بخش ۲۸ - گفتار حكيم نظامي

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۸ - گفتار حكيم نظامي

۳۴ بازديد


نظامي بر اين در مجنبان كليد
كه نقش ازل بسته را كس نديد
بزرگ آفريننده هر چه هست
ز هرچ آفريد است بالا و پست
نخستين خرد را پديدار كرد
ز نور خودش ديده بيدار كرد
بر آن نقش كز كلك قدرت نگاشت
ز چشم خرد هيچ پنهان نداشت
مگر نقش اول كز آغاز بست
كز آن پرده چشم خرد باز بست
چو شد بسته نقش نخستين طراز
عصابه ز چشم خرد كرد باز
هر آن گنج پوشيده كامد پديد
بدست خرد باز دادش كليد
جز اول حسابي كه سربسته بود
وز آنجا خرد چشم بربسته بود
ديگر جا كه پنهان نبود از خرد
خرد را چو پرسي به دوره برد
وز آن جاده كو بر خرد بست راه
حكايت مكن زو حكايت مخواه
به آنجا تواند خرد راه برد
كه فرسنگ و منزل تواند شمرد
ره غيب ازان دورتر شد بسي
كه انديشه آنجا رساند كسي
خردمندي آنراست كز هر چه هست
چو ناديدني بود ازو ديده بست
چو صنعت به صانع تو را ره نمود
نوائي بر اين پرده نتوان فزود
سخن بين كه با مركب نيم لنگ
چگونه برون آمد از راه تنگ
همانا كه آن هاتف خضر نام
كه خارا شكافيست خضرا خرام
درودم رسانيد و بعد از درود
به كاخ من آمد ز گنبد فرود
دماغ مرا بر سخن كرد گرم
سخن گفت با من به آواز نرم
كه چندين سخنهاي خلوت سگال
حوالت مكن بر زبانهاي لال
تو ميخاري اين سرو را بيخ و بن
بر آن فيلسوفان چه بندي سخن
چرا بست بايد سخنهاي نغز
بر آن استخوانهاي پوسيده مغز
به خوان كسان بر مخور نان خويش
شكينه بنه بر سر خوان خويش
بلي مردم دور نا مردمند
نه بر انجمن فتنه بر انجمند
نه خاكي ولي چون زمين خاك دوست
نه خاك آدمي بلكه خاكي نكوست
مشعبد شد اين خاك نيرنگ ساز
كه هم مهره دزداست و هم مهره باز
كند مهره‌اي را به كف در نهان
دگر باره آرد برون از دهان
فرو بردنش هست زرنيخ زرد
برآوردنش نيل با لاجورد
به وقت خزان مي‌خورد عود خشك
به فصل بهار آورد ناف مشك
تن آدمي را كه خواهد فشرد
ندانم كه چون باز خواهد سپرد
تن ما كه در خاكش آكندگي است
نه در نيستي در پراكندگي است
پراكنده‌اي كو بود جايگير
گر آيد فراهم بود دلپذير
چو هرچ آن بود بر زمين ريز ريز
به سيماب جمع آورد خاك بيز
چو زر پراكنده را چاره ساز
به سيماب ديگر ره آرد فراز
گر اجزاي ما را كه بودش روان
دگر باره جمعي بود مي‌توان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد