري است
ز دانش يكي جامه كن جانت را
كه بيدانشي مايهٔ كافري است
سر علمها علم دين است كان
مثل ميوهٔ باغ پيغمبري است
به دين از خري دور باش و بدان
كه بيديني، اي پور، بي شك خري است
مگر جهل درداست و دانش دواست
كه دانا چنين از جهالت بري است
به داروي علمي درون علم دين
ز بس منفعت شكر عسكري است
سخن به ز شكر كزو مرد را
ز درد فرومايگي بهتري است
سخن در ره دين خردمند را
سوي سعد رهبرتر از مشتري است
گلي جز سخن ديد هرگز كسي
كه بيآب و بي نم هميشه طري است؟
بياموز گفتار و كردار خوب
كهت اين هر دو بنياد نيكاختري است
مراد خداي از جهان مردم است
دگر هرچه بيني همه بر سري است
نبيني كه بر آسمان و زمين
مر او را خداوندي و مهتري است
خداوند تمييز و عقل شريف
خداوند تدبير و قول آوري است
متاب، اي پسر، سر ز فرمان آنك
ازوت اين بزرگي و اين سروري است
به طاعت بكن شكر و احسان او
كه اين داد نزد خرد عمري است
بجز شكر نعمت نگيرد كه شكر
عقاب است و نعمت چو كبگ دري است
مكن شكر جز فضل آن را كه او
به فردوس شكر تو را مشتري است
جهان جاي الفنج ملك بقاست
بقائي و ملكي كه نااسپري است
گر از بهر ملك آفريدت خداي
چرا مر تو را ميل زي چاكري است
طلب كن بقا را كه كون و فساد
همه زير اين گنبد چنبري است
جهان را چو نادان نكوهش مكن
كه بر تو مر او را حق مادري است
به فعل اندرو بنگر و شكر كن
مر آن را كه صنعش بدين مكبري است
چه چيز است از اين چرخ گردان برون؟
درين عاقلان را بسي داوري است
جهاني فراخ است و خوش كاين جهان
درو كمتر از حلقهٔ انگشتري است
مر آن راست فردا نعيم اندرو
كه امروز بر طاعتش صابري است
نباشد كسي تشنه و گرسنه
درو، كاين سخن در خور ظاهري است
چو تشنه نباشد كس آنجا پس آن
چه جاي شراب هني و مري است؟
حذر كن ز عام و ز گفتار خام
گرت ميل زي مذهب حيدري است
تو را جان در اين گنبد آبگون
يكي كار كن رفتني لشكري است
بيلفنج ملك سكندر كنون
كه جانت در اين سد اسكندري است
سخنهاي حجت به حجت شنو
كه قولش نه بيهوده و سرسري است
آنكه بنا كرد جهان زين چه خواست؟
گر به دل انديشه كني زين رواست
گشتن گردون و درو روز و شب
گاه كم و گاه فزون گاه راست
آب دونده به نشيب از فراز
ابر شتابنده به سوي سماست
مانده هميشه به گل اندر درخت
باز روان جانور از چپ و راست
ور به دل انديشه ز مردم كني
مشغلهشان بيحد و بيمنتهاست
ميش و بز و گاو و خر و پيل و شير
يكسره زين جانور اندر بلاست
تخم و بر و برگ همه رستني
داروي ما يا خورش جسم ماست
هر چه خوش است آن خورش جسم توست
هر چه خوشت نيست تو را آن دواست
آهو و نخچير و گوزن چران
هر چه مر او را ز گياها چراست
گوشت همي سازند از بهر تو
از خس و خار يله كاندر فلاست
وز خس و از خار به بيگار گاو
روغن و پينو كني و دوغ و ماست
نيك و بد و آنچه صواب و خطاست
اين همه در يكدگر از كرد ماست
نيست ز ما ايمن نخچير و شير
در كه و نه مرغ كه آن در هواست
آتش در سنگ به بيگار توست
آب به بيگار تو در آسياست
باد به دريادر ما را مطيع
كار كني باركش و بيمراست
اين چه كني؟ آن نگر اكنون كه خلق
هر يكي از ديگري اندر عناست
روم، يكي گويد، ملك من است
وان دگري گويد چين مر مراست
اين به سر گنج برآورده تخت
وان به يكي كنج درون بينواست
خالد بر بستر خزست و بز
جعفر در آرزوي بورياست
اين يكي آلوده تن و بينماز
وان دگري پاكدل و پارساست
اين بد چون آمد و آن نيك چون؟
عيب در اين كار، چه گوئي، كراست؟
وانكه بر اين گونه نهاد اين جهان
زين همه پرخاش مر او را چه خاست؟
با همه كم بيش كه در عالم است
عدل نگوئي كه در اين جا كجاست؟
مردم اگر نيك و صواب است و خوب
كژدم بد كردن و زشت و خطاست
چيست جواب تو؟ بياور كه اين
نيست خطا بل سخني بيرياست
ترسم كاقرار به عدل خداي
از تو به حق نيست ز بيم قفاست
ديدن و دانستن عدل خداي
كار حكيمان و زه انبياست
گرد هوا گرد تو كاين كار نيست
كار كسي كو به هوا مبتلاست
قول و عمل هر دو صفتهاي توست
وز صفت مردم يزدان جداست
تا نشناسي تو خداوند را
مدح تو او را همه يكسر هجاست
تا نبري ظن كه خداي است آنك
بر فلك و بر من و تو پادشاست
بل فلك و هر چه درو حاصل است
جمله يكي بندهٔ او را سزاست
عالم جسمي اگر از ملك اوست
مملكتي بيمزه و بيبقاست
پس نه مقري تو كه ملك خداي
هيچ نگيرد نه فزوني نه كاست
وانكه به فردا شودش ملك كم
چون به همه حال جهان را فناست
پس نشناسي تو مر او را همي
قول تو بر جهل تو ما را گواست
اين كه تو داري سوي من نيست دين
مايهٔ ناداني و كفر و شقاست
معرفت كاركنان خداي
دين مسلماني را چون بناست
كاركن است اين فلك گرد گرد
كار كني بيهش و بي علم و خواست
كار كن است آنكه جهان ملك اوست
كاركنان را همه او ابتداست
كاركنانند ز هر در وليك
كار كني صعبتر اندر گياست
آنكه تو را خاك ز كردار او
بر تن تو جامه و در تن غذاست
آنكه همي گندم سازد زخاك
آن نه خداي است كه روح نماست
اين همه ار فعل خداي است پاك
سوي شما، حجت ما بر شماست
پس به طريق تو خداي جهان
بي شك در ماش و جو و لوبياست
آنگه داني كه چنين اعتقاد
از تو درو زشت و جفا و خطاست
كاركنان را چو بداني بحق
آنگه بر جان تو جاي ثناست
كار كني نيز توي، كار كن
كار تو را نعمت باقي جزاست
كار درختان خور و بار است و برگ
كار تو تسبيح و نماز و دعاست
بر پي و بر راه دليلت برو
نيك دليلا كه تو را مصطفاست
غافل منشين كه از اين كار كرد
تو غرضي، ديگر يكسر هباست
بر ره دينرو كه سوي عاقلان
علت ناداني رادين شفاست
جان تو بيعلم خري لاغر است
علم تو را آب و شريعت چراست
جان تو بيعلم چه باشد؟ سرب
دين كندت زر كه دين كيمياست
زارزوي حسي پرهيز كن
آرزو ايرا كه يكي اژدهاست
عز و بقا را به شريعت بخر
كاين دو بهائي و شريعت بهاست
عقل عطاي است تو را از خداي
بر تن تو واجب دين زين عطاست
آنكه به دين اندر نايد خر است
گرچه مر او را به ستوري رضاست
راه سوي دينت نمايد خرد
از پس دين رو كه مبارك عصاست
در ره دين جامهٔ طاعت بپوش
طاعت خوش نعمت و نيكو رداست
مر تن نعمت را طاعت سر است
نامهٔ نيكي را طاعت سحاست
طاعت بي علم نه طاعت بود
طاعت بي علم چو باد صباست
چون تو دو چيزي به تن و جان خويش
طاعت بر جان و تن تو دوتاست
علم و عمل ورز كه مردم به حشر
ز آتش جاويد بدين دو رهاست
بر سخن حجت مگزين سخن
زانكه خرد با سخنش آشناست
گفتهٔ او بر تن حكمت سراست
چشم خرد را سخنش توتياست
ديبهٔ رومي است سخنهاي او
گر سخن شهره كسائي كساست
چون در جهان نگه نكني چون است؟
كز گشت چرخ دشت چو گردون است
در باغ و راغ مفرش زنگاري
پر نقش زعفران و طبر خون است
وان ابر همچو كلبهٔ ندافان
اكنون چو گنج لولوي مكنون است
بر چرخ، همچو لاله به دشت اندر،
مريخ چون صحيفهٔ پر خون است
جون است باغ و، شاخ سمن پروين
گر ماه نو خميده چو عرجون است
با چرخ پر ستاره نگه كن چون
پر لاله سبزه در خور و مقرون است
چون روي ليلي است گل و پيشش
سرو نوان چو قامت مجنون است
چون مشتري است زرد گلت ليكن
اين مشتري به عنبر معجون است
مشرق ز نور صبح سحرگاهان
رخشان به سان طارم زريون است
گوئي ميان خيمهٔ پيروزه
پر زاب زعفران يكي آهون است
دشت ار چنين نبود به ماه دي
باردي بهشت ماه چنين چون است؟
صحرا به لاژورد و زر و شنگرف
از بهر چه منقش و مدهون است
خاكي كه مرده بود و شده ريزان
واكنده چون شد و ز چه گلگون است؟
اين مشك بوي سرخ گل زنده
زان زشت خاك مردهٔ مدفون است
اين مرده را كه كرد چنين زنده؟
هر كس كه اين نداند مغبون است
اين كار از آنكه زنده كند آن را
ايزد به حشر مايه و قانون است
وان خشك خار و خس كه بسوزندش
فرعون بيسلامت و قارون است
اين مرده لاله را كه شود زنده
نم سلسبيل و محشر هامون است
واندر حرير سبز و ستبرقها
سيب و بهي چو موسي و هارون است
دوزخ تنور شايد مر خس را
گل را بهشت باغ همايون است
اندر بهشت خواهد بد ميوه
آنجا چنين كه ايدر و اكنون است
پس هم كنون تو نيز بهشتي شو
كان از قياس نيز هميدون است
نه خار در خور طبق و نحل است
نه گل سزاي آتش و كانون است
پس نيست جاي مؤمن پاكيزه
دوزخ، كه جاي كافر ملعون است
نه در بهشت خلد شود كافر
كان جايگاه مؤمن ميمون است
بنديش از اين ثواب و عقاب اكنون
كاين در خرد برابر و موزون است
گر ديگر است مردم و گل ديگر
اين را بهشت نيز دگرگون است
خرما و ميوهها به بهشت اندر
داني كه زين بهست كه ايدون است
اي رفته بر علوم فلاطوني
اين علمها تمام فلاطون است
آن فلسفه است وين سخن ديني
اين شكر است و فلسفه هپيون است
از علم خاندان رسول است اين
نه گفتهٔ عمرو فريغون است
در خانهٔ رسول چو ماه نو
تاويل روز روز برافزون است
دو كار، خوي نيك و كم آزاري،
فرزند را وصيت مامون است
گر بدخو است خار و سمن خوشخو
اين خود چرا گرامي و آن دون است؟
دل را به دين بپوش كه دين دل را
در خورد بام و ساخته پرهون است
جان را به علم شوي كه مرجان را
علم، اي پسر، مبارك صابون است
بحر است علم را به مثل فرقان
وز بحر علم امام چو جيحون است
جيحون خوش است و با مزه و دريا
از ناخوشي چو زهر و چو طاعون است
اي علم جوي، روي به جيحون نه
گر جانت بر هلاك نه مفتون است
دريا نه آب، بل به مثل آب است
چون بر لبش نه تين و نه زيتون است
گرد مثل مگرد كه علم او
از طاقت تو جاهل بيرون است
تاويل كن طلب كه جهودان را
اين قول پند يوشع بن نون است
تاويل بر گزيدهٔ مار جهل
اي هوشيار نادره افسون است
تاويل حق در شب ترسائي
شمع و چراغ عيسي و شمعون است
اين علم را قرارگه و گشتن
اندر ميان حجت و ماذون است
اين راز را درست كسي داند
كهش دل به علم دعوت مشحون است
مر چرخ را ضرر نيست وز گردشش خبر نيست
عالم يكي درختي استكهش جز بشر ثمر نيست
حصني قوي است كورا ديوار هست و در نيست
بازي است كهش تذروان جز جنس جانور نيست
چون گربه جز كه فرزند چيزي دگرش خور نيست
آن راست نيكبختي كو را چنين پدر نيست
زين بد پدر كسي را درخورد جز حذر نيست
زيرا ز بيفايي شكرش بي حجر نيست
جز غدر و مكر او را چيزي دگر هنر نيست
دستان و بند او را اندازه ني و مر نيست
جز صبر تير او را اندر جهان سپر نيست
مرغي است صبر كو را جز خير بال و پر نيست
وان مرغ را بجز غم خور دانهٔ دگر نيست
بر خيز و پاي او گيرگر هست رو وگر نيست
تا بگذرد زمانه كهش كار جز گذر نيست
ابر زمانه را جز غدر و جفا مطر نيست
مر دود آتشش را جز مكر و شر شرر نيست
شاهي است كش جز آفات نه خيل و نه حشر نيست
وز خلق لشكرش جز بيدين و بد گهر نيست
اوباش و خيل او را بر اهل دين ظفر نيست
بيدين خر است بيشك ورچه به چهره خر نيست
بيدين درخت مردم بيد است بارور نيست
داند خرد كه مردم اين صورت بشر نيست
بل جز كه داد و دانش بر شخص مرد سر نيست
گرگ است نيست مردم آن كس كه دادگر نيست
برتر ز داد و دانش اندر جهان اثر نيست
بهتر ز بار حكمت بر شاخ نفس بر نيست
خوشتر ز قول دانا زي عاقلان شكر نيست
بگريز از انكه فخرش جز اسپ و سيم و زر نيست
ورچه سرو ندارد تودان كه جز بقر نيست
هر چند هست بد مار از مرد بد بتر نيست
با فعل بد منافق جز مار كور و كر نيست
ور نيست بد منافق پس آب تيره تر نيست
از مردمي برون است هر كو نكوسير نيست
بهتر ز دين بهي نيست بتر ز كفر شر نيست
دانش گزين كه دانش آبي كهش كدر نيست
آبي كه جز دل و جان آن آب را ثمر نيست
جز بر كنار اين آب ياقوت بر شجر نيست
چون برگ او به زينت ديباي شوشتر نيست
آهنگ اين شجر كن گر سرت پر بطر نيست
كز باديهٔ جهالت جز سوي او مفر نيست
زيرا كه جاهلان را جز در سقر مقر نيست
نيكوسمر شو ايرا مردم بجز سمر نيست
آن را كه در دماغش مر ديو را ممر نيست
بر حجت خراسان جز پند مشتهر نيست
وين شعر من مراو را جز پند و زيب و فر نيست
اين بس بصر دلش را گر در دلش بصر نيست
زيرا كه جز معاني بر قول او صور نيست
بر جامهٔسخنهاش جز معني آستر نيست
چون پندهاش پندي جز در قران مگر نيست
هر كه گويد كه چرخ بيكار است
پيش جانش ز جهل ديوار است
كس نديد، اي پسر، نه نيز شنيد
هيچ گردندهاي كه بيكار است
چون نكو ننگري كه چرخ به روز
چون چو نيل است و شب چو گلزار است؟
بود و باشد چه چيز و هست چه چيز؟
زين اگر بررسي سزاوار است
اصل بسيار اگر يكي است به عقل
پس چرا خود يكي نه بسيار است؟
وان كزو روشني پديد آيد
روشن و گرد گرد و نوار است
چونكه برهان همي نگويد راست
علم برهان چو خط پرگار است
جنبش ما چرا كه مختلف است؟
جنبش چرخ چونكه هموار است؟
اصل جنبش چرا نگوئي چيست؟
چون نجوئي كه اين چه كاچار است؟
خاك خوار است رستني، زان است
كايستاده چنين نگونسار است
جانور نيست به آن نگونساري
لاجرم زنده و گياخوار است
وين كه سر سوي آسمان دارد
باز بر هر سه مير و سالار است
مر تو را بر چهارمين درجه
كه نشاندهاست و اين چه بازار است؟
زير دستانت چونكه بيخرد اند؟
چون تو را عقل و هوش و گفتار است؟
با همه آلتي كه حيوان راست
مر تو را با سخن خرد يار است
مر تو را نزد آن كهت اينها داد
نه همانا كه هيچ كردار است؟
كار كردي و خورد، چون خر خويش
پس تو را هوش و عقل چه بكار است؟
اي پسر، ننگري كه عقل و سخن
چون بر اين خلق سر به سر بار است؟
عقل بار است بر كسي كه به عقل
گربزو جلد و دزد و طرار است
رش و سنگ كم و ترازوي كژ
همه تدبير مرد غدار است
عقل در دست اين نفايه گروه
چون نكو بنگري گرفتار است
گاو خاموش نزد مرد خرد
به از آن ژاژخاي صد بار است
گرگ درنده گرچه كشتني است
بهتر از مردم ستمگار است
از بد گرگ رستن آسان است
وز ستمگاره سخت دشوار است
گرگ مال و ضياع تو نخورد
گرگ صعب تو مير و بندار است
نزد هر كس به قدر و قيمت اوي
مر خرد را محل و مقدار است
هم بر آن سان كه بار بر دو درخت
بر يكي ميوه بر يكي خار است
همچنان كز نم هوا به بهار
شوره گلزار و باغ گلزار است
دزد اگر عقل را به دزدي برد
لاجرم چون عقاب بر دار است
تو به پيش خرد ازان خواري
كه خرد پيشت، اي پسر، خوار است
مر خرد را به علم ياري ده
كه خرد علم را خريدار است
نيك و بد زان برو پديد آيد
كه خرد چون سپيد طومار است
از بدان بد شود ز نيكان نيك
داند اين مايه هر كه هشيار است
عقل نيكي پذير اگر در تو
بد شود بر تو زين سخن عار است
مخورانش مگر كه علم و هنر
هم از اكنون كه زار و نا هار است
اندرو پود علم و نيكي باف
كو مرين هر دو پود را تار است
طاعت و علم راه جنت اوست
جهل و عصيانت رهبر نار است
خوي نيكو و داد را بلفنج
كين دو سيرت ز خوي احرار است
خوي نيكو و داد در امت
اثر مصطفاي مختار است
بر ره راستان و نيكان رو
كه جهان پر خسان و اشرار است
داد كن كز ستم به رنج رسي
در جهان اين سخن پديدار است
جز ز بيداد طبع بر طبعي
نيست تيمار هر كه بيمار است
هر كه نازاردت ميازارش
كه بهين بهان كمآزار است
بد كنش بد بجاي خويش كند
هم برو فعل زشت او مار است
كار فردا به عدل خواهد بود
گرچه امروز كار باوار است
صاحب الغار خويش دين را دان
كه تنت غار و جانت در غار است
بفگن از جان و تن به طاعت و علم
بار عصيان كه بر تو انبار است
خيره خروار زير بار مخسپ
چون گنه بر تنت به خروار است
چند غره شوي به فرداها
گر نه با خويشتنت پيكار است؟
زود دي گشته گير فردا را
كه نه برگشت چرخ مسمار است
خويشتن را به طاعت اندر ياب
اگر از خويشتنت تيمار است
پند بپذير و بفگن از تن بار
گر سوي جانت پند را بار است
به دل پاك برنويس اين شعر
كه به پاكي چو در شهوار است
اي پسر ار عمر تو يك ساعت است
ايزد را بر تو درو طاعت است
نعمت تخم است وزو شكر بار
وين بر و اين تخم نه هر ساعت است
طاعت اگر اصل همه شكرهاست
عمر سر هر شرف و نعمت است
گرت همي عمر نيرزد به شكر
بر تو به ديوانگيم تهمت است
مرد نكو صورت بيعلم و شكر
سوي حكيمان به حقيقت بت است
مرد مخوان هيچ، بتش خوان، ازانك
چون بت باقامت و بيقيمت است
گر تو همي مردم خوانيش ازانك
از قبل سيم و زرش حشمت است
نزد تو پس مردم گشت اسپ مير
زانكه برو نيز ز زر حليت است
هر كه نداند كه كدام است مرد
همچو ستوران ز در رحمت است
مرد نهان زير دل است و زبان
ديگر يكسر گل پر صورت است
سوي خرد جز كه سخن نيست مرد
او سخن و كالبدش لعبت است
جز كه سخن، يافتن ملك را
هيچ نه مايه است و نيز آلت است
جز به سخن بنده نگردد تو را
آنكس كو با تو ز يك نسبت است
مرد رسول است، ستورند پاك
اين كه همي گويند اين امت است
مرد سخن يافته را در سخن
حملت و هم حميت و هم قوت است
حجت و برهانش و سؤال و جواب
ضربت و تيغ و سپر و حربت است
حربگه مرد سخندان بسي
صعبتر از معركه و حملت است
شير بيابان را با مرد جنگ
هم سري و همبري و شركت است
چنگ ز شير آمد شمشير شير
يشكش چون تير تو با هيبت است
قول تو تير است و زبانت كمان
گرت بدين حرب به دل رغبت است
هر كه به تير سخنت خسته شد
خستگيش ناخوش و بيحيلت است
پيش خردمند در اين حربگاه
بيخردان را همه تن عورت است
شهره شود مرد به شهره سخن
شهره سخن رهبر زي جنت است
روي متاب از سخن خوب و علم
كاين دو به دو سراي تو را بابت است
پرورش جان به سخنهاي خوب
سوي خردمند مهين حسبت است
كوكب علم آخر سر بر كند
گرچه كنون تيره و در رجعت است
هيچ مشو غره گر اوباش را
چند گهك نعمت يا دولت است
سوي خردمند به صد بدره زر
جاهل بيقيمت و بيحرمت است
گر به هر انگشت چراغي كند
هيچ مبر ظن كه نه در ظلمت است
قيمت دانش نشود كم بدانك
خلق كنون جاهل و دون همت است
توبه كند شير ز شيري هگرز
گرچه شتر كاهل و بيحميت است؟
سرو همي يازد اگرچه چنار
خشك و نگونسار و سقط قامت است؟
نيك و بد عالم را، اي پسر،
همچو شب و روز درو نوبت است
گاه تو خوش طبع و گهي خشمني
سيرت اين چرخ همين سيرت است
آنكه تو را محنت او نعمت است
نعمت تو نيز برو محنت است
براثر روز رود شب چنانك
نعمت او بر اثرش نكبت است
خوگ همه شر و زيان است و نحس
ميش همه خير و بر و بركت است
همچو دو بنده كه برين از خدا
بر تو سلام است و بران لعنت است
كي بتواند كه شود خوگ ميش؟
زانكه شر و نحس درو خلقت است
بر طلب بركت ميشي تو را
هم خرد و هم تن و هم طاقت است
نيك نگه كن كه بر اين جاهلان
ديو لعين را طرب و دعوت است
جاي حذر هست ازينها تو را
اكنون كاين خلق بدين عبرت است
آنكه فقيه است از املاك او
پاكتر آن است كه از رشوت است
وانكه همي گويد من زاهدم
جهل خود او را بترين ذلت است
گوش و دل خلق همه زين قبل
زي غزل و مسخره و طيبت است
بيت غزل بر طلب فحش و لهو
بيهنران را بدل آيت است
عادت خود طاعت و پرهيزدار
تا فلك و خلق بدين عادت است
بيهده گفتار به يك سو فگن
حجت بر تو سخن حجت است
ور تو خود از حجت بيحاجتي
نه به تو مر حجت را حاجت است
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد