بخش ۱۱ - افسانهٔ ارشميدس با كنيزك چيني

۳۷ بازديد


مغني يكي نغمه بنواز زود
كز انديشه در مغزم افتاد دود
چنان بركش آن نغمهٔ نغز را
كه ساكن كني در سر اين نغز را
هم از فيلسوفان آن مرز و بوم
چنين گفت پيري ز پيران روم
كه بود از نديمان خسرو خرام
هنر پيشه‌اي ارشميدس به نام
ز يونانيان محتشم زاده‌اي
نديده چو او گيتي آزاده‌اي
خزينه بسي داشت خوبي بسي
به يونان نبد خوبتر زو كسي
خردمند و با راي و فرهنگ و هوش
به تعليم دانا گشاينده گوش
ارسطوش فرزند خود نام كرد
به تعليم او خانه بدرام كرد
سكندر بدو داد ديوان خاص
كزو ديد غم‌خوارگان را خلاص
كنيزي كه خاقان بدو داده بود
به روس آن همه رزمش افتاده بود
بدان خوبروي هنر پيشه داد
هنر پيشه را دل به انديشه داد
چو صياد را آهو آمد به دست
نشد سير از آن آهوي شير مست
بدان ترك چيني چنان دل سپرد
كه هندوي غم رختش از خانه برد
ز مشغولي او بسي روزگار
نيامد به تعليم آموزگار
سراينده استاد را روز درس
ز تعليم او در دل افتاد ترس
كه گوئي چه ره زد هنر پيشه را
چه شوريد در مغزش انديشه را
به تعليم او بود شاگرد صد
كه آموختندي ازو نيك و بد
اگر ارشميدس نبودي بجاي
نود نه بدندي بدو رهنماي
سراينده را بسته گشتي سخن
كزان سكه نو بود نقش كهن
و گر بودي او يك تنه يادگير
سخن گوي را بر گشادي ضمير
نيوشنده يك تن كه بخرد بود
ز نابخردان بهتر از صد بود
هنر پيشه را پيش خواند اوستاد
كه چونست كز ما نياري تو ياد
چه مشغولي از دانشت باز داشت
به بي‌دانشي عمر نتوان گذاشت
چنين باز داد ارشميدس جواب
كه بر تشنهٔ راه زد جوي آب
مرا بيشتر زانك بنواخت شاه
به من داد چيني كنيزي چو ماه
جواني و زانسان بتي خوب‌چهر
بدان مهربان چون نباشم به مهر
بدان صيد وامانده‌ام زين شكار
كه يك دل نباشد دلي در دو كار
چو دانست استاد كان تيز هوش
به شهوت پرستي برآورد جوش
بگفت آن پري‌روي را پيش من
ببايد فرستاد بي انجمن
ببينم كه تاراج آن تركتاز
تو را از سر علم چون داشت باز
شد آن بت پرستندهٔ فرمان پذير
فرستاد بت را به داناي پير
برآميخت دانا يكي تلخ جام
كه از تن برون آورد خلط خام
نه خلطي كه جان را گزايش كند
ولي آنكه خون را فزايش كند
بپرداخت از شخص او مايه را
دوتا كرد سرو سهي سايه را
فضولي كز آن مايه آمد به زير
به طشتي در انداخت دانا دلير
چو پر كرد از اخلاط آن مايه طشت
بت خوب در ديده ناخوب گشت
طراوت شد از روي و رونق ز رنگ
شد از نقرهٔ زيبقي آب و سنگ
بخواند آن جوان هنرمند را
بدو داد معشوق دلبند را
كه بستان دلارام خود را بناز
سرشادمانه سوي خانه باز
جوانمرد چون در صنم بنگريست
به استاد گفت اين زن زشت كيست
كجا آنكه من دوستارش بدم
همه ساله در بند كارش بدم
بفرمود دانا كه از جاي خويش
بيارندش آن طشت پوشيده پيش
سرطشت پوشيده را برگرفت
دران داوري ماند گيتي شگفت
بدو گفت كاين بد دلارام تو!
بدين بود مشغولي كام تو!
دليل آنكه تا پيكر اين كنيز
از اين بود پر بود پيشت عزيز
چو اين مايه در تن نمي‌دانيش
به صورت زن زشت مي‌خوانيش
چه بايد ز خون خلط پرداختن
بدين خلط و خون عاشقي ساختن
مريز آب خود را در اين تيره خاك
كز اين آب شد آدمي تابناك
دراين قطره آب ناريخته
بسي خرميهاست آميخته
به چندين كنيزان وحشي نژاد
مده خرمن عمر خود را به باد
يكي جفت تنها تو را بس بود
كه بسيار كس مرد بي كس بود
از آن مختلف رنگ شد روزگار
كه دارد پدر هفت و مادر چهار
چو يك رنگ خواهي كه باشد پسر
چو دل باش يك مادر و يك پدر
چو ديد ارشميدس كه داناي روم
چگونه كشيد انگبين را ز موم
به عذري چنين پاي او بوسه داد
وزان پس نظر سوي دانش نهاد
وليكن دلش ميل آن ماه داشت
كه الحق فريبندهٔ دلخواه داشت
دگر ره چو سبزي درآمد به شاخ
سهي سرو را گشت ميدان فراخ
بنفشه دگر باره شد مشگپوش
سر نرگس آمد ز مستي به جوش
گل روي آن ترك چيني شكفت
شمال آمد و راه ميخانه رفت
دل ارشميدس درآمد به كار
چو مرغان پرنده بر شاخسار
ز تعليم دانا فروبست گوش
در عيش بگشاد بر ناز و نوش
پريوار با آن پري چهره زيست
چه ايمن كسي كو نهان چون پريست
عتاب خود استاد ازاو دور داشت
دلش را بدان عشق معذور داشت
چو بگذشت ازين داستان يك دو سال
غزاله شد از چشم چيني غزال
گل سرخ بر دامن خاك ريخت
سرايندهٔ بلبل ز بستان گريخت
فرو خورد خاك آن پري زاده را
چنان چون پري زادگان باده را
فلك پيشتر زين كه آزاده بود
از آن به كنيزي مرا داده بود
همان مهر و خدمتگري پيشه داشت
همان كارداني در انديشه داشت
پياده نهاده رخش ماه را
فرس طرح كرده بسي شاه را
خجسته گلي خون من خورد او
بجز من نه كس در جهان مرد او
چو چشم مرا چشمهٔ نور كرد
ز چشم منش چشم بد دور كرد
ربايندهٔ چرخ آنچنانش ربود
كه گفتي كه نابود هرگز نبود
بخشنوديي كان مرا بود از او
چگويم خدا باد خشنود از او
مرا طالعي طرفه هست از سخن
كه چون نو كنم داستان كهن
در آن عيد كان شكر افشان كنم
عروسي شكر خنده قربان كنم
چو حلواي شيرين همي ساختم
ز حلواگري خانه پرداختم
چو بر گنج ليلي كشيدم حصار
دگر گوهري كردم آنجا نثار
كنون نيز چون شد عروسي بسر
به رضوان سپردم عروسي دگر
ندانم كه با داغ چندين عروس
چگونه كنم قصه روم و روس
به ار نارم اندوه پيشينه پيش
بدين داستان خوش كنم وقت خويش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد