قصيده شماره ۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۳

۵۰ بازديد


آزرده كرد كژدم غربت جگر مرا
گوئي زبون نيافت ز گيتي مگر مرا
در حال خويشتن چو همي ژرف بنگرم
صفرا همي برآيد از انده به سر مرا
گويم: چرا نشانهٔ تير زمانه كرد
چرخ بلند جاهل بيدادگر مرا
گر در كمال فضل بود مرد را خطر
چون خوار و زار كرد پس اين بي خطر مرا؟
گر بر قياس فضل بگشتي مدار چرخ
جز بر مقر ماه نبودي مقر مرا
ني‌ني كه چرخ و دهر ندانند قدر فضل
اين گفته بود گاه جواني پدر مرا
«دانش به از ضياع و به از جاه و مال و ملك»
اين خاطر خطير چنين گفت مر مرا
با خاطر منور روشنتر از قمر
نايد به كار هيچ مقر قمر مرا
با لشكر زمانه و با تيغ تيز دهر
دين و خرد بس است سپاه و سپر مرا
گر من اسير مال شوم همچو اين و آن
اندر شكم چه بايد زهره و جگر مرا
انديشه مر مرا شجر خوب برور است
پرهيز و علم ريزد ازو برگ و بر مرا
گر بايدت همي كه ببيني مرا تمام
چون عاقلان به چشم بصيرت نگر مرا
منگر بدين ضعيف تنم زانكه در سخن
زين چرخ پرستاره فزون است اثر مرا
هر چند مسكنم به زمين است، روز و شب
بر چرخ هفتم است مجال سفر مرا
گيتي سراي رهگذران است اي پسر
زين بهتر است نيز يكي مستقر مرا
از هر چه حاجت است بدو بنده را، خداي
كرده‌است بي‌نياز در اين رهگذر مرا
شكر آن خداي را كه سوي علم و دين خود
ره داد و سوي رحمت بگشاد در مرا
اندر جهان به دوستي خاندان حق
چون آفتاب كرد چنين مشتهر مرا
وز ديدن و شنيدن دانش يله نكرد
چون دشمنان خويش به دل كور و كر مرا
گر من در اين سراي نبينم در آن سراي
امروز جاي خويش، چه بايد بصر مرا؟
اي ناكس و نفايه تن من در اين جهان
همسايه‌اي نبود كس از تو بتر مرا
من دوستدار خويش گمان بردمت همي
جز تو نبود يار به بحر و به بر مرا
بر من تو كينه‌ور شدي و دام ساختي
وز دام تو نبود اثر نه خبر مرا
تا مر مرا تو غافل و ايمن بيافتي
از مكر و غدر خويش گرفتي سخر مرا
گر رحمت خداي نبودي و فضل او
افگنده بود مكر تو در جوي و جر مرا
اكنون كه شد درست كه تو دشمن مني
نيز از دو دست تو نگوارد شكر مرا
خواب و خور است كار تواي بي خرد جسد
ليكن خرد به است ز خواب و ز خور مرا
كار خر است سوي خردمند خواب و خور
ننگ است ننگ با خرد از كار خر مرا
من با تو اي جسد ننشينم در اين سراي
كايزد همي بخواند به جاي دگر مرا
آنجا هنر به كار و فضايل، نه خواب و خور
پس خواب و خور تو را و خرد با هنر مرا
چون پيش من خلايق رفتند بي‌شمار
گرچه دراز مانم رفته شمر مرا
روزي به پر طاعت از اين گنبد بلند
بيرون پريده گير چون مرغ بپر مرا
هركس همي حذر ز قضا و قدر كند
وين هر دو رهبرند قضا و قدر مرا
نام قضا خرد كن و نام قدر سخن
ياد است اين سخن ز يكي نامور مرا
واكنون كه عقل و نفس سخن‌گوي خود منم
از خويشتن چه بايد كردن حذر مرا؟
اي گشته خوش دلت ز قضا و قدر به نام
چون خويشتن ستور گماني مبر مرا
قول رسول حق چو درختي است بارور
برگش تو را كه گاو توئي و ثمر مرا
چون برگ خوار گشتي اگر گاو نيستي؟
انصاف ده، مگوي جفا و مخور مرا
اي آنكه دين تو بخريدم به جان خويش
از جور اين گروه خران بازخر مرا
دانم كه نيست جز كه به سوي تواي خدا
روز حساب و حشر مفر و وزر مرا
گر جز رضاي توست غرض مر مرا ز عمر
بر چيزها مده به دو عالم ظفر مرا
واندر رضاي خويش تو، يارب، به دو جهان
از خاندان حق مكن زاستر مرا
همچون پدر به حق تو سخن گوي و زهد ورز
زيرا كه نيست كار جز اين اي پسر مرا
گوئي كه حجتي تو و نالي به راه من
از نال خشك خيره چه بندي كمر مرا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد