بلي، بيگمان اين جهان چون گياست
جز اين مردمان را گماني خطاست
ازيرا كه همچون گيا در جهان
رونده است همواره بيشي و كاست
اگر هرچه بفزايد و كم شود
گيا باشد، اين پير گيتي گياست
وليكن گيا را ببايد شناخت
ازيرا سخن را درين رويهاست
جهان گر يكي گوز نيكو شود
بدان گوز در مغز مردم سزاست
وگر چند مائيم مغز جهان
گيا چون نكو بنگري مغز ماست
گيا همچو دانه است و ما آرد او
چو بنديشي، و اين جهان آسياست
بخواهد همي خوردمان آسيا
به دندان مرگ، اي پسر، راست راست
فنامان به دندان مرگ اندر است
به دندان ما در گيا را فناست
وليكن چو زنده است در ما گيا
پس از مرگ ما را اميد بقاست
گيا پيشكار خداوند ماست
كه بر پادشاهان همه پادشاست
بدو زنده گشته است مردار خاك
اگر دست يزدانش گويم رواست
اگر مرده را زنده كردي مسيح
چنان چون برين قول ايزد گواست
به يك دانه گندم در، اي هوشيار،
مسيحيت بسيار و بيمنتهاست
نه مرده است هرگز نه ميرد گيا
كه مر زندگي را گيا كيمياست
ميان دو عالم گيا منزلي است
كه بوي و مزه و رنگ را مبتداست
گيا سوي هشيار پيغمبري است
كه با خالق و خلق پاك آشناست
گيا را پدر دان درست، اي پسر،
وگر من پدرتم گيا خود نياست
نه فاني نه باقي گياه است ازانك
بقا و فنا را درو التقاست
به شخص است فاني و باقي به نوع
پس اين گوهر عالي و پربهاست
ازو زاد حيوان و مردم وزين
چنو هر كسي بربقا مبتلاست
بيا تا بقا را مهيا شويم
كه اينجاي بس ناخوش و بينواست
جهان گرچه از راه ديدن پري است
ز كردار ديو است و نر اژدهاست
كرا خواند هرگز كهش آخر نراند
نه جاي محابا و روي و رياست
همه بيشي او بجمله كمي است
همه وعدهٔ او سراسر هباست
كجا نقطهٔ نور بيني درو
يكي دود چون ديوش اندر قفاست
درختان نيكيش را بر بدي است
به زير سر نعمتش در بلاست
نه آن تو است، اي برادر، درو
هر آنچهش گماني بري كان تو راست
يكي مركب است اين جهان بس حرون
كه شرش ركاب و عنانش عناست
چو از عادت او تفكر كني
همه غدر و مكر و فريب و دهاست
پس آن به كه بگريزي از غدر او
كزو خير هرگز نخواهدت خاست
مگر طاعت ايزد بينياز
كه او راست فرمان و تقدير و خواست
دو رهبر به پيش تو استادهاند
كزايشان يكي عقل و ديگر هواست
خرد ره نمايدت زي خشنديش
ازيرا خرد بس مبارك عصاست
نهالي كه تلخ است بارش مكار
ازيرا رهت بر سراي جزاست
به طاعت همي كوش و منشين بران
كه گوئي «از ايزد مرا اين قضاست»
به طاعت شود پاك زنگ گناه
ازيرا گنه درد و طاعت شفاست
نه نوميد باش و نه ايمن بخسپ
كه بهتر رهي راه خوف و رجاست
دروغ ايچ مسگال ازيرا دروغ
سوي عاقلان مر زبان را زناست
حذر كن ز مكر و حسد، اي پسر،
كه اين هر دو بر تو وبال و وباست
بدانچهت بدادند خرسند باش
كه خرسندي از گنج ايزد عطاست
به هر خير دو جهاني اميددار
گر از بند آزت اميد رهاست
اگر جفت آزي نه آزادهاي
ازيرا كه اين زان و آن زين جداست
در رستگاري به پرهيز جوي
كه پرهيز بهتر ز ملك سباست
گزين كن جوانمردي و خوي نيك
كه اين هر دو از عادت مصطفاست
سخاوت نشان گر ثنا بايدت
كه بار درخت سخاوت ثناست
به از بر درخت سخاوت ثنا
به گيتي درختي و باري كجاست
خرد جوي و جانت از هوا دور دار
ازيرا هوا چشم دل را عماست
دلت هيچ راحت نخواهد چريد
اگر گرد او مر هوا را چراست
سوي شعر حجت گراي، اي پسر،
اگر هيچ در خاطر تو ضياست
كه ديباي رومي است اشعار او
اگر شعر فاضل كسائي كساست
آن بي تن و جان چيست كو روان است؟
كه شنيد رواني كه بيروان است؟
آفاق و جهان زير اوست و او خود
بيرون ز جهان ني، نه در جهان است
خود هيچ نياسايد و نجنبد
جنبده همه زير او چران است
پيداست به عقل و زحس پنهان
گرچه نه خداوند كامران است
هرچ او برود هرگزي نباشد
او هرگزي و باقي و روان است
با طاقت و هوشيم ما و او خود
بيطاقت و بيهوش و بيتوان است
چون خط دراز است بيفراخا
خطي كه درازيش بيكران است
همواره بر آن خط هفت نقطه
گردان و پي يكدگر دوان است
با هر كس ازو بهره است بيشك
گر كودك يا پير يا جوان است
هر خردي ازو شد كلان و او خود
زي عقل نه خرد است و نه كلان است
او خود نه سپيد است و اين سپيدي
بر عارضت اي پير ازو نشان است
بي جان و تن است او وليك خوردنش
از خلق تنومند پاك جان است
اي خواجه، از اين اژدها حذر كن
كاين سخت ستمگارو بدنشان است
نشگفت كزو من زمن شده ستم
زيرا كه مر او را لقب زمان است
سرمايهٔ هر نيكيي زمان است
هر چند كه بد مهر و بيامان است
الفنج كن اكنون كه مايه داري
از منت نصيحت به رايگان است
زو هردو جهان را بجوي ازيرا
مر هردو جهان را زمانه كان است
بيرون كن از اين كان مر آن جهان را
كاين كار حكيمان و راستان است
اين را نستانم به رايگان من
زيرا كه جهان رايگان گران است
آنك اين سوي او بيبها و خوار است
فردا سوي ايزد گرامي آن است
وين خوار سوي آن كس است كو را
بر منظر دل عقل پاسبان است
جائي است بر اين بام لاجوردي
كان جاي تو را جاودان مكان است
دانا به سوي آن جهان از اينجا
از نيكي بهتر دري ندانست
نيكيت به كردار نيز بايست
نيكيي تو همه جمله بر زبان است
زيرا كه به جاي چراغ روشن
اندر دل پر غدر تو دخان است
از دست تو خوش نايدم نواله
زيرا كه نوالهت پر استخوان است
تو پيشرو اين رمهٔ بزرگي
جان و دل من زين رمه رمان است
زيرا كه چو تو زوبعه نهاز است
اندر رمه و ابليسشان شبان است
خاصه به خراسان كه مر شما را
آنجا زه و زاد است و خان و مان است
يك فوج قوي لاجرم بر آن مرز
از لشكر ياجوج مرزبان است
بر اهل خراسان فراخ شد كار
امروز كه ابليس ميزبان است
وز مطرب و رودو نبيد آنجا
پيوسته همه روز كاروان است
وز خوب غلامان همه خراسان
چون بتكدهٔ هند و چين ستان است
زي رود و سرودست گوش سلطان
زيرا كه طغان خانش ميهمان است
مطرب همه افغان كند كه: مي خور
اي شاه، كه اين جشن خسروان است
وز دولت خود شاد باش ازيراك
دولت به تو، اي شاه، شادمان است
وان مطرب سلطان بدين سخنها
در شهر نكوحال و بافلان است
وز خواري اسلام و علم، مذن
بينان و چو نال از عمان نوان است
آنجا كه چنين كار و بار باشد
چه جاي گه علم يا قرآن است؟
مهمان بليس است خلق و حجت
بيچاره بهٔمگان ازان نهان است
آن را كه بر اميد آن جهان نيست
اين تيره جهان شهره بوستان است
سرمازدگان را بهماه بهمن
خفسانهٔ خر خز و پرنيان است
كاهي است تباه اين جهان وليكن
كه پيش خر و گاو زعفران است
اي برده بهبازار اين جهان عمر
بازار تو يكسر همه زيان است
ما را خرد ايدون همي نمايد
كان جاي قديم است و جاودان است
بس سخت متازيد اي سواران
گر در كفتان از خرد عنان است
زيرا كه بر اين راه تاختنتان
بس ژرف يكي چاه بيفغان است
زين راه به يك سو شويد، هر كو
بر جان و تن خويش مهربان است
اين ژرف و قوي چاه را به بيني
گر بر سر تو عقل ديدهبان است
زان مي نرود بر ره تو حجت
كز چاه بر آن راه بيگمان است
اي به خور مشغول دايم چون نبات
چيست نزد تو خبر زين دايرات؟
خود چنين بر شد بلند از ذات خويش
خيره خير اين نيلگون بيدر كلات؟
يا كسي ديگر مر او را بر كشيد
آنكه كرسيي اوست چرخ ثابتات؟
جسم بي صانع كجا يابد هگرز
شكل و رنگ و هيات و جنبش بذات؟
چند در ما اين كواكب بنگرند
روز و شب چون چشمهاي بيسبات؟
گر بخواهي تا بداني گوش دار
ور بداني گوش من زي توست هات!
بنگر اندر لوح محفوظ، اي پسر
خطهاش از كاينات و فاسدات
جز درختان نيست اين خط را قلم
نيست اين خط را جز از دريا دوات
خط ايزد را نفرسايد هگرز
گشت دهر و دايرات سامكات
زندگان هرسه سه خط ايزدند
مردمش انجام و آغازش نبات
زندهٔ حق را به چشم دل نگر
زانكه چشم سر نبيند جز موات
اين كه ميبيني بتانند، اي پسر
گرچه نامد نامشان عزي و لات
خلق يكسر روي زي ايشان نهاد
كس به بت زاتش كجا يابد نجات؟
همچنان چون گفت ميگويد سخن
ديو در عزي و لات و در منات
حيلت و رخصت بدين در فاش كرد
مادر ديوان به قول بيثبات
لاجرم دادند بيبيم آشكار
در بهاي طبل و دف مال زكات
عاقلان را در جهان جائي نماند
جز كه بر كهسارهاي شامخات
كس نيارد ياد از آل مصطفي
در خراسان از بنين و از بنات
كس نجويد مي نشان از هفت زن
كامدهاست اندر قران زايشان صفات
بر نخواند خلق پنداري همي
مسلمات مؤمنات قانتات
هر زمان بتر شود حال رمه
چون بودش از گرسنه گرگان رعات
گر بخواهد ايزد از عباسيان
كشتگان آل احمد را ديات
واي بومسلم كه مر سفاح را
او برون آورد از آن بيدر كلات
من ز لذت ها بشستم دست خويش
راست چون بگذشتم از آب فرات
بر اميد آنكه يابم روز حشر
بر صراط از آتش دوزخ برات
جز جفا با اهل دانش مر فلك را كار نيست
زانكه دانا را سوي نادان بسي مقدار نيست
بد به سوي بد گرايد نيك با نيك آرمد
اين مر آن را جفت ني و آن مر اين را يار نيست
مرد دانا بدرشيد و چرخ نادان بد كنش
نزد يكديگر هگرز اين هر دو را بازار نيست
نيك را بد دارد و بد را نكو از بهر آنك
بر ستارهٔ سعدو نحس اندر فلك مسمار نيست
نيست هشيار اين فلك، رنجه بدين گشتم ازو
رنج بيند هوشيار از مرد كو هشيار نيست
نيك و بد بنيوش و بر سنجش به معيار خرد
كز خرد برتر بدو جهان سوي من معيار نيست
مشك با نادان مبوي و خمر نادانان مخور
كاندر اين عالم ز جاهل صعبتر خمار نيست
مردمي ورز و هگرز آزار آزاده مجوي
مردم آن را دان كزو آزاده را آزار نيست
اين جهان راه است و ما راهي و مركب خوي ماست
رنجه گردد هر كه از ما مركبش رهوار نيست
اين جهان را سفلهدان، بسيار او اندك شمر
گرچه بسيار است دادهٔ سفله آن بسيار نيست
هر چه داد امروز فردا باز خواهد بيگمان
گر نخواهي رنج تن با چيز اويت كار نيست
از درخت باردارش باز نشناسي ز دور
چون فراز آئي بدو در زير برگش بار نيست
آنكه طرار است زر و سيم برد و، اين جهان
عمر برد و، پس چنين جاي دگر طرار نيست
عمر تو زر است سرخ و مشك او خاك است خشك
زر به نرخ خاك دادن كار زيرك سار نيست
مار خفتهاست اين جهان زو بگذر و با او مشو
تا نيازارد تو را اين مار چون بيدار نيست
آنچه دانا گويد آن را لفظ و معني تار و پود
و آنچه نادان گويد آن را هيچ پود و تار نيست
دام داران را بدان و دور باش از دامشان
صيد نادانان شدن سوي خرد جز عار نيست
زانكه دين را دام سازد بيشتر پرهيز كن
زانكه سوي او چو آمد صيد را زنهار نيست
گاه گويد زين ببايد خورد كاين پاك است و خوش
گاه گويد ني نشايد خورد كاين كشتار نيست
ور بري زي او به رشوت اژدهاي هفت سر
گويد اين فربي يكي ماهي است والله مار نيست
حيلت و مكر است فقه و علم او و، سوي او
نيست دانا هر كه او محتال يا مكار نيست
گرش غول شهر گوئي جاي اين گفتار هست
ورش ديو دهر خواني جاي استغفار نيست
علم خورد و برد و كردن در خور گاو و خر است
سوي دانا اين چنين بيهودهها را بار نيست
چون نجوئي كهت خدا از بهر چه موجود كرد
گر مرو را با تو شغلي كردني ناچار نيست؟
آنچه او خود كرده باشد باز چون ويران كند؟
خوب كرده زشت كردن كار معنيدار نيست
نيكي از تو چون پذيرد چون نخواهد بد ز تو؟
كز بد و نيك تو او را رنج ني و بار نيست
بيم زخم و دار چون از جملهٔ حيوان تو راست؟
چونكه ديگر جانور را بيم زخم و دار نيست؟
چون كند سي ساله عاصي را عذاب جاودان؟
اين چنين حكم و قضاي حاكم دادار نيست
گر همي گويد كه يك بد را بدي يكي دهم
باز چون گويد كه هرگز بد كنش رستار نيست؟
چون نجوئي حكمت اندر گزدمان و مار صعب
وين درختاني كه بار و برگشان جز خار نيست؟
گرچه اندك، بيگمان حكمت بود صنع حكيم،
ليكن آن بيندش كو را پيش دل ديوار نيست
خشمگيري جنگ جوئي چون بماني از جواب
خشم يك سو نه سخن گستر كه شهر آوار نيست
راه بنمايم تو را گر كبر بندازي ز دل
جاهلان را پيش دانا جاي استكبار نيست
همچنان كاندر گزارش كردن فرقان به خلق
هيچكس انباز و يار احمد مختار نيست
همچنان در قهر جباران به تيغ ذوالفقار
هيچكس انباز و يار حيدر كرار نيست
اصل اسلام اين دو چيز آمد قران و ذوالفقار
نه مسلمان و نه مشرك را درين پيكار نيست
همچنان كاندر سخن جز قول احمد نور نيست
تيز تيغي جز كه تيغ مير حيدر نار نيست
احمد مختار شمس و حيدر كرار نور
آن بي اين موجود ني و اين بي آن انوار نيست
هر كه نور آفتاب دين جدا گشته است ازو
روزهاي او هميشه جز شبان تار نيست
چشم سر بيآفتاب آسمان بيكار گشت
چشم دل بيآفتاب دين چرا بي كار نيست؟
بر سر گنجي كه يزدان در دل احمد نهاد
جز علي گنجور ني و جز علي بندار نيست
وانكه يزدان بر زبان او گشايد قفل علم
جز علي المرتضي اندر جهان ديار نيست
بحر لل بيخطر با طبع او، از بهر آنك
چون بنان او به قيمت لؤلؤ شهوار نيست
اي خداوند حسام دشمن او بار از جهان
جز زبان حجت تو ابر گوهر بار نيست
عروةالوثقي حقيقت عهد فرزندان توست
شيفته است آن كس كه او در عهدشان بستار نيست
من رهي را جز زباني همچو تيغ تيز تو
با عدوي خاندانت هيچ زين افزار نيست
زخم من بر جان خود پيش تو آرد روز حشر
هرگز آن گمره كزو بيدارم او بيدار نيست
سوي يزدان منكر است آنكو به تو معروف نيست
جز به انكار توام معروف را انكار نيست
ناصبي را چشم كور است و تو خورشيد منير
زين قبل مر چشم كورش را به تو ديدار نيست
نيست مردم ناصبي نزديك من لا بل خر است
طبع او خروار هست ار صورتش خروار نيست
مايهٔ بري تو و ابرار اولاد تواند
بر چون يابد كسي كو شيعت ابرار نيست
دشمنان تو همه بيمار و بنده تن درست
دورتر بايد ز بيمار آنكه او بيمار نيست
من رهي را از جفاي دشمن اولاد تو
خوابگاه و جاي خور جز غار يا كهسار نيست
هر كسي را هست تيماري ز دنيا و مرا
جز ز بهر طاعت اولاد تو تيمار نيست
من رهي را جز به خشنوديي تو و اولاد تو
روز محشر هيچ اميد رحمت جبار نيست
اي خردمند نگه كن كه جهان برگذر است
چشم بيناست همانا اگرت گوش كر است
نه همي بيني كاين چرخ كبود از بر ما
بسي از مرغ سبك پرتر و پرندهتر است؟
چون نبيني كه يكي زاغ و يكي باز سپيد
اندر اين گنبد گردنده پس يكدگر است؟
چون به مردم شود اين عالم آباد خراب
چون نداني كه دل عالم جسم بشر است؟
از كه پرسي بجز از دل تو بد و نيك جسد
چون همي داني كو معدن علم و فكر است؟
از كه پرسند جز از مردم نيك و بد دهر
چون بر اين قافلگي مردم سالار و سر است؟
اي خردمند اگر مستان آگاه نيند
تو از اين جاي حذر گير كه جاي حذر است
به خرد خويشتن از آتش و اغلال بخر
تو خرد ورز وگر بيشتر از خلق خر است
مرد دانسته به جان علم و خرد را بخرد
گر چه اين خر رمه از علم و خرد بي خبر است
به خرد گوهر گردد كه جهان چون درياست
به خرد ميوه شود خوش كه جهان چون شجر است
نشود غره به بسياري جهال جهان
كه بسي سنگ به دريا در بيش از گهر است
گر همي نادان را حشمت بيند سوي شاه
سوي يزدان دانا محتشم و با خطر است
هر دو برگ و بر بر اصل درختند وليك
بر سزاي بشر و برگ سزاي بقر است
جز خردمند مدان عالم را تخم و بري
همه خار و خس دان هر چه بجز تخم و بر است
بيد مانند ترنج است ز ديدار به برگ
نيست در برگ سخن بلكه سخن در ثمر است
نبود مردم جز عاقل و، بيدانش مرد
نبود مردم، هرچند كه مردم صور است
آن بصير است كه حق بصر اندر دل اوست
نه بصير است كسي كش به سر اندر بصر است
نپرد بر فلك و بر سر دريا نرود
جز كه هشيار كسي كز خردش پاو پر است
گر تو از هوش و خرد يافتهاي پا و پري
پس خبر گوي مر از آنچه برون زين اكر است
گرد اين گنبد گردنده چه چيز است محيط
نرم چون باد و يا سخت چو خاك و حجر است
اگر آن سخت بود سوده شود چرخ برو
پس دليل است كه آن چيز ازو نرمتر است
پس چو نرم است جسد باشد و آنچ او جسد است
بي نهايت نبود كاين سخني مشتهر است
پس چه گوئي كه از آن نرم جسد برتر چيست؟
نيك بنگر كه نه اين كار كسي بدنگر است
چرخ را زير و زبر نيست سوي اهل خرد
آنچ ازو زير تو آمد دگري را زبر است
ور چنين است چه گوئي كه خدا از بر ماست؟
سخنت سوي خردمند محال و هدر است
وانچه او را زبر و زير بود جسم بود
نتوان گفت كه خالق را زير و زبر است
گشتن حال و سخن گفتن باواز و حروف
زبر و زير همه جمله به زير قمر است
نظر تيره در اين راه نداند سرخويش
ور چه رهبر به سوي عالم عقلي نظر است
زين سخن مگذر و اين كار به خواري مگذار
گر خرد را به دل و جان تو بر، ره گذر است
و گرت رغبت باشد كه در آئي زين در
بشنو از من سخني كاين سخني مختصر است
سوي آن بايد رفتنت كه از امر خداي
بر خزينهٔ خرد و علم خداوند در است
آنكه زي دانا درياي خرد خاطر اوست
اوست دريا و دگر يكسره عالم شمر است
آنكه زي اهل خرد دوستي عترت او،
با كريميي نسبش، تا به قيامت اثر است
گر بترسي همي از آتش دوزخ بگريز
سوي پيمانش، كه پيمانش از آتش سپر است
هنر و فضل و خرد در سير اوست همه
همچو او كيست كه فضل و هنر او را سير است؟
قيمتي گردي اگر فضل و هنر گيري ازو
قيمت مرد نداني كه به فضل و هنر است؟
هر خردمند بداند كه بدين حال و صفت
باب علم نبي و باب شبير و شبر است
وگرت رهبر بايد به سوي سيرت او
زي ره و سيرت اويت پسرش راهبر است
روي يزدان جهاندار و خداوند زمان
كه ز تاييد خدائي به درش بر حشر است
رايت شاهان را صورت شير است و پلنگ
بر سر رايت او سورت فتح و ظفر است
او به قصر اندر آسوده و از خالق خلق
نصر و تاييد سوي حضرت او بر سفر است
ذوالفقار آنكه به دست پدرش بود كنون
به كف اوست ازيرا پسر آن پدر است
نرسد جز ز كفش خير و سعادت به جهان
كف اوشايد بودن كه جهان را جگراست
فخر بر عالم ارواح و بر ارواح كند
آنكه در عالم اجسام چنينش پسر است
اي خداوندي كهت نيست در آفاق نظير
رحمت و فضل تو زي حجت تو منتظر است
گر چه كامش ز غم و حسرت خشك است زبانش
به مديج پدر و جدت و مدح تو تر است
خار و سنگ درهٔ يمگان با طاعت تو
در دماغ و دهن بندهت عود و شكر است
تو خداوند چو خورشيد به عالم سمري
همچنين بندهٔ زارت به خراسان سمر است
سوي من نحس زمان هرگز ناظر نبود
تا خداوند زمان را به سوي من نظر است
جهانا چون دگر شد حال و سانت؟
دگر گشتي چو ديگر شد زمانت!
زمانت نيست چيزي جز كه حالت
چرا حالت شده است از دشمنانت؟
چو رخسار شمن پرگرد و زردست
همان چون بت ستاني بوستانت
عروسي پرنگار و نقش بودي
رخ از گلنار و از لاله دهانت
پر از چين زلف و، رخ پر نور گفتي
نشينندي مشاطه چينيانت
به چشمت كرد بدچشمي، همانا
ز چشم بد دگر شد حال و سانت
نشاند از حلهها بيبهر مهرت
بشست از نقشها باد خزانت
ز رومت كاروان آورد نوروز
ز فنصور آرد اكنون مهرگانت
ازين بر سودي و زان بر زياني
برابر گشت سودت يا زيانت
رداي پرنيان گر مي بدري
چرا منسوخ كردي پرنيانت؟
چو آتش خانه گر پرنور شد باز
كجا شد زندت و آن زند خوانت؟
هزيمت شد همانا خيل بلبل
ز بيم زنگيان بي زبانت
مرا از خواب نوشين دوش بجهاند
سحرگاهان يكي زين زنگيانت
اگر هيچم سوي تو حرمتي هست
يكي خاموش كن او را، به جانت
اگر مهمان توست اين ناخوش آواز
مرا فريادرس زين ميهمانت
چه گويمت، اي رسول هجر؟ گويم
«فغان ما را از اين ناخوش فغانت
مرا از خان و مان بانگ تو افگند
كه ويران باد يكسر خان و مانت
سيه كرد و گران روز غريبان
سياهيي روي و آواز گرانت
به رفتن همچو بندي لنگ ازاني
كه بند ايزدي بسته است رانت
نشان مدبريت اين بس كه هرگز
چو عباسي نشوئي طيلسانت
نجوئي جز فساد و شر، ازيرا
هميشه گرگ باشد ميزبانت
ز من بگسل به فضل اين آشنائي
نه بر من پاسبان كرد آسمانت
به تو در خير و شري نيست بسته
وليكن فال دارند اين و آنت»
به بانگ بي گنه زاغ، اي برادر،
مگردان رنجه اين خيره روانت
كه بر تو دم شمرده است و ببسته
خداي كردگار غيب دانت
چو دادي باز دمهاي شمرده
ندارد سود ازان پس آب و نانت
همه وام جهان بوده است بر تو
تن و اسباب و عمر و سو زيانت
گر او را وامها مي باز خواهند
چرا چون زعفران گشت ارغوانت؟
تو را اندر جهان رستني خواند
از اركان كردگار كامرانت
زماني اندرو مي خاك خوردي
نبود آگه كس از نام و نشانت
گهي بدرود خوشهت ورزگاري
گهي بشكست شاخي باغبانت
وزانجا در جهان مردمت خواند
ز راه مام و باب مهربانت
به دل داد از شكوفه و برگ و ميوه
عم و خال و تبار و دودمانت
درخت ديني و شايد كه اكنون
گهر بارد زبان در فشانت
وزان پس كهت كديور پاسبان بود
رسول مصطفي شد پاسبانت
اگر سوي تو بودي اختيارت
نگشتي هرگز اين اندر گمانت
كنون سوي تو كردند اختيارت
از آن سو كش كه ميخواهي عنانت
يكي فرخنده گل گشتي كه اكنون
همي فردوس شايد گلستانت
يكي ميشي كه اكنون مي نشايد
مگر موسي پيغمبر شبانت
جهان رستني گر نيك بودت
به آمد زان، جهان مردمانت
در اين فاني اگر نيكي گزيني
از اين فاني به آيد جاودانت
اگر بر آسمان ميرفت خواهي
از ايمان كن وز احسان نردبانت
اين تخت سخت گنبد گردان سراي ماست
يا خود يكي بلند و بيآسايش آسياست
لا بل كه هر كسيش به مقدار علم خويش
ايدون گمان برد كه «خود اين ساخته مراست»
داناش گفت «معدن چون و چراست اين»
نادانش گفت «نيست، كه اين معدن چراست»
داناي فيلسوف چنين گفت ك«اين جهان
ما را ز كردگار همي هديه يا عطاست»
چون فيلسوف رفت و عطا با خداي ماند
پيداست همچو روز كه گفتار او خطاست
بخشيدهٔ خداي ز تو كي جدا شود؟
آن كو جدا شود ز تو بخشيدههاي ماست
از بهر جست و جوي ز كار جهان و خلق
گفتند گونهگون و دويدند چپ و راست
آن گفت ك«اين جهان نه فنا است و سرمدي است»
وين گفت ك«اين خطاست، جهان را ز بن فناست»
چون اين و آن شدند و جهان ماند، مر تو را
او بر بقاي خويش و فناهاي ما گواست
فاني به جان نهاي به تني، اي حكيم، تو
جان را فنا به عقل محال است و نارواست
بس چاشني است اين ز بقا و فنا تو را
كز فعل بر فنا و ز بنياد بر بقاست
باقي است چرخ كردهٔ يزدان و، شخص تو
فاني است از انكه كردهٔ اين بيخرد رحاست
بي دانش آمدي و در اينجا شناختي
كاين چيست وان چه باشد وان چون و اين چراست
چون و چرا نتيجهٔ عقل است بيگمان
چون و چرا ز جانوران جز تو را كراست؟
جز عقل چيست آنكه بدو نيك و بد زخلق
آن مستحق لعنت وين در خور ثناست
قدر و بهاي مرد نه از جسم و فربهي است
بل مردم از نكو سخن و عقل پر بهاست
بر جانور بجمله سخن گوي جانور
زان است پادشا كه برو عقل پادشاست
چون تو خداي خر شدي از قوت خرد
پس عقل بهرهاي ز خداي است قول راست
بي هيچ علتي ز قضا عقل دادمان
زين روي نام عقل سوي اهل دين قضاست
اينجا ز بهر آن ز خدائيت بهرهداد
كاين گوهر شريف مر آن هديه را سزاست
اين است آن عطا كه خدا كرد فيلسوف
آن فلسفه است و اين ره و آثار انبياست
اين عالم اژدهاست وز ايزد تو را خرد
پازهر زهر اين قوي و منكر اژدهاست
پازهر اژدهاست خرد سوي هوشيار
در خورد مكر نيست نه نيز از در دهاست
هر چند رحمت است خرد بر تو از خداي
بر هر كه بد كند به خرد هم خرد بلاست
ملك و بقاست كام تو وين هر دو كام را
اندر دو عالم اي بخرد عقل كيمياست
گر تو به دست عقل اسيري خنك تو را
واي تو گر خردت به دست تو مبتلاست
تخم وفاست عقل، به تو مبتلا شدهاست
گر مر تورا ز تخم وفا برگ و بر جفاست
سوي وفاست روي خرد، چون جفا كني
مر عقل را به سوي تو، اي پير، پس قفاست
عدل است و راستي همه آثار عقل پاك
عقل است آفتاب دل و عدل ازو ضياست
از عدلهاي عقل يكي شكر نعمت است
بخشندهٔ خرد ز تو زيرا كه شكر خواست
از نيك صبر كرد نبايد كه كاهلي است
بر بد شتاب كرد نشايد كه آن هواست
شكر است آب نعمت و نعمت نهال او
با آب خوش نهال نگيرد هگرز كاست
هر كس كه بر هواي دل خويش تكيه كرد
تكيه مكن برو كه هواجوي بر هواست
آن گوي مر مرا كه تواني ز من شنود
اين پند مر تو را به ره راست بر عصاست
عالم يكي خط است كشيدهٔ خداي حق
وان خط را ميانه و آغاز و انتهاست
دنيا ز بهر مردم و مردم ز بهر دين
چون خط دايره كه بر انجامش ابتداست
علم است كار جانت و عمل كار تن كه دين
از علم وز عمل چو تن و جان تو دوتاست
چون جان و تن دوتاست دو تخم است دينت را
يك تخم او ز خوف و دگر تخم او رجاست
مرد خرد جدا نشد از خر مگر به دين
آن كن كه مرد با خرد از خر بدو جداست
كشت خداي نيست مگر كاهل علم و دين
جز كاين دو تن دگر همه خار و خس و گياست
پرهيز تخم و مايهٔ دين است و زي خداي
پرهيزگار مردم ديندار و بيرياست
پرهيزگار كيست؟ كم آزار، اگر كسي
از خلق پارساست كم آزار پارساست
لختي عنان بكش سپس اين جهان متاز
زيرا كه تاختن سپس اين جهان عناست
بر خاك فتنه چون بشدي؟ بر سما نگر
بر خاك نيست جاي تو بل برتر از سماست
گر ز آسمان به خاك تو خرسند گشتهاي
همچون تو شوربخت به عالم دگر كجاست؟
ترسم كز آرزو خردت را وبا رسد
زيرا كه آرزو خرد خلق را وباست
دردي است آرزو كه به پرهيز به شود
پرهيز مرد را سوي دانا بهين دواست
پند از كسي شنو كه ندارد ز تو طمع
پندي كه با طمع بود آن سر بسر هباست
گيتي به بند طمع ببسته است خلق را
زين بند دور باش كه نه بند بيوفاست
از دست بند طمع جهان چون رهاندت
جز هوشيار مرد كز اين بند خود رهاست؟
بيتوتياست چشم تو گر بر دروغ و زرق
از مردم چشم درد تو را طمع توتياست
رفتند هم رهانت، ببايد هميت رفت
انده مخور كه جاي سپنجيست بينواست
برگير زاد و، زاد تو پرهيز و طاعت است
زين راه سر متاب كه اين راه اولياست
چون بيبقاست اين سفري خانه اندرو
باكي مدار هيچ اگرت پشت بيقباست
پرهيز كن به جان ز خرافات ناكسان
هر چند با خسان كني اينجا نشست و خاست
مزگت كليسيا نشدهاست، اي پسر، هگرز
گرچه به شهر همبر مزگت كليسياست
اين است پند حجت وين است مغز دين
وارايش سخنش چو گشنيز و كروياست
گويند عقابي به در شهري برخاست
وز بهر طمع پر به پرواز بياراست
ناگه ز يكي گوشه ازين سخت كماني
تيري ز قضاي بد بگشاد برو راست
در بال عقاب آمد آن تير جگردوز
وز ابر مرو را به سوي خاك فرو خواست
زي تير نگه كرد پر خويش برو ديد
گفتا «ز كه ناليم؟ كه از ماست كه بر ماست»
اگر بزرگي و جاه و جلال در درم است
ز كردگار بر آن مرد كم درم ستم است
نداد داد مرا چون نداد گربه مرا
تو را از اسپ و خر و گاو و گوسفند رمه است
يكي به تيم سپنجي همي نيابد جاي
تو را رواق زنقش و نگار چون ارم است
چو مه گذشت تو شادي ز بهر غلهٔ تيم
وليكن آنكه تو را غله او دهد به غم است
همه ستاره كه نحس است مر رفيق تو را
چرا تو را به سعادت رفيق و خال و عم است
كسي كه داد بر اين گونه خواهد از يزدان
بدان كه راه دلش در سبيل داد گم است
ببين كه بهرهٔ آن پادشا ز نعمت خويش
چو بهرهٔ تو ضعيف از طعام يك شكم است
نه هر چه هست مرو را همه تواند خورد
ز نان خويش تو را بهره زان او چه كم است
كسي كه جوي روان است ده به باغش در
به وقت تشنه چو تو بهره زانش يك فخم است
گرت نداد حشم تو غم حشم نخوري
غم حشم همه بر جان اوست كهش حشم است
زبانت داد و دل و گوش و چشم همچو امير
نشان عدل خداي، اي پسر، در اين نعم است
كني پسند كه به چشم و گوش بنشيني
بجاي آنكه خداوند ملكت عجم است
به جان خلق برآمد پديد عدل خداي
نه بر تن و درم و مال كان هم صنم است
اگر پسند نيايد تو را، بدان كاين عدل
هزار بار نكوتر ز تخت و ملك جم است
اگر نيافت خطر بيخطر مگر به درم
درست شد كه خرد برتر و به از درم است
تو پادشاه تن خويشي، اي بهوش و، تو را
تميز و خاطر و انديشه و سخن خدم است
تو، اي پسر، ز خرد سوي مير محتشمي
اگرچه مير سوي عام خلق محتشم است
قلم سلاحت و حجت به پيش تو سپر است
خرد تو را سپه است و سخن تو را علم است
سخن رسول دل و جان توست، اگر خوب است
خبر دهد عقلا را كه جانت محترم است
بهم شود به زبان برت لفظ با معني
اگرت جان سخن گوي با خرد بهم است
تفاوت است بسي در سخن كزو به مثل
يكي مبارك نوش و يكي كشنده سم است
چو هوشيار گزاردش راحت و داروست
چو مارساي بكاردش شدت و الم است
يكي سخن كه بود راست، راست چون تير است
دگر سخن كه دروغ است پر ز ثغر و خم است
چو برق روشن و خوب است در سخن معني
برون ز معني ديگر بخار و تار و تم است
تميز و فكرت و عقل است كيمياي سخن
چو كيميا نبود اصل او ز باد و دم است
زبان و كام سخن را دو آلتاند از اصل
چنانكه آلت دستان لحن زير و بم است
تو را محل خداي است در سخن كه همي
به تو وجود پذيرد سخن كه در عدم است
ز بهر حاضر اكنون زبانت حاجب توست
ز بهر غايب فردا رسول تو قلم است
دل توزانكه سخن ماند خواهدت شاد است
دل كسي كه درم ماند خواهدش دژم است
دژمش كرد درم لاجرم به آخر كار
ستوده نيست كسي كو سزاي لاجرم است
دژم مباش ز كميي درم به دنيا در
اگر به طاعت و علمت به دين درون قدم است
متاز بر دم دنيا كه گزدمش بگزدت
ز گزدمش بحذر باش كش گزنده دم است
به دين و دنيا بر خور خداي را بشناس
كه سنتش همه عدل است و رحمت و كرم است
به شعر حجت پر گشت دفتر از حكمت
كه خاطرش در پند است و معدن حكم است
نشنيدهاي كه زير چناري كدو بني
بر رست و بردويد برو بر به روز بيست؟
پرسيد از آن چنار كه «تو چند سالهاي؟»
گفتا «دويست باشد و اكنون زيادتي است»
خنديد ازو كدو كه «من از تو به بيست روز
بر تر شدم بگو تو كه اين كاهلي ز چيست»
او را چنار گفت كه «امروز اي كدو
با تو مرا هنوز نه هنگام داوري است
فردا كه بر من و تو وزد باد مهرگان
آنگه شود پديد كه از ما دو مرد كيست»
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد