اي پير، نگه كن كه چرخ برنا
پيمود بسي روزگار برما
پيمانهٔ اين چرخ را سه نام است
معروف به امروز و دي و فردا
فردات نيامد، و دي كجا شد؟
زين هر سه جز امروز نيست پيدا
درياست يكي روزگار كان را
بالا نشناسد كسي ز پهنا
انجام زمان تو، اي برادر،
آغاز زمان تو نيست و مبدا
امروز يكي نيست صد هزار است
بيهوده چه گوئي سخن به صفرا؟
امروز دو تن گر نه هم دو بودي
من پير چرا بودمي تو برنا؟
ما مانده شده ستيم و گشته سوده
ناسوده و نامانده چرخ گردا
برسايش ما را ز جنبش آمد،
اي پور، در اين زير ژرف دريا
جنبنده فلك نيز هم بسايد
هر چند كه كمترش بود اجزا
از سايش سرمه بسود هاون
گرچه تو نديديش ديد دانا
سايندهٔ چيزي همان بسايد
زين سان كه به جنبش بسود ما را
يكتاست تو را جان و جسمت اجزا
هرگز نشود سوده چيز تنها
يكتا و نهان جان توست و، ايزد
يكتا و نهان است سوي غوغا
يكتاست تو را جان ازان نهان است
يكتا نشود هرگز آشكارا
با عامه كه جان را خداي گويد
اي پير، چه روي است جز مدارا؟
پيدا ز ره فعل گشت جانت
افعال نيايد ز جان تنها
تنها نهاي امروز چون نكوشي
كز علم و عمل برشوي به جوزا؟
آنگه كه مجرد شوي نيايد
از تو نه تولا و نه تبرا
بنگر كه بهين كار چيست آن كن
تا شهره بباشي به دين و دنيا
كه كرد بهين كار جز بهين كس؟
حلاج نبافد هگرز ديبا
بيكار نه جان است جان، ازيرا
بي بوي نه مشك است مشك سارا
تخم همه نيك و بد است جانت
اين را به جهان در بسي است همتا
كردار بد از جان تو چنان است
چون خار كه رويد ز تخم خرما
تو خار تواني كه بر نياري،
اي شهره و دانا درخت گويا
گفتار تو بار است و كاربرگ است
كه شنود چنين بار و برگ زيبا
گر تخم تو آب خرد بيابد
شاخ تو برآرد سر از ثريا
برات خبر آرد از آب حيوان
برگت خبر آرد ز روي حورا
در زير برو برگ تو گريزد
گمراه ز سرماي جهل و گرما
چون خار تو خرما شد، اي برادر
يكرويه رفيقان شوندت اعدا
چون آب جدا شد ز خاك تيره
بر گنبد خضرا شود ز غبرا
تاك رز از انگور شد گرامي
وز بيهنري ماند بيد رسوا
با آهو و نخچير كوه مردم
از بيهنريشان كند معادا
بر مركب شاهان نامور يوز
از بس هنر آمد به كوه و صحرا
پيغمبر مير است بور او را
بر مركب مير است طور سينا
اندر مثل من نكو نگه كن
گر چشم جهان بينت هست بينا
گرچه تو ز پيغمبري و چون تو
با عقل سخن بي هشي و شيدا
از طاعت مير است يوز وحشي
ايدون به سوي خاص و عام والا
مير تو خداي است طاعتش دار
تا سرت برآيد به چرخ خضرا
از طاعت بر شد به قاب قوسين
پيغمبر ما از زمين بطحا
آنجاش نخواندند تا به دانش
آن شهره مكان را نشد مهيا
بر پايه علمي برآي خوش خوش
بر خيره مكن برتري تمنا
آن را كه نداني چه طاعت آري؟
طاعت نبود بر گزاف و عمدا
نشناخته مر خلق را چه جوئي
آن را كه ندارد وزير و همتا؟
گوئي كه خداي است فرد و رحمان
مولاست همه خلق و اوست مولا
اين كيست كه تو نامهاش گفتي،
گر ويژه نهاي تو مگر به اسما؟
جز نام نداني ازو تو زيرا
كهت مغز پر است از بخار صهبا
بر صورتت از دست خط يزدان
فصلي است نوشته همه معما
آن خط بياموز تا برآئي
از چاه سقر زي بهشت ماوا
تا راه دبستان خط نداني
خط را نشود پاك جانت جويا
برجستن علم و قران و طاعت
آنگاه شود دلت ناشكيبا
هرگز نرسد فهم تو در اين خط
هرچند درو بنگري به سودا
امي نتواند خط ورا خواند
امروز بنمايش مفاجا
اينجاست به يمگان تو را دبستان
در بلخ مجويش نه در بخارا
گنجي است خداوند را به يمگان
صدبار فزونتر ز گنج دارا
بر گنج نشسته است گرد حجت
جان كرده منقا و دل مصفا
در جيست ضميرش نه بل كه گنج است
بر گوهر گويا و زر بويا
اي شب تازان چو ز هجران طناب
علت خوابي و تو را نيست خواب
مكر تو صعب است كه مردم ز تو
هست در آرام تو خود در شتاب
هرگز ناراست جز از بهر تو
چرخ سر خويش به در خوشاب
تو چو يكي زنگي ناخوب و پير
دختركان تو همه خوب و شاب
زادن ايشان ز تو، اي گندهپير،
هست شگفتي چو ثواب از عقاب
تا تو نيائي ننمايند هيچ
دختركان رويكها از حجاب
روي زمين را تو نقابي وليك
ايشان را نيست نقابت نقاب
چند گريزي ز حواصل در اين
قبهٔ بيروزن و باب، اي غراب؟
در تو همي پيري نايد پديد
زانكه ز مردم تو ربائي شباب
آب نهاي، چونكه بشويد همي
شرمگن از روي تو به شرم و آب؟
چند به سوزن بشكستي تبر!
چند به گنجشك گرفتي عقاب!
چند چو رعد از تو بناليد دعد
تاش بخوردي به فراق رباب؟
چند كه از بيم تو بگريختند
از رمهٔ گرسنه ميشان ذئاب؟
شاه حبش چون تو بود گر كند
شمشير از صبح و سنان از شهاب
چند گذشتهستي بر جاهلان
بر كفشان قحف و ميان شان قحاب
حرمت تو سخت بزرگ است ازانك
در تو دعا را بگشايند باب
اي كه نداني تو همي قدر شب
سورهٔ والليل بخوان از كتاب
قدر شب اندر شب قدر است و بس
برخوان آن سوره و معني بياب
همچو شب دنيا دين را شب است
ظلمت از جهل و ز عصيان سحاب
خلق نبيني همه خفته ز علم
عدل نهان گشته و فاش اضطراب
اينكه تو بيني نه همه مردمند
بلكه ذئابند به زير ثياب
كرده ز بهر ستم و جور و جنگ
چنگ چو نشپيل و چو شمشير ناب
خانهٔ خمار چو قصر مشيد
منبر ويران و مساجد خراب
مطرب قارون شده بر راه تو
مقري بيمايه و الحانش غاب
حاكم در خلوت خوبان به روز
نيم شبان محتسب اندر شراب
خون حسين آن بچشد در صبوح
وين بخورد ز اشتر صالح كباب
غره مشو گر چه به آواز نرم
عرضه كند بر تو عقاب و ثواب
چون بخورد ساتگني هفت هشت
با گلوش تاب ندارد رباب
اين شب دين است، نباشد شگفت
نيمشبان بانگ و فغان كلاب
گاه سحر بود، كنون سخت زود
برزند از مشرق تيغ آفتاب
تازه شود صورت دين را، جبين
سهل شود شيعت حق را صعاب
زير ركاب و علم فاطمي
نرم شود بيخردان را رقاب
خاك خراسان شود از خون دل
زير بر دشمن جاهل خضاب
بر سر جهال به امر خداي
محتسب او بكند احتساب
كر شود باطل از آواز حق
كور كند چشم خطا را صواب
چونكه نخواهي سپس شست سال
اي متغافل ز تن خود حساب؟
صيد زمانه شدي و دام توست
مركب رهوار به سيمين ركاب
چند در اين باديهٔ خشك و زشت
تشنه بتازي به اميد سراب؟
دنيا خود جست و نجستي تو دين
چيست به دست تو جز از باد ناب؟
گر نبود پرسش رستي، وليك
گرت بپرسند چه داري جواب؟
گرت خوش آيد سخن من كنون
ره ز بيابان به سوي شهر تاب
شهر علوم آنكه در او علي است
مسكن مسكين و مب مثاب
هر چه جز از شهر، بيابان شمر
بيبر و بيآب و خراب و يباب
روي به شهر آر كه اين است روي
تا نفريبدت ز غولان خطاب
هر كه نتابد ز علي روي خويش
بيشك ازو روي بتابد عذاب
جان و تن حجت تو مر تورا
باد تراب قدم، اي بوتراب
از شرف مدح تو در كام من
گرد عبير است و لعابم گلاب
بر من بيچاره گشت سال و ماه و روز و شب
كارها كردند بس نغز و عجب چون بلعجب
گشت بر من روز و شب چندانكه گشت از گشت او
موي من مانند روز و روي تو مانند شب
اي پسر گيتي زني رعناسب بس غرچه فريب
فتنه سازد خويشتن را چون به دست آرد عزب
تو ز شادي خندخند و نيستي آگاه ازان
او همي بر تو بخندد روز و شب در زير لب
چون خوري اندوه گيتي كو فرو خواهدت خورد؟
چون كني بر خيره او را كز تو بگريزد طلب؟
چون طمع داري سلب بيهوده زان خونخواه دزد
كو همي كوشد هميشه كز تو بربايد سلب؟
اي طلبگار طربها، مر طرب را غمروار
چند جوئي در سراي رنج و تيمار و تعب؟
در هزيمت چون زني بوق ار بجايستت خرد؟
ور نهاي مجنون چرا ميپاي كوبي در سرب؟
شاد كي باشد در اين زندان تاري هوشمند
ياد چون آيد سرود آن را كه تن داردش تب؟
كي شود زندان تاري مر تورا بستان خوش؟
گرچه زندان را به دستانها كني بستان لقب
علم حكمت را طلب كن گر طرب جوئي همي
تا به شاخ علم و حكمت پر طرب يابي رطب
آنكه گويد هياهوي و پاي كوبد هر زمان
آن بحق ديوانگي باشد مخوان آن را طرب
من به يمگان در به زندانم از اين ديوانگان
عالمالسري تو فرياد از تو خواهم، آي رب
اندر اين زندان سنگين چون بماندم بيزوار
از كه جويم جز كه از فضلت رهايش را سبب؟
جمله گشته ستند بيزار و نفور از صحبتم
هم زبان و هم نشين و هم زمين و هم نسب
كس نخواند نامهٔ من كس نگويد نام من
جاهل از تقصير خويش و عالم از بيم شغب
چون كنند از نام من پرهيز اينها چون خداي
در مبارك ذكر خود گفتهاست نام بولهب!؟
من برون آيم به برهانها ز مذهبهاي بد
پاكتر زان كز دم آتش برون آيد ذهب
عامه بر من تهمت ديني ز فضل من برند
بر سرم فضل من آورد اين همه شور و جلب
ور تو را از من بدين دعوي گوا بايد گواست
مر مرا هم شعر و هم علم حساب و هم ادب
سختيان را گرچه يك من پي دهي شوره دهد
واندكي چر بو پديد آيد به ساعت بر قصب
ميفروش اندر خرابات ايمن است امروز و من
پيش محراب اندرم با ترس و با بيم و هرب
عز و ناز و ايمنيي دنيا بسي ديدم، كنون
رنج و بيم و سختي اندر دين ببينم يك ندب
ايمني و بيم دنيا همبر يك ديگرند
ريگ آموي است بيم و ايمني رود فرب
چون نخواهد ماند راحت آن چه باشد جز كه رنج؟
چون نيارد بر درخت از بن چه باشد جز حطب؟
گز ندارد حرمتم جاهل مرا كمتر نشد
سوي دانا نه نسب نه جاه و قدر و نه حسب
نزد مردم مر رجب را آب و قدر و حرمت است
گرچه گاو و خر نداند حرمت ماه رجب
نامدار و مفتخر شد بقعت يمگان به من
چون به فضل مصطفي شد مفتخر دشت عرب
عيب نايد بر عنب چون بود پاك و خوب و خوش
گرچه از سر گين برون آيد همي تاك عنب
من به يمگان در نهانم، علم من پيدا، چنانك
فعل نفس رستني پيداست او در بيخ و حب
مونس جان و دل من چيست؟ تسبيح و قران
خاك پاي خاطر من چيست؟ اشعار و خطب
راست گويم، علم ورزم، طاعت يزدان كنم
اين سه چيز است اي برادر كار عقل مكتسب
مايه و تخم همه خيرات يكسر راستي است
راستي قيمت پديد آرد خشب را بر خشب
مردم از گاو، اي پسر، پيدا به علم و طاعت است
مردم بي علم و طاعت گاو باشد بي ذنب
طاعت و احسان و علم و راستي را برگزين
گوش چون داري به گفت بوقماش و بوقنب؟
از پس پيغمبر و حيدر بدين در ره مده
يك رمه بيگانگان را تات نفزايد عطب
زانكه هفتاد و دو دارد ناصبي در دين امام
چيست حاصل خير، بنگر، ناصبي را جز نصب
بولهب با زن به پيشت ميرود اي ناصبي
بنگر آنك زنش را در گردن افگنده كنب
گر نميبيني تو ايشان را ز بس مستي همي
نيست روئي مر مرا از تو وز ايشان جز هرب
پند گير از شعر حجت وز پس ايشان مرو
تا نماني عمرهاي بيكران اندر كرب
به چه ماند جهان مگر به سراب
سپس او تو چون دوي به شتاب؟
چون شدستند خلق غره بدو
همه خرد و بزرگ و كودك و شاب؟
زانكه مدهوش گشتهاند همه
اندر اين خيمهٔ چهار طناب
گر نديدي طناب هاش، ببين
جملگي خاك و باد و آتش و آب
بر مثال يكي پليته شدي
چند گردي به سايه و مهتاب؟
از چه شد همچو ريسمان كهن
آن سرسبز و تازه همچو سداب
خوش خوش اين گنده پير بيرون كرد
از دهان تو درهاي خوشاب
وان نقاب عقيق رنگ تو را
كرد خوش خوش به زر ناب خضاب
چند گفتي و بر رباب زدي
غزل دعد بر صفات رباب
بس كن از قصهٔ رباب كنونك
زرد و نالان شدي چو رود رباب
چون بيني كه مي بدرندت
طمع و حرص و خوي بد چو كلاب
پس خويشت كشيد پنجه سال
بر اميد شراب و آب سراب
گر نهاي مست وقت آن آمد
كه بداني سراب را ز شراب
همه بگذشت بر تو پاك چو باد
مال و ملك و تن درست و شباب
وين ستمگر جهان به شير بشست
بر بناگوشهات پر غراب
ماندي اكنون خجل، چو آن مفلس
كه به شب گنج بيند اندر خواب
چشمت از خواب بيهشي بگشاي
خويشتن را بجوي و اندرياب
سپس دين درون شو اي خرگوش
كه به پرواز بر شدهاست عقاب
هر زمان بركشد به بام بلند
زين سيه چاه ژرفت اين دولاب
آنگهيت اي پسر ندارد سود
با تن خويش كرد جنگ و عتاب
همه آن كن كه گر بپرسندت
زان تواني درست داد جواب
گر بترسي ز تافته دوزخ
از ره طاعت خداي متاب
سوي او تاب كز گناه بدوست
خلق را پاك بازگشت و متاب
گنه ناب را ز نامهٔ خويش
پاك بستر به دين خالص ناب
ز آتش حرص و آز و هيزم مكر
دل نگهدار و چون تنور متاب
ز آتش آز برفروختهٔ خويش
كرد بايدت روي خويش كباب
نيك بنگر به روزنامهٔ خويش
در مپيماي خاك و خس به خراب
با تن خود حساب خويش بكن
گر مقري به روز حشر و حساب
به حرام و خطا چو نادانان
مفروش اي پسر حلال و صواب
مرغ درويش بيگناه مگير
كه بگيرد تو را عقاب عقاب
اي سپرده عنان دل به خطا
تنت آباد و دل خراب و يباب
بر خطاها مگر خداي نكرد
با تو اندر كتاب خويش خطاب؟
همچو گرگان ربودنت پيشه است
نسبتي داري از كلاب و ذئاب
خوي گرگان همي كني پيدا
گرچه پوشيدهاي جسد به ثياب
در ثياب ربوده از درويش
كي به دست آيدت بهشت و ثواب
كارهاي چپ به بلايه مكن
كه به دست چپت دهند كتاب
تخم اگر جو بود جو آرد بر
بچه سنجاب زايد از سنجاب
خود نبيني مگر عذاب و عنا
چون نمائي مرا عنا و عذاب
چون از آن روز برنينديشي
كه بريده شود درو انساب؟
واندرو بر گناهكار، به عدل
قطره نايد مگر بلا ز سحاب
چونكه از خيل ديو نگريزي
در حصار مسبب الاسباب؟
بر پي اسپ جبرئيل برو
تا نگيردت ديو زير ركاب
بس نماندهاست كافتاب خداي
سر به مغرب برون كند زحجاب
تو زغوغاي عامه يك چندي
خويشتن را حذر كن و مشتاب
سپس يار بد نماز مكن
كه بخفته است مار در محراب
كه شود سخت زود ديو لعين
زير نعلين بوتراب، تراب
بر ره دين حق پيش از صبح
خوش همي رو به روشني مهتاب
اندر اين ره ز شعر حجت جوي
چو شوي تشنه با جلاب گلاب
نو عروسي است اين كه از رويش
خاطر او فرو كشيد نقاب
اي آنكه جز طرب نه همي بينمت طلب
گر مردمي ستور مشو، مردمي طلب
بر لذت بهيمي چون فتنه گشتهاي
بس كردهاي بدانكه حكيمت بود لقب
چون ننگري كه چه مينويسد بر اين زمين
يزدان به خط خويش و به انفاس تيرهشب؟
بنويسد آنچه خواهد و خود باز بسترد
بنگر بدين كتابت پر نادر عجب
انديشه كن يكي ز قلمهاي ايزدي
در نطفها و خايهٔ مرغان و بيخ و حب
خطي پدرت و ديگر مادرت و تو سوم
خطيت بيدو ديگر سيب و سوم عنب
خطيت اسپ و ديگر گاوست و خر سوم
خطيت بارو ديگر برگ و سوم خشب
چون نشنوي كه دهر چه گويد همي تورا
از رازهاي رب نهانك به زير لب؟
گويدت نرم نرم همي ك «اين چه جاي توست»
بر خويشتن مپوش و نگهدار راز رب
كورند و كر هر آنكه نبينند و نشنوند
بر خاك خط ايزد، وز آسمان خطب
اي امتي كه ملعون دجال كر كرد
گوش شما ز بس جلب و گونهگون شغب
دجال چيست؟ عالم و ، شب چشم كور اوست
وين روز چشم روشن اوي است بيريب
چون زو حذرت بايد كردن همي نخست
دجال را ببين به حق، اي گاو بيذنب
ايزد يكي درخت برآورد بس شريف
از بهر خير و منفعت خلق در عرب
خارش همه شجاعت و شاخش همه سخا
رسته به آب رحمت و حكمت برو رطب
آتش دراو زديد و مر او را بسوختيد
تو بيوفا ستور و امامانت چون حطب
تبت يدا امامك روزي هزار بار
كاين فعل كز وي آمد نامد ز بولهب
عهد غدير خم زن بولهب نداشت
در گردن شماست شده سخت چون كنب
و امروز نيستيد پشيمان زفعل بد
فعل بد از پدر ماندهاست منتسب
چون بشنوي كه مكه گرفتهاست فاطمي
بر دلت ذل بيارد و بر تنت تاب و تب
ارجو كه سخت زود به فوجي سپيدپوش
كينه كشد خداي زفوجي سيه سلب
وان آفتاب آل پيمبر كند به تيغ
خون پدر ز گرسنه عباسيان طلب
وز خون خلق خاك زمين حله گون كند
از بهر دين حق ز بغداد تا حلب
آنگه كه روز خويش ببيند لقب فروش
نه رحم يادش آيد و نه لهو و نه طرب
واندر گلوش تلخ چو حنظل شود عسل
واندر برش درشت چو سوهان شود قصب
دعوي همي كند كه نبي را خليفتم
در خلق، اين شگفت حديثي است بوالعجب
زيرا كه دين سراي رسول است و ملك اوست
كس ملك كس نبرد در اسلام بينسب
بر دين و خلق مهتر گشتندي اين گروه
بومسلم ارنبودي و آن شور و آن جلب؟
نسبت بدان سبب بگرفتند اين گروه
كز جهل مينسب نشناسند از سبب
زان روز باز ديو بديشان علم زدهاست
وز ديو اهل دين به فغاناند و در هرب
زيشان جز از محال و خرافات كي شنود
آدينهها و عيد نه شعبان و نه رجب؟
گر رود زن رواست امام و نبيدخوار
اسپي است نيز آنكه كند كودك از قصب
اي حجت خراسان از ننگ اين گروه
دين را به شعر مرثيت آور ندب ندب
وز مغرب آفتاب چون برزد مترس اگر
بيرون كني تو نيز به يمگان سر از سرب
اي روا كرده فريبنده جهان بر تو فريب،
مر تو را خوانده و خود روي نهاده به نشيب
اين جهان را بجز از بادي و خوابي مشمر
گر مقري به خداي و به رسول و به كتيب
بر دل از زهد يكي نادره تعويذ نويس
تا نيايدش از اين ديو فريبنده نهيب
بهرهٔ خويشتن از عمر فرامشت مكن
رهگذارت به حساب است نگهدار حسيب
دامن و جيب مكن جهد كه زربفت كني
جهد آن كن كه مگر پاك كني دامن و جيب
زيور و زيب زنان است حرير و زر و سيم
مرد را نيست جز از علم و خرد زيور و زيب
كي شوي عز و شرف بر سر تو افسر و تاج
تا تو مر علم و خرد را نكني زين و ركيب؟
خويشتن را به زه بهمان واحسنت فلان
گر همي خنده و افسوس نخواهي مفريب
خجلت و عيب تن خويش غم جهل كشد
كودكي كو نكشد مالش استاد و اديب
پند بپذير و چو كرهٔ رمكي سخت مرم
جاهل از پند حكيمان رمد و كره ز شيب
سخن آموز كه تا پند نگيري ز سخن
پند را باز نداني ز لباسات و فريب
نه غليواج تو را صيد تذرو آرد و كبگ
نه سپيدار تو را بار بهي آرد و سيب
سر بتاب از حسد و گفتهٔ پر مكر و دروغ
چوب بر مغز مخر، جامهٔ پر كيس و وريب
اي برادر، سخن نادان خاري است درشت
درو باش از سخن بيهدهش، آسيب، آسيب!
زرق دنيا را گر من بخريدم تو مخر
ور كسي بر سخن ديو بشيبد تو مشيب
اي غريب آب غريبي ز تو بربود شباب
وز غم غربت از سرت بپريد غراب
گرد غربت نشود شسته ز ديدار غريب
گرچه هر روز سر و روي بشويد به گلاب
هر درختي كه ز جايش به دگر جاي برند
بشود زو همه آن رونق و آن زينت و آب
گرچه در شهر كسان گلشن و كاشانه كني
خانهٔ خويش به ار چند خراب است و يباب
مرد را بوي بهشت آيد از خانهٔ خويش
مثل است اين مثلي روشن بي پيچش و تاب
آب چاهيت بسي خوشتر در خانهٔ خويش
زانكه در شهر كسان گرم گهان پست و جلاب
اين جهان، اي پسر، اكنون به مثل خانهٔ توست
زانت مينايد خوش رفت ازينجا به شتاب
به غريبيت همي خواند از اين خانه خداي
آنكه بسرشت چنين شخص تو را از آب و تراب
آن مقدر كه براندهاست چنين بر سرما
قوت و خواب و خور و سستي و پيري و شباب
وعده كردهاست بدان شهر غريبيت بسي
جاه و نعمت كه چنان خلق نديدهاست به خواب
آن شرابي كه زكافور مزاج است درو
مهر و مشكست بر آن پاك و گوارنده شراب
وز زناني كه كسي دست بر ايشان ننهاد
همه دوشيزه و همزاد و نكو صورت و شاب
تو همي گوئي كاين وعده درست است وليك
نيست كردار تو اندر خور اين خوب جواب
وعده را طاعت بايد چو مقري تو به وعد
سرت از طاعت بر حكم نكو وعده متاب
زان شراب اينكه تو داري چو خلابي است پليد
وز بهشت اين همه عالم چو سرائي است خراب
زان همه وعدهٔ نيكو به چه خرسند شدي،
اي خردمند، بدين نعمت پوسيدهٔ غاب؟
زانك ازين خانه نيابي تو همي بوي بهشت
يار تو يافت ازو بوي، تو شو نيز بياب
تا به خاك اندر ناميخت چنين بوي بهشت
اين نشد شكر پاكيزه و آن عنبر ناب
چون نداني كه چه چيز است همي بوي بهشت
نشناسي ز مي صاف همي تيره خلاب
تو بدين تيره از آن صاف بدان خرسندي
كه به دست است گنجشك و برابرست عقاب
چون نيابد به گه گرسنگي كبك و تذرو
چه كند گر نخورد مرد ز مردار كباب؟
جز كه بر آروزي نالهٔ زير و بم چنگ
كس نيارامد بر بيمزه آواز رباب
پر شود معدهٔ تو، چون نبود ميده، ز كشك
خوش كند مغز تو را، چون نبود مشك، سحاب
اي خردمند چه تازي سپس سفله جهان
همچو تشنه سپس خشك و فريبنده سراب؟
گر عذاب آن بود اي خواجه كزو رنجه شوي
چون نرنجي ز جهان؟ گر نه جهان است عذاب؟
سربسر رنج و عذاب است جهان گر بهشي
مطلب رنج و عذابش چو مقري به حساب
طلب رنج سوي مرد خردمند خطاست
مشمر گرت خرد هست خطا را به صواب
تو چو خرگوش چه مشغول شدهستي به گيا
نه به سر برت عقاب است و به گرد تو كلاب؟
پند كي گيرد فرزند تو، اي خواجه، ز تو
چو رباب است به دست اندر و بر سرت خضاب؟
چون سزاوار عتابي به تن خويش تو خود
كي رسد از تو به همسايه و فرزند عتاب؟
چون نخواهي تو ز من پند مرا پند مده
بسته انگار مرا با تو بدين كار حساب
در خور قول نكو بايد كردنت عمل
تو ز گفتار عقابي و به كردار ذباب
قول چون روي برد زير نقاب، اي بخرد
به عمل بايد از اين روي گشادنت نقاب
سيم و سيماب به ديدار تو از دور يكي است
به عمل گشت جدا نقرهٔ سيم از سيماب
قول را نيست ثوابي چو عمل نيست برو
ايزد از بهر عمل كرد تو را وعده ثواب
عملت كو؟ به عمل فخر كن ايرا كه خداي
با تو از بهر عمل كرد به آيات خطاب
گرچه صعب است عمل، از قبل بوي بهشت
جمله آسان شود، اي پور پدر، بر تو صعاب
چون نباشدت عمل راه نيابي سوي علم
نكند مرد سواري چو نباشدش ركاب
جز به علمي نرهد مردم از اين بند عظيم
كان نهفته است به تنزيل درون زير حجاب
چون نداني ره تاويل به علمش نرسي
ورچه يكيست ميان من و تو حكم كتاب
نه سوي راه سداب است ره لالهٔ لعل
گرچه زان آب خورد لاله كه خوردهاست سداب
علم را جز كه عمل بند نديده است حكيم
علم را كس نتواند كه ببندد به طناب
قول چون يار عمل گشت مباش ايچ به غم
مرد چون گشت شناور نشكوهد ز غماب
كس به دانش نرسد جز كه ز ناداني ازانك
نبود جز كه تف و دود به آغاز سحاب
پارهٔ خون بود اول كه شود نافهٔ مشك
قطرهٔ آب بود اول لولوي خوشاب
همچو لولو كند، اي پور، تو را علم و عمل
ره باب تو همين است برو بر ره باب
اين جهان خواب است، خواب، اي پور باب
شاد چون باشي بدين آشفته خواب؟
روشنيي چشم مرا خوش خوش ببرد
روشنيش، اي روشنائيي چشم باب
تاب و نور از روي من ميبرد ماه
تاب و نورش گشت يكسر پيچ و تاب
پيچ و تابش نور و تاب از من ببرد
تا بماندم تافته بينور و تاب
آفتابم شد به مغرب چون بسي
بر سرم بگذشت تابان آفتاب
جز شكار مردم، اي هشيار پور،
نيست چيزي كار اين پران عقاب
اين عقاب از كوه چون سر برزند
از جهان يكسر برون پرد غراب
گرد رنج و غم چو بر مردم رسد
زودتر مي پير گردد مرد شاب
چون مرا پيري ز روز و شب رسيد
نيست روز و شب همانا جز عذاب
هرچه ناز و خوب كردش گشت چرخ
هم زگردش زود گردد زشت و خاب
دل بدين آشفته خواب اندر مبند
پيش كو از تو بتابد زو بتاب
زين سراب تشنهكش پرهيز كن
تشنگان بسيار كشته است اين سراب
روي تازهت زي سراب او منه
تا نريزد زان سراب از رويت آب
گرش بنكوهي ندارد باك و شرم
ورش بنوازي نيابي زو ثواب
گرچه بيخير است گيتي، مرد را
زو شود حاصل به دانش خير ناب
گرچه خاك و آب سبز و تازه نيست
سبز از آب و خاك شد تازه سداب
گرچه در گيتي نيابي هيچ فضل
مرد ازو فاضل شدهاست و زود ياب
اين جهان الفنج گاه علم توست
سر مزن چون خر در اين خانهٔ خراب
كشت ورزت كرد بايد بر زمين
جنگ نايد با زمينت نه عتاب
مردمان چون كودكان بيهشاند
وين دبيرستان علم است از حساب
شغل كودك در دبيرستانش نيست
جز كه خواندن يا سؤال و يا جواب
چون نپرسي ز اوستاد خويش تو؟
چونكه نگشائي برو نيكو خطاب؟
زين هزاران شمع كان آيد پديد
تا ببندد روي چرخ از شب نقاب
روي خاك و موي گردان چرخ را
اين سيه پرده نقاب است و خضاب
نيك بنگر كاندر اين خيمهٔ كبود
چون فتاده است، اي پسر، چندين شتاب
گر ز بهر مردم است اين، پس چرا
خاك پر مور است و پر مار و ذباب؟
ور همي آباد خواهد خاك را
چونكه ز آبادي فزونستش خراب ؟
جز براسپ علم و بغل جست و جوي
خلق نتواند گذشتن زين عقاب
اين همي گويد «ببايد جست ازين
تا پديد آيد صواب از ناصواب»
وان همي گويد «چنين بيهودهها
دور دار از من، هلا پركن شراب،
كار دنيا را همان داند كه كرد،
رطل پر كن، رود بركش بر رباب،
رطل پر كن وصف عشق دعد گوي
تا چه شد كارش به آخر با رباب»
اي پسر، مشغول اين دنياست خلق
چون به مردار است مشغوليي كلاب
گر نه گرگي بر ره گرگان مرو
گوسپندت را مران سوي ذئاب
ديو جهلت را به پند من ببند
پند شايد ديو جهلت را طناب
بر فلك بايد شدن از راه پند
اي برادر، چون دعاي مستجاب
هر كه چون خر فتنهٔ خواب و خور است
گرچه مردم صورت است آن هم خر است
اي شكم پر نعمت و جانت تهي
چون كني بيداد؟ كايزد داور است
گر تو را جز بتپرستي كار نيست
چون كني لعنت همي بر بتپرست؟
آزر بتگر توي كز خز و بز
تنت چون بت پر ز نقش آزر است
گر درخت از بهر بر باشد عزيز
جان بر است و تن درخت برور است
نيك بنگر تا ببيني كز درخت
جان بروئيد و،نماء در برست
تن به جان زندهاست و جان زنده به علم
دانش اندر كان جانت گوهر است
سوي دانا اي برادر همچنانك
جان تنت را، علم جان را مادر است
علم جان جان توست اي هوشيار
گر بجوئي جان جان را در خور است
چشم دل را باز كن بنگر نكو
زانكه نفتاد آنكه نيكو بنگرست
زير اين چادر نگه كن كز نبات
لشكري بسيار خوار و بيمر است
زير دست لشكري دشمن شناس
كان به جاه و منزلت زين برتر است
وين خردمند سخن دان زان سپس
مهتر و سالار هر دو لشكر است
كس سه لشكر ديد زير چادري؟
اين حديثي بس شگفت و نادر است
هر كسي را زير اين چادر درون
خاطر جويا به راهي رهبر است
اينت گويد «كردگار ما همه
چرخ و خاك و آب و باد و آذر است
نيست چيزي هيچ از اين گنبد برون
هرچه هست اين است يكسر كايدر است»
وانت گويد «كردگار نيك و بد
ايزد دادار و ديو ابتر است
كار يزدان صلح و نيكوئي و خير
كار ديوان جنگ و زشتي و شر است»
وانت گويد «بر سر هفتم فلك
جوي آب و باغ و ناژ و عرعر است
صد هزاران خوب رويانند نيز
هر يكي گوئي كه ماه انور است»
وانكه او را نيست همت خورد و خواب
اين سخن زي او محال و منكر است
فكرت ما زير اين چادر بماند
راز يزداني برون زين چادر است
اين يكي كشتي است كو را بادبان
آتش است و خاك تيره لنگر است
جاي رنج و اندوه است اين اي پسر
جاي آساني و شادي ديگر است
زين فلك بيرون تو كي داني كه چيست؟
كاين حصاري بس بلند و بيدر است
قول اين و آن درين نايد به كار
قول قول كردگار اكبر است
قول ايزد بشنو و خطش ببين
قول و خط من تو را خود از بر است
همچنان كز قول ما قولش به است
خط او از خط ما نيكوتر است
چشم و گوش خلق بيشرح رسول
از خط و از قول او كور و كر است
قول او را نيست جز عالم زبان
خط او را شخص مردم دفتر است
خط او بر دفتر تنهاي ما
چشم و گوش و هوش و عقل و خاطر است
اين جهان در جنب فكرتهاي ما
همچو اندر جنب دريا ساغر است
هر كه ز ايزد سيم و زر جويد ثواب
بد نشان و بيهش و شوم اختر است
نيست سوي من سر قيصر خطير
گر ز زر بر سر مرو را افسر است
چون همي قيصر ز زر افسر كند
نيست او قيصر كه خر يا استر است
گر همي چيزي بيايدمان خريد
در بهشت، آنجا محال است ار زر است
از نياز ماست اينجا زر عزيز
ورنه زر با سنگ سوده همبر است
روي دينار از نياز توست خوب
ور نه زشت و خشك و زرد و لاغر است
گر بهشتي تشنه باشد روز حشر
او بهشتي نيست، بل خود كافر است
ور نباشد تشنه او را سلسبيل
گر چه سرد و خوش بود نادر خور است
آب خوش بيتشنگي ناخوش بود
مرد سيراب آب خوش را منكر است
در بهشت ار خانهٔ زرين بود
قيصر اكنون خود به فردوس اندر است
اين همه رمز و مثلها را كليد
جمله اندر خانهٔ پيغمبر است
گر به خانه در ز راه در شويد
اين مبارك خانه را در حيدر است
هر كه بر تنزيل بيتاويل رفت
او به چشم راست در دين اعور است
مشك باشد لفظ و معني بوي او
مشك بيبوي اي پسر خاكستر است
مر نهفته دختر تنزيل را
معني و تاويل حيدر زيور است
مشكل تنزيل بيتاويل او
بر گلوي دشمن دين خنجر است
اي گشايندهٔ در خيبر، قران
بي گشايشهاي خوبت خيبر است
دوستي تو و فرزندان تو
مر مرا نور دل و سايهٔ سر است
از دل آن را ما رهي و چاكريم
كو تو را از دل رهي و چاكر است
خاطر من زر مدحتهات را
در خراسان بي خيانت زرگر است
بر تو اين خوردن و اين رفتن و اين خفتن و خاست
نيك بنگر كه، كه افگند، وز اين كار چه خواست
گر به ناكام تو بود اين همه تقدير، چرا
به همه عمر چنين خواب و خورت كام و هواست؟
چون شدي فتنهٔ ناخواستهٔ خويش؟ بگوي،
راست ميگوي، كه هشيار نگويد جز راست
ور تو خود كردي تقدير چنين بر تن خويش
صانع خويش تو پس خود و، اين قول خطاست
راست آن است كه اين بند خداي است تورا
اندر اين خانه و، اين خانه تو را جاي چراست
به چرا فتنه شدن كار ستور است، تورا
اين همه مهر بر اين جاي چرا، چون و چراست؟
گرچه اندوه تو و بيم تو از كاستن است،
اي فزوده ز چرا، چاره نيابي تو ز كاست
زير گردنده فلك چون طلبي خيره بقا؟
كه به نزد حكما، گشتن از آيات فناست
گشتن حال تو و گشتن چرخ و شب و روز
بر درستي، كه جهان جاي بقا نيست گواست
منزل توست جهان اي سفري جان عزيز
سفرت سوي سرائي است كه آن جاي بقاست
مخور انده چو از اين جاي همي برگذري
گرچه ويران بود اين منزل، دينت به نواست
پست منشين كه تو را روزي از اين قافله گاه،
گرچه دير است، همان آخر بر بايد خاست
توشه از طاعت يزدانت همي بايد كرد
كه در اين صعب سفر طاعت او توشهٔ ماست
نيكي الفنج و ز پرهيز و خرد پوش سلاح
كه بر اين راه يكي منكر و صعب اژدرهاست
بهترين راه گزين كن كه دو ره پيش تو است
يك رهت سوي نعيم است و دگر سوي بلاست
از پس آنكه رسول آمده با وعد و وعيد
چند گوئي كه بدو نيك به تقدير و قضاست؟
گنه و كاهلي خود به قضا بر چه نهي؟
كه چنين گفتن بيمعني كار سفهاست
گر خداوند قضا كرد گنه بر سر تو
پس گناه تو به قول تو خداوند توراست
بد كنش زي تو خداي است بدين مذهب زشت
گرچه ميگفت نياري، كت ازين بين قفاست
اعتقاد تو چنين است، وليكن به زبان
گوئي او حاكم عدل است و حكيم الحكماست
با خداوند زبانت به خلاف دل توست
با خداوند جهان نيز تو را روي و رياست
به ميان قدر و جبر رود اهل خرد،
راه دانا به ميانهٔ دو ره خوف و رجاست
به ميان قدر و جبر ره راست بجوي
كه سوي اهل خرد جبر و قدر درد و عناست
راست آن است ره دين كه پسند خرد است
كه خرد اهل زمين را ز خداوند عطاست
عدل بنياد جهان است، بينديش كه عدل
جز به حكم خرد از جور به حكم كه جداست
خرد است آنكه چو مردم سپس او برود
گر گهر رويد در زير پيش خاك سزاست
خرد آن است كه مردم ز بها و شرفش
از خداوند جهان اهل خطاب است و ثناست
خرد از هر خللي پشت و ز هر غم فرج است
خرد از بيم امان است و ز هر درد شفاست
خرد اندر ره دنيا سره يار است و سلاح
خرد اندر ره دين نيك دليل است و عصاست
بي خرد گرچه رها باشد در بند بود
با خرد گرچه بود بسته چنان دان كه رهاست
اي خردمند نگه كن به ره چشم خرد
تا ببيني كه بر اين امت نادان چه وباست
اينت گويد «همه افعال خداوند كند
كار بنده همه خاموشي و تسليم و رضاست »
وانت گويد «همه نيكي ز خداي است وليك
بدي اي امت بدبخت همه كار شماست»
وانگه اين هر دو مقرند كه روزي است بزرگ
هيچ شك نيست كه آن روز مكافات و جزاست
چو مرا كار نباشد نبوم اهل جزا
اندر اين قول خرد را بنگر راه كجاست
چون بود عدل بر آنك او نكند جرم، عذاب؟
زي من اين هيچ روا نيست اگر زي تو رواست
حاكم روزي قضاي تو شده مست سدوم!
نه حكيم است كه سازندهٔ گردنده سماست؟
اندر اين راه خرد را به سزا نيست گذر
بر ره و رسم خرد رو، كه ره او پيداست
مر خداوند جهان را بشناس و بگزار
شكر او را كه تو را اين دو به از ملك سباست
حكمت آموز و، كم آزار و، نكو گو و بدانك
روز حشر اين همه را قيمت و بازار و بهاست
مردم آن است كه دين است و هنر جامهٔ او
نه يكي بي هنر و فضل كه ديباش قباست
جهد كن تا به سخن مردم گردي و، بدان
كه بجز مرد سخن خلق همه خار و گياست
همچنان چون تن ما زنده به آب است و هوا
سخن خوب، دل مردم را آب و هواست
سخن خوب ز حجت شنو ار والائي
كه سخنهاش سوي مردم والا، والاست
گر سخنهاي كسائي شده پيرند و ضعيف
سخن حجت با قوت و تازه و برناست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد