بخش ۱۶ - حكايت انگشتري و شبان

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۶ - حكايت انگشتري و شبان

۳۶ بازديد


مغني بيا چنگ را ساز كن
به گفتن گلو را خوش آواز كن
مرا از نوازيدن چنگ خويش
نوازشگري كن به آهنگ خويش
چو روز دگر صبح گيتي فروز
به پيروزي آورد شب را به روز
برآمد گل از چشمهٔ آفتاب
فرو برد مه سرچو ماهي درآب
بر اورنگ زر شد شه تاجور
زده بر ميان گوهر آگين كمر
نشسته همه زيركان زير تخت
فلاطون به بالا برافكنده رخت
شه از نسبتي كو در آن پرده ساخت
عجب ماند كان پرده را چون شناخت
بپرسيد از او كاي جهان ديده پير
برآورده مكنون غيب از ضمير
شمائيد بر قفل دانش كليد
ز راي شما دانش آمد پديد
ز دانندگان خوانده‌اي هيچكس؟
كه بودش فزون از شما دسترس
خيالي برانگيخت زين كارگاه
كه راي شما را بدان نيست راه
فلاطون پس از آفرين تمام
چنين گفت كاين چرخ فيروزه فام
از آن بيشتر ساخت افسونگري
كه يابد دل ما بدان رهبري
گر آن‌ها كه پيشينگان ساختند
به نيرنگ و افسون برافراختند
يكي گويم از صد دراين روزگار
نداند كسي راز آموزگار
اگر شاه فرمايدم اندكي
بگويم نه از ده كه از صد يكي
اجازت رسيد از سر داستان
كه دانا فرو گويد آن داستان
جهانديدهٔ داناي روشن ضمير
چنين گفت كاي شاه دانش پذير
شنيدم بخاري به گرمي شتافت
به خسف شكوفه زمين را شكافت
برانداخت هامون كلوخ از مغاك
طلسمي پديد آمد از زير خاك
ز روي و ز مس قالبي ريخته
وزآن صورت اسبي انگيخته
گشاده ز پهلوي اسب بلند
يكي رخنه چون رخنه آبكند
چو خورشيد از آن رخنه درتافتي
نظر نقش پوشيده دريافتي
شباني بر آن ژرف وادي گذشت
مغاكي تهي ديد بر ساده دشت
طلسمي درفشنده دروي پديد
شبانه در آن ژرف وادي رسيد
ستوري مسين ديد در پيكرش
يكي رخنه با كالبد در خورش
در آن رخنه از نور تابنده هور
نگه كرد سر تا سرين ستور
بر او خفته‌اي ديد ديرينه سال
نگشته يكي موي مويش ز حال
بدستش در از رنگ انگشتري
نگيني فروزنده چون مشتري
بر او دست خود را سبك تاز كرد
وز انگشتش انگشتري باز كرد
چو انگشتري ديد در مشت خويش
نهادش بزودي در انگشت خويش
دگر نقد شاهانه آنجا نيافت
ستودان رها كرد و بيرون شتافت
گله پيش در كرد و مي‌رفت شاد
شكيبنده مي‌بود تا بامداد
چو از رايت شير پيكر سپهر
برآورد منجوق تابنده مهر
شبان رفت نزديك صاحب گله
گله كرد بر كوه و صحرا يله
بدان تانگين را نهد پيش او
بداند بهاي كم و بيش او
چو صاحب گله ديد كامد شبان
گشاد از سر چرب گوئي زبان
بپرسيد از او حال ميش و بره
نيشنده دادش جوابي سره
شبانه به هنگام گفت و شنيد
زمان تا زمان گشت ازو ناپديد
دگرره پديدار گشت از نهفت
گله صاحبش برزد آواز و گفت
كه هردم چرا گردي از من نهان
ديگر باره پيدا شوي ناگهان
نگر تا چه افسون درآموختي
كه بر خود چنين برقعي دوختي
شبانه عجب ماند از آن داوري
در آن كار جست از خرد ياوري
چنان بود كان مرد خاتم پرست
به خانم همي كرد بازي بدست
نگين دان او را چه زود و چه دير
گه كرد بالا گهي كرد زير
نگين تا به بالا گرفتي قرار
شبان پيش بيننده بود آشكار
چو سوي كف دست گردان شدي
شبانه زبيننده پنهان شدي
نهاد نگين را چنان بد حساب
كه دارنده را داشتي در حجاب
شبان چون از اين بازي آگاه گشت
شد اين آزمون كرد بر كوه و دشت
درآمد به بازيگري ساختن
چو گردون به انگشتري باختن
كجا رأي پنهان شدن داشتي
نگين را ز كف دور نگذاشتي
چو كردي به پيدا شدن راي خويش
نگين را زدي نقش بر جاي خويش
به پيدا و پنهان شدن گرد شهر
ز هرچ آرزو داشت برداشت بهر
يكي روز برخاست پنهان به راز
نگين را به كف دركشيد از فراز
برهنه يكي تيغ هندي به دست
سوي پادشه رفت و پنهان نشست
چو خالي شد از خاصگان انجمن
برو گرد پيدا تن خويشتن
دل پادشا را به خود بيم كرد
بدو پادشاه شغل تسليم كرد
به زنهار گفتش كه كام تو چيست
فرستندهٔ تو بدين جاي كيست
شبان گفت پيغمبرم زود باش
به من بگرو از بخت خوشنود باش
چو خواهم نبيند مرا هيچكس
بدين دعوتم معجزآنست و بس
بدو پادشا بگرويد از هراس
همان مردم شهر بيش از قياس
شبان آنچنان گردن افراز گشت
كه آن پادشاهي بدو بازگشت
نگين بين كه از مهر انگشتري
چگونه رساند به پيغمبري
حكيمان نگر كان نگين ساختند
به حكمت چگونه برانداختند
چنان بايد انگيخت نيرنگ و ساز
كه ما درنيابيم ازان پرده راز
بسي كردم انديشه را رهنمون
نياوردم اين بستگي را برون
ثنا گفت بروي چو شاه اين شنيد
بر آن نيز كان نقشي ازو شد پديد
همه پاسداران آن آستان
گرفتند عبرت بدين داستان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد