دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۴۳ ۳۵ بازديد
چو ختم سخن قرعه بر شاه زد
سخن سكهٔ قدر بر ماه زد
سكندر كه خورشيد آفاق بود
به روشن دلي در جهان طاق بود
از آن روشني بود كان روشنان
برو انجمن ساختند آنچنان
چو زيرك بود شاه آموزگار
همه زيركان آرد آن روزگار
چو شه گفت آن زيركان گوش كرد
جداگانه هر جام را نوش كرد
بر آن فيلسوفان مشكل گشاي
بسي آفرين تازه كرد از خداي
پس آنگاه گفت اي هنر پروران
بسي كردم انديشه در اختران
برآنم كه اينصورت از خود نرست
نگارندهاي بودشان از نخست
نگارنده دانم كه هست از درون
نگاريدنش را ندانم كه چون
ز چونكرد او گر بدانستمي
همان كو كند من توانستمي
هر آن صورتي كايد اندر ضمير
توان كردنش در عمل ناگزير
چو ما لوح خلقت ندانيم خواند
تجس در او چون توانيم راند
شما كاسمان را ورق خواندهايد
سخن بين كه چون مختلف راندهايد
از اين بيش گفتن نباشد پسند
كه نقش جهان نيست بي نقش بند
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد