من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۷

۳۳ بازديد


اي روي داده صحبت دنيا را
شادان و برفراشته آوا را
قدت چو سرو و رويت چون ديبا
واراسته به ديبا دنيا را
شادي بدين بهار چو مي‌بيني
چون بوستان خسرو صحرا را
برنا كند صبا به فسون اكنون
اين پير گشته صورت دنيا را
تا تو بدين فسونش به بر گيري
اين گنده پير جادوي رعنا را
وز تو به مكر و افسون بربايد
اين فر و زيب و زينت و سيما را
چون كودكان به خيره همي خري
زين گنده پير لابه و شفرا را
ليكن وفا نيابي ازو فردا
امروز ديد بايد فردا را
دنيا به جملگي همه امروز است
فردا شمرد بايد عقبا را
فردات را ببين به دل و امروز
بگشاي تيز ديدهٔ بينا را
عالم قديم نيست سوي دانا
مشنو محال دهري شيدا را
چندين هزار بوي و مزه و صورت
بردهريان بس است گوا ما را
رنگين كه كرد و شيرين در خرما
خاك درشت ناخوش غبرا را؟
خرماگري ز خاك كه آمخته است
اين نغز پيشه دانهٔ خرما را؟
خط خط كه كرد جزع يماني را؟
بوي از كجاست عنبر سارا را؟
بنگر به چشم خاطر و چشم سر
تركيب خويش و گنبد گردا را
گر گشته‌اي دبير فرو خواني
اين خطهاي خوب معما را
بررس كه كردگار چرا كرده‌است
اين گنبد مدور خضرا را
ويران همي ز بهر چه خواهد كرد
باز اين بزرگ صنع مهيا را؟
چون بند كرد در تن پيدائي
اين جان كار جوي نه پيدا را؟
وين جان كجا شود چو مجرد شد
وين جا گذاشت اين تن رسوا را؟
چون است كار از پس چندان حرب
امروز مر سكندرو دارا را؟
بهمن كجا شده‌است و كجا قارن
زان پس كه قهر كردند اعدا را؟
رستم چرا نخواند به روز مرگ
آن تيز پر و چنگل عنقا را؟
آنها كجا شدند و كجا اينها؟
زين بازپرس يكسره دانا را
غره مشو به زور و توانائي
كاخر ضعيفي است توانا را
برنا رسيدن از چه و چند و چون
عار است نورسيده و برنا را
نشنوده‌اي كه چند بپرسيده‌است
پيغمبر خداي بحيرا را؟
والا نگشت هيچ كس و عالم
ناديده مر معلم والا را
شيرين و سرخ گشت چنان خرما
چون برگرفت سختي گرمارا
بررس به كارها به شكيبائي
زيرا كه نصرت است شكيبا را
صبر است كيمياي بزرگي‌ها
نستود هيچ دانا صفرا را
باران به صبر پست كند، گرچه
نرم است، روزي آن كه خارا را
از صبر نردبانت بايد كرد
گر زير خويش خواهي جوزا را
ياري ز صبر خواه كه ياري نيست
بهتر ز صبر مر تن تنها را
«صبر از مراد نفس و هوا بايد»
اين بود قول عيسي شعيا را
بندهٔ مراد دل نبود مردي
مردي مگوي مرد همانا را
در كار صبر بند تو چون مردان
هم چشم و گوش را و هم اعضا را
تا زين جهان به صبر برون نائي
چون يابي آن جهان مصفا را؟
آنجات سلسبيل دهند آنگه
كاينجا پليد داني صهبا را
صبر است عقل را به جهان همتا
بر جان نه اين بزرگ دو همتا را
فضل تو چيست، بنگر، برترسا؟
از سر هوس برون كن و سودا را
تو مؤمني گرفته محمد را
او كافر است گرفته مسيحا را
ايشان پيمبران و رفيقانند
چون دشمني تو بيهده ترسا را؟
بشناس امام و مسخره را آنگه
قسيس را نكوه و چليپا را
حجت به عقل گوي و مكن در دل
با خلق خيره جنگ و معادا را
در عقل واجب است يكي كلي
اين نفس‌هاي خردهٔ اجزا را
او را بحق بندهٔ باري دان
مرجع بدوست جمله مر اينها را
او را اگر شناخته‌اي بي‌شك
دانسته‌اي ز مولي مولا را
توحيد تو تمام بدو گردد
مر كردگار واحد يكتا را
رازي است اين كه راه ندانسته‌اند
اينجا در اين بهايم غوغا را
آن را بدو بهل كه همي گويد
«من ديده‌ام فقيه بخارا را»
كان كوردل نيارد پذرفتن
پند سوار دلدل شهبا را
حجت ز بهر شيعت حيدر گفت
اين خوب و خوش قصيده غرا را


قصيده شماره ۶

۳۳ بازديد


نكوهش مكن چرخ نيلوفري را
برون كن ز سر باد و خيره‌سري را
بري دان از افعال چرخ برين را
نشايد ز دانا نكوهش بري را
همي تا كند پيشه، عادت همي كن
جهان مر جفا را، تو مر صابري را
هم امروز از پشت بارت بيفگن
ميفگن به فردا مر اين داوري را
چو تو خود كني اختر خويش را بد
مدار از فلك چشم نيك اختري را
به چهره شدن چون پري كي تواني؟
به افعال ماننده شو مر پري را
بديدي به نوروز گشته به صحرا
به عيوق ماننده لالهٔ طري را
اگر لاله پر نور شد چون ستاره
چرا زو نپذرفت صورت گري را؟
تو با هوش و راي از نكو محضران چون
همي برنگيري نكو محضري را؟
نگه كن كه ماند همي نرگس نو
ز بس سيم و زر تاج اسكندري را
درخت ترنج از بر و برگ رنگين
حكايت كند كلهٔ قيصري را
سپيدار مانده‌است بي‌هيچ چيزي
ازيرا كه بگزيد او كم بري را
اگر تو از آموختن‌سر بتابي
نجويد سر تو همي سروري را
بسوزند چوب درختان بي‌بر
سزا خود همين است مر بي‌بري را
درخت تو گر بار دانش بگيرد
به زير آوري چرخ نيلوفري را
نگر نشمري، اي برادر، گزافه
به دانش دبيري و نه شاعري را
كه اين پيشها است نيكو نهاده
مرالفغدن نعمت ايدري را
دگرگونه راهي و علمي است ديگر
مرالفغدن راحت آن سري را
بلي اين و آن هر دو نطق است ليكن
نماند همي سحر پيغمبري را
چو كبگ دري باز مرغ است ليكن
خطر نيست با باز كبگ دري را
پيمبر بدان داد مر علم حق را
كه شايسته ديدش مر اين مهتري را
به هارون ما داد موسي قرآن را
نبوده‌است دستي بران سامري را
تو را خط قيد علوم است و، خاطر
چو زنجير مر مركب لشكري را
تو با قيد بي اسپ پيش سواران
نباشي سزاوار جز چاكري را
ازين گشته‌اي، گر بداني تو، بنده
شه شگني و مير مازندري را
اگر شاعري را تو پيشه گرفتي
يكي نيز بگرفت خنياگري را
تو برپائي آنجا كه مطرب نشيند
سزد گر ببري زيان جري را
صفت چند گوئي به شمشاد و لاله
رخ چون مه و زلفك عنبري را؟
به علم و به گوهر كني مدحت آن را
كه مايه است مر جهل و بد گوهري را
به نظم اندر آري دروغي طمع را
دروغ است سرمايه مر كافري را
پسنده است با زهد عمار و بوذر
كند مدح محمود مر عنصري را؟
من آنم كه در پاي خوگان نريزم
مر اين قيمتي در لفظ دري را
تو را ره نمايم كه چنبر كرا كن
به سجده مر اين قامت عرعري را
كسي را برد سجده دانا كه يزدان
گزيده‌ستش از خلق مر رهبري را
كسي را كه بسترد آثار عدلش
ز روي زمين صورت جائري را
امام زمانه كه هرگز نرانده است
بر شيعتش سامري ساحري را
نه ريبي بجز حكمتش مردمي را
نه عيبي بجز همتش برتري را
چو با عدل در صدر خواهي نشسته
نشانده در انگشتري مشتري را
بشو زي امامي كه خط پدرش است
به تعويذ خيرات مر خيبري را
ببين گرت بايد كه بيني به ظاهر
ازو صورت و سيرت حيدري را
نيارد نظر كرد زي نور علمش
كه در دست چشم خرد ظاهري را
اگر ظاهري مردمي را بجستي
به طاعت، برون كردي از سر خري را
وليكن بقر نيستي سوي دانا
اگر جويدي حكمت باقري را
مرا همچو خود خر همي چون شمارد؟
چه ماند همي غل مر انگشتري را؟
نبيند كه پيشش همي نظم و نثرم
چو ديبا كند كاغذ دفتري را؟
بخوان هر دو ديوان من تا ببيني
يكي گشته با عنصري بحتري را


قصيده شماره ۹

۴۰ بازديد


حكيمان را چه مي‌گويند چرخ پير و دوران‌ها
به سير اندر ز حكمت بر زبان مهر و آبان‌ها
خزان گويد به سرماها همين دستان دي و بهمن
كه گويدشان همي بي‌شك به گرماها حزيران‌ها
به قول چرخ گردان بر زبان باد نوروزي
حرير سبز در پوشند بستان و بيابان‌ها
درخت بارور فرزند زايد بي‌شمار و مر
در آويزند فرزندان بسيارش ز پستان‌ها
فراز آيند از هر سو بسي مرغان گوناگون
پديد آرند هر فوجي به لوني ديگر الحان‌ها
به سان پر ستاره آسمان گردد سحرگاهان
ز سبزهٔ آب‌دار و سرخ گل وز لاله بستان‌ها
به گفتار كه بيرون آورد چندان خز و ديبا
درخت مفلس و صحراي بيچاره ز پنهان‌ها؟
نداند باغ ويران جز زبان باد نوروزي
به قول او كند ايدون همي آباد ويران‌ها
چو از برج حمل خورشيد اشارت كرد زي صحرا
به فرمانش به صحرا بر مطرا گشت خلقان‌ها
نگون‌سار ايستاده مر درختان را يكي بيني
دهان‌هاشان روان در خاك بر كردار ثعبان‌ها
درختان را بهاران كار بندانند و تابستان
وليكن‌شان نفرمايد جز آسايش زمستان‌ها
به قول ماه دي آبي كه يازان باشد و لاغر
بياسايد شب و روز و بر آماسد چو سندان‌ها
كه گويد گور و آهو را كه جفت آنگاه بايدتان
همي جستن كه زادن‌تان نباشد جز به نيسان‌ها؟
در آويزد همي هر يك بدين گفتارها زينها
صلاح خويش را گوئي به چنگ خويش و دندان‌ها
چرا واقف شدند اينها بر اين اسرار و، اي غافل،
نگشته ستي تو واقف بر چنين پوشيده فرمان‌ها؟
بدين دهر فريبنده چرا غره شدي خيره؟
ندانستي كه بسيار است او را مكر و دستان‌ها؟
نجويد جز كه شيرين جان فرزندانش اين جاني
ندارد سود با تيغش نه جوشن‌ها نه خفتان‌ها
همي گويد به فعل خويش هر كس را ز ما دايم
كه «من همچون تو، اي بيهوش، ديده ستم فراوان‌ها
اگر با تو نمي‌داني چه خواهم كرد، ننديشي
كه امسال آن كنم با تو كه كردم پار با آنها؟
همي بيني كه روز و شب همي گردي به ناكامت
به پيش حادثات من چو گوئي پيش چوگان‌ها
ز ميدان‌هاي عمر خويش بگذشتي و مي‌داني
كه هرگز باز نائي تو سوي اين شهره ميدان‌ها
كه آرايد، چه گوئي، هر شبي اين سبز گنبد را
بدين نو رسته نرگس‌ها و زراندود پيكان‌ها؟
اگر بيدار و هشياري و گوشت سوي من داري
بياموزم تو را يك يك زبان چرخ و دوران‌ها
همي گويند كاين كهسارهاي محكم و عالي
نرسته ستند در عالم مگر كز نرم باران‌ها
زمين كو مايهٔ‌تنهاست دانا را همي گويد
كه اصلي هست جان‌ها را كه سوي او شود جان‌ها
به تاريكي دهد مژده هميشه روشنائي مان
كه از دشوارها هرگز نباشد خالي آسان‌ها
به مال و قوت دنيا مشو غره چو دانستي
كه روزي آهوان بودند آن پرآرد انبان‌ها
وگر دشواريي بيني مشو نوميد از آساني
كه از سرگين همي رويد چنين خوش بوي ريحان‌ها
چهارت بند بينم كرده اندر هفتمين زندان
چرا ترسي اگر از بند بجهانند و زندان‌ها؟
در اين صندوق ساعت عمرها را دهر بي‌رحمت
همي برما بپيمايد بدين گردنده پنگان‌ها
ز عمر اين جهاني هر كه حق خويش بستاند
برون بايد شدنش از زير اين پيروزه ايوان‌ها
چو زين منزلگه كم بيشها بيرون شود زان پس
نيابد راه سوي او زيادت‌ها و نقصان‌ها
در اين الفنج گه جويند زاد خويش بيداران
كه هم زادست بر خوان‌ها و هم مال است در كان‌ها
بماند تشنه و درويش و بيمار آنكه نلفنجد
در اين ايام الفغدن شراب و مال و درمان‌ها
كه را نايد گران امروز رفتن بر ره طاعت
گران آيد مر آن كس را به روز حشر ميزان‌ها
به نعمت‌ها رسند آنها كه ورزيدند نيكي‌ها
به شدتها رسند آنها كه بشكستند پيمان‌ها
خداوند جهان باتش بسوزد بد فعالان را
برين قايم شده‌است اندر جهان بسيار برهان‌ها
ازيرا ما خداوند درختانيم و سوي ما
سزاي سوختن گشتند بد گوهر مغيلان‌ها
بدي با جهل يارانند، هر كو بد كنش باشد
نپرهيزد زبد گرچه مقر آيد به فرقان‌ها
نبيني حرص اين جهال بر كردار بد زان پس
كه پيوسته همي درند بر منبر گريبان‌ها
به زير قول چون مبرم نگر فعل چو نشترشان
به سان نامه‌هاي زشت زير خوب عنوان‌ها
ز بهتان گويدت پرهيز كن وانگه به طمع خود
بگويد صد هزاران بر خداي خويش بهتان‌ها
اگر يك دم به خوان خواني مرورا، مژده‌ور گردد
به خواني در بهشت عدن پر حلوا و بريان‌ها
به باغي در كه مرغان از درختانش به پيش تو
فرود افتد چو بريان شكم آگنده بر خوان‌ها
چنين باغي نشايد جز كه مر خوارزمياني را
كه بردارند بر پشت و به گردن بار كپان‌ها
چنين چو گفتي اي حجت كه بر جهال اين امت
فرو بارد ز خشم تو همي اندوه طوفان‌ها؟
بر اين ديوان اگر نفرين كني شايد كه ايشان را
همي هر روز پرگردد به نفرين تو ديوان‌ها


قصيده شماره ۸

۳۴ بازديد


نيكوي تو چيست و خوش چه، اي برنا؟
ديباست تو را نكو و خوش حلوا
بنگر كه مر اين دو را چه مي‌داند
آن است نكو و خوش سوي دانا
حلوا نخورد چو جو بيابد خر
ديبا نبود به گاو بر زيبا
جز مردم با خرد نمي‌يابد
هنگام خورو بطر خوشي زينها
حلوا به خرد همي دهد لذت
قيمت به خرد همي گرد ديبا
جان را به خرد نكو چو ديبا كن
تا مرد خرد نگويدت «رعنا»
شرم است نكو بحق و، خوش دانش
هر دو خوش و خوب و در خور و همتا
ديباي دل است شرم زي عاقل
حلواي دل است علم زي والا
حورا توي ار نكو و با شرمي
گر شرمگن و نكو بود حورا
گر شرم نيايدت ز ناداني
بي‌شرم‌تر از تو كيست در دنيا
كوري تو كنون به وقت ناداني
آموختنت كند بحق بينا
تو عورت جهل را نمي‌بيني
آنگاه شود به چشم تو پيدا
اين عورت بود آنكه پيدا شد
در طاعت ديو از آدم و حوا
اي آدمي ار تو علم ناموزي
چون مادر و چون پدر شوي رسوا
چون پست بودت قامت دانش
چون سرو چه سود مر تو را بالا؟
دانا ز تو چون چرا و چون پرسد
بالات سخن نگويد، اي برنا
شايد كه ز بيم شرم و رسوائي
در جستن علم دل كني يكتا
ناموخت خداي ما مر آدم را
چون عور برهنه گشت جز كاسما
بنگر كه چه بود نيك آن اسما
منگر به دروغ عامه و غوغا
تا نام كسي نخست ناموزي
در مجمع خلق چون كنيش آوا
از نام به نامدار ره يابد
چون عاقل و تيزهش بود جويا
خرسند مشو به نام بي معني
نامي تهي است زي خرد عنقا
اين عالم مرده سوي من نام است
آن عالم زنده ذات او والا
سوي همه خير راه بنمايد
اين نام رونده بر زبان ما
دو نام دگر نهاد روم و هند
اين را كه تو خوانيش همي خرما
بوي است نه عين و نون و با و را
نام معروف عنبر سارا
چندين عجبي ز چه پديد آمد
از خاك به زير گنبد خضرا؟
اين رستني است و ناروان هرسو
وان بي‌سخن است و اين سيم گويا
اين زشت سپيد و آن سيه نيكو
آن گنده و تلخ وين خوش و بويا
از چشمهٔ چشم و از يكي صانع
ياقوت چراست آن و اين مينا؟
اين جزو كهاست چونش بشناسي
بر كل دليل گرددت اجزا
از علت بودش جهان بررس
بفگن به زبان دهريان سودا
انگار كه روز آخر است امروز
زيرا كه هنوز نامده‌است فردا
چون آخر عمر اين جهان آمد
امروز، ببايدش يكي مبدا
كشتي خرد است دست در وي زن
تا غرقه نگردي اندر اين دريا
گر با خردي چرا نپرهيزي
اي خواجه از اين خورنده اژدرها؟
با طاعت و ترس باش همواره
تا از تو به دل حسد برد ترسا
پرهيز به طاعت و به دانش كن
بر خيره مده به جاهلان لالا
تا بسته نگيردت يكي جاهل
هر روز به سان گاوك دوشا
از طاعت و علم نردباني كن
وانگه برشو به كوكب جوزا
زين چرخ برون، خرد همي گويد،
صحراست يكي و بي‌كران صحرا
زانجا همي آيد اندر اين گنبد
از بهر من و تو اين همه نعما
هرگز نشده است خلق از اين زندان
جز كز ره نردبان علم آنجا
چون جانت به علم شد بر آن معدن
سرما ز تو دور ماند و هم گرما
بپرست خداي را و تو بشناس
از با صفت و ز بي‌صفت تنها
وان را كه فلك به امر او گردد
ايزدش مگوي خيره، اي شيدا
كان بندهٔ ايزد است و فرمان بر
مولاي خداي را مدان مولا
وز راز خداي اگر نه‌اي آگه
بر حجت دين چرا كني صفرا؟


قصيده شماره ۱۲

۳۳ بازديد


خواهي كه نياري به سوي خويش زيان را
از گفتن ناخوب نگه‌دار زبان را
گفتار زبان است وليكن نه مرا نيز
تا سود به يك سو نهي از بهر زيان را
گفتار به عقل است، كه را عقل ندادند؟
مر گاو و خر و اشتر و ديگر حيوان را
مردم كه سخن گويد زان است كه دارد
عقلي كه پديد آرد برهان و بيان را
پس بچهٔ عقل آمد گفتار و نزيبد
كه بچهٔ عقل تو زيان دارد جان را
جان و خرد از امر خدايند و نهانند
پيدا نتوان كرد مر اين جفت نهان را
تن جفت نهان است و به فرمانت روان است
تاثير چنين باشد فرمان روان را
فرمان روان جان و روان زي تو فرستاد
تا پروريش اي بخرد جان و روان را
گر قابل فرماني دانا شوي ورني
كردي به جهنم بدل از جهل جنان را
زنهار به توفيق بهانه نكني زانك
معذور ندارند بدين خرد و كلان را
بشناس كه توفيق تو اين پنج حواس است
هر پنج عطا ز ايزد مر پير و جوان را
سمع و بصر و ذوق و شم و حس كه بدو يافت
جوينده ز نايافتن خير امان را
ديدن ز ره چشم و شنيدن ز ره گوش
بوي از ره بيني چو مزه كام و زبان را
پنجم ز ره دست پساوش كه بداني
نرمي ز درشتي چو زخز خار خلان را
محسوس بود هرچه در اين پنج حس آيد
محسوس مر اين را دان معقول جز آن را
اين پنج در علم ازان بر تو گشادند
تا باز شناسي هنر و عيب جهان را
اجسام ز اجرام و لطافت ز كئافت
تدوير زمين را و تداوير زمان را
اركان و مواليد بدو هستي دارند
تا نير درو مشمر در وي حدثان را
اين را كه همي بيني از گرمي و سردي
از تري و خشكي و ضعيفي و توان را
گرماي حزيران را مر سردي دي را
مر ابر بهاري را مر باد خزان را
وين از پي آن نيست كه تا نيست شود طبع
وين نيست عرض طالع علم سرطان را
قصد دبران نيست سوي نيستي او
ياري گر او دان به حقيقت دبران را
ترتيب عناصر نشناسي نشناسي
اندازهٔ هرچيز مكين را و مكان را
مر آتش سوزان را مر باد سبك را
مر آب روان را و مر اين خاك گران را
وز علم و عمل هرچه تو را مشكل گردد
شايد كه بياموزي، اي خواجه، مر آن را


قصيده شماره ۱۱

۳۴ بازديد


پادشا بر كام‌هاي دل كه باشد؟ پارسا
پارسا شو تا شوي بر هر مرادي پادشا
پارسا شو تا بباشي پادشا بر آرزو
كارزو هرگز نباشد پادشا بر پارسا
پادشا گشت آرزو بر تو ز بي‌باكي تو
جان و دل بايدت داد اين پادشا را باژ و سا
آز ديو توست چندين چون رها جوئي ز ديو؟
تو رها كن ديو را تا زو بباشي خود رها
ديو را پيغمبران ديدند و راندندش ز پيش
ديو را نادان نبيند من نمودم مر تو را
خويشتن را چون فريبي؟ چون نپرهيزي ز بد؟
چو نهي، چون خود كني عصيان، بهانه بر قضا؟
چونكه گر تو بد كني زان ديو را باشد گناه
ور يكي نيكي كني زان مر تورا بايد ثنا؟
چون نينديشي كه مي‌بر خويشتن لعنت كني؟
از خرد بر خويشتن لعنت چرا داري روا؟
جز به دست تو نگيرد ملك كس ديو، اي شگفت
جز به لفظ تو نگيرد نيز مر كس را جفا
دست و قولت دست و قول ديو باشد زين قياس
ور نباشي تو نباشد ديو چيزي سوي ما
چند گردي گرد اين و آن به طمع جاه و مال
كز طمع هرگز نيايد جز همه درد و بلا
گرچه موش از آسيا بسيار يابد فايده
بي گمان روزي فرو كوبد سر موش آسيا
اي چراي گور، گرد دشت روز و شب چرا
ننگري كاين روز و شب جويد همي از تو چرا؟
چون چرا جوئي از انك از تو چرا جويد همي؟
اين چرا جستن ز يكديگر چرا بايد، چرا؟
مر ستوران را غذا اندر گيا بينم همي
باز بي‌دانش گيا را خاك و آب آمد غذا
چون بقاي هر دو را علت نيامد جز غذا
نيست باقي بر حقيقت نه ستور و نه گيا
خاك و آب مرده آمد كيمياي زندگي
مردگان چونند يارب زندگي را كيميا!؟
چند پوشاند زگاه صبح تا هنگام شام
خاك را خورشيد صورت گشتن اين رنگين ردا؟
اين رداي خاك و آب آمد سوي مرد خرد
گرچه نور آمد به سوي عام نامش يا ضيا
اي برادر، جز به زير اين ردا اندر نشد
اين همه بوي و مزهٔ بسيار با خاك آشنا
كشت زار ايزد است اين خلق و داس اوست مرگ
داس اين كشت، اي برادر، همچنين باشد سزا
اوت كشت و اوت خواهد هم درودن بي‌گمان
هر كه كارد بدرود، پس چون كني چندين مرا؟
كردمت پيدا كه بس خوب است تا قول آن حكيم
كاين جهان را كرد ماننده به كرد گندنا
مست گشتي، زان خطا داني صوابي را همي
وين نباشد جز خطا، وز مست نايد جز خطا
بر مراد خويشتن گوئي همي در دين سخن
خويشتن را سغبه گشتي تكيه كردي بر هوا
دين دبستان است و امت كودكان نزد رسول
در دبستان است امت ز ابتدا تا انتها
گر سرودي بر مراد خود بگويد كودكي
جز كه خواري چيز نايد ز اوستاد و جز قفا
حجتي بپذير و برهاني ز من زيرا كه نيست
آن دبيرستان كلي را جز اين جزوي گوا
مادر فرقان چو داني تو كه هفت آيت چراست؟
يا شهادت را چرا بنياد كرده‌ستند لا؟
بر قياس خويش داني هيچ كايزد در كتاب
از چه معني چون دو زن كرده‌است مردي را بها؟
ور زني كردن چو كشتن نيست از روي قياس
هر دو را كشتن چو يكديگر چرا آمد جزا؟
وز قياس تو رسول مصطفائي نيز تو
زانكه مردم بود همچون تو رسول مصطفا
وز قياس تو چو با پرند پرنده همه
پر دارد نيز ماهي، چون نپرد در هوا؟
وز قياست بوريا، گر همچو ديبا بافته است،
قيمتي باشد به علم تو چو ديبا بوريا!
بيش ازين، اي فتنه گشته بر قياس و راي خويش،
كردمي ظاهر ز عيبت گر مرا كردي كرا
نيستي آگه چه گويم مر تو را من؟ جز همانك
عامه گويد «نيستي آگه ز نرخ لوبيا»
كهرباي دين شده ستي، دانه را رد كرده‌اي
كاه بربائي همي از دين به سان كهربا
مبتلاي درد عصباني به طاعت باز گرد
درد عصيان را جز از طاعت نيابد كس دوا
گر تو را بايد كه مجروح جفا بهتر شود
مرهمي بايد نهادن بر سرش نرم از وفا
راست گوي و راه جوي و از هوا پرهيز كن
كز هوا چيزي نژاد و هم نزايد جز عنا
گر برانديشي بريده‌ستي رهي دور و دراز
چون نينديشي كه اين رفتن بر اين سان تا كجا؟
بي عصا رفتن نيابد چون همي بيني كه سگ
مر غريبان را همي جامه به درد بي عصا
پاره كرده‌ستند جامهٔ دين بر تو بر، لاجرم
آن سگان مست گشته روز حرب كربلا
آن سگان كز خون فرزندانش مي‌جويند جاه
روز محشر سوي آن ميمون و بي‌همتا نيا
آن سگان كه‌ت جان نگردد بي‌عوار از عيبشان
تا نشوئي تن به آب دوستي‌ي اهل عبا
چون به حب آل زهرا روي شستي روز حشر
نشنود گوشت ز رضوان جز سلام و مرحبا
اي شده مدهوش و بيهش، پند حجت گوش دار
كز عطاي پند برتر نيست در دنيا عطا
بر طريق راست رو، چون نال گردنده مباش
گاه با باد شمال و گاه با باد صبا
جز به خشنودي و خشم ايزد و پيغمبرش
من ندارم از كسي در دل نه خوف و نه رجا
خوب ديبائي طرازيدم حكيمان را كزو
تا قيامت مر سعادت را نبيند كس جزا
گر به خواب اندر كسائي ديدي اين ديباي من
سوده كردي شرم و خجلت مر كسائي را كسا


قصيده شماره ۱۰

۳۳ بازديد


اي گشته جهان و ديده دامش را
صد بار خريده مر دلامش را
بر لفظ زمانه هر شبانروزي
بسيار شنوده‌اي كلامش را
گفته‌است تو را كه «بي مقامم من»
تا چند كني طلب مقامش را؟
بارنده به دوستان و ياران بر
نم نيست غم است مر غمامش را
چون داد نويد رنج و دشواري
آراسته باش مر خرامش را
بر يخ بنويس چون كند وعده
گفتار محال و قول خامش را
جز كشتن يار خويش و فرزندان
كاري مشناس مر حسامش را
چون چاشت كند ز خويش و پيوندت
تو ساخته باش كار شامش را
گر بر تو سلام خوش كند روزي
دشنام شمار مر سلامش را
كس را به نظام ديده‌اي حالي
كو رخنه نكرد مر نظامش را؟
وز باب و ز مام خويش نربودش
يا زو نر بود باب و مامش را
پرهيز كن از جهان بي‌حاصل
اي خورده جهان و ديده دامش را
و آگاه كن، اي برادر، از غدرش
دور و نزديك و خاص و عامش را
آن را كه همي ازو طمع دارد
گو «ساخته باش انتقامش را»
گر بر فلك است بام كاشانه‌ش
چون دشت شمار پست بامش را
من كز همه حال و كارش آگاهم
هرگز طلبم مراد و كامش را؟
وين دل كه حلال او نمي‌جويد
چون خواهد جست مر حرامش را؟
آن را طلب، اي جهان، كه جويايست
اين بي‌مزه ناز و عز و رامش را
واشفته بدو سپاري و بركه
شاهنشه ري كني غلامش را
وز مشتري و قمر بيارائي
مرقبقب زين و اوستامش را
آخر بدهي به ننگ و رسوائي
بي شك يك روز لاف و لامش را
هرچند كه شاه نامور باشد
نابوده كني نشان و نامش را
واشفته كني به دست بيدادي
احوال به نظم و نغز و رامش را
بشنو پدرانه، اي پسر، پندي
آن پند كه داد نوح سامش را
پرهيز كن از كسي كه نشناسد
دنيي و نعيم بي‌قوامش را
وز دل به چراغ دين و علم حق
نتواند برد مر ظلامش را
زو دست بشوي و جز به خاموشي
پاسخ مده، اي پسر، پيامش را
بگذارش تا به دين همي خرد
دنياي مزور و حطامش را
منگر به مثل جز از ره عبرت
رخسارهٔ خشك چون رخامش را
بل تا بكشد به مكر زي دوزخ
ديو از پس خويشتن لگامش را
بر راه امام خود همي نازد
او را مپذير و مه امامش را
ديوي است حريص و كام او حرصش
بشناس به هوش ديو و كامش را
چون صورت و راه ديو او ديدي
بگذار طريقت نغامش را
وانكه بگزار شكر ايزد را
وين منت و نعمت تمامش را
وامي است بزرگ شكر او بر تو
بگزار به جهد و جد وامش را
شكري بگزار علم و دينش را
زان به كه شراب يا طعامش را


قصيده شماره ۱۴

۴۲ بازديد


اي كرده قال و قيل تو را شيدا
هيچ از خبر شدت به عيان پيدا؟
تا غره گشته‌اي به سخن‌هائي
كاينها خبر دهند همي زانها!
تا گوش و چشم يافته‌اي بنگر
تا بر شنوده هست گوا بينا
چون دو گوا گذشت بر آن دعوي
آنگاه راست گوي بود گويا
گر زي تو قول ترسا مجهول است
معروف نيست قول تو زي ترسا
او بر دوشنبه و تو بر آدينه
تو ليل قدر داري و او يلدا
بر روز فضل روز به اعراض است
از نور و ظلمت و تبش و سرما
روز و شب تو از شب و روز او
بهتر به چيست؟ خيره مكن صفرا
موسي به قول عام چهل رش بود
وز ما فزون نبود رسول ما
پس فضل فاضلان نه به اعراض است
اي مرد، نه مگر به قد و بالا
بفزاي قامت خرد و حكمت
مفزاي طول پيرهن و پهنا
بويات نفس بايد چون عنبر
شايدت اگر جسد نبود بويا
تنها يكي سپاه بود دانا
نادانت با سپاه بود تنها
غره مشو بدانچه همي گويد
بهمان بن فلان ز فلان دانا
كز ديده بر شنوده گوا بايد
ورني هميت رنجه كند سودا
گويند عالمي است خوش و خرم
بي حد و منتهاست در و نعما
صحراش باغ و زير نهفتش در
بر تختهاش تكيه‌گه حورا
آن است بي‌زوال سراي ما
والا و خوب و پر نعم و آلا
وين قول را گواست در اين عالم
تابنده همچو مشتري از جوزا
زيرا كه خاك تيره به فروردين
بر روي مي نقاب كند ديبا
وز چوب خشك در فرو بارد
دري كه مشك بوي كند صحرا
وين چهره‌هاي خوب كه در نورش
خورشيد بي نوا شود و شيدا
داني كه نيست حاضر و نه حاصل
در خاك و باد و آتش و آب اينها
بي شكي از بهشت همي آيد
اين دل پذير و نادره معني‌ها
وانچ او ز دور مرده كند زنده
پس زنده و طري بود و زيبا
پس جاي چون بود، چو بود زنده؟
بل بر مجاز گفته شود كانجا
برگفتهٔ خداي ز كردارش
چندين گواهيت بدهند آنا
بر قول ار به جمله گوا يابي
در امهات و زاتش و در آبا
وانچ از قرانش نيست گوا عالم
رازي خدائي است نهان ز اعدا
تاويلش از خزانهٔ آن يابي
كز خلق نيست هيچ كسش همتا
فردي كه نيست جز كه به جد او
اميد مر تو را و مرا فردا
چون و چرا ز حجت او يابد
برهان ز كل عالم، وز اجزا
چون و چراي عقل پديد آيد
بي‌عقل نيست چون و نه نيز ايرا
اي بي‌خرد، چو خر زچرا هرگز
پرسيدنت ازين نبود يارا
چون و چرا عدوي تؤست ايرا
چون و چرا همي كندت رسوا
چون طوطيان شنوده همي گوئي
تو بربطي به گفتن بي‌معنا
ور بر رسم ز قولي، گوئي كاين
از خواجه امام گفت يكي برنا
پيغمبري وليك نمي‌بينم
چيزيت معجزات مگر غوغا
نظمي است هر نظام پذيري را
گر خوانده‌اي در اول موسيقا
چون از نظام عالم ننديشي
تا چيست انتهاش و چه بد مبدا؟
خوش بوي هست آنكه همي از وي
خاك سياه مشك شود سارا
وان چيز خوش بود به مزه كايدون
شيرين ازو شده‌است چنان خرما
وز مشك خاك بوي چرا گيرد؟
وز آتش آب از چه گرد گرما؟
دانش بجوي اگرت نبرد از راه
اين گنده پير شوي كش رعنا
وز بابهاي علم نكو بر رس
مشتاب بي‌دليل سوي دريا


قصيده شماره ۱۳

۴۲ بازديد


خداوندي كه در وحدت قديم است از همه اشيا
نه اندر وحدتش كثرت، نه محدث زين همه تنها
چه گوئي از چه او عالم پديد آورد از لولو
كه نه مادت بد و صورت، نه بالا بود و نه پهنا
همي گوئي كه بر معلول خود علت بود سابق
چنان چون بر عدد واحد، و يا بر كل خود اجزا
به معلولي چو يك حكم است و يك وصف آن دو عالم را
چرا چون علت سابق توانا باشد و دانا؟
هر آنچ امروز نتواند به فعل آوردن از قوت
نياز و عجز اگر نبود ورا چه دي و چه فردا
همي گوئي زماني بود از معلول تا علت
پس از ناچيز محض آورد موجودات را پيدا
زماني كز فلك زايد فلك نابوده چون باشد
زمان و چيز ناموجود و ناموجود بي‌مبدا
اگر هيچيز را چيزي نهي قايم به ذات خود
پس آمد نفس وحدت را مضاد و مثل در آلا
و گر زين صورت هيچيز حرف و صوت مي‌خواهي
مسلم شد كه بي‌معلول نبود علت اسما
تقدم هست يزدان را چو بر اعداد وحدان را
زمان حاصل مكان باطل حدث لازم قدم بر جا
مكن هرگز بدو فعلي اضافت گر خرد داري
بجز ابداغ يك مبدع كلمح العين او ادنا
مگو فعلش بدان گونه كه ذاتش منفعل گردد
چنان كز كمترين قصدي به گاه فعل ذات ما
مجوي از وحدت محضش برون از ذات او چيزي
كه او عام است و ماهيات خاص اندر همه احيا
گر از هر بينشش بيرون كني وصفي برو مفزا
دو باشد بي‌خلاف آنگه نه فرد و واحد و يكتا
اگر چه بي‌عدد اشيا همي بيني در اين عالم
ز خاك و باد و آب و آتش و كاني و از دريا
چو هاروت ار توانستي كه اينجا آئي از گردون
از اينجا هم تواني شد برون چون زهرهٔ زهرا
ز گوهر دان نه از هستي فزوني اندر اين معني
كه جز يك چيز را يك چيز نبود علت انشا
خرد دان اولين موجود، زان پس نفس و جسم آنگه
نبات و گونهٔ حيوان و آنگه جانور گويا
همي هريك به خود ممكن بدو موجود ناممكن
همي هريك به خود پيدا بدو معدوم ناپيدا
چه گوئي چيست اين پرده بر اين سان بر هوا برده
چو در صحراي آذرگون يكي خرگاه از مينا؟
به خود جنبد همي، ور ني كسي مي‌داردش جنبان
و يا بهر چه گردان شد بدين سان گرد اين بالا؟
چو در تحديد جنبش را همي نقل مكان گوئي
و يا گرديدن از حالي به حالي دون يا والا
بيان كن حال و جايش را اگر داني، مرا، ورني
مپوي اندر ره حكمت به تقليد از سر عميا
چو نه گنبد همي گوئي به برهان و قياس، آخر
چه گوئي چيست از بيرون اين نه گنبد خضرا؟
اگر بيرون خلا گوئي خطا باشد، كه نتواند
بدو در صورت جسمي بدين سان گشته اندروا
وگر گوئي ملا باشد روا نبود كه جسمي را
نهايت نبود و غايت به سان جوهر اعلا
چه مي‌دارد بدين گونه معلق گوي خاكي را
ميان آتش و آب و هواي تندر و نكبا؟
گر اجزاي جهان جمله نهي مايل بر آن جزوي
كه موقوف است چون نقطه ميان شكل نه سيما
چرا پس چون هوا او را به قهر از سوي آب آرد
به ساعت باز بگريزد به سوي مولد و منشا؟
اگر ضدند اخشيجان را هر چار پيوسته
بوند از غايت وحدت برادروار در يك جا
و گر گوئي كه در معني نيند اضداد يك ديگر
تفاوت از چه شان آمد ميان صورت و اسما؟
ز اول هستي خود را نكو بشناس و آنگاهي
عنان برتاب از اين گردون وزين بازيچهٔ غبرا
تو اسرار الهي را كجا داني؟ كه تا در تو
بود ابليس با آدم كشيده تيغ در هيجا
تو از معني همان بيني كه در بستان جان پرور
ز شكل و رنگ گل بيند دو چشم مرد نابينا


قصيده شماره ۱۶

۳۹ بازديد


آن چيست يكي دختر دوشيزهٔ زيبا
از بوي و مزه چون شكر و عنبر سارا
زو بوسه بيابي اگر او را بزني كارد
هر چند تو با كارد بوي آن تن تنها
چون كارد زديش آنگه پيش تو بيفتد
مانند دو كاسه كه بود پر ترحلوا