قصيده شماره ۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۵

۴۲ بازديد


نيز نگيرد جهان شكار مرا
نيست دگر با غمانش كار مرا
ديدمش و ديد مر مرا و بسي
خوردم خرماش و خست خار مرا
چون خورم اندوه او چو مي‌بخورد
گردش اين چرخ مردخوار مرا؟
چون نكنم بيش ازينش خوار كه او
بر كند از پيش خويش خوار مرا؟
هر كه زمن دردسر نخواهد و غم
گو به غم و دردسر مدار مرا
هر كه پياده به كار نيستمش
نيست به كار او همان سوار مرا
چند بگشت اين زمانه بر سر من
گرد جهان كرد خنگ‌سار مرا
يار من و غمگسار بود و، كنون
غم بفزوده است غمگسار مرا
مكر تو اي روزگار پيدا شد
نيز دگر مكر پيش مار مرا
نيز نخواهد گزيد اگر بهشم
زين سپس از آستينت مار مرا
من نسپندم تو را به پود كنون
چون نپسندي همي تو تار مرا
سر تو ديگر بد، آشكار دگر
سر يكي بود و آشكار مرا
يار من امروز علم و طاعت بس
شايد اگر نيستي تو يار مرا
بار نخواهم سوي كسي كه كند
منت او پست زيربار مرا
شايد اگر نيست بر در ملكي
جز به در كردگار بار مرا
چون نكنم بر كسي ستم نبود
حشمت آن محتشم به كار مرا
چون نپسندم ستم ستم نكنم
پند چنين داد هوشيار مرا
ننگرم از بن به سوي حرمت كس
كايد از اين زشت كار عار مرا
زمزم اگر زابها چه پاكتر است
پاكتر از زمزم است ازار مرا
خواندن فرقان و زهد و علم و عمل
مونس جانند هر چهار مرا
چشم و دل و گوش هر يكي همه شب
پند دهد با تن نزار مرا
گوش همي گويد از محال و دروغ
راه بكن سخت و استوار مرا
چشم همي گويد از حرام و حرم
بسته همي دار زينهار مرا
دل چه كند؟ گويدم همي ز هوا
سخت نگه دار مردوار مرا
عقل همي گويدم «موكل كرد
بر تن و بر جانت كردگار مرا
نيست ز بهر تو با سپاه هوا
كار مگر حرب و كارزار مرا»
سر ز كمند خرد چگونه كشم؟
فضل خرد داد بر حمار مرا
ديو همي بست بر قطار سرم
عقل برون كرد از آن قطار مرا
گرنه خرد بسندي مهارم ازو
ديو كشان كرده بد مهار مرا
غار جهان گرچه تنگ و تار شده‌است
عقل بسنده است يار غار مرا
هيچ مكن اي پسر ز دهر گله
زانكه ز وي شكر هست هزار مرا
هست بدو گشتم و، زبان و سخن
هر دو بدو گشت پيشكار مرا
دهر همي گويدت كه «بر سفرم
تنگ مكش سخت در كنار مرا»
دهر چه چيز است؟ عمر سوي خرد
كرد بجز عمر نامدار مرا؟
عمر شد، آن مايه بود و، دانش دين
ماند ازو سود يادگار مرا
راهبري بود سوي عمر ابد
اين عدوي عمر مستعار مرا
اين عدوي عمر بود رهبر تا
سوي خرد داد ره‌گذار مرا
سنگ سيه بودم از قياس و خرد
كرد چنين در شاهوار مرا
خار خلان بودم از مثال و، خرد
سرو سهي كرد و بختيار مرا
دل ز خرد گشت پر ز نور مرا
سر ز خرد گشت بي‌خمار مرا
پيش‌روم عقل بود تا به جهان
كرد به حكمت چنين مشار مرا
بر سر من تاج دين نهاد خرد
دين هنري كرد و بردبار مرا
از خطر آتش و عذاب ابد
دين و خرد كرد در حصار مرا
دين چو دلم پاك ديد گفت «هلا
هين به دل پاك بر نگار مرا
پيش دل اندر بكن نشست گهم
وز عمل و علم كن نثار مرا»
كردم در جانش جاي و نيست دريغ
اين دل و جان زين بزرگوار مرا
چون نكنم جان فداي آنكه به حشر
آسان گردد بدو شمار مرا؟
لاجرم اكنون جهان شكار من است
گرچه همي دارد او شكار مرا
گرچه همي خلق را فگار كند
كرد نيارد جهان فگار مرا
جان من از روزگار برتر شد
بيم نيايد ز روزگار مرا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد