من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۹ - ستايش اتابيك اعظم نصرةالدين ابوبكربن محمد

۳۵ بازديد


بيا ساقي آن آب ياقوت‌وار
در افكن بدان جام ياقوت بار
سفالينه جامي كه مي جان اوست
سفالين زمين خاك ريحان اوست
علم بركش اي آفتاب بلند
خرامان شو اي ابر مشگين پرند
بنال اي دل رعد چون كوس شاه
بخند اي لب برق چون صبحگاه
به بار اي هوا قطره ناب را
بگير اي صدف در كن اين آب را
برا اي در از قعر درياي خويش
ز تاج سر شاه كن جاي خويش
شهي كه آرزومند معراج توست
زمين بوس او درةالتاج توست
سكندر شكوهي كه در جمله ساز
شكوه سكندر بدو گشت باز
زمين زنده‌دار آسمان زنده كن
جهان گير دشمن پراكنده كن
طرفدار مغرب به مردانگي
قدر خان مشرق به فرزانگي
جهان پهلوان نصرةالدين كه هست
بر اعداي خود چون فلك چيره‌دست
مخالف پس انديش و او پيش بين
بدانديش كم مهر و او بيش‌كين
خداوند شمشير و تخت و كلاه
سه نوبت زن پنج نوبت پناه
به رستم ركابي روان كرده رخش
هم اورنگ پيراي و هم تاج بخش
شهان را ز رسمي كه آيين بود
كليد آهنين گنج زرين بود
جز او كاهن تيغ روشن كند
كليد از زر و گنج از آهن كند
چو آب فرات آشكارانواز
چو سرچشمه نيل پنهان گداز
اگر سايه بر آفتاب افكند
در آن چشمهٔ آتش آب افكند
وگر ماه نو را براتي دهد
ز نقص كمالش نجاتي دهد
گر انعام او بر شمارد كسي
بدان تا كند شكر نعمت بسي
ز شكر وي آن نعمت افزون بود
ولي نعمتي بيش از اين چون بود
فلك وار با هر كه بندد كمر
بر آب افكند چون زمينش سير
بريزد در آشوب چون ميغ او
سر تيغ كوه از سر تيغ او
هر آنچ او نموده گه كارزار
نه رستم نموده نه اسفنديار
صلاح جهان آن شب آمد پديد
كه از مولد اين صبح صادق دميد
كجا گام زد خنگ پدرام او
زمين يافت سرسبزي از گام او
به هر دايره كو زده تركتاز
ز پرگار خطش گره كرده باز
بران بقعه كاو بارگي تاخته
زمين گنج قارون برانداخته
بر آن دژ كه او رايت انگيخته
سر كوتوال از دژ آويخته
اگر ديگران كاصلشان آدميست
همه مردمند او همه مردميست
ندانم كس از مردم روشناس
كزان مردمي نيست بر وي سپاس
ز بس ناز و نعمت كزو رانده‌اند
ولي‌نعمت عالمش خوانده‌اند
اگر مرده‌اي سر آرد ز گور
بگيرد همه شهر و بازار شور
هزاران دل مرده از عدل شاه
شود زنده و خصم نايد به راه
چو عيسي بسي مرده را زنده كرد
به خلقي چنين خلق را بنده كرد
جهان بود چون كان گوهر خراب
به آبادي افتاد ازين آفتاب
زمين دوزخي بود بي كار و كشت
به ابري چنين تازه شد چون بهشت
ز هر نعمتي كايدش نو به نو
دهد بخش خواهندگان جو به جو
به هر نيكوي چون خرد پي‌برد
جهان ياد نيك از جهان كي بود
گر از نخل طوبي رسد در بهشت
به هر كوشكي شاخ عنبر سرشت
رسد شرق تا غرب احسان او
به هر خانه‌اي نعمت خوان او
زهي بارگاهي كه چون آفتاب
ز مشرق به مغرب رساند طناب
به كيخسروي نامش افتاده چست
نسب كرده بر كيقبادي درست
به هر واديي كو عنان تافته
در منه به دامن درم يافته
ز كنجش زمين كيسه بر دوخته
سمن سيم و خيري زر اندوخته
كجا گنج داني پشيزي در او
كه از گنج او نيست چيزي در او
چو از تاج او شد فلك سر بلند
سرش باد از آن تاج فيروزمند
زهي خضر و اسكندر كاينات
كه هم ملك داري هم آب حيات
چو اسكندري شاه كشورگشاي
چو خضر از ره افتاده را رهنماي
همه چيز داري كه آن درخورست
نداري يكي چيز و آن همسرست
چو دريا نگويم گران سايه‌اي
همانا كه چون كان گرانمايه‌اي
چو در صيد شيران شعار افكني
به تيري دو پيكر شكار افكني
چو در جنگ پيلان گشائي كمند
دهي شاه قنوج را پيل بند
اگر شير گور افكند وقت زور
تو شير افكني بلكه بهرام گور
چه دولت كه در بند كار تو نيست
چه مقصود كان در كنار تو نيست
بسا گردن سخت كيمخت چرم
كه شد چون دوال از ركاب تو نرم
دو شخص ايمنند از تو كايي به جوش
يكي نرم گردن يكي سفته گوش
به عذر از تو بدخواه جان مي‌برد
بدين عهد رايت جهان مي‌برد
چو برگشت گرد جهان روزگار
ز شش پادشه ماند شش يادگار
كلاه از كيومرث تختگير
ز جمشيد تيغ از فريدون سرير
ز كيخسرو آن جام گيتي نماي
كه احكام انجم درو يافت جاي
فروزنده آيينهٔ گوهري
نمودار تاريخ اسكندري
همان خاتم لعل بر دوخته
به مهر سليماني افروخته
بدين گونه شش چيز در حرف تست
گواه سخن نام شش حرف تست
جز اين نيز بينم تو را شش خصال
كه بادي برومند ازو ماه و سال
يكي آنكه از گنج آراسته
دهي آرزوهاي ناخواسته
دويم مردمي كردن بي قياس
عوض باز ناجستن از حق‌شناس
سوم دل به شفقت برآراستن
ستمديده را داد دل خواستن
چهارم علم بر ثريا زدن
چو خورشيد لشگر به تنها زدن
همان پنجم از مجرم عذر خواه
ز روي كرم عفو كردن گناه
ششم عهد و پيمان نگهداشتن
وفا داري از ياد نگذاشتن
ز تو شش جهت بي روائي مباد
وز اين شش خصالت جدائي مباد
به پرواز ملكت دو شاهين به كار
يكي در خزينه يكي در شكار
دو مار از براي تو توفير سنج
يكي مار مهره يكي مار گنج
جهان خسروا زير هفت آسمان
طرفدار پنجم توئي بي گمان
جهان را به فرمان چندين بلاد
ستون در تست ذات العماد
همه شب كه مه طوف گردون كند
چراغ ترا روغن افزون كند
همه روز خورشيد با تاج زر
به پائين تخت تو بندد كمر
سپارنده پادشاهي به تو
سپرد از جهان هر چه خواهي به تو
بدان داد ملكت كه شاهي كنبي
چو داور شوي داد خواهي كني
كه بازي كند بر پريشه زور
نه پيلي نهد پاي بر پشت مور
سپاس از خداوند گيتي پناه
كه بيشست از اين قصه انصاف شاه
به انصاف شه چشم دارم يكي
كه بيند در اين داستان اندكي
گر افسانه‌اي بيند از كار دور
نه سايه بر او گستراند نه نور
وگر بيند از در در او موج موج
سراينده را سر برآرد به اوج
در اين گنجنامه زر از جهان
كليد بسي گنج كردم نهان
كسي كان كليد زر آرد به دست
طلسم بسي گنج داند شكست
وگر گنج پنهان نيارد پديد
شود خرم آخر به زرين كليد
تو داني كه اين گوهر نيم سفت
چه گنجينه‌ها دارد اندر نهفت
نشاط از تو دارد گهر سفتنم
سزاوار توست آفرين گفتنم
خرد كاسمان را زمين مي‌كند
برين آفرين آفرين مي‌كند
چو فرمان چنين آمد از شهريار
كه بر نام ما نقش بند اين نگار
به گفتار شه مغز را تر كنم
بگفت كان مغز در سر كنم
فرستم عروسي بدان بزمگاه
كزو چشم روشن شود بزم شاه
عروسي چنين شاه را بنده باد
بران فحل آفاق فرخنده باد
به اندازه آنكه نزديك و دور
چراغ جهان تاب را هست نور
گل باغ شه عالم افروز باد
چراغ شبش مشعل روز باد
دريده دهن بد سگالش چو داغ
زبان سوخته دشمنش چون چراغ
نظامي چو دولت در ايوان او
شب و روز باد آفرين خوان او
ز چشم بد آن كس نيابد گزند
كه پيوسته سوزد بر آتش سپند
ز سحر آن سرا را نيابي خراب
كه دارد سفالينه‌اي پر سداب
سداب و سپند رقيبان شاه
دعاي نظامي است در صبحگاه


بخش ۸ - تعليم خضر در گفتن داستان

۳۵ بازديد


بيا ساقي آن ارغواني شراب
به من ده كه تا مست گردم خراب
مگر زان خرابي نوائي زنم
خراباتيان را صلائي زنم
مرا خضر تعليم گر بود دوش
به رازي كه نامه پذيراي گوش
كه اي جامگي خوار تدبير من
ز جام سخن چاشني گير من
چو سوسن سر از بندگي تافته
نم از چشمه زندگي يافته
شنيدم كه درنامه خسروان
سخن راند خواهي چو آب روان
مشو ناپسنديده را پيش باز
كه در پردهٔ كژ نسازند ساز
پسنديدگي كن كه باشي عزيز
پسنديدگانت پسنديده نيز
فرو بردن اژدها بي‌درنگ
بي‌انباشتن در دهان نهنگ
از آن خوش‌تر آيد جهان‌ديده را
كه بيند همي ناپسنديده را
مگوي آنچه داناي پيشينه گفت
كه در در نشايد دو سوراخ سفت
مگر در گذرهاي انديشه گير
كه از باز گفتن بود ناگزير
درين پيشه چون پيشواي نوي
كهن پيشگان را مكن پيروي
چو نيروي بكر آزمائيت هست
به هر بيوه خود را ميالاي دست
مخور غم به صيدي كه ناكرده‌اي
كه يخني بود هر چه ناخورده‌اي
به دشواري آيد گهر سوي سنگ
ز سنگش تو آسان كي آري به چنگ
همه چيز ار بنگري لخت لخت
به سختي برون آيد از جاي سخت
گهر جست نتوان به آسودگي
بود نقره محتاج پالودگي
كسي كو برد برتر و خشك رنج
ز ماهي درم يابد از گاو گنج
كسي كو برد برتر و خشك رنج
ز ماهي درم يابد از گاو گنج
خم نقره خواهي وزرينه طشت
ز خاك عراقت نبايد گذشت
زري تا دهستسان و خوارزم و چند
نوندي نه بيني به جز لور كند
به خاري و خزري و گيلي و كرد
به نانباره هر چار هستند خرد
نخيزد ز مازندران جز دو چيز
يكي ديو مردم يكي ديو نيز
نرويد گياهي ز مازندران
كه صد نوك زوبين نبيني در آن
عراق دل افروز باد ارجمند
كه آوازه فضل ازو شد بلند
از آن گل كه او تازه دارد نفس
عرق ريزه‌اي در عراقست و بس
تو نيز آن به اي پيك علوي نژاد
كه گرد جهان بر نگردي چو باد
به گوهر كني تيشه را تيز كن
عروس سخن را شكر ريز كن
تو گوهر من از كان اسكندري
سكندر خود آيد به گوهر خري
جهانداري آيد خريدار تو
به زودي شود بر فلك كار تو
خريدار چون بر در آرد بها
نشايد ره بيع كردن رها
چو دريا خرد گوهر از كان تنگ
دهد كشتي در به يكباره سنگ
ز درياي او گنج گوهر مپوش
دري ميستان گوهري مي فروش
ميانجي چنان كن براي صواب
كه هم سيخ برجا بود هم كباب
چو دلداري خضرم آمد به گوش
دماغ مرا تازه گرديد هوش
پذيرا سخن بود شد جايگير
سخن كز دل آيد بود دلپذير
چو در من گرفت آن نصيحت گري
زبان برگشادم به در دري
نهادم ز هر شيوه هنگامه‌اي
مگر در سخن نو كنم نامه‌اي
در آن حيرت آباد بي‌ياوران
زدم قرعه بر نام نام آوران
هر آيينه كز خاطرش تافتم
خيال سكندر درو يافتم
مبين سرسري سوي آن شهريار
كه هم تيغ زن بود و هم تاجدار
گروهيش خوانند صاحب سرير
ولايت ستان بلكه آفاق گير
گروهي ز ديوان دستور او
به حكمت نبشتند منشور او
گروهي ز پاكي و دين پروري
پذيرا شدندش به پيغمبري
من از هر سه دانه كه دانا فشاند
درختي برومند خواهم نشاند
نخستين درپادشائي زنم
دم از كار كشورگشائي زنم
ز حكمت برآرايم آنگه سخن
كنم تازه با رنجهاي كهن
به پيغمبري كويم آنگه درش
كه خواند خدا نيز پيغمبرش
سه در ساختم هر دري كان گنج
جداگانه بر هر دري برده رنج
بدان هر سه دريا بدان هر سه در
كنم دامن عالم از گنج پر
طرازي نوانگيزم اندر جهان
كه خواهد ز هر كشوري نورهان
دريغ آيدم كاين نگارين نورد
بود در سفينه گرفتار گرد
در دولتي كو؟ كزين دستكار
به ديوار او بر نشانم نگار
پرندي چنين زنده‌دارش كنم
ز گرد زمين رستگارش كنم
بدين نامه نامور دير باز
بمانم بر او نام او را دراز
نشستن‌گهي سازمش زين سرير
كه باشد بروجاودان جاي گير
به حرفي مسجل كنم نام او
كه ماند درين جنبش آرام او
نه حرفي كه عالم زيادش برد
نه باران بشويد نه بادش برد
به شرطي كه چون من در اين دستگاه
رسانم سرش را به خورشيد و ماه
مرا نيز ازو پايگاهي رسد
به اندازه سر كلاهي رسد
ز خورشيد روشن توان جست نور
كه شد راه سايه ازين كار دور
غليواژ را با كبوتر چكار
به باز ملك در خور است اين شكار
نظامي كه نظم دري كار اوست
دري نظم كردن سزاوار اوست
چنان گويد اين نامه نغز را
كه روشن كند خواندنش مغز را
دل دوستان را بدو نور باد
وزو ديدهٔ دشمنان دور باد
نواگر نواي چكاوك بود
چو دشمن زند تيز ناوك بود
در آن دايره كاين سخن رانده‌ام
درون پرور خويش را خوانده‌ام
كه اين نامه را نغز و نامي كند
گرامي كنش را گرامي كند
چنان برگشايد پر و بال او
كه نيك اختري خيزد از فال او
نشاط اندر آرد به خوانندگان
مفرح رساند به دانندگان
فسرده‌دلان را درآرد به كار
غم آلودگان را شود غمگسار
نوازش كند سينهٔ خسته را
گشايش دهد كار در بسته را
گرش ناتواني تمنا كند
خدايش به خواندن توانا كند
وگر نااميديش گيرد به دست
به دست آورد هر اميدي كه هست
هر آنچ از خدا خواستم زين قياس
خدا داد و بر داده كردم سپاس
همايون‌تر آن شد كه اين بزمگاه
همايون بود خاصه در بزم شاه


بخش ۱۱ - رغبت نظامي به نظم شرف‌نامه

۳۸ بازديد


بيا ساقي از خنب دهقان پير
ميي در قدح ريز چون شهد و شير
نه آن مي‌كه آمد به مذهب حرام
ميي كاصل مذهب بدو شد تمام
بيا باغبان خرمي ساز كن
گل آمد در باغ را باز كن
نظامي به باغ آمد از شهر بند
بياراي بستان به چيني پرند
ز جعد بنفشه برانگيز تاب
سرنرگس مست بركش ز خواب
لب غنچه را كايدش بوي شير
ز كام گل سرخ در دم عبير
سهي سرو را يال بركش فراخ
به قمري خبر ده كه سبزست شاخ
يكي مژده ده سوي بلبل به راز
كه مهد گل آمد به ميخانه باز
ز سيماي سبزه فروشوي گرد
كه روشن به شستن شود لاجورد
دل لاله را كامد از خون به جوش
فرو مال و خوني به خاكي بپوش
سرنسترن را زموي سپيد
سياهي ده از سايه مشك بيد
لب نارون را مي‌آلود كن
به خيري زمين را زراندود كن
سمن را درودي ده از ارغوان
روان كن سوي گلبن آب روان
به نو رستگان چمن باز بين
مكش خط در آن خطه نازنين
به سرسبزي از عشق چون من كسان
سلامي به هر سبزه‌اي مي‌رسان
هوا معتدل بوستان دلكش است
هواي دل دوستان زان خوشست
درختان شكفتند بر طرف باغ
برافروخته هر گلي چون چراغ
به مرغ زبان بسته آواز ده
كه پرواز پارينه را ساز ده
سراينده كن ناله چنگ را
درآور به رقص اين دل تنگ را
سر زلف معشوق را طوق ساز
درافكن بدين گردن آن طوق باز
رياحين سيراب را دسته بند
برافشان به بالاي سرو بلند
از آن سيمگون سكه نوبهار
درم ريز كن بر سر جويبار
به پيرامن بركه آبگير
ز سوسن بيفكن بساط حرير
در آن بزمه خسرواني خرام
درافكن مي خسرواني به جام
به من ده كه مي خوردن آموختم
خورم خاصه كز تشنگي سوختم
به ياد حريفان غربت گراي
كز ايشان نبينم يكي را به جاي
چو دوران ما هم نماند بسي
خورد نيز بر ياد ما هر كسي
به فصلي چنين فرخ و سازمند
به بستان شدم زير سرو بلند
ز بوي گل و سايهٔ سرو بن
به بلبل درآمد نشاط سخن
به گل چيدن آمد عروسي به باغ
فروزنده روئي چو روشن چراغ
سر زلف در عطف دان‌كشان
ز چهره گل از خنده شكر فشان
رخي چون گل و بر گل آورده خوي
به من داد جامي پر از شير و مي
كه بر ياد شاه جهان نوش كن
جز اين هر چه داري فراموش كن
نشستم همي با جهانديدگان
زدم دلستان پسنديدگان
به چندين سخنهاي زيبا و نغز
كه پالودم از چشمه خون و مغز
هنوزم زبان از سخن سير نيست
چو بازو بود باك شمشير نيست
بسي گنجهاي كهن ساختم
درو نكته‌هاي نو انداختم
سوي مخزن آوردم اول بسيچ
كه سستي نكردم در آن كار هيچ
وزو چرب و شيريني انگيختم
به شيرين و خسرو درآميختم
وز آنجا سرا پرده بيرون زدم
در عشق ليلي و مجنون زدم
وزين قصه چون باز پرداختم
سوي هفت پيكر فرس تاختم
كنون بر بساط سخن پروري
زنم كوس اقبال اسكندري
سخن رانم از فرو فرهنگ او
برافرازم اكليل و اورنگ او
پس از دورهائي كه بگذشت پيش
كنم زندش از آب حيوان خويش
سكندر كه راه معاني گرفت
پي چشمهٔ زندگاني گرفت
مگر ديد كز راه فرخندگي
شود زنده از چشمهٔ زندگي
سوي چشمهٔ زندگي راه جست
كنون يافت آن چشمه كانگاه جست
چنين زد مثل شاه گويندگان
كه يابندگانند جويندگان
نظامي چو مي‌با سكندر خوري
نگهدار ادب تاز خود برخوري
چو همخوان خضري برين طرف جوي
به هفتاد و هفت آب لب را بشوي


بخش ۱۰ - فرو گفتن داستان به طريق ايجاز

۳۵ بازديد
 

بيا ساقي آن راحت‌انگيز روح
بده تا صبوحي كنم در صبوح
صبوحي كه بر آب كوثر كنم
حلالست اگر تا به محشر كنم
جهان در بدو نيك پروردنست
بسي نيك و بدهاش در گردنست
شب و روز از اين پرده نيلگون
بسي بازي چابك آرد برون
گر آيد ز من بازيي دلپذير
هم از بازي چرخ گردنده گير
ز نيرنگ اين پرده دير سال
خيالي شدم چون نبازم خيال
برآنم كه اين پرده خالي كنم
درين پرده جادو خيالي كنم
خيالي برانگيزم از پيكري
كه نارد چنان هيچ بازيگري
نخست آنچنان كردم آغاز او
كه سوز آورد نغمه ساز او
چنان گفتم از هر چه ديدم شگفت
كه دل راه باور شدش برگرفت
حسابي كه بود از خرد دوردست
سخن را نكردم بر او پاي بست
پراكنده از هر دري دانه‌اي
برآراستم چون صنم خانه‌اي
بنا به اساسي نهادم نخست
كه ديوار ان خانه باشد درست
به تقديم و تأخير بر من مگير
كه نبود گزارنده را زان گزير
در ارتنگ اين نقش چيني پرند
قلم نيست برماني نقشبند
چو مي‌كردم اين داستان را بسيچ
سخن راست رو بود و ره پيچ پيچ
اثرهاي آن شاه آفاق گرد
نديدم نگاريده در يك نورد
سخنها كه چون گنج آگنده بود
به هر نسختي در پراكنده بود
ز هر نسخه برداشتم مايه‌ها
برو بستم از نظم پيرايه‌ها
زيادت ز تاريخهاي نوي
يهودي و نصراني و پهلوي
گزيدم ز هر نامه‌اي نغز او
ز هر پوست پرداختم مغز او
زبان در زبان گنج پرداختم
از آن جمله سر جمله‌اي ساختم
ز هر يك زبان هر كه آگه بود
زبانش ز بيغاره كوته بود
در آن پرده كز راستي يافتم
سخن را سر زلف بر تافتم
وگر راست خواهي سخنهاي راست
نشايد در آرايش نظم خواست
گر آرايش نظم از او كم كنم
به كم مايه بيتش فراهم كنم
همه كردهٔ شاه گيتي خرام
درين يك ورق كاغذ آرم تمام
سكندر كه شاه جهان گرد بود
به كار سفر توشه پرورد بود
جهان را همه چارحد گشت و ديد
كه بي چار حد ملك نتوان خريد
به هر تختگاهي كه بنهاد پي
نگهداشت آيين شاهان كي
به جز رسم زردشت آتش پرست
نداد آن دگر رسمها را ز دست
نخستين كس او شد كه زيور نهاد
بروم اندرون سكه بر زر نهاد
به فرمان او زرگر چيره دست
طلي‌هاي زر بر سر نقره بست
خرد نامه‌ها را ز لفظ دري
به يونان زبان كرد كسوت گري
همان نوبت پاس در صبح و شام
ز نوبتگه او برآورد نام
به آيينه شد خلق را رهنمون
ز تاريكي آورد جوهر برون
ز دود از جهان شورش زنگ را
ز دارا ستد تاج و اورنگ را
ز سوداي هندو ز صفراي روس
فروشست عالم چو بيت العروس
شد آيينهٔ چينيان راي او
سر تخت كيخسروي جاي او
چو عمرش ورق راند بر بيست سال
به شاهنشهي بر دهل زد دوال
دويم ره كه بر بيست افزود هفت
به پيغمبري رخت بر بست و رفت
از آن روز كوشد به پيغمبري
نبشتند تاريخ اسكندري
چو بر دين حق دانش‌آموز گشت
چو دولت بر آفاق پيروز گشت
بسي حجت انگيخت بر دين پاك
عمارت بسي كرد بر روي خاك
به هر گردشي گرد پرگار دهر
بنا كرد چندين گرانمايه شهر
ز هندوستان تا به اقصاي روم
برانگيخت شهري به هر مرز و بوم
هم او داد زيور سمرقند را
سمرقند ني كان چنان چند را
بنا كرد شهري چو شهر هري
كز آنان كند شهر كردن كري
در و بند اول كه در بند يافت
به شرط خرد زان خردمند يافت
ز بلغار بگذر كه از كار اوست
به ناگاه اصلش بن غار اوست
همان سد ياجوج ازو شد بلند
كه بست آنچنان كوه تا كوه بند
جز اين نيز بسيار بنياد كرد
كزين بيش نتوان از او ياد كرد
چو عزم آمد آن پيكر پاك را
كه بخشش كند پيكر خاك را
صليبي خطي در جهان بركشيد
از آن پيش كايد صليبي پديد
بدان چارگوشه خط اطلسي
برانگيخت اندازهٔ هندسي
يكي نوبتي چارحد بر فراخت
كه بر نه فلك پنج نوبت نواخت
به قطب شمالي يكي ميخ اوي
به عرض جنوبي دگر بيخ اوي
طنابي ازين سوي مشرق كشيد
طنابي دگر زو به مغرب رسيد
بدين طول و عرض اندرين كارگاه
كه را بود ديگر چنان بارگاه
چو عزم جهان گشتن آغاز كرد
به رشته زدن رشتها ساز كرد
ز فرسنگ و از ميل و از مرحله
به دستي زمين را نكردي يله
مساحت گران داشت اندازه گير
بران شغل بگماشته صد دبير
رسن بسته اندازه پيدا شده
مقادير منزل هويدا شده
ز خشكي به هر جا كه زد بارگاه
ز منزل به منزل بپيمود راه
وگر راه بر روي درياش بود
طريق مساحت مهياش بود
دو كشتي بهم باز پيوسته داشت
ميان دو كشتي رسن بسته داشت
يكي را به لنگرگه خويش ماند
يكي را به قدر رسن پيش راند
دگر باره اين بسته را پاي داد
شتابنده را در سكون جاي داد
گه آن را گه اين را رسن تاختي
خطر بين كزين سان رسن باختي
بدين گونه مساح منزل شناس
ز ساحل به ساحل گرفتي قياس
جهان را كه از غم به راحت كشيد
بدين هندسه در مساحت كشيد
زمين را كه چندست و ره تا كجاست
ترازوي تدبير او كرد راست
همان ربع مسكون ازو شد پديد
بدان مسكن از ما كه داند رسيد
به هر مرز و هر بوم كو راند رخش
از آبادي آن بوم را داد بخش
همه چاره اي كرد در كوه و دشت
چو مرگ آمد از مرگ بيچاره گشت
ز تاريخ آن خسرو تاجدار
به كار آمد اينست كه آمد به كار
جز اين هر چه در خارش آرد قلم
سبك سنگيي باشد از بيش و كم
چو نظم گزارش بود راه گير
غلط كرد ره بود ناگزير
مرا كار با نغز گفتاريست
همه كار من خود غلط كاريست
بلي هر چه ناباورش يافتم
ز تمكين او روي بر تافتم
گزارش چنان كردمش در ضمير
كه خوانندگان را بود دلپذير
بسي در شگفتي نمودن طواف
عنان سخن را كشد در گزاف
وگر بي‌شگفتي گزاري سخن
ندارد نوي نامه‌هاي كهن
سخن را به اندازه‌اي دار پاس
كه باور توان كردنش در قياس
سخن گر چو گوهر برآرد فروغ
چو ناباور افتد نمايد دروغ
دروغي كه ماننده باشد به راست
به از راستي كز درستي جداست
نظامي سبكباش ياران شدند
تو ماندي و غم غمگساران شدند
سكندر شه هفت كشور نماند
نماند كسي چون سكندر نماند
مخور مي به تنها بر اين طرف جوي
حريفان پيشينه را باز جوي
گر آيند حاضر ميت نوش باد
وگر ني حسابت فراموش باد


بخش ۱۳ - دانش آموختن اسكندر از نقوماجس حكيم پدر ارسطو

۳۲ بازديد


بيا ساقي آن راح ريحان سرشت
به من ده كه بر يادم آمد بهشت
مگر ز آن مي آباد كشتي شوم
وگر غرقه گردم بهشتي شوم
خوشا روزگارا كه دارد كسي
كه بازار حرصش نباشد بسي
به قدر بسندش يساري بود
كند كاري ار مرد كاري بود
جهان مي‌گذارد به خوشخوارگي
به اندازه دارد تك بارگي
نه بذلي كه طوفان برآرد ز مال
نه صرفي كه سختي درآرد به حال
همه سختي از بستگي لازمست
چو در بشكني خانه پر هيزم است
چنان زي كزان زيستن ساليان
تو را سود و كس را نباشد زيان
گزارنده درج دهقان نورد
گزارندگان را چنين ياد كرد
كه چون شاه يونان ملك فيلقوس
برآراست ملك جهان چون عروس
به فرزانه فرزند شد سر بلند
كه فرخ بود گوهر ارجمند
چو فرزند خود را خردمند يافت
شد ايمن كه شايسته فرزند يافت
ندارد پدر هيچ بايسته‌تر
ز فرزند شايسته شايسته‌تر
نشاندش به دانش در آموختن
كه گوهر شود سنگ از افروختن
نقوماجس آنكو خردمند بود
ارسطوي داناش فرزند بود
به آموزگاري برو رنج برد
بياموختش آنچه نتوان شمرد
ادبهاي شاهي هنرهاي نغز
كه نيروي دل باشد و نور مغز
ز هر دانشي كو بود در قياس
وزو گردد انديشه معني شناس
برآراست آن گوهر پاك را
چو انجم كه آرايد افلاك را
خبر دادش از هر چه در پرده بود
كسي كم چنان طفل پرورده بود
همه ساله شهزاده تيزهوش
به جز علم را ره ندادي به گوش
به باريك بيني چو بشتافتي
سخن‌هاي باريك دريافتي
ارسطو كه هم‌درس شهزاده بود
به خدمتگري دل به دو داده بود
هر آنچ از پدر مايه اندوختي
گزارش كنان دروي آموختي
چو استاد دانا به فرهنگ وراي
ملك زاده را ديد بر گنج پاي
به تعليم او بيشتر برد رنج
كه خوش‌دل كند مرد را پاس گنج
چو منشور اقبال او خواند پيش
درو بست عنوان فرزند خويش
به روزي كه طالع پذيرنده بود
نگين سخن مهر گيرنده بود
به شهزاده بسپرد فرزند را
به پيمان در افزود سوگند را
كه چون سر براري به چرخ بلند
ز مكتب به ميدان جهاني سمند
سر دشمنان بر زمين آوري
جهان زير مهر نگين آوري
همايون كني تخت را زير تاج
فرستندت از هفت كشور خراج
بر آفاق كشور خدائي كني
جهان در جهان پادشائي كني
به ياد آري اين درس و تعليم را
پرستش نسازي زر و سيم را
نظر بر نداري ز فرزند من
به جاي آوري حق پيوند من
به دستوري او شوي شغل سنج
كه دستور دانا به از تيغ و گنج
تو را دولت او را هنر ياور است
هنرمند با دولتي در خور است
هنر هر كجا يافت قدري تمام
به دولت خدائي برآورد نام
همان دولتي كارجمندي گرفت
ز راي بلندان بلندي گرفت
چو خواهي كه بر مه رساني سرير
ازين نردبان باشدت ناگزير
ملك زاده با او بهم داد دست
به پذرفتگاري بر آن عهد بست
كه شاهي چو بر من كند شغل راست
وزير او بود بر من ايزد گواست
نتابم سر از رأي و پيمان او
نبندم كمر جز به فرمان او
سرانجام كاقبال ياري نمود
برآن عهد شاه استواري نمود
چو استاد دانست كان طفل خرد
بخواهد ز گردنكشان گوي برد
از آن هندسي حرف شكلي كشيد
كه مغلوب و غالب درو شد پديد
بدو داد كين حرف را وقت كار
به نام خود و خصم خود برشمار
اگر غالب از دايره نام توست
شمار ظفر در سرانجام توست
وگر ز آنكه ناغالبي در قياس
ز غالب‌تر از خويشتن در هراس
شه آن حرف بستد ز داناي پير
شد آن داوري پيش او دلپذير
چو هر وقت كان حرف بنگاشتي
ز پيروزي خود خبر داشتي
بر اينگونه مي‌زيست باراي و هوش
ز هر دانش آورده ديگي به جوش
هم او همتي زيرك انديش داشت
هم انديشه زيركان بيش داشت
به فرمان كار آگهان كار كرد
بدين آگهي بخت را يار كرد
هنر پيشه فرزند استاد او
كه هم‌درس او بود و هم‌زاد او
عجب مهربان بود بر مرزبان
دل مرزبان هم بدو مهربان
نكردي يكي مرغ بر بابزن
كارسطو نبودي بر آن راي زن
نجستي ز تدبير او دوريي
بهر كار ازو خواست دستوريي
چو پرگار چرخ از بر كوه و دشت
برين دايره مدتي چند گشت
ملك فيلقوس از جهان رخت برد
جهان را به شاهنشه نو سپرد
جهان چيست بگذر ز نيرنگ او
رهائي به چنگ آور از چنگ او
درختي است شش پهلو و چاربيخ
تني چند را بسته بر چار ميخ
يكايك ورقهاي ما زين درخت
به زير اوفتد چون وزد باد سخت
مقيمي نبيني درين باغ كس
تماشا كند هر يكي يك نفس
در او هر دمي نوبري مي‌رسد
يكي مي‌رود ديگري مي‌رسد
جهان كام و ناكام خواهي سپرد
به خود كامگي پي چه خواهي فشرد
درين چارسو هيچ هنگامه نيست
كه كيسه بر مرد خودكامه نيست
به دام جهان هستي از وام او
بده وام او رستي از دام او
شبي نعلبندي و پالانگري
حق خويشتن خواستند از خري
خر از پاي رنجيده و پشت ريش
بيفكندشان نعل و پالان به پيش
چو از وام‌داري خر آزاد گشت
بر آسود و از خويشتن شاد گشت
تو نيز اي به خاكي شده گردناگ
بده وام و بيرون چه از گرد و خاك


بخش ۱۲ - آغاز داستان و نسب اسكندر

۳۴ بازديد


بيا ساقي آن آب حيوان گوار
به دولت سراي سكندر سپار
كه تا دولتش بوسه بر سر دهد
به ميراث خوار سكندر دهد
گزارنده نامه خسروي
چنين داد نظم سخن را نوي
كه از جمله تاجداران روم
جوان دولتي بود از آن مرز و بوم
شهي نامور نام او فيلقوس
پذيراي فرمان او روم و روس
به يونان زمين بود مأواي او
به مقدونيه خاص‌تر جاي او
نو آيين‌ترين شاه آفاق بود
نوا زادهٔ عيص اسحق بود
چنان دادگر بود كز داد خويش
دم گرگ را بست بر پاي ميش
گلوي ستم را بدان سان فشرد
كه دارا بدان داوري رشك برد
سبق جست بر وي به شمشير و تاج
فرستاد كس تا فرستد خراج
شه روم را بود رايي درست
رضا جست و با او خصومت نجست
كسي را كه دولت كند ياوري
كه يارد كه با او كند داوري
فرستاد چندان بدو گنج و مال
كزو دور شد مالش بد سگال
بدان خرج خشنود شد شاه روم
ز سوزنده آتش نگهداشت موم
چو فتح سكندر در آمد به كار
دگرگونه شد گردش روزگار
نه دولت نه دنيا به دارا گذاشت
سنان را سر از سنگ خارا گذاشت
در اين داستان داوريها بسيست
مرا گوش بر گفتهٔ هر كسيست
چنين آمد از هوشياران روم
كه زاهد زني بود از آن مرز و بوم
به آبستني روز بيچاره گشت
ز شهر وز شوي خود آواره گشت
چو تنگ آمدش وقت بار افكني
برو سخت شد درد آبستني
به ويرانهٔ بار بنهاد و مرد
غم طفل مي‌خورد و جان مي‌سپرد
كه گوئي كه پرورد خواهد تو را
كدامين دده خورد خواهد تو را
وز اين بي خبر بد كه پروردگار
چگونه ورا پرورد وقت كار
چه گنجينه‌ها زير بارش كشند
چه اقبالها در كنارش كشند
چو زن مرد و آن طفل بي كس بماند
كس بي كسانش به جائي رساند
كه ملك جهان را ز فرهنگ وراي
شد از قاف تا قاف كشور گشاي
ملك فيلقوس از تماشاي دشت
شكار افكنان سوي آن زن گذشت
زني ديده مرده بدان رهگذر
به بالين او طفلي آورده سر
ز بي شيري انگشت خود مي‌مزيد
به مادر بر انگشت خود مي‌گزيد
بفرمود تا چاكران تاختند
به كار زن مرده پرداختند
ز خاك ره آن طفل را برگرفت
فرو ماند از آن روز بازي شگفت
ببرد و بپرورد و بنواختش
پس از خود وليعهد خود ساختش
دگرگونه دهقان آزر پرست
به دارا كند نسل او باز بست
ز تاريخها چون گرفتم قياس
هم از نامه مرد ايزد شناس
در آن هر دو گفتار چستي نبود
گزافه سخن را درستي نبود
درست آن شد از گفتهٔ هر ديار
كه از فيلقوس آمد آن شهريار
دگر گفتها چون عياري نداشت
سخنگو بر آن اختياري نداشت
چنين گويد آن پير ديرينه سال
ز تاريخ شاهان پيشينه حال
كه در بزم خاص ملك فيلقوس
بتي بود پاكيزه و نوعروس
به ديدن همايون به بالا بلند
به ابرو كمانكش به گيسو كمند
چو سروي كه پيدا كند در چمن
ز گيسو بنفشه ز عارض سمن
جمالي چو در نيم‌روز آفتاب
كرشمه كنان نرگسي نيم خواب
سر زلف بيچان چو مشك سياه
وزو مشگبو گشته مشكوي شاه
بر آن ماه‌رو شه چنان مهربان
كه جز ياد او نامدش بر زبان
به مهرش شبي شاه در برگرفت
ز خرماي شه نخلين برگرفت
شد از ابر نيسان صدف باردار
پديدار شد لؤلؤ شاهسوار
چو نه مه برآمد بر آبستني
به جنبش درآمد رگ رستني
به وقت ولادت بفرمود شاه
كه دانا كند سوي اختر نگاه
ز راز نهفته نشانش دهد
وز آن جنبش آرام جانش دهد
شناسندگان برگرفتند ساز
ز دور فلك باز جستند راز
به سير سپهر انجمن ساختند
ترازوي انجم برافراختند
اسد بود طالع خداوند زور
كزو ديدهٔ دشمنان گشت كور
شرف يافته آفتاب از حمل
گراينده از علم سوي عمل
عطارد به جوزا برون تاخته
مه و زهره در ثور جا ساخته
بر آراسته قوس را مشتري
زحل در ترازو به بازيگري
ششم خانه را كرده بهرام جاي
چو خدمتگران گشته خدمت نماي
چنين طالعي كامد آن نور ازو
چه گويم زهي چشم بد دور ازو
چو زاد آن گرامي به فالي چنين
برافروخت باغ از نهالي چنين
در احكام هفت اختر آمد پديد
كه دنيا بدو داد خواهد كليد
از آن فرخي مرد اخترشناس
خبر داد تا كرد خسرو سپاس
شه از مهر فرزند پيروز بخت
در گنج بگشاد و برشد به تخت
به شادي گرائيد از اندوه رنج
به خواهندگان داد بسيار گنج
به پيروزي آن مي مشگبوي
مي و مشگ مي‌ريخت بر طرف جوي
چو شد ناز پرورده آن شاخ سرو
خرامنده شد چون خرامان تذرو
شد از چنبر مهد ميدان گراي
ز گهواره در مركب آورد پاي
كمان خواست از دايه و چوبه تير
گهي كاغذش برهدف گه حرير
چو شد رسته‌تر كار شمشير كرد
ز شير افكني جنگ با شير كرد
وز آن پس نشاط سواري گرفت
پي شاهي و شهرياري گرفت


بخش ۱۵ - تظلم مصريان از زنگيان پيش اسكندر

۳۵ بازديد


بيا ساقي آن شربت جانفزاي
به من ده كه دارم غمي جانگزاي
مگر چون بدان شربت آرم نشاط
غمي چند را در نوردم بساط
چو صبح از دم گرگ برزد زبان
به خفتن درآمد سگ پاسبان
خروس غنوده فرو كوفت بال
دهل زن بزد بر تبيره دوال
من از خواب آسوده برخاستم
به جوهر كشي خاطر آراستم
طلبكار گوهر كه كاني كند
به پندار اميد جاني كند
به خوناب لعلي كه آرد به چنگ
ستيزه كند با دل خاره سنگ
چه پنداري اي مرد آسان نيوش
كه آسان پر از در توانكرد گوش
گر انجير خور مرغ بودي فراخ
نبودي يك انجير بر هيچ شاخ
گزارنده پيكر اين پرند
گزارش چنين كرد با نقشبند
كه چون بامدادان چراغ سپهر
جمال جهان را برافروخت چهر
به جلوه برآورد خورشيد دست
عروسانه بر كرسي زر نشست
سكندر به آيين شاهان پيش
بر آراست بزمي در ايوان خويش
غلامان گل‌چهره دلرباي
كمر بر كمر گرد تختش به پاي
گهي باده مي‌خورد بر ياد كي
گهي گنج مي‌ريخت بر باد مي
نشسته چنين چون يكي چشمه نور
كه آواز داد آمد از راه دور
خبر برد صاحب خبر نزد شاه
كه مشتي ستمديدهٔ دادخواه
تظلم زنانند بر شاه روم
كه بر مصريان تنگ شد مرز و بوم
رسيدند چندان سياهان زنگ
كه شد در بيابان گذرگاه تنگ
سواد جهان را چنان در نبشت
كه سودا در آند در آن كوه و دشت
بيابانياني چو قطران سياه
از آن بيش كاندر بيابان گياه
چو كوسه همه پير كودك سرشت
به خوبي روند ار چه هستند زشت
نه روئي كه پيدا كند شرمشان
نه بر هيچكس مهر و آزرمشان
همه آدمي خوار و مردم گزاي
ندارد در اين داوري مصر پاي
گر آيد به يارگيري شهريار
وگر ني به تاراج رفت آن ديار
نه مصر و نه افرنجه ماند نه روم
گدازند از آن كوه آتش چو موم
ز جمعي چنين دل پراكنده‌ايم
دگر حكم شه راست ما بنده‌ايم
شه دادگر داور دين پناه
چو دانست كاورد زنگي سپاه
هراسان شد از لشگر بي قياس
نبايد كه دانا بود بي هزاس
ارسطوي بيدار دل را بخواند
وزين در بسي قصه با او براند
وزير خردمند پيروز راي
به پيروزي شاه شد رهنماي
كه برخيز و بخت آزمائي بكن
هلاك چنان اژدهائي بكن
برآيد مگر كاري از دست شاه
كه شه را قوي‌تر كند پايگاه
شود مصر و آن ناحيت رام او
برآيد به مردانگي نام او
دگر دشمنان را درآرد به خاك
شود دوست پيروز و دشمن هلاك
سكندر به دستوري رهنمون
ز مقدونيه برد رايت برون
يكي لشگر انگيخت كز ترك و تيغ
فروزنده برقش برآمد به ميغ
ز دريا سوي خشگي آورد راي
دليلش سوي مصر شد رهنماي
همه مصريان شهري و لشگري
پذيره شدندش به نيك اختري
بفرمود شه كز لب رود نيل
كند لشگرش سوي صحرا رحيل
به پرخاش زنگي شتابان شدند
دو اسبه به سوي بيابان شدند
دليران به صحرا كشيدند رخت
به كين خواه زنگي كمر كرده سخت
چو زنگي خبر يافت كامد سپاه
جهان گشت بر چشم زنگي سياه
دو لشگر برابر شد آراسته
شد آزرمها پاك برخاسته
ز نعل سمندان پولاد ميخ
زمين را ز جنبش برافتاد بيخ
ز بس نعره كامد برون از كمين
فرود اوفتاد آسمان بر زمين
ز گرز گران سنگ چالش گران
شده ماهي و گاو را سر گران
ز شوريدن بانگ چون رستخير
به وحش بيابان درآمد گريز
چو بر جنگ شد ساخته سازشان
گريزنده شد ديو از آوازشان
به جايي گرفتند جاي نبرد
كه گرما ز مردم بر آورد گرد
زميني ز گوگرد بي آب تر
هوائي ز دوزخ جگر تاب‌تر
ز تنين به غور آمده غارها
در او فتنه را روز بازارها
در آن جاي غولان وطن ساختند
چو غولان به هر گوشه مي‌تاختند
چو گوهر فرو برد گاو زمين
برون جست شير سياه از كمين
برآفاق شد گاو گردون دلير
برآمد ستاره چو دندان شير
شب از ناف خود عطرسائي گشاد
جهان زيور روشنائي نهاد
برون شد يزك دار دشمن شناس
يتاقي كمر بست بر جاي پاس
ستاره درآمد به تابندگي
برآسود خلق از شتابندگي
به يك جاي هم روم و هم زنگبار
فرومانده زنگي و رومي ز كار


بخش ۱۴ - پادشاهي اسكندر به جاي پدر

۳۴ بازديد


بيا ساقي از خود رهائيم ده
ز رخشنده مي روشنائيم ده
ميي كو ز محنت رهائي دهد
به آزردگان موميائي دهد
سخن سنجي آمد ترازو به دست
درست زر اندود را مي‌شكست
تصرف در آن سكه بگذاشتم
كزان سيم در زر خبر داشتم
گر انگشت من حرف‌گيري كند
ندانم كسي كو دبيري كند
ولي تا قوي دست شد پشت من
نشد حرف گير كس انگشت من
نبينم به بدخواهي اندر كسي
كه من نيز بدخواه دارم بسي
ره من همه زهر نوشيدنست
هنر جستم و عيب پوشيدنست
بدان ره كه خود را نمودم نخست
قدم داشتم تابه آخر درست
دباغت چنان دادم اين چرم را
كه برتابد آسيب و آزرم را
چنان خواهم از پاك پروردگار
كزين ره نگردم سرانجام كار
گزاراي نقش گزارش پذير
كه نقش از گزارش ندارد گزير
چنين نقش بندد كه چون شاه روم
به ملك جهان نقش برزد به موم
ولايت ز عدلش پر آوازه گشت
بدو تاج و تخت پدر تازه گشت
همان رسمها كز پدر ديده بود
نمود آنچه رايش پسنديده بود
همان عهد ديرينه برجاي داشت
علمهاي پيشينه بر پاي داشت
به دارا همان گنج زر مي‌سپرد
بران عهد پيشينه پي مي‌فشرد
ز فرمانبران ملك فيلقوس
نشد كس در آن شغل با وي شموش
كه بود از پدر دوست انگيزتر
به دشمن كشي تيغ او تيزتر
چنان شد كه با زور بازوي او
نچربيد كس در ترازوي او
چو در زور پيچيدي اندام را
گره برزدي گوش ضرغام را
كباده ز چرخه كمان ساختي
بهر گشتني تيري انداختي
به نخجير گه شيري كردي شكار
ز گور و گوزنش نرفتي شمار
ربود از دليران تواناتري
سر زيركان شد به داناتري
چو خطش قلم راند بر آفتاب
يكي جدول انگيخت از مشك ناب
فلك زان خط جدول انگيخته
سواد حبش را ورق ريخته
حساب جهانگيري آورد پيش
جهان را زبون ديد در دست خويش
همش هوش دل بود و هم زوردست
بدين هر دو بر تخت شايد نشست
به هر كاري كو جست نام آوري
در آن كار دادش فلك ياوري
همه روم از آن سرو نوخاسته
به ريحان سرسبزي آراسته
ازو بسته نقشي به هر خانه‌اي
رسيده به هر كشور افسانه‌اي
گهي راز با انجمن مي‌نهاد
گه از راز انجم گره مي‌گشاد
به انبوه مي با جوانان گرفت
به خلوت پي كار دانان گرفت
نه آن كرد با مردم از مردمي
كه آيد در انديشهٔ آدمي
به آزردن كس نياورد راي
برون از خط عدل ننهاد پاي
به بازارگانان رها كرد باج
نجست از مقيمان شهري خراج
ز ديوان دهقان قلم برگرفت
به بي‌مايگان هم درم درگرفت
عمارت همي كرد و زر مي‌فشاند
همه خار مي‌كند و گل مي‌نشاند
به هر ناحيت نام داغش كشيد
به مصر و حبس بوي باغش كشيد
گشاده دو دستش چو روشن درخش
يكي تيغ زن شد يكي تاج بخش
ترازو خود آن به كه دارد دو سر
يكي جاي آهن يكي جاي زر
هر آن كار اقبال را درخورست
به آهن چو آهن به زر چون زرست
چنان دادگر شد كه هر مرز و بوم
زدي داستان كاي خوشا مرز روم
ارسطو كه دستور درگاه بود
به هر نيك و بد محرم شاه بود
سكندر به تدبير دانا وزير
به كم روزگاري شد آفاق گير
وزيري چنين شهرياري چنان
جهان چون نگيرد قراري چنان
همه كار شاهان گيتي نكوه
ز راي وزيران پذيرد شكوه
ملك شاه و محمود و نوشيروان
كه بردند گوي از همه خسروان
پذيراي پند وزيران شدند
كه از جملهٔ دور گيران شدند
شه ما كه بدخواه را كرد خرد
براي وزير از جهان گوي برد
مرا و تو را گه شود پاي سست
تن شاه بايد كه ماند درست
مبادا كه شه را رسد پاي لغز
كه گردد سر ملك شوريده مغز
چو باشد كند چشم بد بازيي
كند ديو بافتنه دم سازيي
جهان دادخواهست و شه دادگير
ز داور نباشد جهان را گزير
جهان را به صاحب جهان نور باد
وزين داوري چشم بد دور باد


بخش ۱۶ - پيكار اسكندر با لشگر زنگبار

۳۶ بازديد


بيا ساقي آن مي‌كه رومي وشست
به من ده كه طبعم چو زنگي خوشست
مگر با من اين بي محابا پلنگ
چو رومي و زنگي نباشد دو رنگ
فريبنده راهي شد اين راه دور
كه بر چرخ هفتم توان ديد نور
درين ره فرشته زره مي‌رود
كه آيد يكي ديو و ده مي‌رود
به معيار اين چارسو رهروي
نسنجد دو جو تا ندزدد جوي
قراضه قراضه ربايد نخست
ربايند ازو چون كه گردد درست
بجو مي‌ستاند ز دهقان پير
به من مي‌فرستند به ديوان مير
ز من رخت اين همرهان دور باد
زبانم بر اين نكته معذور باد
از اين آشنايان بيگانه خوي
دوروئي نگر يك زباني مجوي
دو سوراخ چون رو به حيله ساز
يكي سوي شهوت يكي سوي آز
وليكن چو كژدم به هنگام هوش
نه سوراخ ديده نه سوراخ گوش
گزارش گر رازهاي نهفت
ز تاريخ دهقان چنين باز گفت
كه چون شاه چين زين برابرش نهاد
فلك نعل زنگي بر آتش نهاد
سپهر از كمين مهر بيرون جهاند
ستاره ز كف مهره بيرون فشاند
جهان از دليران لشكر شكن
كشيده چو انجم بسي انجمن
از آيينه پيل و زنگ شتر
صدف را شبه رست بر جاي در
ز پويه كه پي بر زمين مي‌فشرد
در اندام گاو استخوان گشت خرد
شه روم رسم كيان تازه كرد
ز نوبت جهان را پرآوازه كرد
بر آراست لشگر به آيين روم
چو آرايش نقش بر مهر موم
ز رومي تني بود بس مهربان
زبان آوري آگه از هر زبان
دلير و سخنگوي و دانش پرست
به تير و به شمشير گستاخ دست
كشيده دمش طوطيان را به دام
سخن پروري طوطيا نوش نام
به شيرين سخن‌هاي مردم فريب
ربوده نيوشندگان را شكيب
نديم سكندر به بي گاه و گاه
محاسب در احكام خورشيد و ماه
سكندر به حكم پيام آوري
بر خويش خواندش به نام آوري
بفرمود تا هيچ نارد درنگ
شتابان شود سوي سالار زنگ
رساند بدو بيم شمشير شاه
مگر بشنود باز گردد ز راه
به زنگي زبان رهنموني كند
كه آهن در آتش زبوني كند
جوانمرد گل‌چهره چون سرو بن
ز رومي به زنگي رساند اين سخن
كه دارنده تاج و شمشير و تخت
روان كرد رايت به نيروي بخت
جوان دولت و تيز و گردنكشست
گه خشم سوزنده چون آتشست
چو بر شاه آهو كشد چرم گور
بدوزد سر مور بر پاي مور
چنان به كه با او مدارا كني
بنالي و عذر آشكارا كني
نبايد كه آن آتش آيد به تاب
كه ننشيند آنگه به درياي آب
به مهرش روان بايد آراستن
مبارك نشد كين ازو خواستن
جهانش گه صلح و جنگ آزمود
ز جنگش زيان ديد و از صلح سود
شه زنگ چون گوش كرد آن سخن
بپيچيد بر خود چو مار كهن
دماغش ز گرمي برآمد به جوش
برآورد چون رعد غران خروش
بفرمود تا طوطيا نوش را
كشند و برنداز تنش هوش را
ربودنش آن ديوساران ز جاي
چو كه برگ را مهرهٔ كهرباي
بريدند در طشت زرين سرش
به خون غرقه شد نازنين پيكرش
چو پرخون شد آن طشت زرين چه كرد
بخوردش چو آبي و آبي نخورد
كساني كه بودند با او به راه
شدند آب در ديده نزديك شاه
نمودند كان رومي خوب چهر
چه بد ديد از آن زنگي سرد مهر
شه از بهر آن سرو شمشاد رنگ
چنان سوخت كز تاب آتش خدنگ
به خون ريختن شد دل انگيخته
ز خون چنان بي گنه ريخته
شد از روميان رنگ يكبارگي
كه ديدند از آنگونه خونخوارگي
سياهان ازان كار دندان سفيد
ز خنده لب روميان نااميد
شب آن به كه پوشيده دندان بود
كه آن لحظه ميرد كه خندان بود
سكندر به آهستگي يك دو روز
گذشت از سر خشم انديشه سوز
شباهنگ چون برزد از كوه دود
برآهنگ شب مرغ دستان نمود
برآويخت هندوي چرخ از كمر
به هاروني شب حرسهاي زر
جلاجل زنان گفت هارون شاه
كه شه تاجور باد و دشمن تباه
طلايه برون شد بره داشتن
يتاقي به نوبت نگه داشتن
دگر روز كاورد گردون شتاب
برون زد سر از كنج كوه آفتاب
بغريد كوس از در شهريار
جهان شد ز بانگ جرس بي‌قرار
تبيره زن از خارش چرم خام
لبيشه درافكند شب را به كام
در آمد به شورش دم گاو دم
به خمبك زدن خام روئينه خم
ترازوي پولاد سنجان به ميل
ز كفه به كفه همي راند سيل
سنان سرخشت خفتان شكاف
برون رفت از فلكه پشت و ناف
ز قاروره و ياسج و بيد برگ
قواره قواره شده درع و ترك
زهرين حمله زهراي تيغ
شده آب خون در دل تند ميغ
چو لشگر به لشگر درآورد روي
مبارز برون آمد از هر دو سوي
بسي يك به ديگر درآويختند
بسي خون بناورد گه ريختند
سبق برد بر لشگر روم زنگ
چو بر گور پي بر كشيده پلنگ
خرابي درآورد زنگي به روم
ز هر بوم افغان برآورد بوم
كه رومي بترسيد از آن پيش خورد
كه با طوطيا نوش زنگي چه كرد
درافكند خون دلاور به جام
بخورد از سر خامي آن خون خام
چو زنگي نمود آنچنان بازيي
ز رومي نيامد عنان تازيي
بدانست سالار لشگر شناس
كه در رومي از زنگي آمد هراس
چو لشگر هراسان شود در ستيز
سگالش نسازد مگر بر گريز
وزير خردمند را خواند پيش
خبر دادش از راز پنهان خويش
كه بددل شدند اين سپاه دلير
ز شمشير ناخورده گشتند سير
به لشگر توان كردن اين كارزار
به تنها چه برخيزد از يك سوار
ز خون خوردن طوطيا نوش گرد
همه لشگر از بيم خواهند مرد
كند هر يك آيين ترس آشكار
نيابد ز ترسندگان هيچ كار
چو بد دل شد اين لشگر جنگجوي
بيار آب و دست از دليري بشوي
همان زنگيان چيره دستي كنند
چو پيلان آشفته مستي كنند
چه دستان توان آوريدن به دست
كزان زنگيان را درآيد شكست
برانداز رايي كه ياري دهد
ازين وحشتم رستگاري دهد
جهانديده دستور فرياد رس
گشاد از سر كارداني نفس
كه شاها خرد رهنمون تو باد
ظفر يار و دشمن زبون تو باد
جهان داور آفرينش پناه
پناه تو باد اي جهانگير شاه
به هر جا كه روي آري از كوه و دشت
بهي بادت از چرخ پيروز گشت
سياهان كه ماران مردم زنند
نه مردم همانا كه اهريمنند
اگر رومي انديشد از جنگ زنگ
عجب نيست كاين ماهيست آن نهنگ
ز مردم كشي ترس باشد بسي
ز مردم خوري چون نترسد كسي
گر آزرم خواهيم از اين سگدلان
نخوانندمان عاقلان عاقلان
وگر جاي خالي كنيم از نبرد
ز گيتي برآرند يكباره گرد
بلي گر زما داشتندي هراس
ميانجي برايشان نهادي سپاس
ميانجي كه باشد كه بس بيهشند
وگر راست خواهي ميانجي كشند
يكي چاره بايد برانداختن
به تزوير مردم خوري ساختن
گرفتن تني چند زنگي ز راه
گرفتار كردن در اين بارگاه
نشستن تو را خامش و خشمناك
درانداختن زنگيان را به خاك
يكي را سر از تن بريدن به درد
به مطبخ فرستادن از بهر خورد
به زنگي زبان گفتن اين را بشوي
بپز تا خورد خسرو نامجوي
بفرماي تا مطبخي در نهفت
نهد جفته و آن را كند خاك جفت
بجوشد سر گوسپندي سياه
تهي ز استخوان آورد نزد شاه
شه آن چرم ناپختهٔ نيم خام
بدرد بخايد به حرصي تمام
بگويد كه مغزش بياريد نيز
كزين نغزتر كس نخوردست چيز
اگر هيچ دانستمي در نخست
كه زنگي خوري داردم تندرست
اسيران رومي نپروردمي
همه زنگي خوش نمك خوردمي
چو آن آدمي خواره يابد خبر
كه هست آدمي‌خواره‌اي زو بتر
بدين ترس بگذارد آن كين گرم
كه آهن به آهن توان كرد نرم
گر اين چاره سازي به دست آوريم
بر آن چيره دستان شكستن آوريم
به گرگي ز گرگان توانيم رست
كه بر جهل جز جهل نارد شكست
بفرمود شه تا دليران روم
نمايند چالش در آن مرز و بوم
كمين بر گذرگاه زنگ آورند
تني چند زنگي به چنگ آورند
شدند آن دليران فرمان پذير
گرفتند از آن زنگيي چند اسير
به نوبتگه شاه بردند شان
به سرهنگ نوبت سپردند شان
درآوردشان نوبتي دار شاه
قفائي ز خون سرخ و روئي سياه
شه از خشمناكي چو غرنده شير
كه آرد گوزن گران را به زير
يكي را بفرمود تا زان گروه
ببرند سر چون يكي پاره كوه
به مطبخ سپردند كين را بگير
بساز آنچه شه را بود ناگزير
دگرگونه با مطبخي رفته راز
كه چون ساز مي‌بايد آن تركتاز
دگر زنگيان پيش خسرو به پاي
فرومانده عاجز در آن رسم و راي
چو فرمود خسرو كه خوان آورند
بساط خورش در ميان آورند
بياورد خوان زيرك هوشمند
بر او لفچهاي سر گوسپند
شه از هم دريد آنخورش را به زور
چو شيري كه او بردرد چرم گور
بيايستگي خورد و جنباند سر
كه خوردي نديدم بدين سان دگر
چو زنگي بخوردن چنين دلكشست
كبابي دگر خوردنم ناخوشست
همه ساق زنگي خورم در شراب
كزان خوش نمك‌تر نيابم كباب
به رغم سياهان شه پيل بند
مزور همي خورد از آن گوسفند
چو ترسنده اژدها كردشان
چو ماران به صحرا رها كردشان
شدند آن سياهان بر شاه زنگ
خبر باز دادند از آن روز تنگ
كه اين اژدها خوي مردم خيال
نهنگي است كاورده بر ما زوال
چنان مي‌خورد زنگي خام را
كه زنگي خورد مغز بادام را
سر لفجنان را كه آرد ببند
خورد چون سرو لفجه گوسفند
دل زنگيان را درآمد هراس
كه از پرنيان سر برون زد پلاس
فرو پژمريد آتش انگيزشان
ز گرمي نشست آتش تيزشان
چو روز دگر مرغ بگشود بال
تهي شد دماغ سپهر از خيال
به غول سيه بانگ برزد خروس
در آمد به غريدن آواز كوس
شغبهاي شيپور از آهنگ تيز
چو صور اسرافيل در رستخيز
ز نعره برآوردن گاو دم
شده ز آسمان زهرهٔ گاو گم
دهلهاي گرگينه چرم از خروش
درآورده مغز جهان را به جوش
ز شوريدگي تنبك زخم ريز
دماغ فلك سفته از زخم تيز
دل تركتازان در آن داروگير
برآورده از ناي تركي نفير
زمين لرزه مقرعه در دماغ
زده آتشين مقرعه چون چراغ
روارو زنان تير پولاد ساي
در اندام شيران پولاد خاي
پلارك چنان تاف از روي تيغ
كه در شب ستاره ز تاريك ميغ
دو لشگر دگر باره برخاستند
دگرگونه صفها برآراستند
دو ابر از دو سو در خروش آمدند
دو درياي آتش به جوش آمدند
برآميخته لشگر روم و زنگ
سپيد و سيه چون گراز دو رنگ
سم باد پايان پولاد نعل
به خون دليران زمين كرده لعل
ترنگ كمانهاي بازو شكن
بسي خلق را برده از خويشتن
درفشيدن تيغ آيينه تاب
درفشان‌تر از چشمهٔ آفتاب
زده لشگر روم رايت بلند
زمين در كمان آسمان در كمند
به قلب اندر اسكندر فيلقوس
جناحي بر آراسته چون عروس
ز پيش سپه زنگي قيرگون
جناحي برآورده چون بيستون
صف زنده پيلان به يك‌جا گروه
چو گرد گريوه كمرهاي كوه
مژه چون سنان چشمها چون عقيق
ز خرطوم تا دم در آهن غريق
دگرگونه بر هر يكي تخت عاج
برو زنگيي بر سر از مشك تاج
چو آواز بر پيل سركش زدي
زدي آتش ارخود بر آتش زدي
ز پس پيل كامد به چالش برون
شد از پاي پيلان زمين نيلگون
پياده روان گرد پيل بلند
به هر گوشه‌اي كرده صد پيل بند
چو آيين پيكار شد ساخته
منش‌ها شد از مهر پرداخته
ستمگر سياهي زراجه بنام
ز لشگر گه زنگ بگشاد گام
در آمد چو پيل استخواني به دست
كزو پيل را استخوان مي‌شكست
سيه ماري افسون گرگي در او
سرآماسي از سر بزرگي در او
دهانش فراخ و سيه چون لويد
كزو چشم بيننده گشتي سپيد
خمي از خماهن برانگيخته
به خمها سكاهن برو ريخته
برو سينه‌اي همچو پولاد ترس
حديث تنومندي آن خود مپرس
علم ديده‌اي پرچمي بر سرش؟
نمي‌گشت يك موي از آن پيكرش
گر آنجا بود طاسكي سرنگون
دو ديده برو همچو دو طاس خون
بسي خويشتن را به زنگي ستود
كه سوزان‌تر از آتشم زير دود
زراجه منم پيل پولاد خاي
كه بر پشت پيلان كشم پيل پاي
چو در پيل پاي قدح مي‌كنم
به يك پيل پا پيل را پي كنم
چو در معركه بركشم تيغ تيز
به كوهه كنم كوه را ريزريز
گرم شير پيش آيدو گر هزبر
براو سيل بارم چو غرنده ابر
فرس بفكند جوش من نيل را
رخ من پياده نهد پيل را
سلاح از تنم رسته چو شير نر
ز پولاد دارم سلاحي دگر
چو الماس و آهن رگ تن مرا
چه حاجت به الماس و آهن مرا
چو گردن برآرم به گردن كشي
نه زابي هراسم نه از آتشي
درم پهلوي پهلوانان به تيغ
خورم گرده گردنان بي دريغ
به مردم كشي اژدها پيكرم
نه مردم كشم بلكه مردم خورم
مرا در جهان از كسي شرم نيست
ستيزه بسي هست و آزرم نيست
ستيزنده را دارد آزرم سست
خر از زير پالان برآيد درست
چو من زنگي آنگه كه خندان بود
سيه شيري الماس دندان بود
بگفت اين و برزد به ابرو شكنج
چو ماري كه پيچد ز سوداي گنج
ز رومي سواري توانا و چست
بر آن آتش افكند خود را نخست
به آتش كشي باز ماليد گوش
چو پروانه‌اي كايدش خون بجوش
درآمد برو زنگي جنگ سود
به يك ضربت از تن سرش را ربود
دگر كينه خواهي درآمد به جنگ
فلك هم درآورد پايش به سنگ
چنين تا به مقدار هفتاد مرد
به تيغ آمد از روميان در نبرد
دگر هيچكس را نيامد نياز
كه با آن زباني شود رزم ساز
دل از جاي شد لشگر روم را
چو از كورهٔ آتشين موم را
چو كرد آن زباني سپه را زبون
نيامد بناورد او كس برون
سر گردنان شاه گردون گراي
ز پرگار موكب تهي كرد جاي
بر آراست بر جنگ زنگي بسيچ
به زنگي كشي نيزه را داد پيچ
زده بر ميان گوهر آگين كمر
در آورده پولاد هندي به سر
به تن بر يكي آسمان گون زره
چو مرغول زنگي گره به گره
يماني يكي تيغ زهر آبجوش
حمايل فروهشته از طرف دوش
كمندي چو ابروي طمغاچيان
به خم چون كمان گوشه چاچيان
لحيفي برافكنده بر پشت بور
درآمد بزين آن تن پيل زور
عنان تكاور به دولت سپرد
نمود آن قوي دست را دستبرد
به كبك دري چون درآيد عقاب
چگونه جهد بر زمين آفتاب؟
از آن تيزتر خسرو پيلتن
به تندي درآمد به آن اهرمن
بزد بانگ بر وي كه‌اي زاغ پير
عقاب جوان آمد آرام گير
اگر بر نتابي عنان را ز راه
كنم بر تو عالم چو رويت سياه
سيه روي ازاني كه از تيغ تيز
درين حربگه كرد خواهي گريز
مرو تا به خون سرخ رويت كنم
مسلسل‌تر از جعد مويت كنم
فتد زنگ بر تيغ آيينه رنگ
من آئينه‌ام كز من افتاد زنگ
سپيده برد روي از چشم درد
برد تيغ من سرخي از روي زرد
چه لافي كه من ديو مردم خورم
مرا خور كه از ديو مردم برم
نداني تو پيگار شمشير سخت
بياموزمت من به بازوي بخت
گر آيي ز جايي نگهدار جاي
و گرنه سرت بسپرم زير پاي
من آن روم سالار تازي هشم
كه چون دشنه صبح زنگي كشم
چو هندي زنم بر سر زنده پيل
زند پيليان جامه در خم نيل
چو ز آهن كنم حلقه در گوش سنگ
به زنگه رود گوش سالار زنگ
چو گفت اين سخن در ركاب ايستاد
برآورد باز و عنان برگشاد
برو حمله‌اي برد چون شير مست
يكي گرزهٔ شير پيكر به دست
ز سختي كه زد بر سرش گرز را
برافتاد تب لرزه البرز را
به يك زخم آن گرز پولاد لخت
ستد جان از آن آبنوسي درخت
سرو گردن و سينه و پاي و دست
ز پا تا به خرد درهم شكست
چو كار زراجه ز راحت بريد
يكي محنت ديگر آمد پديد
سياهي به كردار نخل بلند
هراسان ازو ديدهٔ نخل بند
به خسرو درآمد چو تند اژدها
بر او كرد زخمي چو آتش رها
نشد كارگر تيغ بر درع شاه
بغريد زنگي چو ابر سياه
چو داراي روم آن سيه را بديد
نهنگ سياه از ميان بركشيد
چنان ضربتي زد بر آن نخل بن
كه شير جوان بر گوزن كهن
سر زنگي نخل بالا فتاد
چو زنگي كه از نخل خرما فتاد
دگر زنگيي رفت سوي مصاف
زبان برگشاده به مشتي گزاف
كه ابري سياه آمد از كوه زنگ
نبارد مگر اژدها و نهنگ
سيه كولهٔ گرد بازو منم
گران كوه را هم ترازو منم
ز تن بركنم گردن پيل را
به دم دركشم چشمهٔ نيل را
بر آن كس كه جانش به آهن گزم
بسي جامها در سكاهن رزم
جهان جوي چون ديد كان يافه گوي
ز خون ناف خود را كند نافه بوي
سر تيغ بر گردن افراختش
در آن يافه گفتن سرانداختنش
از آن سهمگن‌تر سياهي قوي
عنان راند بر چالش خسروي
چنان زد برو تيغ زنگار خورد
كه زنگي ز گردش درآمد به گرد
سياهي دگر زين بر ادهم نهاد
به زخمي دگر ديده بر هم نهاد
دگر تا شب از نامداران زنگ
نيامد كسي را تمناي جنگ
جهاندار با فتح دمساز گشت
شبانگه به آرامگه بازگشت
چو گلنارگون كسوت آفتاب
كبودي گرفت از خم نيل آب
نگهبان اين مار پيكر درفش
زر اندود بر پرنيان بنفش
رقيبان لشگر به آيين پاس
نگهبان‌تر از مرد انجم شناس
يزكداري از ديده نگذاشتند
يتاقي كه رسمي است مي‌داشتند
سحرگه كه آمد به نيك اختري
گل سرخ بر طاق نيلوفري
سكندر برون آمد از خوابگاه
برآراست بر حرب دشمن سپاه
روان كرد رخش عنانتاب را
برانگيخت چون آتش آن آب را
به قلب اندرون پاي خود را فشرد
بهر پهلوي پهلوي را سپرد
چپ و راست را بست از آهن حصار
فرو برد چون كوه بيخ استوار
همان لشگر زنگ و خيل حبش
به هر گوشه‌اي گشته شمشيركش
حبش بريمين بربري بريسار
به قلب اندرون زنگي ديوسار
چو نوبت زن شاه زد كوس جنگ
جرس دار زنگي بجنباند زنگ
در آمد به غريدن ابر سياه
ز ماهي تف تيغ برشد به ماه
چنان آمد از هر دو لشگر غريو
كزان هول ديوانه شد مغز ديو
گره بر گلوها فروبست گرد
ز بي خوني اندامها گشت زرد
ز گرز گران سنگ و شمشير تيز
ميانجي همي جست راه گريز
ز بس شورش رق روئينه طاس
به گردون گردان در آمد هراس
ز خر مهرهٔ مغز پرداخته
زمين مغز كوه از سر انداخته
ز روئين دز كوس تندر خروش
به دزهاي روئين درافتاد جوش
ز ناي دميده بر آهنگ دور
گمان بود كامد سرافيل و صور
ز بس كوفتن بر زمين گرز و تيغ
ز هر غار بر شد غباري به ميغ
ز منقار پولاد پران خدنگ
گره بسته خون در دل خاره سنگ
كمان كج ابرو به مژگان تير
ز پستان جوشن برآورده شير
كمند گره دادهٔ پيچ پيچ
به جز گرد گردن نمي‌گشت هيچ
چو هندوي بازيگر گرم خيز
معلق زنان هندوي تيغ تيز
ز موزوني ضربهاي سنان
به رقص آمده اسب زير عنان
به زنبورهٔ تير زنبور نيش
شده آهن و سنگ را روي ريش
زمين خسته از خون انجيدگان
هوا بسته از آه رنجيدگان
برآراسته قلب شاه از نبرد
چو كوهي كه انباشد از لاجورد
همان تيغزن زنگي سخت كوش
برآورده چون زنگ زنگي خروش
كفيده دل و بر لب آورده كف
دهن باز كرده چو پشت كشف
چو از هر دو سو گشت قلب استوار
ز هر دو سپه رفت بيرون سوار
نمودند بسيار مردانگي
هم از زيركي هم ز ديوانگي
برآورد زنگي ز رومي هلاك
كه اين نازنين بود و آن هولناك
شه از نازنين لشگر انديشه كرد
كه از نازنينان نيايد نبرد
به دل گفت آن به كه شيري كنم
درين ترسناكان دليري كنم
چو لشگر زبون شد در اين تاختن
به خود بايد اين رزم را ساختن
برون شد دگر باره چون آفتاب
كه آرد به خونريزي شب شتاب
تني چند را زان سپاه درشت
به يك زخم يك زخم چون سگ بكشت
كسي كان چنان ديد بنياد او
تهي كرد پهلو ز پولاد او
سپهدار رومي چو بي جنگ ماند
تكاور سوي لشگر زنگ راند
پلنگر كه او بود سالار زنگ
بدانست كامد ز دريا نهنگ
به ياران خود گفت كاين صيد خام
كجا جان برد چون در آيد به دام
سليحي ملك وار ترتيب كرد
به جوشن بر از تيغ تركيب كرد
به پوشيد خفتاني از كرگدن
مكوكب به زر زاستين تا بدن
يكي خود پولاد آيينه فام
نهاد از بر فرق چون سيم خام
درفشان يكي تيغ چون چشم گور
پلارك درو رفته چون پاي مور
برآهيخت و آمد بر تند شير
نشايد شدن سوي شيران دلير
بغريد كاي شير صيد آزماي
هماوردت آمد مشو باز جاي
مرو تا نبرد دليران كنيم
درين رزمگه جنگ شيران كنيم
به بينيم كز ما بلندي كراست
درين كار فيروزمندي كراست
ز جوشيدن زنگي خامكار
بجوشيد خون در دل شهريار
چو بدخواه كين در خروش آورد
ستيزنده را خون به جوش آورد
سكندر بدو گفت چندين ملاف
مران بيهده پيش مردان گزاف
ز مردانگي لاف چندين مزن
هراسان شو از سايهٔ خويشتن
بترس ار چه شيري ز شيرافكنان
دليري مكن با دلير افكنان
تني را كه نتواني از جاي برد
به پرخاش او پي چه خواهي فشرد
به پهلوي شير آنگهي دست كش
كه داري به شير افكني دستخوش
به تاراج خود تركتازي كني
كه گنجشك باشي و بازي كني
بيا تا بگرديم ميدان خوشست
ببينيم كز ما كه سختي كشست
گرفته مزن در حريف افكني
گرفته شوي گر گرفته زني
بر آشفت زندگي ز گفتار شاه
به چالش درآمد چو دود سياه
فروهشت بر ترك شه تيغ را
ز برق آتشي كي رسد ميغ را
برآشفته شد شاه از آن زشت روي
چو تيغ از تنش سر برآورد موي
به تندي يكي تيغ زد بر تنش
نشد كارگر زخم بر جوشنش
بسي جمله بر يكديگر ساختند
يكي زخم كاري نينداختند
بدينگونه تا شب درآمد بسر
نشد زخم كس در ميان كارگر
چو زنگي شد از جنگ خسرو ستوه
بدو گفت خورشيد شد سوي كوه
شب آمد شبيخون رها كردنيست
به ميعاد فردا وفا كردنيست
سيه كار شب چون شود شحنه سود
برون آيد آتش ز گردنده دود
كنم با تو كاري در اين كارزار
كه اندر گريزي به سوراخ مار
به شرطي كه چون صبح راند سپاه
تو را نيز چون صبح بينم پگاه
بگفت اين و از حربگه بازگشت
برين داستان شاه دمساز گشت
به مهلت ز شب عذر خواه آمدند
ز ميدان سوي خوابگاه آمدند
چو روز دگر چشمهٔ آفتاب
برانگيخت آتش ز درياي آب
دو لشگر به هم بركشيدند كوس
چو شطرنجي از عاج و از آبنوس
تذروان رومي و زاغان زنگ
شده سينهٔ باز يعني دو رنگ
سياهان چو شب روميان چون چراغ
كم و بيش چون زاغ و چون چشم زاغ
برآمد يكي ابر زنگار گون
فرو ريخت از ديده درياي خون
در آن سيل كز پاي شد تا به فرق
يكي تشنه مانده يكي گشته غرق
جهان خسرو آهنگ پيكار كرد
به بدخواه بر چشم بد كار كرد
برآراست بازار ناورد را
برانگيخت ز آب روان گرد را
كژ اكندي از گور چشمه حرير
بپوشيد و فارغ شد از تيغ و تير
يكي درع رخشندهٔ چشمه دار
كه در چشم نامد يكي چشمه وار
سنان كش يكي نيزهٔ سي ارش
به آب جگر يافته پرورش
حمايل يكي تيغ هندي چو آب
به گوهرتر از چشمهٔ آفتاب
كلاهي ز پولاد چين بر سرش
كه گوهر به رشك آمد از گوهرش
برآويخته ناچخي زهردار
به وقت زدن تلخ چون زهر مار
نشست از بر بارهٔ كوه فش
به ديدن همايون به رفتار خوش
روان كرد مركب به ميعادگاه
پذيره كه دشمن كي آيد ز راه
نيامد پلنگر كه پژمرده بود
به انديشه لنگر فرو برده بود
دگر زنگيي را چو عفريت مست
فرستاد تا گوهر آرد به دست
به يك ناچخ شه كه بر وي رسيد
ز زنگي رگ زندگاني بريد
دگر ديوي آمد چو يكپاره كوه
كزو چشم بينندگان شد ستوه
همان خورد كان ناسزاي دگر
چنين چند را خاك خاريد سر
سيه روي‌تر زان يي ديو سار
به پيچش درآمد چو پيچنده مار
بر او نيز شه ناچخي راند زود
به زخمي برآورد ازو نيز دود
سياهي دگر زان ستمگاره‌تر
به حرب آمد از شير خونخواره‌تر
همان شربت يار پيشينه خورد
زمانه همان كار پيشينه كرد
نيامد دگر كس به ميدان دلير
كه ترسيده بودند از آن تند شير
عنان داد خسرو سوي خيل زنگ
برون خواست بدخواه خود را به جنگ
پلنگر چو ديد آن چنان دستبرد
شد اندامش از زخم ناخورده خرد
اگر خواست ورنه جنيبت جهاند
سوي حربگه كام و ناكام راند
عنان بر شه افكند چالش كنان
به صد خاريش بخت مالش كنان
بسي زخمها زد به نيروي سخت
نشد كارگر بر خداوند بخت
شه شير زهره بر آن پيل زور
بجوشيد چون شير بر صيد گور
پناهنده را ياد كرد از نخست
نيت كرد بر كامگاري درست
طريدي بناورد زنگي نمود
كه بر نقطه پرگار تنگي نمود
به چالشگري سوي او راند رخش
برابر سيه خنده زد چون درخش
چنان زد بر او ناچخ نه گره
كه هم كالبد سفته شد هم زره
به يك باد شد كشتي خصم خرد
فرو ماند لنگر پلنگر به مرد
بفرمود شاه از سربارگي
كه لشگر بجنبد به يكبارگي
سپاه از دو سو جنبش انگيختند
شب و روز را درهم آميختند
ز بيم چكاچك كه آمد ز تير
كفن گشت در زير جوشن حرير
ترنگا ترنگ درفشنده تيغ
به مه درقها را برآورده ميغ
تنوره ز تفتيدن آفتاب
به سوزندگي چون تنوري بتاب
ز جوشيدن سر به سرسام تيز
جهان كرده از روشنائي گريز
ز بس زنگي كشته بر خاك راه
زمين گشته در آسمان رو سياه
عقيق از شبه آتش افروخته
شبه گشته در آسمان سيه سوخته
سبك شد شبه گشت گوهر گران
چنين است خود رسم گوهر گران
اسير سمنبرك شد مشك بيد
غراب سي صيد باز سپيده
سراسيمگي در منش تاخته
ز رخت خرد خانه پرداخته
ز دلدادن چاوشان دلير
دلاور شده گور بر جنگ شير
زگفتن كه هوي و دگر باره‌هان
برآورده سر هاي و هوي از جهان
ستيز دو لشگر چو از حد گذشت
زمانه يكي را ورق در نوشت
قوي دست را فتح شد رهنمون
به زنهار خواهي درآمد زبون
در آن تاختن لشگر روميان
به زنگي كشي بسته هر سو ميان
سكندر به شمشير بگشاد دست
به بازار زنگي در آمد شكست
چو زنگي درآمد به زنگانه رود
ز شهرود رومي برآمد سرود
سر رايت شاه بر شد به ماه
ز غوغاي زنگي تهي گشت راه
فرو ريخت باران رحمت ز ميغ
فرو نشست زنگار زنگي ز تيغ
ستاده ملك زير زرين درفش
ز سيفور بر تن قباي بنفش
ز هر سو كشان زنگيي چون نهنگ
به گردن در افسار يا پالهنگ
كسي را كه زير علم تاختند
به فرمان خسرو سر انداختند
در آن وادي از زنگيان كس نماند
وگر ماند جز بخش كركس نماند
گروهي كه بر پيل كردند زور
فتادند چون پيله در پاي مور
كري بنده كو بار مردم كشد
گهي شم كشد گه بريشم كشد
چو خصمان گرفتار خواري شدند
حبش در ميان زينهاري شدند
شه آن وحشيان را كه بود از حبش
نفرمود كشتن در آن كشمكش
ببخشود بر سختي كارشان
به شمشير خود داد زنهارشان
بفرمود تا داغشان بركشند
حبش زين سبب داغ بر آتشند
فروزنده‌شان كرد از آن گرم داغ
كز آتش فروزنده گردد چراغ
ز بس غارت آورردن از بهر شاه
غنيمت نگنجيد در عرضگاه
چو شاه آن متاع گران سنج ديد
چو دريا يكي دشت پر گنج ديد
به جز گوهرين جام و زرين عمود
به خروار عنبر به انبار عود
هم از زر كاني هم از لعل و در
بسي چرم و قنطارها كرده پر
ز كافور چون سيم صحرا ستوه
ز سيم چو كافور صدر پاره كوه
همان زنده پيلان گنجينه كش
همان تازي اسبان طاووس وش
همان برده بومي و بربري
سبق برده بر ماه و بر مشتري
ز برگستوانهاي گوهر نگار
همان چرم زرافهٔ آبدار
همه روي صحرا پر از خواسته
به گنجينه و گوهر آراسته
شه از فتح زنگي و تاراج گنج
برآسود ايمن شد از درد و رنج
به عبرت در آن كشتگان بنگريست
بخنديد پيدا و پنهان گريست
كه چندين خلايق در اين داروگير
چرا كشت بايد به شمشير و تير
خطا گر بر ايشان نهم نارواست
ور از خود خطا بينم اينهم خطاست
فلك را سر انداختن شد سرشت
نشايد كشيدن سر از سرنوشت
چو دود از پي لاجوردي نقاب
سر از گنبد لاجوردي متاب
فلكها كه چون لاجوردي خزند
همه جامه لاجوردي رزند
درين پردهٔ كج سرودي مگوي
در اين خاك شوريده آبي مجوي
كه داند كه اين خاك انگيخته
به خون چه دلهاست آميخته
همه راه اگر نيست بيننده كور
اديم گوزنست و كيمخت گور


بخش ۱۸ - سگالش نمودن اسكندر بر جنگ دارا

۳۵ بازديد


بيا ساقي آن مي‌كه فرخ پيست
به من ده كه داروي مردم ميست
ميي كوست حلواي هر غم كشي
نديده به جز آفتاب آتشي
جهان بينم از ميل جوينده پر
يكي سوي دريا يكي سوي در
نه بينم كسي را در اين روزگار
كه ميلش بود سوي آموزگار
چو من بلبلي را بود ناگزير
كز اين گوش گيران شوم گوشه‌گير
به مشغولي نغمهٔ اين سرود
شوم فارغ از شغل دريا و رود
چو بيرون جهم گه گه از كنج باغ
ترنجي به دستم چو روشن چراغ
نبينم كس از هوشياران مست
كه دادن توان آن ترنجش به دست
دگر باره از دست اين دوستان
گريز آورم سوي آن بوستان
تماشاي اين باغ دلكش كنم
بدو خاطر خويش را خوش كنم
گزارشگر كارگاه سخن
چنين گويد از موبدان كهن
كه چون شاه روم از شبيخون زنگ
برآسود و آمد مرادش به چنگ
پذيره شد آسايش و خواب را
روان كرد بر كف مي ناب را
به نوروز بنشست و مي نوش كرد
سرود سرايندگان گوش كرد
نبودي ز شه دور تا وقت خواب
مغني و ساقي و رود و شراب
حسابي به جز كامراني نداشت
از آن به كسي زندگاني نداشت
نشسته جهاندار گيتي فروز
به فيروزي آورده شب را به روز
به پيرامنش فيلسوفان دهر
جهان را به داد و دهش داد بهر
ارسطو به ساغر فلاطون به جام
مي خام ريزنده بر خون خام
مغني سراينده بر بانگ رود
به نوروزي شه نو آيين سرود
كه دولت پناها جوان بخت باش
همه ساله با افسر و تخت باش
گرو كن به عمر ابد جام را
گرو گير كن باده خام را
بساط مي ارغواني بنه
طرب ساز و داد جواني بده
چو داري جواني و اقبال هست
به رود و به مي شاد بايد نشست
چو ترتيب شمشير كردي تمام
بر آراي مجلس به ترتيب جام
جهان گير در سايه تاج و تخت
نگيرد جهان با تو اين كار سخت
سياهي گرفتي سپيدي بگير
چنين ابلقي با شدت ناگزير
علم بر فلك زن كه عالم تراست
به دولت در آويز كان هم تراست
شه از نصرت مصر و تاراج زنگ
به چهره در آورده بود آب و رنگ
زبون كردن دشمن آسان گرفت
حساب خراج از خراسان گرفت
به هم سنگي خويش در روم و شام
نيامد كسش در ترازو تمام
به دارا نداد آنچه داد از نخست
همان داده را نيز ازو باز جست
از آنجا كه روز جوانيش بود
تمناي كشور ستانيش بود
كمربند ايرانيان سست كرد
به ايران گرفتن كمر چست كرد
درختي كه او سر برآرد بلند
به ديگر درختان رساند گزند
به نخجير شد شاه يك روز كش
هم او خوش‌منش بود و هم‌روز خوش
شكار افكنان دشتها در نوشت
همي كرد نخجير در كوه و دشت
فلك وار مي‌شد سري پر شكوه
گهي سوي صحرا گهي سوي كوه
گذشت از قضا بر يكي كوهسار
كه بود از بسي گونه در وي شكار
دو كبك دري ديد بر خاره سنگ
به آيين كبكان جنگي به جنگ
گه آن مغز اين را به منقار خست
گه اين بال آنرا به ناخن شكست
در آن معركه راند شه بارگي
همي بود بر هر دو نظارگي
ز سختي كه كبكان در آويختند
ز نظارهٔ شاه نگريختند
شگفتي فرومانده شه زان شمار
كه در مغز مرغان چه بود آن خمار
يكي را نشان كرد بر نام خويش
برو بست فال سرانجام خويش
دگر مرغ را نام دارا نهاد
بر آن فال چشم آشكارا نهاد
دو مرغ دلاور در آن داوري
زماني نمودند جنگ آوري
همان مرغ شد عاقبت كامگار
كه بر نام خود فال زد شهريار
چو پيروز ديد آنچنان حال را
دليل ظفر يافت آن فال را
خرامنده كبك ظفر يافته
پريد از بركبك بر تافته
سوي پشتهٔ كوه پرواز كرد
عقابي درآمد سرش باز كرد
چو بشكست كبك دري را عقاب
ملك كبك بشكست و آمد به تاب
ز پرواز پيروزي خويشتن
نبودش همانا غم جان و تن
بدانست كاقبال ياري دهد
به دارا در كامگاري دهد
وليكن در آن دولت كامگار
نباشد بسي عمر او پايدار
شنيدم كه بود اندر آن خاره كوه
مقرنس يكي طاق گردون شكوه
كه پرسندگان زو به آواز خويش
خبر باز جستندي از راز خويش
صدائي شنيدندي از كوه سخت
بر انسان كه بودي نمودار بخت
بفرمود شه تا يكي هوشمند
خبر باز پرسد ز كوه بلند
كه چون در جهان ريزش خون بود
سرانجام اقبال او چون بود
بپرسيد پرسندهٔ نغز فال
كه چون مي‌نمايد سرانجام حال؟
سكندر شود بر جهان چيره دست؟
به داراي دارا درآرد شكست؟
صدائي برآورد كوه از نهفت
همان را كه او گفته بدباز گفت
از آن فال فرخ دل خسروي
چو كوه قوي يافت پشت قوي
به خرم دلي زان طرف بازگشت
سوي بزمگاه آمد از كوه و دشت
به تدبير بنشست با انجمن
چو سرو سهي در ميان چمن
سخن راند ز اندازه كار خويش
ز پيروزي صلح و پيكار خويش
كه چون من به نيروي گيتي پناه
به گردون گردان رساندم كلاه
گزيت رباخوارگان چون دهم
به خود بر چنين خواريي چون نهم
به دارا چرا داد بايد خراج
كزو كم ندارم نه گوهر نه تاج
گر او تاج دارد مرا تيغ هست
چو تيغم بود تاجم آيد به دست
گر او لشگر آرد به پيكار من
نگهدار من بس نگهدار من
مرا نصرت ايزدي حاصلست
كه رايم قوي لشگرم يكدلست
سپه را كه فيروزمندي رسد
ز ياران يك دل بلندي رسد
دو درزي ز دل بشكند كوه را
پراكندگي آرد انبوه را
اميدم چنان شد به نيروي بخت
كه بستانم از دشمنان تاج و تخت
چه بايد رصدگاه دارا شدن
به جزيت دهي آشكارا شدن
شما زيركان از سرياوري
چه گوئيد چون باشد اين داوري
چه حجت بود پيش دارا مرا
نهاني كند آشكارا مرا
شناسندگان سرانجام كار
دعا تازه كردند بر شهريار
كه تا چرخ گردنده و اخترست
وزين هر دو آميزش گوهرست
چراغ جهان گوهر شاه باد
رخ شاه روشن‌تر از ماه باد
توئي آنكه نيروي بينش به توست
برومندي آفرينش به توست
به هر جا كه باشي خداوند باش
ز تخمي كه كاري برومند باش
چو پرسيدي از ما به فرخنده راي
بگوئيم چون بخت شد رهنماي
چنانست رخصت براي صواب
كه شه بر مخالف نيارد شتاب
تو بنشين گر او با تو جنگ آورد
بر او تيغ تو كار تنگ آورد
ز دست تو يك تيغ برداشتن
ز دشمن سر و تيغ بگذاشتن
گوزني كه با شير بازي كند
زمين جاي قربان نمازي كند
ز دارا نيايد به جز ناي و نوش
گر آيد به تو خونش آيد به جوش
تو زو بيش در لشگر آراستن
خراج از زبونان توان خواستن
شبيخون تو تا بيابان زنگ
تماشاي او تا شبستان تنگ
تو دين پروري خصم كين پرورست
فرشته دگر اهرمن ديگرست
تو شمشيرگيري و او جام گير
تو بر سر نشيني و او بر سرير
تو با دادي او هست بيدادگر
تو ميزان زور او ترازوي زر
تو بيداري او بي خودي مي‌كند
تو نيكي كني او بدي مي‌كند
بدآن بد كه از جمله شهر و سپاه
ز نيكان ندارد كسي نيكخواه
ببيني كه روزي هم آزار او
كسادي در آرد به بازار او
نوازشگري هاي بد رام تو
برآرد به هفتم فلك نام تو
ز حق دشمني چند باطل ستيز
مكن چون كند باطل از حق گريز
كمربند بيداري بخت گير
كله داريي كن سر تخت گير
نبايد كه بندد تو را اين خيال
كه دولت به ملك است و نصرت به مال
سري كردن مردم از مردميست
وگرنه همه آدمي آدميست
همه مردمي سرفرازي كند
سر آن شد كه مردم نوازي كند
دد و دام را شير از آنست شاه
كه مهمان نوازست در صيدگاه
جهان خوش بدان نيست كري به دست
به زنجير و قفلش كني پاي بست
ز عيش خوش آنگه نشانش دهي
كز اينش ستاني به آنش دهي
جوانمرد پيوسته با كس بود
كس آن را نباشد كه ناكس بود
بدان كس كه او را خميريست خام
همه كس دهد نان پخته به وام
مروت تو داري و مردي تو راست
بدانديش را گنج با اژدهاست
گر او تندر آمد تو هستي درخش
گر او گنجدان شد توئي گنج بخش
پدر گرچه با قوت شير بود
به كين خواستن نرم شمشير بود
تو آن شيرگيري كه در وقت جنگ
ز شمشير تو خون شود خاره سنگ
چگوئي سياهان زنگي سرشت
كه بودند چون ديو دژخيم زشت
چو با تيغ تو سركشي ساختند
به جز سر چه در پايت انداختند
چو زان سيلها بر نگشتي چو كوه
از اين قطره‌ها هم نداري شكوه
نهنگي كه او پيل را پي كند
از آهو بره عاجزي كي كند
هژبر ژيان كي شود صيد گور
سيه ماركي روي تابد ز مور
عقابي كه نخجير سازي كند
به فروجكان دست بازي كند
دگر كاختران نيك خواه تواند
همان خاكيان خاك راه تواند
نمودار گيتي گشائي تراست
خلل خصم را موميائي تراست
به چندين نشانهاي فيروزمند
بدانديش را چون نبايد گزند
به فالي كز اختر توان برشمرد
توداري درين داوري دستبرد
همان در حروف خط هندسي
تو غالب‌تري گر سخن بررسي
پلنگر كه لشكركش زنگ بود
به وقتي كه با قوت چنگ بود
به مغلوبم و غالب چو بشتافتيم
در آن فتح غالب تو را يافتيم
چو پيروز بود آن نمونش به فال
در اين هم توان بود پيروز حال
شه از نصرت رهنمايان خويش
حساب جهانگيري آورد پيش
به هر جا كه شمشير و ساغر گرفت
به نيك اختري فال اختر گرفت
به فرخندگي فال زن ماه و سال
كه فرخ بود فال فرخ به فال
مزن فال بد كاورد حال بد
مبادا كسي كو زند فال بد